
ناظرررررر منتشررررررررر😐😁💙💜
Marinet❤ : خیلی تعجب کردم... لوکا چی داره میگه..؟! مرینت: منظورت چیه؟ / لوکا مکث کرد... بعد با تردید گفت: نه... ولش کن... از من نشنوی بهتره🙃 / دست از راه رفتن برداشتم و روبروش ایستادم... ضربان قلبم با سرعت نور میزد! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: نه... بهم بگو... چی ازش دیدی؟!😟 / لوکا سرش رو انداخت پایین: مطمئنی میخوای بدونی؟ / مرینت: البته که میخوام! / لوکا: خب ببین.... من دیدم وقتایی که تو حواست بهش نیست، با یه نفر تو گوشی در ارتباطه! مدام بهش مسیج میده و تک تک اتفاق هایی که میوفته رو بهش میگه!😕 / مرینت: خب... اون کیه؟ / لوکا: ببین من دقیق نمیدونم.... اما خب حدس میزنم...... صداش رو اورد پایین و ادامه داد: حدس میزنم قتل کار خودشه و حالا میخواد از شرت خلاص بشه!😔 / مرینت: منظورت چیه؟ اون اگه میخواست بلایی سرم بیاره که اصلا نجاتم نمیداد😢 / لوکا: واسه اینه که ساده ای.... اون نگهبان رو کشته و قتل رو انداخته گردن تو.... بعد که دستگیرت کردن فراریت داده تا با حل سوری این پرونده جلوی رئیسش خودشیرینی کنه... من مطمئنم اون داره با کمک یه نفر مدارکی علیه تو پیدا میکنه... آخرشم قتل گردن تو میوفته و حل این پرونده برای کی سود داره؟ آدرین!😞 / چی؟ این روانی چی داره میگه؟ من.. نه... نمیتونم باور کنم! نمیتونم قبول کنم! نه نه نه! مرینت: اما... آخه.... تو همه ی اینا رو از کجا میدونی؟ اصلا از کجا میدونی من به قتل متهم شدم؟🤨 / لوکا بدجوری به تته پته افتاد.... بعد یکم خودشو جمع و جور کرد و گفت: خب... راستش... من اون شب اتفاقی داشتم تو خیابون قدم میزدم و تمام جریان رو دیدم... آدرین رو هم دیدم که درست قبل تو بانک رو ترک کرد!😶 / پاهام تاب نگه داشتنم رو نداشتن! دیگه طاقت نداشتم... من... من گول خوردم! پس عکسی که نینو نشون داده بود و من فکر میکردم لوکاست در حقیقت.... جریانش این بوده!
Locu💙 : مرینت حالش خیلی بد شده بود... خوبه... تمام حرف هام رو باور کرد! عالیه.... سعی کردم آرومش کنم: غصه نخور مرینت هنوزم میتونی فرار کنی! از کشور برو.... / مرینت: آخه... آخه من بهش اعتماد داشتم🥺 / دستم رو روی شونش گذاشتم: گاهی نمیشه راحت به آدما اعتماد کرد! / مرینت: خب از کجا مطمئن باشم؟! / لوکا: اینم راه داره! اگه میخوای مطمئن بشی، میتونی گوشی ادرین رو چک کنی! اما باید حواست باشه نفهمه..... اون آدم خطرناکیه! ممکنه اگه بفهمه بهش شک کردی جونتو از دست بدی!😓 / مرینت: پس... من گوشیشو چک میکنم! / بعد راهشو کشید تا برگرده خونه.... لوکا: کجا؟ / مرینت: خونه دیگه / لوکا: نباید کاذی کنی بهت شک کنه مرینت! مگه نمیخواستی غذا بگیری؟ / مرینت: اوه... چرا! به کل یادم رفته بود🥺 / لوکا: اینم تجربست.... تا به هر کسی اعتماد نکنی! / مرینت: چقدر احمق بودم🥺 / لوکا: من کمکت میکنم! / مرینت: ممنون لوکا... تو واقعا خیلی مهربونی! / لوکا: تو هم همینطور.... فقط یه چیزی رو یادت باشه! / مرینت: چی؟ / لوکا: تو امروز اصلا من رو ندیدی! باشه؟ / مرینت: باشه..... خب بریم؟ / لوکا: امم... من یه مشکلی پیش اومده.... مجبوری ننها بری تا رستوران.... شرمنده! / مرینت: عیبی نداره... ممنون لوکا!🙂 / و بعد قدم زنان از من دور شد.... همون لحظه گوشیم زنگ خورد.... لوکا: بله؟ / 👤: پس چی شد؟ مگه نگفتی مرینت رو برام میاری؟؟ / لوکا: تا وقتی اون پسره آدرین دور و برشه نمیشه که.... دارم سعی میکنم بینشون دعوا راه بندازم! / 👤: به من ربطی نداره! من فقط میخوام مرینت رو برام بیاری! / لوکا: چشم / 👤: در ضمن... خود اون پسره ادرین رو هم میخوام... / لوکا: اما اون یه پلیس حرفه ای... به این راحتی نیست... / 👤: به من ربطی نداره... یه کاریش بکن! / لوکا: چشم! / و تلفن رو قطع کردم.....
Adrian💚 : ای بابا.... این دختر چرا انقدر دیر کرد... خیلی نگرانشم! مثل سرباز تو راهرو خونه رژه میرفتم! نینو هم با کنترل تلویزیون ور میرفت... / نینو: بگیر بشین پسر... نگران نباش... میاد دیگه😒 / آدرین: آخه نگرانم! نکنه اتفاقی براش افتاده؟ / نینو: نه نترس... اون دختری که من دیدم خوب از خودش مراقبت میکنه! / آدرین: اصلا برو بابا... با کی دارم حرف میزنم...😤😒 / که زنگ آیفون به صدا در اومد... به امید اینکه مرینت باشه مثل فنر شیرجه زدم سمت آیفون.... مرینت بود! آخی راحت شدم😪 نینو: دیدی گفتم... / بعد ۱-۲ دقیقه از پاه ها بالا اومد و رسید دم در.... با شوق رفتم در خونه رو باز کردم... آدرین: سلااام! / مرینت: سلام😔 / خیلی دمق و کسل بود! یعنی چی شده؟ آدرین: امم... چیزی شده؟ کسی اذیتت کرده؟ / مرینت: ها؟ نه نه... چیزی نیست... خوبم! فقط یکم خسته شدم🙂 / نینو مثل فنر پرید اومد دم در.... دستاش رو به شکل بغل باز کرد و در حالی که چشماش برق میزدن گفت: وای! خوشگل من! قربونت برم الهی! چقدر ماه شدی😍 / بعد با آغوش باز رفت سمت مرینت.... اولش فکر کردم میخواد مرینت رو بغل کنه.... تا اومدم کلشو بکنم دیدم پلاستیک ساندویچ هارو از دست مرینت کشید و با ذوق نگاهشون کرد! بغلشون کرد... بعد لبخند زد و گفت: الهی عمو نینو فداتون بشه خوشگلای من🥺😍 (اینم یه چیزی زده😐😂) بعدم بردشون تو آشپزخونه... حسابی خندم گرفت😂 نگاهی به مرینت کردم... اصلا یه جور خاصی شده بود! آدرین: امم.. خب نمیای تو؟ / مرینت: چرا / و کفشش رو درآورد و آروم اومد تو.... آدرین: مطمئنی خوبی؟ / مرینت: آره.. آره عالیم! / آدرین: باشه... پس تا نینو همشونو نخورده بهتره بریم تو آشپزخونه😐 / مرینت: باشه🙂 /
(بعد ناهار😁) بعد از اینکه ناهار خوردیم، هرکسی مشغول یه کاری شد... نینو ظرفارو شست... منم رفتم تلویزیون ببینم... مرینت هم با گوشی ور میرفت... مرینت هنوزم حالت خاصی داشت... نگاهش رو ازم میدزدید و مشکوک و با تردید نگاهم میکرد! یعنی چه اتفاقی افتاده؟ سعی کردم سر صحبت رو باز کنم.... آدرین: مرینت؟ مرینت؟ / مرینت: بله؟ / آدرین: امم... خب.... چی بگم... یه حرفی بزن... خیلی ساکتی😅 / مرینت: برای ساکت بودن هم باید بهت جواب پس بدم؟🤨 / آدرین: نه منظورم این نبود... آخه یه جوری شدی!😅 / مرینت: نخیر! من عادیم... این تویی که یه جوری شدی😒 / خیلی تند و عصبی باهام حرف زد! چرا اینجوری میکنه؟ آدرین: اصلا.. این موضوع رو ولش کن! ببین... امم.... چیزبرگرش خیلی خوشمزه بود😁 / مرینت: خب حالا چرا به من میگی؟ چیکار کنم که خوشمزه بود؟😒 / آدرین: کلا اعصاب نداریا😠 / مرینت: نه حوصله ندارم... اعصاب ندارم... اصلا هرچی تو بگی... دست از سرم بردار جناب خودشیرین!😠 / آدرین: من خودشیرینم؟ واسه چی اینو میگی؟ مگه ازم چی دیدی؟ من که به خاطرت نزدیک بود شغلمو از دست بدم😡 / مرینت: خیلی پررویی... از دست دادی که دادی... چرا منت میزاری؟ واقعا که خیلی رو داری!😠 (دعواشون بالا گرفته😐😂) / آدرین: نخیر منت نزاشتم.. فقط میگم کجای من خودشیرینه آخه؟ اصلا از این کار بدم میاد😠😤 / مرینت: ای کاش همونجا میمردم.. اه... چیکار کردم که گیر تو روانی افتادم جوجه خروس؟ (تو این شرایط هم؟😐😂) دیگه طاقت نیاوردم... عصبانی بلند شدم و رفتم سمتش.... آدرین: گوش کن خانم باهوش! امیدوارم زودتر از دست هم خلاص بشیم.. اما فعلا میشه سعی کنی یکم اون خل بودنت رو کنار بذاری؟🤨 / مرینت: بی صبرانه منتظرم اون روز بیاد... روزی که از تو راحت بشم😠
Marinet❤ : و بعد ادرین موبایلش رو برداشت و رفت سمت در... کفشش رو پوشید و رفت و در رو محکم کوبید.... پسره ی دیوونه... لوکا راست میگفت... اون فقط یه خودشیرینه که میخواد جلوی رئیسش پز بده... از اولم ازش خوشم نیومد! الانم حتما رفته به رئیسش آمار بده که من بهش شک کردم... اه..😠 تو افکار منفیم غرق بودم که نینو اومد سمتم... نینو: مرینت؟ آدرین کو؟ / مرینت: چمیدونم... دوست روانی توعه! یه پا دیوونه خل و چل😠 / نینو: یعنی رفت بیرون؟ / مرینت: بلهههه😡 / نینو: دعوا کردین؟ / مرینت: بله و حالا ممنون میشم یکم آرامش داشته باشم😤 / نینو سرش رو پایین انداخت... حس کردم حرفی میخواست بزنه که خوردش... آروم رفت سمت اتاق و در اتاق رو آروم بست..... منم تنها روی مبل نشسته بودم و به این فکر میکردم که.... آخر این ماجرا چی میخواد بشه؟🙂 && Adrian💚 : دختره ی روانی! اه.... نمیدونم چرا هی به آدم حمله میکنه😠 عصبی و کلافه شده بودم و با سرعت تو خیابون راه میرفتم... با خودم گفتم یکم هوای پاک حالمو بهتر میکنه.... پس مسیرم رو به سمت پارک نزدیک خونه کج کردم... همینطور که وارد پارک میشدم، از دور صدای ساز شنیدم.... حدس میزم گیتار باشه!🤔 نتخودآگاه به سمت صدا حرکت کردم و سعی کردم پیداش کنم.... تا اینکه فاصلمون به ۵ متر رسید.... خودشه.... اون لوکاست! همون پسره که مرینت باهاش حرف میزد! ار اونجایی که خیلی حالم خراب بود؛ تصمیم گرفتم یکم باهاش حرف بزنم..... پس رفتم نزدیکش.... (این دوتا الان توی پارک زیر یه درخت توی چمن هستن😊)
آروم صداش کردم: امم... لوکا؟ لوکا بودی دیگه؟ / برگشت و نگاهم کرد... برق خاصی توی چشماش ظاهر شد. لوکا: امم.. بله! سلام.. آدرین.. آدرین دیگه؟ / آدرین: بله... سلام🙂 / لوکا: بیا بشین😉 / رفتم کنارش نشستم و به درخت تکیه دادم... با تعجب نگاهم کرد... لوکا: انگار خیلی حالت خوب نیست... چیزی شده؟ / آدرین: یکم.. عصبیم... همین! / لوکا: چطور مگه چیزی شده؟ / آدرین: چی بگم😔 / لوکا: راستی اون دختر... مرینت چرا باهات نیست؟ / آدرین: اه اسمشو نیار.... / لوکا: نکنه حرفتون شده؟ / آدرین: از کجا میدونی؟ / لوکا: حس ششمه دیگه😅 / آدرین: من سعی میکنم باهاش مهربون باشم و کنار بیام.... اما اون خیلی لجبازه... امروزم که اصلا کلا اعصاب نداشت!😕 / لوکا: دخترن دیگه... میدونی که... اعصاب ندارن... اما خب... یه سوال؟ / آدرین: چی؟ / لوکا: چطوری بهش اعتماد کردی؟ به یه دزد قاتل؟ / آدرین: نمیدونم... همین حس ششمی که میگی😕 / لوکا: خب نباید راحت بهش اعتماد میکردی! / آدرین: تو اصلا از کجا میدونی اون دزده و قاتله؟ اون قاتل نیست یه پاپوش بود! / لوکا: خب... بهتره از زبون من نشنوی😔 / حس کردم چیزی میخواد راجب مرینت بگه... آدرین: خب بگو دیگه چی میخوای بگی؟ / لوکا: مطمئنی؟ / آدرین: آره... بگو! / لوکا: ببین... مرینت یه دزده... اون شبی هم که میخواست بره بانک... من اتفاقی اونجا بودم! نگهبان بانک جلوی دزدی اون مقاومت کرد.... و مرینت هم اونو کشت! / آدرین: چچی؟ تو اونجا بودی؟😨 / لوکا: بله... ولی خب ترسیده بودم و پا به فرار گذاشتم! / آدرین: یعنی مرینت اونو کشت؟😦 / لوکا: متاسفانه همینطوره... و الانم داره به تو دروغ میگه... هر چیزی که تا حالا بهت گفته و نگفته دروغ بوده آدرین! چند بار خواستم بهت بگم... اما نشد!😔 / آدرین: اما.. من... از کجا مطمئن باشم؟ / لوکا: خب اینم راه داره... به رفتار و حرکاتش خوب دقت کن! اگه چیزی باشه گوشیتو نگاه میکنه! / آدرین: رو چه حسابی؟ / لوکا: رو این حساب که میخواد ببینه با کیا ارتباط داری... میخواد زیر و بمت رو بیرون بکشه!😔 ((نتیجه))
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
آهنگ های دنیا و نیکیتا و شری ام☺❤
عاایلییی ولی اهنگ ایرانی نمیدوستتم اهنگ لاولی رو حتما گوش بدهه
من الینام ۱۲ سالمه
آجی میشی؟
عالی
بریم دعا کنیم لوکا شفا یابد
بچه ها میاین بریم یه جایی دعا کنیم لوکا بمیره؟
من میگم بریم جای استاد فو بگیم معجزه گر خرگوشو بده یا یه چیز دیگه...بعد بریم تو یه زمان کت نوار و لیدی باگو گیر بیاریم بعد بگیم یه اکوماتیز یافتیم...بعد یه پروانه هاکی رو بندازیم تو لوکا تا واقعی باشه...بعد کت و لیدی که گیرش آوردن...آدرین و مرینت باهم خوشبخت میشن 🤼♀️👁 👁
اجی میدونی من اول به پروف تو سر میزنم بعد مال خودم 😐😂و این ۴رمین بازیه دارم این پارت میخونم
جرررررر😂
عجب😐
فعلا بخون تا ببینیم چی میشه😐😁😂
🤣😂😐دق کردم اخه🥲
خو نوشتم بی بخون😁😂
نانای امیر و کبری نانای اصغر و صغری 💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻
عالی بود اجوووووووووووووووووو خوشکل من😍😍🤩😘🤩🤩🤩😘😘😁😁😄😄😁😁
مرسی اجی نازممم😊😁❤❤
ج چ: زندونی از باران اهنگ های سارن، دنیا، انیتا، کیمیا، رها، سوگند، مدگل و جیدال، لیتو، علی اردوان(نمد فامیلیش درسته یا نه😁) خلسه و دیگه اممم؟ نیکیتا، شریم، ایسان و دیگه یادم نمیاددد😐اها شانیکو و صدف😐😁🖤
چه خبرهههه😐😂😂
تا اخر عمرم اهنگ دارم😐😂
تنکس اجو😊❤
سوگند و سالن رو خوب امدی