ببخشید بابت تاخیر مشکلاتی پیش لومد که نتونستم تست بزارم اشکالات رو حتما بیان کنید ممنون
آنچه گذشت: کاگامی بهم خیانت کرد................ من به تو اعتماد ندارم مرینت............... من به زور با تو همکاری می کنم اگه مجبور نبودم این کارو نمی کردم................. و حالا می ریم پیش آواتار آنگ
آواتار آنگ بعد شکست دادن پادشاه ققنوس، باید جهان رو آروم می کرد و دوباره باد افزاری رو در جهان گسترش می داد. بنا بر این باید دوباره کل جهان رو زیر پا می گذاشت. کاتارا هم که یه جا هیچ وقت نمی شینه و تصمیم گرفت با آنگ بره. زوکو هم باید خساراتی که قوم آتش به جهان زده بود رو جبران می کرد و اون هم همراه آنگ راهی شد. ساکا رو که می شناسید. اون هم عغده ای شد و با اونا رفت. تاف بد بخت هم که اصلا هیچی به هیچی از بی هیجانی متنفر بود و اونم راهی شد. خلاصه بگم گروه آواتار دوباره راهی یه مأموریت جدید شد. همه شروع به جمع کردن وسایل کردن و آنگ رفت با آپا چند گاومیش پرنده رو پیدا کرد تا کسانی که باد افزاری یاد گرفته بودن رو با اونا ببره به معابد باد افزار ها. اولین مقصد اونا کشوری بود سر سبز به نام ایران. در این کشور سرسبز جوانان و لنسان های زیادی وجود داشتند که روحیه باد افزاری رو داشتن و می تونستن باد افزار های خوبی بشن ولی یه مشکل بزرگ وجود داشت.
1-خودتون از تنبلی جوان های غیور ایرانی با خبرید و نیاز به گفتن نیست. اونا به تمرین های باد افزاری هیچ علاقه ای نشون نمی دادن. 2-بازم خبر دارید که جوان های ایرانی چقدر به گوشی هاشون اهمیت می دادن و اولویت ایرانی ها گوشی بود(دو نکته1-من دو مشکل گفتم دلیل نمیشه که بگید داستانم ایراد داره. منظورم از یه مشکل همون مشکل خالی بود و2-خودمم نفهمیدم چرا و چطور تو زمان سفر کردن. کسی دلیلش رو فهمید به منم بگه) آنگ باید مشکلات رو از سر راه بر می داشت و شروع به فکر کردن با گروهش کرد. آنگ یه فکری به سرش زد:«چطوره بریم و تمام اون گوشی ها رو به ملکوتی اعلا بپیوندونیم.» ساکا هم گفت:«ببخشید میشه ترجمه کنی؟» آنگ:«منظورم اینه که همه گوشی ها رو نابود کنیم.» ساکا:«آها. اوکی. گرفتم. صبرکن. چییییی!!!!!» آنگ:«چی، چی؟» کاتارا:«نفهمیدی؟ ساکا با تمام احمقیتش فهمید ولی تو نفهمیدی؟» ساکا:«ممنون از تعریفت آبجی»(با لحن شکایت) آنگ:«خب نفهمیدم منظورش از چی، چی بود.» کاتارا:«منظورش این بود که اگه نابود کنیم اونا بازم می سازن عقل کل.» و دوباره شروع به فکر کردن کرد. ساکا:«ولی نابود کردنشون فکر خوبیه ها.» و همه بحت زده به ساکا نگاه کردن. ساکا:«البته اگه خودشون این کارو بکنن.» و نگاه ها تغییر نکرد. البته حقم داشتن چون طبق شناختی که بنده از ایرانی ها دارم، اگه بین جون ایرانی ها و آیفون ۱۱ شون بگی یکی رو انتخاب کنن قطعا آیفون رو انتخاب می کنن. تاف:«ساکا میشه بگی اونا با چه امیدی خودشون این کارو کنن؟» کاتارا:«فهمیدم. هر بلایی که سرشون اومد رو بندازیم تغضیر گوشی.» زوکو:«اونوقت چند وقت باید صبر کنیم؟ من پادشاهم باید برم کشورم.» کاتارا:«اولندش که نمی خواد پادشاهیت رو به رخ ما بکشی. شوهر منم آواتاره. دومندش خودمون یه بلایی باید سرشون بیاریم.»
و اونا شروع به آسیب زدن کردن. یکی چپ یکی راست حالا هر طرف دلت خواست. ااااا ببخشید وسط داستان. ادامه. تاف زیر پاهای مردم چاله درست می کرد تا زمین بخورن. زوکو آتیش می پروند. آنگ هم همه این کارا و با آب موج به سمتشون پرت می کرد و مینداختشون توی آب. کاتارا و ساکا هم خودشونو دکتر جا زدن و مثل مامانای امروزی هر درد و مرضی که می گرفتن رو مینداخت تقصیر گوشی. صبر کن نکنه مامانای ما هم از اونا یاد گرفتن. فعلا داستان رو ادامه می دیم بعدا سر این موضوع به تحقیق درست و حسابی می کنم. یه هفته گذشت و جوان های غیور ایرانی به کارشون با گوشی ادامه دادن. دودّورودودو ایران. جوان های مارو تشویق کنید. خلاصه بگم اونا دوباره نشستن و فکر کردن تا یه نقشه دیگه بریزن. زوکو یه بشکن زد یه معنی اینکه یه فکری به سرش زد و اون بشکن باعث شد یه شعله هم به سرش بزنه. کاتارا سریع شعله رو خاموش کرد و پرسید:«چی شد؟» زوکو:«یه فکری به سرم زد. باید با اون وسایل بهشون حمله کنیم.» تاف:«وااااای. چه فکری بود. یکی منو بگیره بیهوش نشم.» زوکو:«مسخره می کنی؟» تاف:«نه په دارم داستان کدو قلقله زن تعریف می کنم. دقیقا بگو ما باید چطور با اونا حمله کنیم؟» زوکو:«با تو.» تاف:«چی؟!!!من!!!!!سس ماست.» ساکا:«یکم بیشتر توضیحبدی ضرر نداره.»زوکو ببینید:«نقشه از این قراره که....
نقشه از این قراره که باید یه ربات بزرگ درست کنیم با آهن افزاری و به شهر حمله کنیم. و من و کاتارا و ساکا و آنگ شهر رو نجات بدیم و این خطر رو بهشون گوش زد کنین.» بعد از اعمال نقشه جوان های غیور ایرانی 😏😏😏😏 گوشی هاشون رو نابود کردن. صبر کن. چییییییی!!!!!!!!! 😦😦😦😦😨😨😨😨😰😰😰😰😰😱😱😱😱😱😱. یکی بمن بگه چی شد. الان ایرانی ها گوشی رو ول کردن؟!!!؟!؟؟!!؟ 😵😵😵😵😵. داستان رو ادامه می دیم. این از مشکل اول. مشکل 2 که باشد تنبلی رو که به یه مکافاتی حلش کردن که حال توضیحش رو ندارم. خلاصه می گم که فقد حل شد. حالا ذهن خلاقتون رو بکار بندازید و ببینید چی بود. تو نظرات می بینم.
آنگ جهان رو زیر پا گذاشت و 158619765 شاگرد پیدا کرد. نگید چاخان می کنم چون دقیق شمردم. بین تمام اون شاگردا یه دختر بود که از آنگ خوشش اومده بود. اتفاقا اون دختر مهارت زیادی توی باد افزاری داشت و آنگ هم برای اون کلاس خصوصی گذاشته بود تا مهارت هایی که دیگران نمی تونستن انجامشون بدن رو به اون تعلیم بده. بعد چند وقت کاتارا به آنگ مشکوک شده بود و پیش زوکو رفت تا ازش کمک بگیره. کاتارا:«سلام زوکو.»_و عَلِکُمَ السِلام+زوکو جدی باش_باشه. مشکل چیه؟+چند وقتیه آنگ با یکی از شاگرداش رفت و آمد می کنه_مشکل چیه خب؟+آخه لون یه دختره_مای گاد. از خودش پرسیدی؟+آره گفته مهارتش از بقیه بیشتره و داره خصوصی بهش مهارت هایی رو یاد میده که بقیه فاقد مهارت یاد گیریش هستن_شاید راست بگه. بهتره از فکرش بیرون بیای آنگ از اون آدماش نیست+می دونم ولی شکش خیلی قویه_اگه راهی نداره برو فالگوش وایستا+مطمئنی؟_آره+باشه ممنون از کمکت. خدافظ_خدافظ. و رفت برای فضولی.
کاتارا، آنگ رو دنبال کرد و پشت یه دیوار قایم شد. و دید که آنگ واقعا داره بهش تعلیم میده. خواست بره که دید اون دختر رفت سمت آنگ از اینجا به بعدش جای سانسوره ولی این داستان بدون سانسوره😈😈😈😈. اون دختر رسید به آنگ و به آنگ گفت:«دوستت دارم.» کاتارا وقتی این رو سریع فرار کرد که مثل فیلما پاش خرد به یه مجسمه و یه گلدون افتاد و شکست. بریم پیش آنگ. وقتی اون دختر خواست اون حرکت کریح المنظره رو انجام بده، آنگ پرتش کرد اون سمت و خواست سرش داد بزنه که صدای شکستن گلدون اومد.آنگ رفت تا ببینه چی بودو دید کاتارا داره می دوه. آنگ:«صبر کن کاتارا اون طور که تو فکر می کنی نیست.»کاتارا با گریه در حال دویدن گفت:«دیگه نمی خوام ببینمت آنگ.»و رفت.وقتی از هم خیلی فاصله گرفته بودن هر دو شون نشسته بودن و زار زار گریه می کردن که یه دروازه میان بعدی جلوشون باز شد. برگردیم عقب و داستان رو از طرف تاف تعریف کنیم.
آنگ بعد رفتن از ایران، عاشق یه پسر ایرانی شده بود که کمتر از بقیه تنبلی نشون می داد و همیشه در حال کار بود. نگم که اون پسر با کمالات و خوش هیکل و جذاب و زیبا و.... من بودم. 😎😎😎😎(یه نکته مهم دقیقا چطور تاف ندیده نشنیده عاشق شد؟ یکی بهش بگه بابا دختر آخه تو اونو دیدی اصلا که عاشقش شدی؟ نندازین تقصیر من. من فقد دارم داستان رو روایت می کنم). تاف چند روزی اون پسر رو زیر نظر داشت و دید که اون پسر با کمالات که همانا من باشم خیلی با اخلاص و مهربان بود و با هیچ دختری هم در رابطه نبود. حتی ممی تونست درست با دخترا صحبت کنه(این بخش آخرش دیگه واقعا حقیقت بود. 😊😊😊😊) تاف خوشحال از این موضوع رفت پیش ساکا تا ازش درباره این موضوع راهنمایی بگیره. تاف:«سلللللام ساکاااا.»_سلام. چی شده امروز چرا انقدر شنگولی؟+هیچی. اومدم ازت راهنمایی بگیرم_خب بپرس+چند وقتیه از یه پسر خوشم اومده و...._صبر کن تو همینجوری ندیده عاشق شدی؟+درسته کورم ولی می بینم_باشه+و می خوام بدونم چجوری احساسمو بهش بگم؟_اهل کجاس؟+ایران_حله بابا اونو می تونی راحت با دو سه تا قرار خلاصش کنی+واقعا سر قرار چیا بگم؟ اصلا چه بهانه ای برای قرارها بیارم؟_می تونی با بهانه مثلا امتحان درس در رقابت دعوتش کنی و همون جا یکم باهاش صحبت کن و قرار بعدی رو بزار+مطمئنی جواب می ده؟_به احتمال70% جواب می ده+ممنون ساکا. خدافظ_به سلامت. و رفت برای گذاشتن قرار
وقتی داشت با اون پسر با کمالات و مهربان که من باشم صحبت می کرد، اون پسر تو یه جمله حد اقل99 تا تپق می زد و همون طور که گفتم با دخترا نمی تونست صحبت کنه. بعد چند وقت که با اون پسر بود که دیگه من نباشم تو یه قرار خواست احساسشو به اون پشر بگه که قبل اینکه حرفی بزنه یه دختر از جلوشون رد می شه و اون پسر که باز هم تأکید می کنم دیگه من نیستم عاشق اون دختره می شه و از تاف خداحافظه می کنه. بعد رفتن اون پسر، تاف شروع به گریه کرد و داشت می دوید که احساس کرد وارد یه بعد دیگه شده. دوباره برمیگردیم عقب تا زوکو و ساکا رو هم ببینیم. اونا بعد اینکه تاف و کاتارا میان پیششون تصمیم می گیرن یه سر به نامزداشون بزنن. موقع حرکت همدیگه رو دیدن. ساکا:«سلام زوکو. کجا میری؟»_سلام. می خوام برم یه سر به نامزدم بزنم+چرا منو نمی بری؟ منم به همین هدف می خواستم سفر کنم. بیا باهم سفر کنیم برادر_مثلا باید بخندم که داری اینجوری صحبت می کنی؟ باشه بیا بریم. در راه ساکا فضولیش گل می کنه و می پرسه:«چی شد که تصمیم گرفتی به نامزدت سر بزنی؟» زوکو هم ماجرای صحبتش با کاتارا رو تعریف می کنه و می پرسه:«تو چی؟» و اونم ماجرای صحبتش با تاف رو تعریف می کنه. وقتی رسیدن، هرکدوم رفتن سمت خونشون. وقتی برگشتن با چهره گریان برگشتن. ساکا:«چی شد؟» زوکو:«وقتی رسیدم، دیدم اون با یه پسر غریبه تو خونه نشسته و دارن با هم حرف می زنن. توچی؟» ساکا:«منم همینطور.» و پریدن بقل هم و شروع به گریه کردن که یه دروازه جلوشون باز شد. ادامه داستان رو در پاریس خواهیم دید.
آنچه خواهید دید: آنگ سریع رفت پیشش......... کاتارا صبر کن.......... خیانت نمی کنم........... یک تیر به سمت کاتارا پرتلب شد............. صدای تاف اومد.......... من پیشگو هستم.............. تبدیل به مرینت شد............. من لیدی باگ هستم........... من جاذبه هستم.................. مرد و مردونه مبارزه کن.............. آدرین شد............ همه رفتن مردم رو نجات بدن........... باید هویتم رو بهت بگم............ چییییییی!!!!!!. آهنگ پایانی: اییییران اگر دل ترا شکستم........... تورا ز بنده کینه بستن............ چه عاشقان بی نشانی.......... که پای درد تو نشستن......... که پای درد تو نشستن... خودن برو تا تهش. اگه آهنگش یادت نیومد، فکر کنم آهنگ معمای شاه بود
نظرات بازدیدکنندگان (1)