یک روز ادرین رفت دم در خانه یه مرینت اینا در زد مادر مرینت سابین(اسم مامان مرینت) گفت:سلام شما؟ادرین با ناراحتی گفت:من ادرین هستم هم کلاسی مرینت . می خواستم یه چیزی به مرینت بگم می توانم بیام تو؟سابین گفت:بله پسرم بیا تو مشکلی نیست😉😉 ادرین وارد خانه شد و به سابین گفت:میشه بگید مرینت بیاد؟سابین گفت :بله. مرینت بیا پایین مهمون دارین .الیا که
دوست مرینت بود گفت:بزار بببنم کی.مرینت ادرین.مرینت هول شد و گفتکهالا چی کار کنم هان.الیا گفت:بدو تا من حواسشونو پرت می کنم لباس زیبا بپوش.مرینت گفت:باشه.وقتی مرینت داشت از پله ها به پایین می امد ایش لیز خورد و از له ها افتاز زمین ادرین که داشت می امد کمک مادر مریننت که دستش چایی بود را ترسید و ریخت رو ادرین ادرین سوخت ولی کمک کرد به مرینت تا
بلند شود . الیا از ترس زودی اومد و گفت:مرینت بهترین دوست من خوبی حالت خوبی کمک می خوای؟ مرینت با ناله گفت:پام درد می کنه 😭😭😭😭😭 ادرین گفت:من می برمش دکتر شما اینجا بمونید.همون لحظه مادر مرینت قش کرد .ادرین گفت:اقای دوپن چنگ شما خونه بمونید و مراقب زنتون باشید من و الیا مرینتو می بریم دکتر.بابای مرینت گفت:باشه قبول😢😢😢
دکتر گفت:پای او شکسته باید پاش را عمل کنم.ادرین زنگ زد به بابای مرینت و گفت:باید پاش را دکتر عمل کنه مرینت.بابای مرینت پول را واریز کرد وقتی مرینت را بردند خانه او بی هوش بود. و ادرین نتوانست حرفش را بزند .ولی دقیقه ای بعد مرینت به هوش امد ولی بی حال بود ادرین گفت:مرینت پدر من فوت کرده. مرینت که پایش بی حس بود گفت:خیلی برات ناراحتم.😭😭😭😭 تا پارت بعد خدا نگهدار
ببخشید عالی
مرسی
علی ❤
علی؟
عالی
مرسی
ಥ‿ಥ