سلام سلام امید وارم حالتون عالیییییی باشه👍🏼😁🤔خب اینم پارت دوم ظاهرا از همینجا داستان شروع میشه و ممکنه شوکه بشید😏😉امیدوارم فعلا دنبالم کنید هنوزم میگم ماجرا فقط این نیست و از الان شروع داره میشه تقریبا. لطفا لطفا دنبالم کنید ممنون و اینکه من سعی میکنم تو هر پارت عکس شخصیت های داستان رو بزارم 🙂 خب بریم سراغ داستان😉😋
انچه گذشت:رجینا دختری که دوسال پیش حافظشو از دست داد و الان ۲ساله که خاطره از خودش داره که پدرو و مادر نقاش هنرمنده که به هر شهر و کشوری سفر میکنن ولی حالا برای تحصیلات دخترشون رجینا فعلا توی پاریس موندن رجینا با دو دوست جدیدش به اسم جسیکا و نیلی تو باشگاه سیکالن دستیار شورا ها هستن و اطلاعات خودشونو در کنار بازیکن های اصلی درباره تنیس میخواد بالا ببره که با ریو و رونیکا داخل کلاس روبهرو میشه رجینا و ریو جروبحثی داشتن و رجینا میگفت چرا قدت کوتاه و ....بعد از ظهر به جای که رودخونه و جنگل کوچیکی داره میره و یک چیزه براق میبینه و ریو هم اونو میبنه و بانگرانی به رونیکا میره و خبر میده رجینا میخواد بره که پدرش میاد و خونه میره و حالا تو راه رفتن به کلاسش هست که با....
و با نیلی و جسیکا داشتم به کلاسا میرفتم و تو راه تصمیم گرفتم حتما دوباره امروز به همونجا برم و اون چیز براق رو ببینم امروز باید برم و دوباره با محیط باشگاه حیاط مدرسه تنیس اشنا بشم و بالاخره کلاسا تموم شده و تو حیاط باشگاه تنیس با همراه جسیکا بودم امروز نیلی جای دیگه ای کار داشت منو جسی روی یک صندلی نشسته بودیم و بازی دو بازگن اصلی رو تماشا میکردیم و یک اطلاعاتی رو داخل دفترمون جمع اوری میکردیم که یهو مندبلند شدم و به جسیکا گفتم میرم یک دوری میزنم و تو بازی رو نگاه کن و یاداشت بردار اونم تایید کرد و منم حرکت کردم و دوری به حیاط باشگاه زدن بازیگن ها مشغول تمرین کردن بودن چون اخر این هفته مسابقه ای بین باشگاه میتسونی داشتن و باید میکردن که یهو چشمم به ریو رونیکا که داشتن باهم دبل بازی میکردن وای ۱۰ دقیقه بازیشونو دیدم😲وای اینا دیگه کین چقدر خوب بازی میکنن😲که دونفرو که پسر بودنو و فکرکنم ۲ سال ازم کوچیک بودنو دیدم که داشتن درمورد بازی ریو و رونیکا حرف میزدن یکی میگفت:واقعا اینا ستاره طلایی دبل داخل این تیم هستن اون یکی گفت:اره ریو رونیکا دبل های محشری دارن و انگار ذهنه همو میخونن خیلی تو کارشون مصلدن و دوباره اون یکی گفت:ریو هم به جز دبل بازی کردن با خواهرش تکی هم بازی میکنه که اونم مثله دبلش حرف نداره🤤اون یکی هم تایید کرد و گفت:شاید رونیکا تنها دختریه که تو باشگاه پسرای تنیس بازی میکنه ولی فقط تو دبل با برادش میکنه چون خیلی هماهنگن قبولش کردن و تو تک بودن نه درواقع برادش بهتره منم با خودم گفتم هو چه حرفا برای رونیکا خیلی خوشحال بودم که اولین دختریه که تونسته دبل و تنیسه به این خوبی داشته باشه🙂بعده ۲۰ دقیقه تماشای بازی دبلشون تموم شد و نزدیک بود اون ریو کوتوله منو ببینه برای همین سریع از اونجا غیب شدم😬که بعدا نگه این دختره به بازیم حسودیش شده و خوشش اومده و ....اینجور چیزا برای همین رفتم امروز خداروشکر ریو رو از نزدیک ندیدم که یهو دعوا نکنم بالاخره....
بالاخره این کلاس باشگاه تموم شد و منو و جسیکا وسایلامونو گرفتیم و تو کلاسامون گذاشتیم من به جسیکا گفتم میرم کتاب خونه تا یک چند تا کتاب خوب پیدا کنم چون خیلی وقته اونجا نرفتم و جسیکا هم رفت یک جایی که نمیدونم بالاخره به کتابخونه رسیدم و در کتابخونه رو باز کردم و به اطافش نگاهی کردم رفتم وارد شدم که چشم به رونیکا خورد که روی میز کتاب خونه نشسته بود و داشت کتاب میخوند به قفسه های کتاب نگاه کردم که چشم به ریو افتاد😐که داشت از قفسه کتاب بر میداشت و اونم منو نگاه کرد (بچه ها عکسه این پارت که یک پسره داره کتابی بر میداره هست )منم چشم قره ای رفتم و بعد رومو از برداشتمو رفتم سمت رونیکا🙂ریو هم ظاهرا به منم چشم قره ای رفت و به انتخاب کتاباش ادامه داد رفتم کنار رونیکا نشستم و سلامی کردم اونم خوشحال شد و سلام کرد ظاهرا دختره خوبی بود با اینکه ازم ۳سال بزرگ تر بود ولی واقعا قدش اندازه من بود حس میکردم هم سن باشیم🤔بعد رونیکا به من گفت :تو چه فکری هستی 🙂منم رومو بهش کردم و گفتم :هیچی هیچی 😅خلاصه با یکم حرف زدم ریو هم اون گوشه کتابخونه داشت کتابمیخونده و یکم عصبی بود فکر کنم چون پیش رونیکا اومدم و صحبت میکنیم اینطوری شده😏خلاصه بعد از ظهر شد و کلاسا تعطیل و من به همراه نیلی و جسیکا تو راه خونه هامون بودیم و دوباره از همون روخونه داشتیم رد میشدیم که انگار نیلی ذهنمو خوند و گفت :دوباره میخوای اینجا بیای برای نقاشی درسته .هوف منم گفتم :ام هه اره نیلی گفت:اها پس دوباره اونجا میرس ولی من نمیتونم بیام🙂اخیششششش خداروشکر جسیکا هم همین رو گفت منم گفتم :اها چه بد از اون ور اخیش حالا میتونم برم اون سمت 😈بعد....
رسیدم خونه و مثل دیروز تا بعد از ظهر کارامو انجام دادم و آماده رفتن به همون رودخونه و جنگل شدم وسیله نقاشیمو گرفتم و به مامانم گفتم که میخوام برم و دوباره منظره اونجا رو نقاشی بکشم ولی برعکس میخواستم به بهونه نقاشی برمو با قایق و ببینم اون چیزه براق اونجا چیه 😈خیلی کنجکاو بود (اره والا خیلی کنجکاوی اگه کار دستت بده چی اون وقت؟)مثلا چه کاری😳(ام هیچی فقط عاشقه اون کنجکاویتم که تا نبینیش ول نمیکنی😐😂)این ماییم دیگه😎(🤘👍🏼😎) .رفتم و دوباره به قایق نزدیک شدم و قصد داشتم سوارش بشم و به اون طرف برم😆 داستان از زبان ریو:دوباره از همونجایی که رودخانه داشت رد شدم که ببینم دوباره اون خانم فضوله (اهم اهم فضول حرفه خوبی نیستا 🤨که به یک خانم بگی)وات؟؟؟؟به همون خانمی که میگی دیروز همین حرفو بهم زدا😒(خب تو چرا باید تکرار کنی تو خب بگو کنجاو فضول حرفه خوبی نیس😠)🙄😳من دیگه فاز شما دخترارو نمیدونم اخه به اون میشه گفت کنجکاو که تو کارای ادم دخالت میکنه واییییی(ام نمیدونم چی شد یهو)وایییییی نگاه رجینا اونجاست باز که (وای من میبندم شما ادامه بده🤐)زحمت میکشی .وای دوباره رجینا مثل دیروز رفت همونجا و نزدیکه قایق شد فکر کنم نقششو بدونم😬
برای همین مثل جت رفتم خونه سریع در خونه رو باز کردمو به سوی اتاق خواهرم رفتم و دره اتاقشو محکم زدم و درو باز کرده و با عصبانیت گفت :هاااا چته بیا درو بشکون رو سرم خوبه منم که بابت این صداهای یهوییت اخره سر سکته میدی😠منم گفتم:تا حالا حدوده ۱ میلیون بار گفتی منو سکته میدی ولی اخرش نشد که🤨 رونیکا عصبانی تر شد گفت:یعنی قصد داری یا دوست داری سکته کنم😡منم گفتم:نه نه اصلا این حرفا رو ول کن دوباره اون خانم فضوله تا اینو گفتم یک جوری نگام کرد که فهمیدم منظورش چیه برای همین گفتم یعنی اون رجینا مثل دیروز اونجا رفته با این حرفم رونیکا از عصبانیت به نگرانی در اومد و گفت:چیییییی منم گفتم :همین که شنیدی دیروز اینه بیخیالا هیچ کاری نکردی حالا بفرما 😒😕رونیکا سریع گفت:وای بدوووو باید بریم تا به اونجا نرفته منم تایید کردمو و هردو با سرعت داشتیم از پله ها میرفتیم پایین که خواهرم به خاطره نگرانی زیاد نزدیک بود با مخ بیوفته از رو پله ها خداروشکر گرفتمشو خیلی سریع به سوی رودخونه رفته داستان از زبون رجینا:از قایق بزور اون ور رفتم و به سمت همون چیزه براق رفتم یکم اولش ترسیدم ولی خودمو کنترل کردمو و رفتم جلو رفتم جلو مثل اینکه به اون چیزه براق نزدیک میشدم که یهو........
از زبان رجینا:که یهو همونجا انگار که زیره پاهام خالی بشه و بیومفتم داشت میشد که شد😳😨زیر پاهام خالی شد و انگار از یک اسمونه دیگه داشتم به زمین سقوط میکردم😳این امکان نداره😨ولی همین طور بود داشتم از یک اسمون به یک زمین که ارتفاش هم زیاد بود میوفتادم یا خدا موهامو باد با خودش به بالا میبرد و همینطور لباسامو وحشتناک بود من از ارتفاع واقعا میترسم😨😰همینطور خیلی شدید داشتم به سمت زمین سقوط میکردم که انگار یک چیزه بیرنگ که مثل اینه بود رو وسط اسمون میدیدم داشتم بهش نزدیک میشدم وای مامان کجایی😫😓 همینجور داشتم جیغ میکشیدم که نزدیک شدم به همون چیزه و ازش رد شدم ولی هیچیم نشد ولی وقتی ازش رد شدم لباسای قبلیم تبدیل به یک لباس سبز که دامنی تا زانوم داشت تبدیل شد و کفشام قرمز شد و موهام که بسته بود باز شدش😳(عکس این پارت 😊که دختره ای که موهای زرد داره و چشمای سبز و اون لباسه که خوده رجیناست 😁)خدایا این یک خوابه بلند جیغ زدمو بعد گفتم: یکی کمکم کنهههههههههه😫ولی انگار هیچکی صدامو نمیشنید که به زمین نزدیک شدم نزدیک و نزدیکتر داشتم به زمین برخورد میکردم با تمام تواتنم ایندفعه جیغ زدم و ......
دیگه واقعا نزدیک شدمو دیگه چشمامو بستم و دیدم همونطور که دیگه نزدیک بود به زمین بخورم و ملاجم بترکه وزش بادی حس نکردمو موهام که به بالا کشیده میشدم یکهو پایین رفتن و لباسهامم همینطور انکار دیگه سقوط،نمیکردم خیلی اروم چشمامو باز کردمو تقریبا ۱۰ سانتی متر با زمین فاصله داشتم که همون لحظه محکم خوردم زمین و گفتم:آآآآخخخخخ دردم اومد 🤕بعده چند ثانیه تو همون حالت سرمو یکم بالا بردم و بعد سریع نشستم روی چمنای سرسبزی افتاده بودم که دور و اطرافم چند تا درخت بود یک سحرا خالی بود با چند تا گل رز و چند تا درخت 😍🌳🌹🍃چه سحرای قشنگه نسیمی اومد وای چه جای ارومی بود ولی .... از زبان ریو :همونطور که با خواهرم که بدجور هول کرده بود به سمت همون رودخونه که اون دختره رفته بود حرکت میکردیم که دیگه نزدیک شده بود و رسیدیم نفس نفس زنان منو خواهرم وایسادیم و سرمونو پایین کردیم که من سریع سرمو بالا بردم تا جایی که رجینا بود رو ببینم ولی رجینا نبود 😳😬وایییییی خواهرمم نگاه کرد و گفت:اون اون اون کجا بود ر..ریو بودو بگو داشت😨 با نفس نفس حرفشو میگفت منم گفتم :باور کن که دیدم سوار قایق شد و به سمت جنگل رفت هیییی نگاه کن هنوز وسایل های نقاشیش هم هس😬 پس یعنی ی..یعنی هنوز همین اطرافه یا اینکه فضول خانم رفتن اونجا و تو دردسر افتادن و همینطور خودمون وای رونیکا بیچاره شدیم 😓😨رونیکا که واقعا ترسیده بود و نگران بود گفت:خب معطله چی هستی باید بریم ببینیم چه خبره بودو باید بریم اونجا منم گفتم:باشه بودو باید بریم که یجوری رفتیم اون سمت روخونه و به همونجایی که چیزه براقی بود رفتین و .....
(بچه ها ریو و رونیکا از کنارایی جایی که رجینا روش وایساده بود و از اونجا افتاده بود رفتن و بعد نزدیک به همون چیزه براق شدن و اون چیزه براق یک سنگ کوچولو بود که بین دوسنگ بزرگ که یکی بالا و یکی پایین بود و اون چیزه براقی که میگیم سنگ براقه که وسط این دوسنگ بزرگ قرار داشتن و ریو اون سنگ رو گرفت و روشو نگاه کرد و چند بار سنگ رو نوازش کرد)چند بار سنگ رو نوازش کردم که منو رونیکا بفهمیم رجینا اینجا بوده و افتاده که دقیقا عکسش که اومده اومد و به منو و رونیکا ابت شد که اون اینجا بود من رو به رونیکا گفتم:وای رونیکا خیلی اشتباه کردیم باید همون دیروز که دیدیم رجینا به اینجا شک کرده بود سنگ رو جا به جا میکردیم😐😥 حالا بدو باید از اینجا بریم تا اون دختره فضول همه چیزو خراب نکرد 😐😥رونیکا از اینکه گفتم دختره فضول عصبی شد و خودم متوجه عصبی بودنش شدم و بعد حرفمو که باید بریم رو تایید کرد و منم گفتم:خب اماده ای سه دو یک برو از زبان راوی🙂:که همون لحظه زیر پاهای رونیکا و ریو هم خالی شد مثل رجینا روی هوا بودن و انگار از یک اسمون دیگه به زمین داشتن میرفتن اونا هم از روی همون چیزه آینه رنگ رد شدن و لباسای قبلیشون تغییر کرد ریو یک لباس شیک داشت رونیکا هم یک لباسی که تا زانوش بود و ابی رنگ داشت و اونم شیک بود و اونا هم به زمین نزدیک شدن ولی مثل رجینا نیوفتادن اونا ماهرانه روی زمین وایسادن و با خونسری و بعد....
از زبون رجینا:ولی من کجام😳😬اینجا کجاست؟الان چه اتفاقایی برام افتاد؟ این لباسا چیه ؟من از ارتفاع بزرگ که از اسمون بود پرت شدم پایین و اون وقت اخرش به زمین محکم برخورد نکرد؟؟؟😳😳خدایا این یک خوابه که همین لحظه خودمو بشکون گرفتم که دیدم دردم اومده ادم که تو خوابش دردش نمیگیره و چیزی حس نمیکنه پس پس من من 😨خواب نیستم و اینا همه واقعایتن وای اینجا چه خبره🤕😩🤪 یکی کمکم کنه نجاتم بده یهو چه اتفاقی افتاده(وای رجینا واقعا گیج شدی😐بیچاره)اره بیچارم اره گیجم اخه این اتفاقات چرا یهو افتادن یکی بگه(متاسفم من نمیتونم بگم🤐)ای خدا یکی به دادم برسه که از جام بلند شدم و دور و اطرافمو داشتم نگاه میکردم از زبان ریو:و بعد منو خواهرم شروع به چرخیدن کردیم تا خانم فضوله رو پیدا کنیم😑چه گیری افتادیمممم که رونیکا صدام زد:هی ریو خوابی بیداری کجایی؟؟منم گفتم:بیدارم و اینجام پیش شما 😐رونیکا گفت: خب بگرد دیگه باید رجینا رو پیدا کنیم تا این گندی که به بار اومده جمع بشه منم چشمی گفتم و شروع به دیدن اطرافم کردم که یهو یک نفر رو از پشتش دیدم یک دختر با موهای زرد که مثل رجینا بود و موهاش باز بود و یک لباس تا زانوهاش داشت رجینایی رو که من دیدم این لباسا رو نداشت و اگه از اون چیزه شبیه به آینه که وسط اسمون ازش رد شدیم و لباسامون تغییر کرد یا بهتره به اون شیهاف بگم رد شده باشه نمیتونه تغییر لباس بده چون اون از این سرزمین نیست که🤨که یهو برگشت و اون رجینا بود😳وای این یه خوابه خداوندا چطور ممکنه اون نمیتونه نه نمیتونه تغییر لباس بده من خودمو یکهو غیب کردم خخخ چهرشو بیچاره گیج و ترسیده😂😂 الان رجینا پیدا شد ولی باز برام جای تعجبه که لباساش از کجا اومدن سریع به رونیکا خبر دادم و هر دوداشتیم بهش پشت بوته ها نگاه میکردیم و اون هم داشت اینور و اونور رو نگاه میکرد که رونیکا گفت:....
رونیکا گفت:باید یک کاری کنیم ما که نمیتونیم انقدر سریع خودمونو نشون بدیم اینطوری لو میریم😶و بیچاره گیج میشه باید یکی رو پیشش بیاریم منم گفتم :مثلا کی؟رونیکا گفت:خب نمیدونم مثلا اها اون شخص مهبوبمون😏که شما بهتر از همه میدونی 😏منم اول تعجب کردم و بعد با عصبانیت گفتم اصلا و ابدا چی میگی رونیکا پاک زده به سرت چرا باید اون شخص مهم به خاطر همیچین کسی سریع بیاد به کمکش🤨رونیکا ریزی خندید و گفت:هه عجب مگه کار اون شخص کمک کردن نیست منم گفتم :هس هس هس ولی الان چند روزه که نمیاد و خبری ازش نیس و پس نمیاد دیگه 😏قیافه رونیکا:😐عجب ادمی هستیا من موندم با رجینای بیچاره چه مشکلی داری ؟منم گفتم :اون مشکل داره نه من رونیکا:اه اه بسهههه به جای کل کل یک کاری کن بابا منم گفتم: باشه ولی یک چیزی اون چطور لباسش تغییر کرده اخه قبله اومدن به اینجا که یعنی دیدمش این لباسا رو نداشت تازه اون که مال این سرزمین نیست و نمیتونه از اون شیهاف که رد شده لباساش تغییر کنه (دوباره میگم شیهاف همون چیزی بود که گفتم شبیه اینه میمونه و وسط اسمون بود و رجینا و بقیه رد شدن ازشو و لباساشون تغییر کرد)رونیکا تعجیب کرد و گفت :چی واقعا منم گفتم: نَپَ الکی میگم😒رونیکا: نمیدونم ولی بعدا میفهمیم میری اون کارو کنی الان یا نه منم گفتم :خب معلومه که نه من یک نقشه دیگه دارم رونیکا گفت:چی؟باید اقای کارایی رو بیاریم رونیکا یکم فکر کرد و گفت :این که عالیه من همین الان میرم و تو همینجا باش و مواظب رجینا باش تا من با اقای کارایی برگردم تنها راه همینه به جز اقای کارایی نباید کسه دیگه ای بفهمه فهمیدی منم گفتم :باش(بچها کارایی یک فامیلیه )ولی چرا من مواظبش باشم🤨تو چرا نباشی؟؟؟؟رونیکا هم اهی کشید و گفت:تروخدا الان این حرفا رو ول کن تو الان یک پسری و و همینطور یک شخصه خوب و مشهور 😎که دیگه نگم😎و همینطور زورت بیشتره منم سریع بدونه اینکه کسی بفهگه باید برم و به اقای کارایی خبر بدم حالا هرچی مگه فرقی داره که کی کجا باشه؟؟؟🤨منم گفتم:باش باش بدووووو برووووو الان این دختره فضول تا کاری نکردی برو اقای کاراکایی رو بیار زودددد که یهو دیدم رونیکا یکی محکم پسه کردی منو زد و با عصبانیت گفت:چیییی گفتی مگه نگفتم به هیچ دختری فضول نگو اگه دفعه ی بعد این حرفو بزنی یعنی به منم زدی چون خودت میدونی تو این حرفایی که به دخترا میزنی حساسممم😠😠😠منم اهی گفتمو پشتمو مالوندم و گفتم :باشه بابا حالا برو که رونیکا رفت منم رفتم و یواشکی داشتم رجینای فض... نه نه رجینا رو مخه رو میدیم تا این دفعه گندی نزنه🙄 از زبان رونیکا:داشتم به سمت خونه ی خاله بیتا که اقای کارایی اونجا بود میرفتم همینطور داشتم دوان دوان میرفتم که یهو ....
انچه خواهید دید 👈👈(صفحه ی بعد)👈
رجینا :اون کی بود🤔🤨.....ریو:به به خوب دسته گل به اب دادیا😐😑😠.....ریو و رونیکا :😨😨😨😨😨😨😨😨😨😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰رجینا :نه نه اون اون امکان ندارهههههههه😲😬
عالیییی مینویسی 😆
خیلی ممنونم نظر لطفته🙏🙏😃🏵
خیلی عالیییییییییییییییییییی بود 😍😍😍😍😍😍
منتظر پارت بعدی هستم
واقعا ممنونمممممممم🌺
پارت بعدی درحال برسیه 🙂🏵
محشره🤩
لطفا یه سر به داستان منم بزن😉💋
واییییی ممنونم😆⚘
بله حتما میزنم☺🌹😉
سلام 💖
خوب بود 😉💞
همین جوری ادامه بده 😄💗
اگه دوست داشتی به داستان منم سر بزن 💕😜
سلام 😊
واقعا ممنون 💕حتما ادامه میدم ماجرای جالبی قراره پیش بیاد😊
بله حتما سرمیزنم🌺😋😉
عالی عالی ادامه بده
خیلی خیلی ممنون🤩
حتما ادامه میدم😉🙂🏵