
من دوباره اومدم🏃🏻♀️🏃🏻♀️
تا اونجا رفتیم که کوک میخواد به ا/ت زنگ بزنه🏃🏻♀️:(کوک&/تو:@)@سلام😊🙋🏻♀️/&سلام🥺خوبی؟/@بله،تو خوبی؟/&بله🥺🥺/ و شروع میکنه به نگاه کردن.دستشو تکیه گاهش میکنه و فقط خیره میشه ولی فقط برای چندثانیه.@امممم،کوک؟!/&بله؟!🥺/@چیزی شده؟/&چی؟!آها!نه!چیزی نشده.فقط دوست دارم نگاهت کنم🥺/و یه لبخند ریز میزنین./&کی میشه که من بیام و از نزدیک ببینمت؟!🥺/@فردا میای😅/&میدونم،بی صبرانه منتظرم🥺/@میشه اینجوری نگاه نکنی.آدم معذب میشه/و دوباره یه لبخند ریز میزنین.&نمیتونم🥺/@چرا؟!😳/&چشمات داره برق میزنه🥺/@آها😅🤦🏻♀️الان جامو عوض میکنم./میخواین بلندشین که یادتون میوفته شلوارتان شلوار خوابه🤦🏻♀️ پس دوباره میشینین.گوشی رو می خوابونین تا فقط سقف مشخص باشه.جاتون رو عوض میکنین و دوباره گوشی رو عمودی میکنین.@الان خوبه؟/&بله،بهتره😁/هنوز مگه داره برق میزنه؟!😳/&نه،فقط...چجور بگم؟!🤔...قشنگه🥺خیلی هم قشنگه🥺/@آها🤭/&میگم ا/ت!/@بله؟!/&یادته دیروز بهت زنگ زدم؟/@بله/&چرا قطع کردی؟/@آها!🤦🏻♀️خب داستانش یکم طولانیه.بگم؟
&بگو/@باشه.....و شروع میکنین به گفتن و درآخر هم میگین که الان نانی میدونه و تقصیر شما نبوده که فهمیده😅/@به خدا من راز نگه دارم ولی زنگ زدی.منم فهمیدم که فهمیده🤦🏻♀️برای همین اگر دروغ میگفتم رابطمون شکرآب میشد🥺ببخشید😔/&نه بابا!چه اشکالی داره؟!مقصر خودم بودم که زنگ زدم😅🤦♂️/@😅 به ساعت یه لحظه نگاه میکنین.نگران میشین.(تو ذهنتون:وای!!🤦🏻♀️🤦🏻♀️نکنه امروز قرار بود بیاد؟!🤦🏻♀️)دوباره به ساعت نگاه میکنین.&چیزی شده؟!/@ها؟!...نه،یعنی آره، یه لحظه.و از صفحه ی تماس خارج میشین.به بخش چت ها میرین.
یه نگاه میکنین و متوجه میشین که بله!امروز برادرتان از ایران میاد.اسمش امیرحسین بود(چون یه اسم محبوب هست انتخابش کردم.میتونین عوض کنین😊)۱۴ سالش بود و برای تعطیلات پیش خانوادتون رفته بود و قرار بود برای مدرسه دوباره برگرده.@وای!!🤦🏻♀️🤦🏻♀️/&چی شده؟!/@من...خب...قرار بود برادرم امروز از ایران برگرده🤦🏻♀️/&مگه برادر داری؟😳/@آره،از من کوچیکتره/و سریع با گوشی به اتاقتون میرین.&میگم...میخوای من بعدا تماس بگیرم؟/@چی؟!خب...ببخشید که یهویی شد من به کلی فراموش کردم.🤦🏻♀️/&نه،اشکالی نداره.من بعدا بهت زنگ میزنم😊💖/@باشه.بازم ببخشید😔💖خداحافظ😊❤/&خداحافظ🙋♂️
و قطع کردین.هنوز یه ساعت پونده بود.سریع آماده شدین و رفتین سمت فرودگاه.از سر راه به دسته گل هم خریدین💐و منتظر همواپیما شدین.تا اینکه هواپیما نشست و امیرحسین رو دیدین🤩.(تو:@/داداشت:&)@سلاااااممم🤗🤗/&سلام ا/ت!!!🙋♂️/دلم تنگ شده بود برات🤩🤗🤗/&😅منم.چی کارا میکردی من نبودم🤨/@۱۲ سال ازم کوچیکتریا!!😐هیچی!چی کار آخه بکنم🙄/&آره جون خودت!🙄/@یادت نره من بزرگترم😐/&خبرت مثل بمب ترکیده/@کدوم خبر؟!/&جئون جونگ کوک/@آها🤦🏻♀️
سریع شروع کردی به عوض کردن لباست. و رفتی بیرون. از سر راه یه دسته گل خریدی و تو فرودگاه منتظرش بودی که یه پسر داره میاد.داداشت بود. رفتی سمتش و بغلش کردی(تو:@/داداشت:&)&چی کارا می کردی من نبودم؟/@هیچی،مثل همیشه،چطور مگه؟!/&نمی دونم🤔🤨/@می خوای چی بگی؟!خوشم نمیاد حرفتو می پیچونی😐/&مثلا جونگ کوک🤨/@آها!!😅که چی؟! من که با اون کاری ندارم😐اصلا من کجا،اون کجا😅🙄/&ا/ت فیلم تو با اون مرده و فیلم جونگ کوک مثل بمب ترکیده.خودمو کشتم تا مامان و بابا نفهمن.بعد تو داری برام پنهون میکنی؟!😒/@ اول اینکه حواست باشه از من کوچیکتری.دوم اینکه من کاری نکردم که بخوای پنهون کنی ولی بازم ممنون😇 و اینکه واقعا اتفاق خاصی نیوفتاده./&هووووم🤔باور نمیکنم ولی باشه بعدا بگو🤷🏻♂️/@ این بحثا رو ول کن.بیا بریم یکم با هم وقت بگذرونیم دلم برات تنگ شده بود🥺/& باشه❤
میدونم که منتظر کوک هستین برای همین سریع میرسیم به فردا🏃🏻♀️: عصر بود و شما داشتین آماده میشدین برای رفتن به فرودگاه.یه لباس بافت سفید پوشیدن با یه شلوار کله غازی و یه کاپشن کله غازی. می خواستین کلاه هم بپوشید ولی یه لحظه فکر کردین:"اینجوری خیلی تیپم بد میشه😖مثل بچه کوچولوها میشم😒" پس کلاه نپوشیدن و زدین بیرون.خیلی سردتون بود و دستتون رو می مالوندین به هم.از دهنتون بخار میومد بیرون💭 به سمت ماشین رفتین و شروع کردین به رانندگی.گوشاتون داشت یخ میزد(یکم سرمایی هستین🤭) به سمت فرودگاه رفتین و یه دسته گل خریدین.نمی دونستین میتونین بهش بدین یا نه ولی ترجیح دادین ریسک نکنین.فدقش برای خودتون نگهش میداشتبن🤷🏻♀️
به دور و بر نگاه کردین.پر بود از خبرنگار و دختر پسرهای آرمی با کاغذهایی که روشون یسری نوشته های کره ای و انگلیسی بود. و بعد صدای جیغ و داد و همهمه ی مردم و خبرنگار رو شنیدین که در تلاش رسیدن به bts بودن.لحظه ی خیلی خنده داری بود برای همین یه لبخند زدین. و بین اون همه جمعیت جونگ کوک رو دیدی.براش دست تکون دادی و اون هم دوتا چشم هاش رو بست.(همون نشانه ای که گذاشتین)نمی دونستین چرا ولی قلبتون داشت تند تند میزد و یه حس عجیب،ترکیبی از هیجان و خوشحالی و ... داشتین😍 و رفتن سمت ماشینشون.تو هم رفتی داخل کافه ی فرودگاه و کتابت رو درآوردی که یکم بخونی و بعد بری.
سرگرم خوندن بودی که دیدی یه مرد که کلاه سیاهش نمیذاشت چشماش رو ببینین.یه لباس گشاد سیاه هم پوشیده بود.نگاهش کردین(تو:@/کوک:&)&سلام..@سلام...ببخشید شما؟!..&منو نشناختی؟!(یه خنده ی ریز)@باید بشناسم؟! من حتی چشماتون رو نمیبینم🙂(همون لبخند همیشگی)/کلاهش رو یکم زد بالا ولی همچنان چشماش ناپیدا بود.یکم چشماتون رو ریز کردین.@ فقط حدس میزنم کره ای باشین🤔..&درست حدس میزنین(لبخند خرگوشی).../اصلا خوشت نمیومد با یه مرد غریبه صحبت کنی.به خصوص از اون لبخنداش😒 برای همین گفتین:@ ببخشید من وقت بازی کردن ندارم.🙂(لبخند) و بلند میشی. دستت رو میگیره. یه نگاه به دستش میکنی و جوری که ناراحت نشه دستت رو خارج میکنی.@ببخشید.(و دستت رو عقب کشیدی)..& معذرت میخوام.حواسم نبود.میشه بشینی.
صداش آشنا بود. برای همین نشستی.کلاهش رو جوری برداشت،که صورتش رو فقط تو ببینی." واااایی🤦🏻♀️🤦🏻♀️ ا/ت گند زدی 🤦🏻♀️🤦🏻♀️چجور نشناختی.وای وای وای🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️"@ ببخشید من اصلا نشناختمت🤦🏻♀️🤦🏻♀️& نه،اشکالی نداره.قیافم که اصلا مشخص نبود که بتونی بشناسی😅@🙂...الان نباید با گروهت تو راه هتل باشین؟.&چرا، ولی من خواستم اول تو رو ببینم../سرتون رو پایین انداختین و یکم خجالت کشیدین.
تا پارت بعد خداحافظ🙋🏻♀️🏃🏻♀️💖💖نظر فراموش نشه💖
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خب خب خب منتطر بعدیما من😂😂😂😍س
😍عالییی
چشم.🏃🏻♀️😍💖
عالی بود حرفی ندارم بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم خیلی خوب بود
💙💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍🤍
ممنون☺💖💖