ماجراجویی در پاریس 😊
شروع داستان از جایی که فصل سوم به پایان رسید:مرینت:لوکا من ... راستش ... خب چطور بگم... امم لوکا:میدونم مرینت چی میخای بگی مرینت:?میدونی؟ لوکا:آره و لازم نیست بگی من درکت میکنم تو حق داری هنوز عاشق آدرین باشی مرینت :ببین لوکا من واقعا متاسفم از دستم ناراحت نشو من نمیخام دلتو بشکنم? ...
لوکا : مرینت ناراحت نشو من هیچ مشکلی با این قضیه ندارم.تو بهترین دوستمی و با نظرت مخالفتی ندارم. مرینت :خب این شاید خوب باشه. مرینت در حالی که از خجالت داشت آب میشد بلند شد و از لوکا خداحافظی کرد . لوکا: مرینت! تو به هدفت میرسی?مرینت با یه لبخند ازش دور شد و از آلیا و بقیه خداحافظی کرد. کاگامی که شاید از حال مرینت خبر داشت از آدرین عذر خواهی کرد و گفت: آدرین چند لحظه صبر کن الان برمی گردم.مرینتو صدا کرد مرینت برای چند لحظه ایستادو برگشت
مرینت با لبخند دلخراشی برگشت و روشو به کاگامی کرد.کاگامی گفت:مرینت من بخاطراحساساتم متاسف نیستم اما امیدوارم به کسی که عاشقشی برسی و مرینت حرفشو قطع کرد :ببین کاگامی منم مثل تو از احساساتم متاسف نیستم ولی دوست ندارم دیگه تکرارشون کنم احساساتمو اونم با کسی که .. با کسی که?مرینت بغض کردو سریعا رفت
مرینت فقط داشت میدوید و گریه میکرد . اینقدر ناراحت و غمگین بود که وقت بود با ماشین تصادف کنه ولی سریعا دوید و از اونجا گذشت و به خونه رسید.مادر مرینت:اوه سلام مرینت ما یه سفارش بزرگ داریم میتومی کمکون کنی؟ مرینت سریع دوید تو اتاقشو و شروع کرد به گریه کردن. تیکی:مرینت!مرینت!میشه یه لحظه گریه نکنی؟مرینت! مرینت:تیکی خیلی حالم بده بس کن?
تیکی:خیلی خب باشه مرینت. مرینت:تیکی معذرت میخام نمیخاستم ناراحتت کنم .تیکی:اشکالی نداره مرینت من تورو میشناسم تو آدم بدی نیستی.مرینت با یه لبخند اشکاشو پاک میکنه.(خارج از اتاق):مرینت!مرینت!حالت خوبه دخترم؟میتونم بیام تو؟)مرینت هول میشه سریع میگه آره مامان خوبم.
تیکی سریع قایم میشه و مامان مرینت وارد میشه و میگه:آه دخترم!خیلی خوشحالم که حالت خوبه?اگه اتفاقی افتاده که میتونی بهم بگی بگو.مرینت:نه نه خوبم خب راستش از دست کلویی عصبانی بودمو و دیگه ... برای همین حالم بد بود? مامان مرینت:خیلی خب حالا که بهتر شدی به منو پدرت توی این سفارش بزرگ کمک میکنی؟ مرینت البته که میکنم مادر خوبم❤
روز بعد, بعد شکست یه شرور:کت نوار:بزن قدش.ولی با یه چهره ی غمگین مواجه میشه.اولش یکم گربه سیاه سردرگم میشه و بعد از چند ثانیه از لیدی باگ میپرسه:چیزی شده کفش دوز دوزی؟دختر کفشدوزکی:ام خب راستش یکم حالم ...بده یعنی از نظر روحی شاید یکم حالم بد باشه.گربه سیاه ازینکه لیدی باگو کفش دوز دوزی خطاب میکنه خندش میگیره اما متوجه این میشه که لیدی باگ خیلی ناراحته که به این چیز توجهی نکرد?
چون معمولا لیدی باگ از این اسم خوشش نمیاد?کت نوار:پس احتمالا واقعا حالت بد باشه.ببین میتونی باهام درد دل کنی.لیدی باگ یه لبخند ناراحت کننده ای میاد روی لبش .صدای گوشواره لیدی باگ میاد.لیدی باگ: خیلی خب پیشی کوچولو ممنون از احساس دوستانت و میره و کت نوارو بغل میکنه و بعد ازون خداحافظی میکنه.
خیلی خب از تمام کسانی که داستانمو خوندن ممنون ?این پارت یک بود و اگه حمایت کنید پارت های بعدی رو هم خواهم گذاشت?
از داستان خوشتون اومد؟
اجی وقت بود 😂😂😂😂من اینو شنیدم ولی تو نباید داخل نوشتن ازین جمله استفاده کنی شاید یکی نفهمه چس میگی باید بگی نزدیک بود😆😌
اها اوکی
من خیلی عجله داشتم
بعد هرچی تو ذهنم بود رو نوشتم
بعد منظورت چی بود که گفتی من اینو شنیدم؟
راستی فالوم کن
منظورم این بود که وقت بود رو بعضی ها نشنیدن و نمیدونن چیه اما من قبلا شنیده بودم💜😂
پارت بعدش منتشر نشد ؟😍
منتشر شد
دیدم 😄
خیلی عالی بود
عالی بود
خودم از داستانت حمایت می کنم
پارت بعد لطفا
فالوویی بفالوو:))
پارت بعد
پارت بعد
زودتر 🥺
قشنگ بود 🥺
لطفا کامنت بدید