
سلام به دوستای گل و نازم اومدم با پارت پنجم از رمان باحالم امیدوارم خوشتون بیاد ..... لطفا شخصیش نکنید ....
نگار : داشتم توی راهرو ها پرسه میزدم چون از دست هانیه در رفته بودم 🤕 یهو یکی با دست زد روی شونه ام .... فکر کردم هانیه اس واسه همین گفتم ولم کن ..... کیاراد : مگه گرفتمت 😒 نگار : ای وای استاد شمایید معذرت میخوام نمیدونستم شما هس... کیاراد : خیلی خب وِراجی کافیه بیا بریم آزمایشگاه که کار داریم نگار : چشم ..... شیطونه میگه بزنم به ۸۰ قسمت نامساوی تقسیمش کنم سلام که بلد نیست نمیزاره حرفم رو هم بزنم 😖 کیاراد : هویییییی خانم نجم کجایید بیا دیگه شب شد نگار: اومدم . اومدم ___________________ کیاراد : خب خانم نجم وسائل رو بزارید روی میز تا بهتون بگم چکار باید بکنید نگار : بکنید ؟؟ 🙄 کیاراد : بله بکنید .. نکنه میخوای من بیام کارا رو بکنم نگار : من دیروز خیلی خسته شدم 🥲 کیاراد : به جهنم .... وقتی قبول کردی اینجا باشی یعنی هر کاری من میگم باید انجام بدی نگار : چنان با عصبانیت حرف میزد دیگه جرئت نکردم چیزی بگم و فقط وسائل رو در آوردم 😵😬
نگار : یه ساعت بود هر کاری میگفت انجام میدادم گرسنه بود خیلییییی اما خب خجالت میکشیدم بهش بگم برام غذا بگیره 🤧 بالاخره دلم و به دریا زدم و گفتم ...... آقای زرین من گرسنه چکار کنم ؟؟ کیاراد : اولن استاد .... دومن بیا منو بخور یه ساعته هی داری مث جارو برقی کیک و آبمیوه میخوری بازم میگی گرسنته؟ هر وقت خودم غذا میخواستم بخورم به جنابعالی هم میگم تا حالا کسی با یه روز ناهار نخوردن نمرده که تو دومی باشی 😒 نگار : زیر لب یه خیلی بدجنسی نثارش کردم که شنید کیاراد : آخرین بارت باشه میشنوم چنین چیزی بهم میگی حالا هم شروع کن بدو دیره 😑 نگار : چشم استادددددد ( مخصوصا کشیده گفتم تا بفهمه 🥴 ) ________________________ کیاراد : ببین دستت و یکم بالاتر بگیر و آروم یکم بریز توی اون یکی ظرف 🤨 نگار : بالاتر از این نمیاد ...... آخخخخخخخخ خداااااااا دستم 😭😭 کیاراد : چه غلطی کردی دختره ی دست و پا چلفتی من با تو چکار کنم چرا ریختی رو اون یکی دستتتتتت 😠 نگار : ولم کن گودزیلا ولم کن 😭😭 کیاراد : حیف دستت زخمه وگرنه نشونت میدادم .... حالا برو تو اون اتاق تا بیام ببینم چکارت کنم 😑
کیاراد : خب دستت و بده بهم نگار : چیییی 😳 کیاراد : مگه کری میگم دستت و بده ضد عفونی کنم 😒 نگار : بده خودم بکنم 😣 .... اینو که گفتم محکم مچ دستم رو گرفت و کشید 😖 آخ چته وحشی دستم درد میکنه نکن نکن میگم نکننننننن 😭 کیاراد : به قرآن یک کلمه ی دیگه حرف بزنی همه مایع ضد عفونی رو داخل دهنت خالی میکنم نگار : از صداش ترسیدم هر وقت بلند حرف میزد ۱۰۰ برابر ترسناک تر میشد ... چاره ای نداشتم واسه همین مث یه دختر خوب وایسادم تا دستم رو پانسمان کنه 🤕 ( راوی : ای نگار دختر خوب رو خوب اومدی 😂 ) کیاراد : تموم شد حالا بیا بریم بقیه کارامون مونده ...... در ضمن اگه یک بار دیگه فقط یک باره دیگه ببینم به من میگی وحشی چنان وحشی میشم که صد تایه مث تو جلودارم نباشن گرفتی خانوم ؟؟؟؟؟؟ نگار : وحشی که هستی ولی خب آره گرفتم 😇 یهو برگشت طرفم و اومد جلو 😳 کیاراد : نشنیدم چی گفتی به بار دیگه بگو نگار : غلط کردم گفتم بریم به کارامون برسیم 🙄 .... اینو گفتم و سریع محل حادثه رو ترک کردم 😁
نگار : تقریبا ساعت نزدیکای ۶ بود کم کم هوا داشت تاریک میشد که آقای گودزیلا به من اجازه رفتن داد 😒 البته خداییش چون دستم زخم بود بعضی کارا رو خودش انجام داد اونم با من بود پس اونم خسته شد بود دیگه 🤗 رفتم پیشش و گفتم خسته نباشید استاد 😊 کیاراد : مرسی . بیا برو بیرون میخوام درو ببندم نگار: یعنی لیاقت خوبی نداری کیاراد خان 😤 دیگه چیزی نگفتم و رفتم بیرون هوا خوب بود ولی باد سردی داشت میومد از دانشگاه اومدم بیرون داشتم واسه خودم قدم میزدم که ..... یه تاکسی اومد جلوی پام ترمز کرد و منم سوار شدم ( چیه نکنه انتظار داشتید گودزیلا باشه 😒 نه بابا اون از این کارا بکنه باید به فکر این باشیم بندازیمش تيمارستان 😑 ) تاکسیه پیرمردی بود ولی خدایی خیلی وِراج بود یعنی قشنگ تا آخره راه مخم رو خورد 😶 کلید خونه رو چرخوندم که آراد استقبال گرمی ازم کرد 😐 آراد.... استقبال ؟؟؟ اینا به هم نمیخورن حتما یه اتفاقی افتاده ............
مامان نگار : سلام دخترم بیا داخل لباست و عوض کن که شام برات بکشم 🥰 نگار : نه اینا یه چیزیشون هست 😑 .... دست و روم رو شستم و رفتم پایین که مامانم صدام زد 🙄 مامان نگار : نگار آخر هفته وقتت و خالی کن که کار داریم 😉 نگار : چی کار مامان ؟ مامان نگار : عمت اجازه داده بریم خاستگاری سارا نگار : چیییییی 😬 مامان نگار : چته دختر سارا دختر به این خوبی به این با حیایی کجا مثل این پیدا میشه نگار : آراد چی مامان راضیه مامان نگار : نه مامان جان آراد هم راضی نیست ولی گفته رو هم ما حرف نمیزنه 🤗 نگار : آخه مامان سارا بچه اس تازه دیپلم گرفته مامان نگار : دیگه حرف نباشه بشین غذاتو بخور 🤨 انگار خودش ۱۰۰ سالشه نگار : چشم چشم چشم ...... غذامو خوردم و اومدم تو اتاقم یا خدا حالا کی این خبر رو به هانیه بده 😐😔 بالاخره شماره اش و گرفتم و بهش گفتم که .......
خب دوستای گلم این پارت هم تموم شد امیدوارم لذت برده باشید 😇 #شخصی_نکن #منتشر_کن عجبا خلاقیت و داشتید 😂 ولی خب حرف آخر هم اینکه دوستون دارم بای بای ⭐🌈
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
جان جدت بعدیرو بزار
گذاشتم عزیزم تو بررسی هست 😍❤
من سه هفتست داستان ننوشتم
خوب میدونم الان خیلی ها دلشون میخواد منو با دستاشون خفه کنن
ولی چه کنم که درسام زیاده 😔
که البته یکی از اونا خوده منم حیف مدارس مجازی شد وگرنه نشونت میدادم 🤫😅
پس دارو شکر وگرنه کارم ساخته بود 😅
عالییییی بود صدف جونم 🌹🌷🌺❤💞💕💟
مرسی روژی جان 😁🍃
❤😘
آجی میشی؟😁❤
دومین نفری هستی که از شهر خرم آباد تو تستچی هستش😁❤
زهرا هستم دوازده سالمه کلاس هفتمم❤❤❤
منم خرم آباده به دنیا اومدم و همینجا زندگی میکنم❤😁❤❤
منم اهل خرم آبادم
خوشبختم 🍬💓🍬💓
البته که آجی میشم گلی 🥰
صدفم ۱۴ سالمه و واقعا خوشحالم که آجی هام توی خرم آباد دارن زیاد میشن ❤
خوشبختم عاجو❤
عع چه جالب❤❤
عالیــــــــــ بودددد
پارت بعدی پلیزززز
هر وقت که سرم خلوت بشه حتما حتما میزارم
عشقم بعدی روبزار
چشم گلم 🤗⭐
عالییییییییییییییییییی
مرسییییییییییی 😍