سلام...👐👋 توی پارت قبل گفتم فعلا دارم کِش میدم داستان رو تا حرص شما رو در بیارم ولی دیگه میخوام عاشقانه هاشو زیاد کنم😁امیدوارم لذت ببرید😄😘
بچه ها تا اخر شب سر به سَرَم گذاشتن یعنی دیگه داشتم از دستشون کلافه میشدم دلم میخواست دونه دونه موهای کله شون رو با موچین بِکنم😂 خیلی رو مخی بودن امشب😅 دو روز بعد داستان از زبان نامجون: صبح بیدار شدم با خودم گفتم تا اعضا بیدار نشدن و سیم جینم نکردن برم یه سر به *ا/ت* بزنم بخاطر همین یه ماشین گرفتم و راه افتادم سمت بیمارستان🚶وقتی رسیدم به بیمارستان رفتم پیش *ا/ت* اول در زدم... . *ا/ت*: بفرمایید😊. در رو باز کردم و رفتم تو اتاق....
*ا/ت*:اِ... سلام نامجونننننن😁. من(نامجون):سلام😀 ببینم *ا/ت* خبریه؟. *ا/ت*:چطور مگه؟. من(نامجون): اخه داری وسایلتو جمع میکنی😕. *ا/ت*:اها اینا رو میگی😄دکترم امروز اومد گفت حالم خیلی خوبه و برگه ترخیصم رو بهم نشون داد و گفت امروز میتونی بری خونه. من(نامجون) :اَلکی.... . *ا/ت*:😐مگه من با تو شوخی دارم😂. من(نامجون):خب... خب پس من برم کارهای مربوط به ترخیصتو انجام بدم تو هم وسایلتو جمع کن. *ا/ت*:باشه ممنون😊💜💙.... .
ادامه داستان از زبان *ا/ت*(من):نامجون رفت کارهای مربوط به ترخیص رو انجام بده منم وسایلمو جمع کردم... بعد یه چند دقیقه ای نامجون اومد و گفت:دیگه الان فقط باید از این بیمارستان بزنیم بیرون کار دیگه ای نمونده😇... . من:نامجون اما پولش... . همین که خواستم ادامه حرفمو بگم نامجون گفت: هیششششش حرفشم نزن عصبانی میشم از اون عصبانی شدن های آر اِم کبیری ها... . من:اما... . نامجون: اما حالا دیگه وقتشه راه بیفتیم پس پاشو😁. من: باش😊ممنون 💙💜. نامجون وسایلمو گرفت و کُمکم کرد از تخت بیام پایین ...
بعد یه ماشین گرفت و راه افتادیم سمت هتل من... . تو راه بودیم نامجون همش سرش تو گوشیش بود که یهو گفت:*ا/ت* یه چیز بگم عصبانی نمیشی؟😊. من:معلومه که نمیشم.نامجون:الان جین پیام داده که کجام منم گفتم اومدم پیش تو و فهمیدم که قراره مرخص بشی و الان دارم میبرمت سمت هتلت جین هم که فهمید مرخص شدی پیشنهاد داد شب بریم شهر بازی تو هم بیای البته حالا قبوله؟. من:نامجووووون. نامجون: وای یا خدا باشه باشه الان کنسلش میکنم.... . من: نه بابا منظورم این بود این سوال کجاش منو عصبی میکنه که اولش پرسیدی عصبانی میشی یا نه😑؟
نامجون:😂😂😂نمیدونم... حالا قبوله؟. من: باشه قبوله😊💜. نامجون: خب من به جین خبر میدم😁. یه چند دقیقه گذشت و رسیدیم به هتل بعد من از نامجون خداحافظی کردم👋و رفتم وقتی وارد اتاقم شدم وسایلم رو گذاشتم یه گوشه و رفتم که یه دوش بگیرم چون تا امروز رنگ حموم رو به چشم ندیده بودم(چون دو سه روزی بیمارستان بوده😂) از حموم اومدم بیرون موهامو خشک کردم ساعت نزدیک ۲ ظهر بود رفتم یه ساندویچ برای خودم درست کردم و خوردم بعد رفتم تو گوشیم و توی دفتر خاطراتم همه چی رو نوشتم😊.
که یهو نامجون پیام داد ساعت ۶ و نیم میام دنبالت بریم شهر بازی وای خدا ساعت ۵ بود یعنی رسما یک ساعت و نیم وقت داشتم😨 پاشدم یه دست لباس برای خودم انتخاب کردم و پوشیدمش(یه لباس استین کوتاه سفید که یه پیرهن ابی چهار خونه روش بود بعلاوه ی شلوار جین و کفش کتانی سفید😊) موهامو باز گذاشتم و فقط یه تِل کِشی ابی زدم یکمم ارایش کردم و کیف کمریمو بستم ساعت ۶و نیم بود پس منتظر بودم که نامجون پیام بده و برم پایین 😇...
یهو نامجون پیام داد:من دَم در هتل منتظرم😊. بدو بدو رفتم پایین کلید اتاق رو تحویل دادم و از در هتل زدم بیرون و نامجون رو دیدم رفتم پیشش(بچه ها چون نامجون گواهینامه نداره با راننده شخصیش اومده دنبال *ا/ت*) سلام و احوالپرسی کردیم و راه افتادیم🚗🚗. ادامه داستان از زبان نامجون:وای خدایا *ا/ت* خیلی خوشگل شده بود😍🌹. تو راه همش چشمم بهش بود... . مدتی بعد: بالاخره به شهربازی رسیدیم و رفتیم پیش باقی اعضا😀. اول با پسرا احوالپرسی کردیم و بعد به پیشنهاد تهیونگ تصمیم گرفتیم اول سوار تِرَن هوایی بشیم ولی وقتی پیاده شدیم....وای اصلا یه وضعی بود انقدر جیغ زدیم همه صدامون گرفته بود😂
بعدشم که کلی وسیله سوار شدیم... . بعد *ا/ت* گفت:میشه بریم قطار وحشت خواهششششش😀😀. اعضا همه موافقت کردن منم حرفی نزدم و گفتم باشه قطار خیلی بزرگ بود من و *ا/ت* هم جلوی جلوی قطار بودیم اعضا هم دو سه تا صندلی پشت سر ما😶. یهو قطار شروع به حرکت کرد *ا/ت* داشت زیر لب میگفت:خدایا غلط کردم خدایا چیز خوردم(😂) این چه پیشنهاد مزخرفی بود من دادم اخه. معلوم بود ترسیده انقدر میله جلوشو فشار داد که رَگ دستاش بیرون زده بود قطار همینجوری داشت حرکت میکرد که یه اسکلت خونی افتاد جلومون...
منم راستش یه لحظه قلبم اومد تو دهنم از ترس و چشامو بستم وقتی چشامو باز کردم دیدم *ا/ت* تو بغلمه و داره جیغ میزنه(نویسنده سکته ناقص رد کرد😂) دستمو کشیدم رو موهاش گفتم:نترس چیزی نشده اسکلت بود دیگه چشاتو باز کن. *ا/ت*:نههههه نمیخوامممممم😭😶. چونه شو گرفتم و سرشو اوردم بالا گفتم:ببین هیچی نیست. بعد دستشو گرفتم که نترسه وای خدا چشمتون روز بد نبینه یه بار دیگه اون اسکلته اومد...
*ا/ت* هم دستم منو از ترس فشار داد منم دادو بیدادم رفت هوا(😂) من داد میزدم *ا/ت* جیغ میکشید(😂) اعضا هم صدای خنده شون رو میشنیدم بعد یه چند ثانیه ای منو *ا/ت* نگاه هم کردیم خجالت کشیدیم و بعد یهو زدیم زیر خنده😂. وقتی از قطار پیاده شدیم*ا/ت* از خجالت سرشو انداخته بود پایین و... . خب اینم از پایان این پارت دوست داشتین؟ 😀 تازه داریم میریم تو بخش های فانتزی امیدوارم بیشتر از این بتونم نظرتون رو جلب کنم💜 فعلا باعی👋😘💙
عالییییییییییی بوددددد 💜✨ دارم میپوکم از خنده 😂😂😂
وای جر خوردم وسط جمع داشتم جر میخوردم😂😂🤣
وای خدایا اسلاید های اخری 😂😂😂😂مردم از خنده عالی بید
تبریک به تو!😻😽
تبریک به من!😹😸
تبریک به همه!😺😹
داستان شما در داستان "من و جونگ کوک 1" معرفی شد💕فعلا در حال بررسی هست:)کمی شکیبا باشید از شکیبایی شما سپاسگذاریم😹😸
خب اینم یه سوپرایز از طرف من😉برای عاجی خوشمل و کیوتممم😻:میتسوها💋✨
راستی تبریک هات مثل تبریک های هوشنگ توی سریال شمعدونی بود😂😂😂😹😹😹😹
رح مید:/😹
چرااا کامنت های من نمیادددد😑
•••
عالییی بوددد😻🍫جیغ ا/ت+داد نامجون=انفجار عررر😹🍭
•••
عاجی میتسو ها ی چی شنیدممم...واقعا من و جیمین رو ادامه دادی؟😶😐😆😃😂
نه بابا ادامه کوجا بود😂 نگران نباش هر داستانی رو بخوام ادامه بدم اول به خودت میگم عاجولی😘😁
اشکال ندره باو😹🍫
اگه میشه زود تز اینو تمومبزار کن و دوباره از کوک بنویس تروخدااااااااا
عالی بود 💗
ولی چرا اقد پارت ها کمه😐
کمه؟
وای بخدا من همه سعیمو میکنم زیاد بنویسم😭شرمنده تونم
عالی بود 🥰۴
عالی بود عزیزم دستت درد نکنه
وایی عالی بود تو خیلی خوبی مثل بقیه نویسنده ها دیر پارت های بعدی رو نمیذاری ممنونم که اینقدر خوب💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜ی
ممنون ازت لاوی جون💜🌷