سلام سلام 😀 یه قسمت دیگه آماده شد بریم سراغ پارت ششم🎉🎉
جفتشون اومدن بالا سرم. جین: یاااا خدااااا😰.... چرا پاش اینطوری شده؟؟؟؟ کییی اصلا اینطوری شد؟؟ شوگا: فکر کنم همون موقع که پاش گیر کرد به سیم. جین: اینکه دوره مچش کلا کبود شده چطوری راه میرفته؟؟ شوگا: چه میدونم آخه برو دکتر و صدا کن بیاد این کار منو تو نیست. جین: باشه الان میام. بعد چن دیقه بقیه با دکتر اومدن توی اتاق و من همچنان خواب بودم با افتخار😑😂 جیمین: میگم دکتر چش شده؟؟ دکتر: چیزیش نیست آتل می بندم تا بهش ضربه نخوره چن روز طول میکشه تا خوب شه ولی اگه همون موقع بهم میگفتین اینقدر درد نداشت. دکتر کار خودشو شروع کرد اولش یه چیزی سردی به پام زد که واقعا حال کردم توی اون همه گرما یه چیزه خنگ به پوستم خورده بود ولی بعدش یه درد وحشتناکی احساس کردم که محکم چشمامو بهم فشار دادم. کوک: بیداره؟؟؟؟ تهیونگ: نه خوابه ولی خب دردو حس میکنه دیگه. خداییی خیلی درد داشت یعنی دیگه کم مونده بود بلند شم داد بکشم ولی اونقدر خسته بودم که حتی نمی تونستم یدونه آخ بگم دیگه چه برسه به داد زدن.دردی که داشتم واقعا زیاد بود واسه همین خواستم غَلت بزنم سمت راست. نامجون: هییییی تهیونگ بگیرش نزار غَلت بزنه وگرنه همه باندا باز میشن. همین که میخواستم تکون بخورم یکی محکم بغلم کرد و نزاشت تکون بخورم . چن دیقه همون طوری منو نگه داشت و بعدش که کار دکتر تموم شد کمکم کرد که درست دراز بکشم. اینبار دیگه کامل خوابم برده بود چون دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد.
یه صدا هایی می شنیدم. انگار یکی در اتاق رو باز کرد. صدای کشیدن صندلی رو زمین هم میومد . چن دیقه که گذشت آروم آروم چشمامو باز کردم. یکی روی صندلی رو به روی من نشسته بود و داشت منو نگا میکرد. منم بلند شدم و روی تخت نشستم و بهش خیره شدم. تهیونگ: چیه نشناختی؟؟؟ من:😐😐 یکم که گذشت به خودم اومدم من: اینجا کجاست؟؟؟ من چرا خواب بودم؟؟ تهیونگ: با اجازتون از خستگی بیهوش شدین......... پاشو دیگع دیره همه منتظر توعن. من: واسه چی دیره؟؟ برای چی منتظر منن؟؟ تخیونگ: یادت نمیاد؟؟ امروز بخاطر اجرای تو قراره جشن بگیریم. همه آمادن فقط منتظر بودن که تو بیدار شی تا شام بریم بیرون که خدارو شکر توام بیدار شدی.......پاشو زود لباساتو عوض کن که بریم. پتو رو کشیدم کنار و با چشمای خابالوم به لباسایی که دست تهیونگ بود نگا کردم. همین که پامو گذاشتم زمین درد وحشتناکی وجودمو گرفت. من: آخخخخخ😣.......اینو کی بسته؟؟؟ چرا این شکلی شده پام؟؟؟ تهیونگ: بخاطر اینکه وقتی پات زخمی شده هیچی نگفتی بدجوری کبود شده بود وقتی بیهوش بودی دکتر پانسمانش کرد. گفت چن روز طول میکشه درست شه. من:هوووووف🙄 آروم آروم از جام بلند شدم و لباسامو عوض کردم و با کمک تهیونگ از اتاق رفتیم بیرون.بچه ها همگی واقعا منتظر من بودن. کوک: به به گل پسرمون بیدار شده🤣🤣 جین:حالت خوبه بچه؟؟ نامجون: چرا نگفتی پات صدمه دیده؟؟ من:خوبم چیزیم نیست ببخشید که نگران شدین. شوگا از پشت گوشمو گرفت. شوگا: دفعه آخرت باشه از این بازیا در میاری. هر اتفاقی افتاد به ما بگو. فهمیدی؟؟ من: آییی .... آخ آخ .... آره آره فهمیدم . جیهوپ: شوگا ولش کن دیگه کشتیش. جین: خب دیگه الان که همه هستیم دیگه بریم.
همگی سوار ماشین شدیم تا بریم سمت رستورانی که بقیه انتخاب کرده بودن. بین راه واقعا خوابم میومد و از یه طرفم پام درد میکرد نه میتونستم بخوابم و نه میتونستم آروم یه جا بشینم. بعد نیم ساعت رسیدیم همونجایی که انتخاب کرده بودن و رفتیم داخل و نشستم و شروع کردن به سفارش دادن.منم واقعا گرسنم شده بود و با خودم عهد کرده بودم که هرچی که میخوام بخورم. بعد از اینکه سفارش دادن تموم شد شروع کردیم به صحبت کردن. تهیونگ: حالت خوبه؟؟ چرا قیافت مثل جنازه ها شده؟؟؟ من: خوابم میاد😩 جین: خوابت میاااد؟؟ همین نیم ساعت پیش بلند شدیااااا.....شوگا بهت تبریک میگم یکی مثل خودت پیدا شده.😂😂😂 شوگا تا اینو شنید خندید و بقیم دنبالش خندیدن. منم چشمامو مالیدم و یه خمیازه کوچولو کشیدم. جیمین: خب رسما دیگه ۸ نفر شدیم 😝 جین: خب بچه ها من واقعا خوشحالم که یه عضو جدید داریم و خوشحالم که اون وین هست چون واقعا عالیه. من واقعا خیلی برام گنگ بود این رفتارشون . فکر نمی کردم که اینقدر نسبت به من احساس مسئولیت کنن و ازم حمایت کنن. از همشون تشکر کردم و گفتم که برای خوب بودن همه ی تلاشم میکنم. نامجون: بچه ها لیواناتونو بیارین که باید به افتخار این اتفاق یه جشن حسابی بگیریم.......وین لیوانتو بده من: مرسی من نمیخورم . نامجون: چرا چیزی شده؟؟ من: نه راستش نمیتونم بخورم یجوریه..... بهش عادت ندارم. نامجون: ایرادی ندارع.
همه چی واقعا عالی بود میشه گفت که جشن بی نقص بود. از اونجایی که گشنم بود نسبت به روزای دیگه خیلی غذا خوردم و دیگه واقعا اگه یکم دیگه میخوردم قطعا بالا میوردم. تشنم شد و لیوان آبی که کنارم بود رو کامل سر کشیدم. چون تند خوردمش توی گلوم گیر کرد. چن دیقه بعداحساس کردم که سرم داره گیج میره و الانه که از حال برم کوک: هییی پسر تو چت شدع؟؟؟ چرا داری گیج میزنی؟؟ من:نمیدونم چم شده.....یجوری...شدم....همش دلم میخواد بخندم...خخخخ😂😂😂 جیمین: چرا اینطوری میکنه؟؟؟ سرش به جایی خورده؟؟؟ تهیونگ: ببینم این لیوانو تو سر کشیدی؟من:😂😂😂😂.... هییی.....آره تشنم بود.....هههههه نامجون: چی شده که؟؟ تهیونگ: این لیوان من بود😐 از همون الکلی بود خودت ریختی من هنوز نخورده بودمش.....همشو سر کشیده. اینو که شنیدم زدم زیره خنده ...اصلا دست خودم نبود نمی فهمیدم دارم چیکار میکنم فقط همه چی داشت دوره سرم میچرخید و همه چی برام مسخره شده بود. نامجون:😧😧😧 جین: هییی پسر حالت خوبه؟؟؟ میفهمی چی میگم؟؟؟؟ من:😂😂😂...جین میدونستی قیافت وقتی هول میکنی خیلی خنده دار میشع😂😂😂😂 جین: بچه ها اوضاع اصلا خوب نیست.... جمع کنین باید زود بریم خونه.. شوگا: بسیار عالی..😕 همگی از جاشون بلند شدن و منم بلند شدم ولی اونقدر سرم گیج میرفت که افتادم روی صندلی.تهیونگ و کوک بلندم کردم و پشت سر خوردنشو بردن. منم به این حرکتشون از ته دل میخندیدم.سوار ماشین شدیم و راه افتادیم که توی راه نفهمیدم چطوری چشمام بسته شد و کی رسیدیم خونه.
جیمن: جیهوپ کمک کن از اون ور وینو پیدا کنیم فکر کنم خوابش برده. جیهوپ: صبر کن بزار درو باز کنم. منو که پیاده کردن و گذاشتنم روی کول جیهوپ و رفتیم داخل. جیهوپ:این چرا اینقدر سبکه!!! واسه یه پسر ۱۹ ساله زیادی سبکه!! شوگا: فعلا نمیدونیم باید با این حال پسر ۱۹ چیکار کنیم.اخه یکی نیست بگه حواستو جمع کن ببین چیمیخوری🤨 جین: بزارش روی مبل ببینیم چی کار باید براش بکنیم. چن دیقه که گذشت احساس کردم دارم بالا میارم در عرض یه ثانیه چشمامو باز کردم و دویدم سمت دست شویی جیمین:😳😳😳 جیهوپ: این مگه خواب نبود؟؟؟.....چطوری یهو پا شددد؟؟؟ تهیونگ: فکر کنم دفعه اولشه از این چیزا خورده از حالش معلومه. واقعا حالم خوب نبود دنیا داشت دوره سرم میچرخید. از دست شویی که اومدم بیرون رفتم سمت اتاق و خودمو پرت کردم روی تخت. جین:این چرا نیومد پس. نامجون: رفت سمت اتاق فکر کنم خواب باشه..... تا فردا حالش خوب میشه پاشین برین بخوابین. شوگا: من خستم میرم بخوابم... شب بخیر. شوگا همین طوری رفت سمت اتاق و درو باز کرد. اومد روی تخت نشست تا خواست دراز بکشه منو روی تخت دید. شوگا: آیییییی😨.... ترسیدم..... تو اینجا چی کار میکنی؟؟؟ من لای چشمامو باز کردم و آروم گفتم که خوابیدم. شوگا: توی اتاق من خوابیدی؟؟؟پاشو برو توی اتاق خودت.. واقعا متوجه نمیشدم که داره چیمیگه. چشمامو بستم و دیگه بازش نکردم. شوگا: خوابید؟؟؟؟ بلند شو ببینم.... دید که من بیدار نمیشه دستمو گرفت و بلندم کرد. شوگا: خب الان چی کار کنم؟؟؟ اممممم دید دیگه کاری نمیتونه بکنه منو کول کرد و از اتاق بیرون رفت. شوگا: جیهوپ راست میگه ها واقعا خیلی سبکه..........جووونگ کووووووک.........کجاییییییی.....زود بیا اینجا... کوک که صدای شوگا رو شنیده بود خیلی زود اومد سمت ما و وقتی شوگا رو توی اون حالت دید زد زیره خنده کوک:😂😂😂😂😂😂وایییییی چرا وینو کول کردی؟؟؟ شوگا:اشتباهی اومده بود توی اتاق من خوابیده بود منم دارم می برمش توی اتاق. کوک: خب با من چی کار داشتی؟شوگا: مثل اینکه هم اتاقیه توعه هاااا ......دره اتاقو بازز کن. کوک دره اتاق رو باز کرد منو خیلی آروم گذاشتن روی تختم. اون موقع واقعا احساس راحتی کردم . شوگا: این چرا مثل بچه ها میمونه؟؟ کوک: اهمممم قیافش بامزست.... رفتارشم مثل بچه کوچولو ها میمونه😇 شوگا:من دیگه رفتم بخوابم....حواست بهش باشه هااا شاید بیدار شه. کوک: باشه شب بخیر .... حواسم بهش هست تو برو بخوام. شوگا رفت سمت اتاقش و کوکم چراغها خاموش کرد.
مثل اینکه صب شده بود. یکی داشت توی گوشم فوت میکرد و باعث میشد خندم بگیره. یه چیز پشمالوم داشت دست دستمو لیس میزد که فهمیدم این دوتا کین. تهیونگ:کوک بیا ببین... یونتان دستشو که لیس میزنه میخنده😂 کوک: اذیتش نکن دیگه بزار یکم بخوابه. تهیونگ: چقدر دیگه میخوابه ظهر شد. آروم آروم لای چشمامو باز کردم و تهیونگو بالا سرم دیدم. بلند شدم و روی تخت نشستم. تهیونگ:چه عجب بیدار شدی!! من: صبح بخیر. تهیونگ: ظهر شمام بخیر باشه😂😂 کوک: حالت بهتره؟؟ من:آره خوبم. کوک:جین برات سوپ درست کرده برو بخور . همین که پامو گذاشتم روی زمین تا از روی تخت بلند شم درد خیلی وحشتناکی رو حس کردم که باعث شد صورتم مچاله بشه.😖 خیلی آروم از جام بلند شدم و لنگ لنگ رفتم سمت آشپزخونه. معلوم بود که همه توی خونن چون از هرطرف یه صدایی میومد. از اتاق ما صدای خنده تهیونگ میومد از اتاق نامجونم صدای سشوار میومد صدای آهنگ جیهوپم میومد. جینم که پشت به من توی آشپز خونه جلوی اجاق وایستاده بود. منم عین میمون بهش زل زده بودم. چن دیقه همینطوری گذشت تا اینکه جین یهویی برگشت.
جین:آییی...آییییی.....ترسیدم.....هوففف ...از کی اینجایی؟؟؟ من: نمیدونم....ااااا....فکر کنم ۵ دیقه باشع. جین:بیا بشین یچیزی بخور. من:گشنم نیست مرسی. جین:بیا یه کوچولو بخور معدت حتما درد میکنه برای اینکه نمی تونی هر غذایی رو بخوری برات از غذای نی نی کوچولوها درست کردم😊😇 دیدم هم داره راست میگه هم منطقی. رفتم نشستم پشت میز. توی یه کاسه کامل پر شده گذاشت جلوم. جین:همشو بخوریااا من :این خیلی زیاده نمیتونم همشو بخورم. جین:حالا یه امتحانی بکن. یه قاشق ازش خوردم. خیلی مزه غذای های مامانمو میداد. درست مزه همون سوپی رو میداد که مامانم ۷ سال پیش برام پخته بود. دست خودم نبود یه لحظه چشمم پره اشک شد و خود به خود از چشمم سرازیر شد. جین:چی شد؟؟ از مزش خوشت نیومد؟؟؟....هییی باتوام چت شد یهو؟؟😥 اشکامو پاک کردم . من: خیلی خوش مزست. درست مثل غذای مامانمه. یه لحظه یاد مامانم افتادم دلم براش خیلی تنگ شده آخه خیلی وقته ندیدمش.🥺😭 جین:هییی دیگه گریه نکن . الان ما پیشتیم دیگه تنها نیستی گل پسر. از تیکه آخر حرفش خندم گرفت و احساس خوبی بهم دست داد. غذامو تا آخر خوردم و از جین تشکر کردم و رفتم سمت اتاق تا ببینم چخبره. توی اتاق ما هیچ کس نبود واسه همین روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم.
یکم که گذشت واقعا حوصلم سر رفته بود از جام بلند شدم و دیدم بازم کسی توی اتاق نیست😕 آخه معمولا یا کوک اینجاست یا تهیونگ. حتی یونتانم نبود. دیگه واقعا داشتم شک میکردم از این همه سکوت. میخواستم که از اتاق برم بیرون که صدام کردن. نامجون:وین....ووووین......بیا باند پاتو عوض کن.... کجاییی.. من:اومدم. رفتم سمت اتاق نشیمن دیدم همشون نشستن اونجا دارن فیلم میبینن😐 جیمین: بیا بشین جین پانسمان پاتو عوض کنه. من:من خوبه هااا نمیخواد. شوگا: این باز حرف بی ربط زد😑 برو بشین عوض کنه دیگه. رفتم نشستم روی مبل و جین جعبه کمک های اولیه رو گذاشت کنار من و وسایلو از توش بیرون آورد.
فیلمش خوب بود داشتن فیلم آمریکایی میدین که من قبلا دیده بودمش جین یهویی پامو فشار داد که از درد چشمامو محکم بهم فشار دادم. تهیونگ: جین یکم آروم زدی کشتیش. کوک: میخوای بیام کمک؟؟ جین: ببخشید چیزیت نشده که؟؟ من:ن....نه .... خوب....م. وقتی کامل باند رو باز کرد یه نگاه به پام انداختم. حتی نگاه کردن بهش ترسناک بود😨 من معمولا دردو زیاد تحمل میکنم ولی اینکه اون لحظه چطوری این همه دردو تحمل کرده بودم که پام این شکلی شده بود واقعا برام جای سوال بود. همه چی خوب بود تا اینکه یه اتفاق غیر منتظره پیش اومد. تهیونگ:هییی داشتی دیروز قبل اجرا درمورد جراحی حرف زدی ......گفتی بعدا تعریف میکنی. شوگا:جراحی؟؟؟ جیهوپ:قضیه جراحی چیه؟؟؟ نامجون:کی جراحی کرده؟ تهیونگ:نمیدونم وین دیروز میگفت. جیمین:وین؟؟؟ من:ر...راس..راستش......😰
خب خب این قسمتم تموم شد😁😁 بقیه داستان بمونه واسه پارت بعدی.....خیلی دوستون دارم مراقب خودتون باشید🥰🤩😘
عالییی بود🤩🤩❤🌟🌟🌸🌸
قسمت بعد✊قسمت بعد✊قسمت بعد✊
خیلی با حال و خوبه💜💜💜💜💜
داستانت عالیه ولی کاش وین یه پسر قوی باشه نه اینکه هی از حال بره😅
هنوز اول داستانه به اون قسمتشم میرسیم😉
واقعا خوشحالم که خوشتون اومده🤩🤩 از همتون ممنون که داستان رو دنبال میکنین 😘😘پارت بعدیم خیلی زود میرسه 👍
ام عالی بود ادامه
وای داستانت بی نظیره حرف نداشت تا به حال ندیده بودمش الان این پارت و دیدم رفتم از اول خوندم حرف نداشت منکه لال میشم بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم خیلی خوب بود حرفی ندارم
💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍