اینم از این پارت، امیدوارم لذت ببرین❤️💙 اون پارت قبلی یادم رفت که 10 سوال بهش اضافه کنم و بگم مرسی که هستین😂🤦♀️💞 به عقلم هم نکشید که توی جوابا بنویسم😑🤦♀️
ادامه داستان: یک نفر خوش آمد گویی گفت و حرف میزد. پسرا دست میزدند. ته ته درحال دست زدن به جین گفت: چرا به یونگ نگفتی که مسابقست ! جین شروع کرد به دست زدن و گفت: چون نمیومد. شوگا که پایین نشسته بود سرشو بالا گرفت و به جین نگاه کرد و گفت: یونگی کدومه؟! جین صورتشو نزدیک کرد و گفت: اونی که بلیز صورتی کم حال پوشیده! شوگا نگاهی کرد و با تعجب گفت: واقعا؟! شوگا رو کرد به جیمین که کنارش بود: یونگ رو پیدا کردی؟! جیمین نیم نگاهی کرد بهش کرد و گفت: آره، اون بلیز صورتی کم حاله! شوگا ابرویی بالا انداخت و با خودش گفت: فکر کنم فقط من نفهمیدم. شوگا همین سوال رو از کوکی پرسید و اونم یونگ رو شناخت. شوگا اخمی کرد و به مجری که سخنرانی میکرد نگاه کرد. مجری رو کرده بود به شرکت کننده ها و گفت: غذای امروز شما، یک غذای اصیل کره است. یونگ اوفی کرد و دستاش میلرزید. موهاشو با کشی که داشت بست. مجری: پیشبنداتونو بپوشین. دخترا جلو رفتند. یونگ نگاهی به پیشبند انداخت و پوشید. هوبی هی آروم دست میزد و آروم میگفت(یونگ یونگ یونگ) جوری که فقط جین و نامجون که کنارش بودند میفهمیدند. یونگ نفس عمیقی کشید و سرشو بالا گرفت و پسرارو دید، دستی براش تکون دادند و یونگ لبخندی بهشون زد. دختره (شماره 1) کنار یونگ خیلی جوش آورده بود که بی تی اس اونو میشناسن!
مجری: زمان شما حدود یک و نیم ساعت هست. یونگ به میز جلوش نگاه کرد که روش پارچه کشیده بود، با خودش گفت: قراره چی درست کنم؟! مجری: شمارش معکوس شروع میشه! با من بشمارین! 10، 9، 8، 7 جین دست ته ته رو محکم گرفته بود، ته ته با لبخند به جین نگاه کرد. مردم: 3، 2، 1 شروع کنید. پارچه برداشته شد و مجری داد زد: جاپچائهههههههه. یونگ چشاش گرد و به سمت مواد رفت و سریع تکرار کرد: جاپچائه، جاپچائه، جاپچائه!(یک غذای کره ای) دست به کار شد. اول گوشت با موادی که باید مزه دارش میکرد، درست کرد و کنار گذاشت. آب را گذاشت به جوش بیاد. نامجون سرشو پایین گرفت و به کوکی که پایین نشسته بود گفت: چقدر خونسرده! کوکی نگاش کرد سری تکون داد و لبخندی زد. هوبی هی دست میزد. جیمین هم داد میزد. جین با چشمان برق زده نگاه میکرد. یونگ کاملا شیک و با خونسردی غذا درست میکرد و هر از گاهی به زمان نگاه میکرد. ته ته صورتشو نزدیک گوش جین کرد و گفت: اگه واقعا دوست داشته باشه توی این موقعیت هم.... یونگ منتظر این بود تا مواد داخل آب پخته بشن، یک نگاهی به پسرا کرد. ته ته ساکت شد و گفت: فراموشش کن! جین به ته ته نگاه کرد و خندید.
یک ساعت گذشته بود و یونگ داشت بشقاب رو تزئین میکرد. اصلا به زمان نگاه نکرده بود و سریع داشت غذا رو میچید. کوکی با تعجب: داره غذارو تزئین میکنه! جیمین با تعجب خندید و گفت: چی؟! جین خندید و هوبی گفت: تموم کرد؟! یونگ به ساعت نگاه کرد و نیم ساعت دیگه زمان داشت. یونگ تعجب کرد و خندید. به بقیه دخترا نگاهی کرد، مشغول درست کردن غذا بودند. یونگ خنده ای کرد و به پسرا نگاه کرد. مجری: ظاهرا شرکت کننده شماره 10 کارش تموم شده! جیمین با اشاره دست: غذا رو بزار روی میز داورها! بقیه پسرها هم با جیمین هم صدا شدند. دختره شماره 10 که همش به یونگ نگاه میکرد از اینکه فهمید یونگ تموم کرده... خیلی عصبانی شد. یونگ آروم آروم و با عشوه به سمت میز داورها میرفت. پسرا و بقیه مردم به حرکت یونگ خندیدند. مجری: شرکت کننده شماره 10 با این حرکتش داره نشون میده که من یک برندم! بعد خنده ای کرد. یونگ با شنیدن این جمله سریعتر حرکت کرد و غذارو رو روی میز گذاشت، به داورها تعظیم کرد و با لبخند: امیدوارم خوشتون بیاد! داورها: خسته نباشی! یونگ به پسرا علامت اوکی نشون داد و ذوق کرد. پسرا هم دادی زدند و خندیدند. دختره حسود(شماره 10😐) با عصبانیت به یونگ نگاه میکرد که یکدفعه قابلمه آب جوش روی دستش چپه شد. یونگ با دیدن این صحنه، تعجب کرد و به کمک دختر رفت. دختره درد میکشید. مردم شوکه شدند و لبخند از لباشون رفت.
یونگ جای دختره رسید، دستش رو گرفت و گفت: بیا بیا! یونگ دست دختره رو زیر شیر آب کرد. مجری: انگار شرکت کننده شماره 10 به کمک شرکت کننده شماره 1 رفته،این کارش خیلی دوستانست. جین با دیدن این صحنه لبخند شیرینی روی لباش نشست و حس دوست داشتنش نسبت به یونگ بیشتر شد. یونگ صورتشو جمع کرده بود و رو به دختر کرد و گفت: همین جور زیر آب نگه دار. دختره با درد به یونگ نگاه کرد و از کار و حرفی که به یونگ زده بود پشیمون شد. افراد پشت صحنه سمتشون اومدن و دختره رو به پشت صحنه بردند. یونگ با نگاه تعقیبشون کرد. یونگ به سمت مجری نگاه کرد و با حرکت دست: شماره 1 حذف شد؟! مجری سری به نشونه آره تکون داد و توی بلندگو اعلام کرد. یونگ خیلی ناراحت شد. دوباره به دختر که دستش رو باند میبستند نگاهی کرد. یونگ اوفی کرد و به سمت میز خودش رفت و اونجارو مرتب کرد. ته ته پوزخندی زد و گفت: جین، فکر نمیکردم اینقدر خوش سلیقه باشی! جین همینجور به یونگ نگاه میکرد.
5 دقیقه به تموم شدن مونده بود. یونگ راحت روی صندلی لم داده بود. از بین 8 نفر دیگه 2 نفر هنوز تموم نکرده بودند. 5 دقیقه رو به پایان بود، یونگ آروم بلند شد.... شمارش معکوس شروع شد. همینجور که ثانیه ها توسط مردم شمرده میشد. هوبی با خنده: بچه ها یونگ رو نگاه کنین. یونگ با ریتم مردم قدم میزد و شماره 1 رو که گفتند، یونگ سرجاش ایستاد و دستاشو بالا برد و دادی زد که بین داد مردم اصلا شنیده نشد. پسرا با دیدن رفتارهای یونگ خنده ای کردند. یونگ خندید و صاف ایستاد. مجری: مثل اینکه شماره 10 خیلی سرحاله! یونگ سرشو پایین انداخت و خندید. مجری: خب حالا نوبت تست کردن داورها رسیده! یونگ مضطرب بود ولی از یک طرف دیگه آروم بود. داورها غذارو تست کردند. شوگا راحت لم داد و گفت: یونگ برنده نمیشه! شش تا کله به سمتش نگاه کردند و هوبی با اخم: چرا همچین فکری میکنی؟! شوگا به پسرا نگاه کرد و بعد به یونگ نگاه کرد و گفت: چون موقعی که داورا غذارو سرو کنن سرد شده و این شاید امتیاز ازش کم بکنه! ته ته: ولی از اونطرف نیم ساعت زودتر غذارو برد. شوگا صاف نشست و گفت: شاید اینجا امتیاز بگیره! جین: اون دو نفر آخری هم چون غذاشون یکم داغه شاید امتیاز کم بگیرن! شوگا سری تکون داد. کوکی با قیافه جمع شده: بابا مسابقه جهانی که نیس، یک آشپز خوب میخوان انتخاب کنن برای جشن..... همین!
یونگ به پاهاش نگاه میکرد. روی پنجه هاش می ایستاد و به حالت اولش برمیگشت. یکی از داورها رو به مجری کرد و گفت: تموم شد! مجری به سمت داورها رفت. یونگ چشماش گرد شد و به مجری خیره شد. مجری سری تکون داد و به یونگ نگاه کرد، یونگ چشماش گرد تر شد و سرشو پایین انداخت. مجری یک گوشه ایستاد و گفت: داورامون امتیازهارو حساب کردند..... و من براتون میگم که کی برنده میشه! هوبی با اخم: این تهیون هم همیشه توی هرکاری لفت میده، خب بگو کی برنده شده! مجری به کاغذ نگاهی کرد و گفت: شماره................. 6. دختره خیلی خوش حال شد. یونگ همچنان به پاهاش نگاه میکرد و لبخندی روی لباش اومد. پسرا اخمی کردند و شوگا سری تکون داد و گفت: گفتم که! مجری: شماره 6 با اخلاف نیم نمره از شماره 10 تونست که برنده بشه! یونگ سرشو بالا آورد و چشماش گرد شده بود. جین با تعجب: نیم نمره؟! جیمین: این که خیلی بد شد! هوبی قیافش ناراحت شده بود. یونگ به همراه مردم دستی زد و به شماره 6 نگاهی کرد.
مصاحبه از شرکت کننده ها تموم شده بود. یونگ یک گوشه ایستاده بود و وسایلاشو چک میکرد که چیزی گم نشده باشه. یکدفعه چند نفر صداش کردند، برگشت و دید گروه بی تی اس هستند. لبخند زد و گفت: سلام. پسرا هم لبخند زدند، جیمین گفت: اصلا نگران نباش یونگ، از نظر ما تو اول شدی! یونگ لبخندی بهش زد و گفت: نه ناراحت نیستم، بیشتر برای این ناراحتم که شماها به من باور داشتین ولی من نبردم! پسرا قیافه محبت آمیزی گرفتند. ته ته سمتش رفت، بغلش کرد و گفت: دختر، اصلا مهم نیست. یونگ تعجب کرد و به جین نگاه کرد. جین لبخند دلنشینی به یونگ زد. چند دختر که به اونا نگاه میکردند، خیلی تعجب کردند و باهم پچ پچ کردند. یونگ خودشو از بغل ته ته نجات داد و گفت: خب، من نبردم دیگه...... پس برای مهمونی نمیام. پسرا اخمی کردند، جین: کی گفته؟! یونگ چشاش گرد شد و گفت: خب نبردم دیگه، مهمونی بی مهمونی! شوگا لبخندی زد و جین گفت: من تورو دعوت کردم، چه برنده میشدی چه برنده نمیشدی، باید میومدی! یونگ اخمی کرد و به تک تک پسرا نگاهی انداخت. با تعجب: عااو(خنده ای کرد) پس اینجوریه! هوبی: آره. چند دختر طرفدار بی تی اس با جیغ طرفشون اومدن. یونگ ترسید. پسرا به سمت دخترا حرکت کردند. جین نرفت و نزدیک یونگ شد و گفت: 4 روز دیگه جشنه... شب ساعت 8.....میام دنبالت! یونگ تعجب کرد و گفت: نه نمیخواد، خونمون رو بلد نیستی! جین به سمت دخترا میرفت و با لبخند: یاد میگیرم! یونگ اخم تعجب باری زد. به دخترا نگاه کرد که چطور برای چند تا پسر ضعف میکردند و متاسف شد.
یونگ بدون اینکه خونه بره با همون ظاهر وارد رستوران شد. مشتری ها تعجب کردند. بابای یونگ عینکشو درآورد و با کنجکاوی:یونگ، خونه نرفتی؟! یونگ نفسی تازه کرد و گفت: نه! یکی از مشتری ها که یکی از دوستای بابای یونگ بود به یونگ گفت: یونگ دخترم، چه شیک کردی! جایی میخوای بری؟! یونگ رو به دوست باباش کرد و گفت: نه از جایی میام. یونگ سمت آشپزخونه رفت. بابای یونگ از پنجره نگاش کرد و گفت: چی شد؟! چه خبر بود؟! یونگ روی صندلی لم داد و گفت: مسابقه بود! مامان یونگ از دستشویی بیرون شد و با کنجکاوی به سمت دخترش رفت و گفت: یونگ، خوبی؟! چرا قیافت اینجوریه؟! مامان یونگ صورت دخترشو چک میکرد و یونگ در همون حال: خوبم مامان، خستم! ولم کن. بابای یونگ: مسابقه بود؟! یونگ با بی حوصلگی: آره مسابقه بود، اون جینِ.... (سکوت کرد) اون حین بهم نگفته بود مسابقست. اوفی کرد و باباش گفت: خب چی شد؟! یونگ: هیچی دوم شدم با اختلاف نیم نمره! مامان یونگ با تعحب: نیم نمره؟! یعنی دوم شدی؟! یونگ نگاهی به مامانش کرد و گفت: گفتم دوم شدم با اختلاف نیم نمره... یکدفعه جینا در رستوران رو باز کرد و داد زد: یووووووونگ! یونگ با تعجب: باز چش شده؟!
جینا وارد آشپزخونه شد و با دیدن یونگ خیلی تعجب کرد و جلوی دهنش رو گرفت. یونگ صاف نشست و گفت: چی شده؟! جینا با تعحب: پس واقعا تو بودی! یونگ با تعجب و اخم: چی میگی؟! کی؟! جینا جلو اومد و گوشیشو طرف یونگ گرفت و گفت: این دختره تو بودی؟! یونگ نگاهی کرد و تعجب کرد. مامان و بابای یونگ چشماشون گرد شد. مامان به سمت اجاق گاز رفت و باباش هم به کارش ادامه داد. یونگ خنده ای کرد و گفت: بشین جینا! جینا نشست و گفت: تو واقعا امروز مسابقه دادی؟! یونگ اوفی کرد و گفت: الان مگه عکس من با همین لباسا تو گوشیت نیست؟! جینا با داد: چرا هست!!! تو کسی بودی که جین تورو معرفی کرده بود، با حرکات موزونت توی دل تماشاچی ها جا شده بودی! و تازشم نیم ساعت زودتر از بقیه تموم کرده بودی با اختلاف نیم نمره دوم شدی فقط به خاطر اینکه غذات یکم سرد بود!!! یونگ با تعجب: پس بخاطر اینکه غذام سرد بود دوم شدم! چه دنیاییه.... ولی خب زود تموم کردم! جینا با عصبانیت: یونگ منو دیوونه نکن...... بهم بگو چطور با جین آشنا شدی و مخشو زدی! یونگ با عصبانیت: چرا همه فکر میکنن من مخ جین رو زدم؟! مامان یونگ: مگه نزدی؟! یونگ با تعجب به مامانش نگاه کرد و گفت: مامان!!!!!!!! مامانش شونه ای بالا انداخت و با بشقاب غذا بیرون رفت. جینا با عصبانیت: یووووووونگی! یونگ با اخم و داد: چیه؟! جینا با اخم: تعریف کن چجوری مخشو زدی! یونگ جلوی دهنش رو گرفت و گفت: عجب آدمیه، میگم من مخشو نزدم..... اون خیلی کَنه بود. جینا با عصبانیت پاهاشو کوبید به زمین و بعد بیحرکت شد که یکدفعه گفت: پس اون پسره دیروز که دوست پسرت بود....... جین بود؟! یونگ با بیحوصلگی به جینا نگاه میکرد و سرشو به نشانه آره تکون داد. جینا قیافش حالت گریه شد و پاهاشو زد به زمین: نمیخواااااااااااااااام! یونگ بهش خندید. خلاصه یونگ برای جینا سیر تا پیاز رو تعریف کرد.
اینم از این پارت 😘 خیلی ممنون که تا اینجا داستان رو دنبال کردین💞☺️ مرسی که هستین💜
یونگ چقدر تغییر مود میده😐اول میگه دختره روانی بعدم اینطوری
عالییییی
واییییی من عاشق داستاناتم خیلی خوب می نویسی 👌👌👌👌👌❤❤❤❤❤💝💝💜💜💜💜عالی بود❤❤❤💜💜💜
ممنون لاولی❤️💜💙
خوشحالم که خوشت اومده😊💜✌️
تا پارت بعد رو پس نگیریم آروم نمیگگیریم✊😐😂
پس چرا نمیاد تو که خیلی زود میزاشتی
ای جان😂😂😂😂😂✌️💜💙❤️💜💙❤️💜💙💞
عالی بود
😊💞
عالییی میای باهم دوست بشیم؟
من با همتون دوستم✌️😃
من یه تست کیوتی جیمین تبدیل به عشق می شود رو تا قسمت چهار نوشتم هیچکدوم رو برسی نکره
ولی فکر کنم تو چشم خوردی هر روز پست هات می یومد امروز نیامده😭😭
😂😂😂😂😂
آره خیلی لفت میده تا برسیش کنه😐😑
ولی اومد
خدایی مخ تست چی رو چطوری زدی انقدر زود پست هات برسی می شه😂😂
باورت میشه این تستای من مال یک و نیم هفته پیشه.... و روزی یک پارت میذاشتم تا بررسی کنه😐
عالییییییییی
ممنووووون✌️💙❤️
منتظر قسمت بعدی ام 😍🌈 عالی بود🍭💫
تو راهه😂💙