
خب خب وستانی که فکر میکنن وارد سال دوم شدیم برن بیرون چون تازه داریم میریم پیش شخصیت محبوب بنده دادلی😌😂خب تعطیلات تابستونی رو میخوایم پشت سر بگذاریم😎راستی اینم بگم شاید از سه شنبه داستان به تاخیر بی افته و دیر به دیر بزارم چون پیش بچه فامیلم ازم میگیره گوشیمو😑بریم سراغ داستان

دن و هری و مانترا پیش دروسلی ها رفتن دادلی و دختری که دقیقا مثل خودش نفرت انگیز بود هم اونجا بودن😝دن:اتاق منو هری و مانترا کجاست؟دادلی:هه احتمالا تو خیابون😌😂دن:ساکت بابا.دادلی رو کنار زد و رفت که بره اتاقش که ورنون کشیدش هم اون هم هری هم مانترا:دیگه نبینم به پسر من توهین کنیا😤مانترا:پسرت اگر حرف اضافی بزنه ایندفعه به جای دم خوک دم خر در میاره😏ورنون اونارو انداخت رو به مانترا گفت:جراتشو نداری و درحالی که ترسیده بود به آنها نگاه کرد ناگهان زنگ درو زدن ورنون:شانس آوردید زنگ درو زدن مخصوصا تو و تو و به مانترا و دن اشاره کرد در که باز شد دیانا اومد:هی سلام شما سه تا اینجا چیکار میکنید؟😍دختر نفرت انگیز سمت دیانا رفت:سلام دوست من.مانترا:چی تو با این (بوق) دوستی؟دیانا:آره چیه مگه؟🤔چیزی شده ایزابل؟(اسم دختر نفرت انگیز)ایزابل:هه نه😏هوی تو خ.فه و دست دیانا رو کشید و برد تا اتاقش دن:هه واقعا که نفرت انگیزه مانترا:نفرت انگیز تر از خود دادلی😑دن:نه بابا این شرف داره به دادلی😑هری:هردو خرن بیاید بریم😂

دن و مانترا خندیدن و دنبال هری رفتن خلاصه اتفاقات کتاب افتاد و ورنون قضیه مهمان هارو گفت و قرار شد بیان هری بره(دن و مانترا رو نگه داشتن برای کمک😒)مهمان ها که اومدن در کمال تعجب رز همراهشون بود دن:چی اون دیگه اینجا چیکار میکنه😳نگو حالا خانم و آقاهه مامان بابا رز بودن.🤣مانترا:هوف چه حوصله سر بر.دن:م....م.....م......ا.....ن......ت.......ر.....ر........ر..ا (تکرار)مانترا:ها بابا.دن به گوشه ای اشاره کرد مانترا:یا......م......ر.....ل.......ین😳اونا هری رو دیدن که میخواست کیک رو بگیره.مانترا:نه!و کیک ناگهان ور سر خانم جلکسون افتاد رز:عع سلام هری😍هری سر تکون داد قیافه دن:😳مانترا😥هری:😫مانترا:هه داداشم خیلی شوخه شما ببخشید😅ورنون:درسته درسته من و هری جان باید تنها باشیم قیافه ظاهری ورنون:😍قیافه درونی:😤اتفاقات کتاب افتاد.هری و دن و مانترا جدا زندانی شدن ناگهان رون و فرد و جرج با ماشین دنبال هری و تام و کلی و دونا و آنجلا با جارو دنبال دن و کاترینا هانا و آستوریا و ملیسا با هیپیوگریف دنبال مانترا اومدن.خداروشکر ورنون فقط دنیال هری افتاد😂که اونم فرار کرد

همه به خانه ویزلی ها رفتن تا تعطیلات اونجا باشن.قرار شد فردا برن دنبال وسایل هاگ😂رفتن به کوچه دیاگون و هری بنده خدا فقط افتادتو خطر که اونم هاگرید نجاتش داد😝وقتی رسیدن کوچه دیاگون دیدن سارا و کورالین و چوری هم باهم دارن از اون سمت میان.سارا:سلام شماها اینجا چیکار میکنید؟آستوریا:بنظر خودت چیکار میکنیم؟😑سارا:گفتم شاید مثل همیشه یادشون رفته ادمای پرروی مثل تورو همراهی نکنن😐سارا:هوی مواظب باش چی میگی😏آستوریا:نباشم چی؟سارا:استوپفای آستوریا:اکسپلیارمس حالا از قضا هانا بنده خدا وسط اینا بود اینا ورد میزدن همش میخورد به هانا آخر دن گفت:هی بس کنید بابا هانا چه گناهی کرده؟ساررا:نمیخوایم.دن:توتالیس😑و باز خورد به هانا دیانا خواست بره هانا رو بیاره اینور که خودشم افتاد وسط حالا همش به این دوتا میخورد کورالین:بسه!سارا رو گرفت اورد اینور.چوری:خجالت بکشید بابا🙄کاترینا و آنجلا هم آستوریا رو آوردن اینور رز و تام و کلی هم دن رو دونا و ملیسا هم کمک دیانا و هانا کردن
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی
پارت بعد
چشم گذاشتم بررسی😂
سلام مانترا ژونی❤❤
داستان جالب شد😁😁😁
سلام عشق ژونی
ممنان عزیزکم
شب تموم شد
صبح امد
خورشید خانم سر امد
فرشته ها دویدند
ستاره رو چیدن
مانترا خانم ما
هنوز نداده به ما
پارت دهو وای وای
عزیزم بررسی😂
ای تو که دستت میرسد بررسی بفرما😂
(∩ᄑ_ᄑ)⊃━☆゚*・。*・:≡( ε:)
مانترا جان من فعلا رو این کاموجیه کراشیدم به خدا نمیخوام به کسی صدمه بزنم اگر دیدیدش بدانید قصدم خیره😔
ترو خدا به هری چیزی نگو قول میدم یه جا اروم ساکت بچه مظلوم بشینم هیچیم نگم
شما که چیزی نمیگید؟😔😂
چشم🤣
ممنون😂💕
اگه زحمتی نیست پارت بعدو میذاری😘😘
چشم عزیزکم😘
تو بررسی ماهکم😂❤
بوسسس😘😘😘😘
بی نهایت عالی به توان بی نهایت عالیییی😂😍😍
مانترا من الان دیدم منو گذاشتی تو لیستهات تنکیووووو😍😍😍🥰🥰🥰
عشقمی به توان عشقمی🤣
قابل شما رو نداره😘
خیلییی خوبه داستانت❤❤❤🤍❤❤
عشقیییییی
❤❤❤❤❤
عالیییییییییییییی❤
عشقمیییییی
قربونت❤❤
اینم بگم مثل همیشه عالیه
عشقی
ادامه
_نه اشکال نداره....خوب....مادرم قبل از اینکه بفهمه جادوگره تو مدرسه ماگل ها با مامان دادلی هم کلاسی بودن.البته رابطشون خیلی خوب نبوده.به هرحال وقتی مامانم میفهمه جادوگره رابطشون کم میشه.ولی یه روز مامان دادلی از مامانم دستور پخت شیرینی زنجبیلیش رو میخواسته چون شیرینی های مامان من حرف نداره.این میشه که اونام واسه جبران مارو دعوت میکنن خونشون.
آهان باشه چشم