خب پارت اخر داستان...ولی اگه نظرات بیشتر ۱۰۰ باشه و بازدید زیاد باشه میزارم.😊
صبح نور خورشید زد توی چشمم و بیدار شدم. تا شب کارامو کردم و نزدیکای ساعت ۵ بلند شدم رفتم اماده شدم. ساعت ٧ کُنگ اومد دنبالم. تو ی اون لباس خیلی بهم خیره شده بود و منم سرخ سرخ شده بودم. اوووف. امشب باید تکلیف خودم با دلم مشخص بشه. رفتیم تا رسیدیم به رستوران. ادرین : صبح شده بود. منشی شرکت سیپا (شرکت آیاتو) باهامون تماس گرفته بود و گفته بود امروز توی یه رستوران بزرگ باهامون قرار میزاره. گذشت و شب شد. ماهم بلند شدیم و اماده شدیم. سوار ماشینی که برامون فرستاده بودن شدیم و رفتیم سمت رستوران. مرینت : وقتی رسیدیم کُنگ ماشینو برد توی پارکینگ مخصوص خودش. از ماشین پیاده شد و اومد در سمت منو باز کرد و منم پیاده شدم . در ماشین رو بست و رفتیم سمت رستوران. از پارکینگ یه آسانسور شیشه ای بود به سمت خود رستوران. سوار اون شدیم و رفتیم بالا. وقتی آسانسور وایساد و باز شد یه خدمتکار جلوی در منتظرمون بود. خم شد. خدمتکار : سلام خوش اومدین اقای ناتا(فامیلی کُنگ) و خانوم دوپن. مر : ممنون. کُنگ : همه چی امادست؟ خدمتکار : البته قربان. بفرمایین. ما رو برد سمت همون دری که اون روز کُنگ نزاشت بازش کنم. در رو باز کرد. کُنگ با یکی از مِنو ها جلوی چشمامو گرفت. کُنگ : عجله نکن. وایسا. همونجوری که چشمام بسته اروم اروم رفتیم به جلو. یکم که راه رفتیم حس کردم باد خنک داره بهم میخوره. کُنگ منو رو از جلوی چشمام برداشت. مر : وااای. خدای من😍 چه خوشگلههههه. یه ایوون حیاطی بزرگ رستورانی با فواره و گیاه هایی که توی باغچه ها کاشته شده بودن. خیلی قشنگ بود. یه میز هم وسطش بود و اطرافش کلی شمع روشن بود. مر : این.... این... این معرکست😍 کُنگ : همش به خاطر توعه. مر : چی؟ کُنگ : به خاطر تو. فقط به خاطر تو. مر : 😮😊 رفتیم سمت میز. صندلی رو برای من کشید عقب و من نشستم روی صندلی. خودشم رفت روی صندلی روبروی من نشست. مر : به خاله و بقیه هم گفتی بیان؟ کُنگ : مامان بابام که میدونی رفتن ترکیه واسه سفر. خاله و مامان بزرگ و بابابزرگ هم که گفتن میخوان یه شب باشه فقط خودمون باشیم، منم گفتم یه شب اینجا رو کلا رزرو میکنم واسه خودمون. مر : اهان. کُنگ با استرس دستشو اورد سمت من و دستمو گرفت توی دستش. (؛ اوی اخوی نامحرمی😂)
کُنگ : م... مرینت م... من... من.... یهو صدای دعوا و سر و صدا اومد. ادرین : رسیدیم به رستوران. جلوی در ورودیش خیلی شلوغ بود. ماشینای مدل بالا و ادمای معروف جلوی در رستوران بودن و عکاس ها هم ازشون عکس میگرفتن. رستورانش بالای یه تپه بود. کنار ساحل. حس خوبی بهم داد. رفتیم سمت یه آسانسور اختصاصی و سوارش شدیم و رفتیم بالا. وقتی آسانسور وایساد یه گارسون اومد به سمتمون. گارسون : اقای اگراست ؟ گابریل : بله خودم هستم. گارسون : از این طرف. ما رو به سمت یه قسمت جدا از رستوران برد. واردش که شدیم دیدیم که مقدار کمی از میز ها پر شدن. حدس زدم اینجا قسمت اختصاصی باشه. گارسون مارو به سمت یه میز راهنمایی کرد که یه پسره نشسته بود. بهش میخورد چند سال فقط از من بزرگتر باشه. رفتیم به سمتش. مارو که دید از جاش بلند شد و با پدرم دست داد. پسره : از دیدنتون خوشحالم اقای اگراست. من آیاتو سیپا هستم. گابریل : از اشنایی با شما خوشحالم اقای سیپا. نشستیم پشت میز. آیاتو : همونطور که میدونین شرکت ما یکی از معروف ترین و پرکار خریت شرکت های مد چین محصوب میشه. طراح های ما کارهای فوق العاده ای دارن. ما از شما میخوایم تا توی این پروژه جدید به ما کمک کنین. مطمئن باشین برای هر دو طرف سود داره. گابریل : حتما. خوشحال میشم. پرونده رو مطالعه کردم. واقعا پیشنهاد عالی بود. حتما توی این کار باهاتون همکاری میکنم. آیاتو : ممنون از شما. پدرم و آیاتو سیپا داشتن در مورد مد و اینا حرف میزدن. حوصلم خیلی سر رفته بود. چشم چرخوندم که یهو نگاهم ثابت شد به پشت پنجره. کسی که روی اون میز نشسته بود.. م... م... 😨🤯
ادر : م... مرینت؟؟!! 😨🤩😃 یهو آیاتو با تعجب برگشت سمتم. آیاتو : چ.... چی؟ تند روشو کرد سمتی که من داشتم نگاه میکردم. آیاتو : م..... مرینت😨 ا... اون... اون. اینجا چیکار میکنه؟ ادر : شما اونو از کجا میشناسین. آیاتو : 😃 اون دختر مورد علاقه منه. همینطور یکی از بهترین طراح های شرکتم. ادر : چ..... چی؟ 😨😡😤 آیاتو : ک.... کُنگ؟ 😨😤 برگشتم سمتی که با عصبانیت داشت نگاه میکرد. یه پسره دستای مرینتو گرفته بود و داشت یه چیزی میگفت. خونم با دیدن این صحنه به جوش اومد و من و آیاتو هم زمان با عصباني از جامون بلند شدیم و رفتیم سمت در ورودی به اون حیاط. مرینت : داشت از بیرون صدای دعوا و جر و بحث میومد. مر : چ.. چی شده؟ کُنگ : نمیدونم. از جاش بلند شد و رفت سمت در. یهو در با شدت باز شد و کُنگ پرتاب شد روی زمین. با وحشت از صندلیم بلند شدم. مر : کُنگ ( با داد) 😨 با خشم چرخیدم سمت در. با چیزی که دیدم خشمم چند صد برابر شد. مر : آیاتو چه غلطی میکنی. هااااااااا؟ 😡😤 اصلا تو اینجا چیکار میکنیییییی😤😡 رفتم سمت کُنگ. خواستم دستشو بگیرم بلندش کنم که با صدایی که شنیدم خُشکم زد. ادرین : به بهههه. خانوم دوپن-چنگ. 😤😡😏
با وحشت برگشتیم سمتش. نه نه . این درست نیست. این الکیه. دارم خواب میبینم😨 مر : ت.... ت.... تو😨 ادر : چیه؟ فکر نمیکردی اینجا منو ببینی نه؟ 😏😤😡 خیلی خیلی متاسفم که مزاحم هرزه بازیتون شدم خانووووم😏😡 دختری که دلش با یه پسر دیگست اینجا چیکار میکنه؟ این فضا؟ این گلا و شمعا 😏 تازشم علاوه بر یه پسر ( به کُنگ اشاره کرد) با یکی دیگه هم هست( این دفعه به آیاتو اشاره میکنه) با چیزی که گفت خونم به جوش اومد. آیاتو : چی داری میگی تو؟ 😡 کُنگ : بفهم داری چی میگی😡 اصلا تو دیگه کی هستی؟ مر : ادرین حرف دهنتو بفهم. بفهم چی داره از اون دهن کثیفت میاد بیرون. فکر کردی همه مثل خودتن؟ 😏 عاشق یه دختر باشن بعدش با احساسات یه دختر دیگه بازی کنن؟ ادر : 😮😡😏 حیف که فکر میکردم همون مرینت قدیمی هستی. نمیدونستم الان تبدیل شدی به دختری که هم زمان با چند نفر هست😏 دلم شکست. اون فکر میکنه من یه ادم هرزم؟ تازه من خر فهمیدم هیچوقت نمیتونم عشقشو از قلبم بیرون کنم. مر : 😮🥺💔 هرجور میخوای فکر کنی فکر کن. واسم نه خودت مهمی، نه افکارت. الانم از جلوی چشمم دور شو. 😡 یه لحظه دیدم چشمای ادرین لرزید. با پوزخند گفت: ادر : معلومه که میرم. نکنه فکر کردی اینجا میمونم؟ 😏 تو حتی به عنوان یه دوست عادی هم پیشم ارزش نداری. اخه کی به یه ادم هرزه اهمیت میده؟ لیاقت ادمایی مثل تو فقط مُردنه. ادرین : وقتی گفت دیگه نه من واسش مهمم نه افکارم دلم شکست. اون دیگه دوسم نداشت؟ 😟 نمیدونم چرا ولی هرچی به ذهنم میومد میگفتم. اصلا هم کاری به اون دختر بیچاره نداشتم. وقتی گفتم لیاقت ادمایی مث تو فقط مُردنه دیدم توی چشماش اشک جمع شد. تازه فهمیدم چی گفتم. خاک تو سرم. بازم دلشو شکوندم. 😨🥺💔 اخه چرا نمیتونم درست باهاش حرف بزنم؟
با وحشت برگشتیم سمتش. نه نه . این درست نیست. این الکیه. دارم خواب میبینم😨 مر : ت.... ت.... تو😨 ادر : چیه؟ فکر نمیکردی اینجا منو ببینی نه؟ 😏😤😡 خیلی خیلی متاسفم که مزاحم هرزه بازیتون شدم خانووووم😏😡 دختری که دلش با یه پسر دیگست اینجا چیکار میکنه؟ این فضا؟ این گلا و شمعا 😏 تازشم علاوه بر یه پسر ( به کُنگ اشاره کرد) با یکی دیگه هم هست( این دفعه به آیاتو اشاره میکنه) با چیزی که گفت خونم به جوش اومد. آیاتو : چی داری میگی تو؟ 😡 کُنگ : بفهم داری چی میگی😡 اصلا تو دیگه کی هستی؟ مر : ادرین حرف دهنتو بفهم. بفهم چی داره از اون دهن کثیفت میاد بیرون. فکر کردی همه مثل خودتن؟ 😏 عاشق یه دختر باشن بعدش با احساسات یه دختر دیگه بازی کنن؟ ادر : 😮😡😏 حیف که فکر میکردم همون مرینت قدیمی هستی. نمیدونستم الان تبدیل شدی به دختری که هم زمان با چند نفر هست😏 دلم شکست. اون فکر میکنه من یه ادم هرزم؟ تازه من خر فهمیدم هیچوقت نمیتونم عشقشو از قلبم بیرون کنم. مر : 😮🥺💔 هرجور میخوای فکر کنی فکر کن. واسم نه خودت مهمی، نه افکارت. الانم از جلوی چشمم دور شو. 😡 یه لحظه دیدم چشمای ادرین لرزید. با پوزخند گفت: ادر : معلومه که میرم. نکنه فکر کردی اینجا میمونم؟ 😏 تو حتی به عنوان یه دوست عادی هم پیشم ارزش نداری. اخه کی به یه ادم هرزه اهمیت میده؟ لیاقت ادمایی مثل تو فقط مُردنه. ادرین : وقتی گفت دیگه نه من واسش مهمم نه افکارم دلم شکست. اون دیگه دوسم نداشت؟ 😟 نمیدونم چرا ولی هرچی به ذهنم میومد میگفتم. اصلا هم کاری به اون دختر بیچاره نداشتم. وقتی گفتم لیاقت ادمایی مث تو فقط مُردنه دیدم توی چشماش اشک جمع شد. تازه فهمیدم چی گفتم. خاک تو سرم. بازم دلشو شکوندم. 😨🥺💔 اخه چرا نمیتونم درست باهاش حرف بزنم؟
مر : گم شو بیرووون. ادر : 😟 بدون هیچ حرفی اونجا رو ترک کردم. لحظه ی اخر نگاه خشمگین آیاتو و اون یکی پسره رو روی خودم حس کردم. با قدمای محکم و سریع از رستوران رفتم بیرون. صدای بابا و ناتالی که صدام میکردن از پشت میومد. نمیخواستم وایسم. باید با یکی حرف بزنم. دلم داره میترکه. 🥺😟 چجوری تونستم باهاش اونجوری رفتار کنم؟ منی که به بار دلشو شکوندم. اصلا شاید اونجوری که من فکر میکردم نبود. شاید اشتباه دیدم. شاید... چمیدونم. بغض توی گلوم خیلی بزرگ بود. خیلی خیلی بزرگ. بی هدف توی خیابونا پرسه میزدم. موبایلمو در اوردم. کلی تماس بی پاسخ از ناتالی و بابا داشتم. به بابا زنگ زدم تا از نگرانی بیارمشون بیرون. ادر: الو بابا. گابریل : پسره ی دیوونه کجا رفتی؟ اون کارا چی بود کردی؟ چرا اونجوری دل دختر مردمو شکوندی. اصلا تو مگه نیومدی اینجا اونو پیدا کنی پس چرا اینجوری کردی؟ الووووو. ادر : بابا حالم خوب نیست. من میام نگران نباشین. میخوام یکم تنها باشم. گابریل : هووووووف. خدایا. این به کی رفته اینقدر رومخه؟ به اون دایی هاش حتما. خیلخب زود برگردیااا. گم نشی. ادر : نه راهو بلدم. گابریل : باشه. فعلا. ادر : فعلا. تلفونو قطع کردم و با نینو تماس گرفتم. آلیا : ها؟ ادر : گوشی نینو دست تو چیکار میکنه؟ آلیا : ب تو چه؟ ادر : گوشیو بده کارش دارم. آلیا : چیکار؟ ادر : ب تو چه؟ آلیا : کوفت. نینو بیا ادرینه. نینو : باشه. الو؟ جانم داداش. ادر : نینو حالم خرابه. یهو صداش نگران شد. نینو : ادرین خوبی؟ چرا صدات اینجوریه؟ الوو الووووو. ادر : توی پارک ساحلی میبینمت. تلفونو قطع کردم و راه افتادم سمت پارک ساحلی. وقتی رسیدم دیدم همه ی بچه ها زودتر من رسیدن و اونجا منتظرن. ای خدا. من گفتم فقط نینو بیاد. همشون هستن. 😩 ادر : سلام. نینو : سلام. چی شده؟ کلویی : اوی عاشق چته؟ ادر : مرینتو دیدم. آلیا : جون من😃 ادر : اره. اونم چه دیدنی😟😏🥺 آلیا : چ... چی شد؟ 😰 ادر : ب.... بازم دلشو شکوندم. دیگه پاهام طاقت نیاورد و افتادم زمین و شروع کردم به هق هق کردن. ادر : بازم دلشو شکوندم. بازم از خودم روندمش. بازم اشکشو در اوردم. بازم.... دیگه نتونستم و فقط گریه کردم. آلیا : ادرین حرف بزن😨 چیکارش کردیییییی😨🥺 فقط میخوام یه بلایی سرش اومده باشه. من میدونم و تووووووو. چی شدهههههههههه🥺 ادر : 😭 ( هق هق) خداااااااااااااااااااااااااااااااا ( با داد) 😭
مرینت : با حرفایی که بهم زد دلم شکست. بعد رفتنش دوزانو افتادم روی زمین و شروع کردم به هق هق کردن. کُنگ اومد سمتم و کنارم نشست. دستاشو اورد سمتم که کنار کشیدم. کُنگ : 😟😔😟 اون پسره کی بود مرینت؟ 😟 کی بود که اینجوری باهات حرف زد؟ 😡 مگه اینکه دستم بهش نرسه(؛ تو که عرضه داشتی چرا همون موقع جلوی ادرینو نگرفتی 😒) آیاتو : مرینت اینجا چه خبره؟ پسر اقای اگراست تورو از کجا میشناسه؟ اصلا اون حرفا چی بود که زد هاااا؟ اصلا تو و این پسره اینجا باهم چه غلطی میکنین؟ 😡😤 کُنگ : ببین اقای... کی بودی؟ ها آیاتو سیپا. ببین اقاجون! مرینت دختر خاله ی منه و تو حق نداری اینجوری باهاش حرف بزنی. علاوه بر دختر خالم، عشقم هم هست. مر : 😮 آیاتو :😡😤😬 کُنگ : تازشم تو فقط مدیر جایی هستی که کار میکنه، واسه چی فکر کردی میتونی بازخواستش کنی؟ اصلا ب تو ربطی نداره.
آیاتو : ربط داره خوبشم داره. مرینته واسه منه. فقط من. کُنگ : شرمندتم ولی با این افکارت به جایی نمیرسی. اون حق انتخاب داره.(؛ باریکلا ادم چیز فهم😃) خوشحال بودم که حداقل کُنگ ادم منطقی بود. کُنگ: حالا هم میتونی بری بیرون. خسارتی هم که زدی بهت لطف میکنم نادیده میگیرم. بیرون. آیاتو : 😡😬 اینجا اخرش نیست پسر جون. مرینت جز من حق نداره با کسی باشه. فقط بشین و ببین چجوری مال من میشه😈 بعدش از کنار کُنگ گذشت و رد شد. لحنش تحدید امیز بود. خیلی وحشت کردم. ی.... یعنی میخواد چیکار کنه؟ کُنگ : نگرانش نباش مرینت. من نمیزارم کسی بهت اسیبی بزنه. کمکم کرد بلند شم. کُنگ : امیدوارم فهمیده باشی که این گلا و شمعایی که به لطف این یارو دیوونه خراب شد به خاطر چی بود. م... مرینت من.... م... من.... من از همون موقعی که اومدی به چین عاشقت شدم. خیلی هم دوستت دارم. خیلی خیلی. ولی بازم به این اعتقاد دارم که تو حق انتخاب داری. اگه بگی قبوله که همه چیمو با پات میریزم ولی اگر بگی نه.....ک...که امیدوارم جوابت این نباشه😟 من.... من همه ی سعیمو میکنم تا مثل یه دوست عادی برات باشم. یه پسرخاله عادی. این جمله های اخرشو با ناراحتی زیادی گفت.😟 مر : ک... کُنگ من متاسفم. میدونم تو چقدر پسر خوبی هستی و... ولی من..... من خودم ع... کُنگ : عاشق یکی دیگه ای نه؟ 😟🙂😟 حدس میزدم. نمیخواد ناراحتش باشی. و... ولی اینو بدون که همیشه پشتتم. همیشه. مر: ک.. کُنگ من جدی متاسفم ول.... کُنگ : گفتم که. هیچ اشکالی نداره 😟 از کنارم رد شد و با سرعت رفت. بازم دل یکی دیگه رو شکوندم. بازم به یکی بد کردم. آیاتو که سیریشه و هیچی، سوبارو هم که اونجوری، این بیچاره هم که اینجوری دلشو شکوندم.
هوووووف. اینجا دیگه جای موندن نیست. از حیاط رفتم بیرون و داشتم از سالن اختصاصی خارج میشدم که نگاهم افتاد به گابریل و ناتالی. داشتن با پشیمونی به من نگاه میکردن. همش تقصیر اون دوتاست. اگه منو مجبور نمیکردن کا اونشب برم به ادرین بگم دیگه دوستش ندارم الان اینجوری نمیشد. بی توجه بهشون از کنارشون رد شدم ولی خدا میدونه چقدر توی دلم ازشون عصبانیم. وای خدایا. شب اولی توی رستوران چقدر ابروریزی شد. اوووف. خداروشکر حدتقل توی قسمت اختصاصی بود و کسی جز ما و اگراست ها و آیاتو کسی نبود و فقط کارکن هاهم بودن و دیدن که اونم چیز مهمی نیست. خدا بگم چیکارت نکنه آیاتو خر. حالا نمیشد جای دیگه میرفتی قرار میزاشتی با اینا؟ سوار آسانسور شدم و رفتم پایین. وقتی آسانسور وایساد پیاده شدم و رفتم یه تاکسی گرفتم. رسیدم خونه و از ماشین پیاده شدم. کرایه رو حساب کردم و رفتم جلوی در خونه. داشتم توی کیفم دنبال کلید میگشتم که یه صدای خیلی اشنا شنیدم. ن... نکنه خودشه؟ با عصبانیت و خشم برگشتن سمتش. مر : 😮😡 به به رفیق بامرام. چه خبرا؟ یادی از ما نمیگرفتی. البته تقصیر خودمه که این همه بهت پیام دادم ولی تو جواب ندادی البته سین کردی و جواب ندادی. چه خبرا؟ 😏 آلیا و نینو و اون ادرین نامرد بودن. مر : جمع همتونم که جَمعه 😏 البته ببخشید که اینقدر تند باهاتون . برخورد میکنم. چون امروز یه ادم بی فکر بیشعور بی فکر اومد توی رستوران تازه باز شده پسرخاله بیچارم هرچی از دهنش در اومد گفت.
بعدش با خشم برگشتم سمت ادرین. مر : اصلا میشه بدونم اینجا چیکار میکنین؟ آلیا : مرینت امون بده ماهم حرف بزنیم. اینقدر واسه خودت داستان بافی نکن. بخدا جوری که تو فکر میکنی نیست😟😰 مر : میشه بگی من چجوری فکر میکنم که فکرم غلطه؟ چهار سال تموم بهت پیام دادم ولی جواب ندادی. دیگه این یه سال آخرو بیخیال شدم. آلیا : برات توضیح میدم. توروخدا گوش کن فقط. مر : اینجا چیکار میکنین؟ ادرس منو از کجا گیر اوردین؟ ادر : مرینت باور کن ک... مر : تو یکی هیچی نگو. اصلا از تو توضیحی نخواستم. ادر : 😟😔 نینو : مرینت میشه صبر کنی ما هم حرف بزنیم؟ مر : بفرما. نینو : خب راستش..... اوووم.... آلیا خودت بگو. آلیا : مرینت من فراموشی گرفته بودم. مر : ه.... هان؟ 😳 آلیا : اینجا جای حرف زدن نیست. میشه بیایم توی خونه؟ مر : 😮😟😒😟 خیلخب.
در خونه رو باز کردم و بچه ها اومدن توی خونه. از حیاط رد شدیم. وااای. کوامی هاااا. ای داااد. چیکار کنمممم؟اوووف. هااا. میبرمشون توی سالن پذیرایی. رفتیم توی سالن پذیرایی. مر : بشینید تا من برم و برگردم. رفتم لباسم عوض کردم و بعدش یکم هم خوراکی برای پذیرایی داشتم. از اونطرف قایمکی رفتم به کوامی ها خبر دادم که مراقب باشن. برگشتم پیش بچه ها و نشستم روی مبل روبرویی اونا. به ادرین یه نگاهم ننداختم. مر : خب؟ آلیا : چهار سال پیش من داشتم از یه خیابون رد میشدم که ماشین زد بهم. یه ماه توی کما بودم وقتی هم به هوش اومدم حافظمو از دست دادم. بعدش چهار سال حافظم برگشت. خیلی بهت پیام دادم ولی اصلا سین نکردی. راست میگفت. بلاکش کرده بودم. مر : 😮😟 م... من نمیدونستم 😟 آلیا : میدونم از دستم ناراحتی ولی باور کن من هیچ منظوری ا.... رفتم سمتش و بغلش کردم. مر : من متاسفم آلیا. این مدت اینقدر پیش خودم فکرای منفی کرده بودم که باورم شده بود منو فراموش کردی. من باهات بد رفتار کردم. منو ببخش. آلیا : 😮😊 اونم بغلم کرد. آلیا : دلم برای اینجوری صمیمی حرف زدنمون تنگ شده بود مری خره. مر :😂 منم همینطور الی کره خره
نینو : به مناسبت اشتی کردنتون ما باید شب اینجا بمونیم و شام هم مهمون شما. بعدشم به ادرین یه چشمک قایمکی زد که من دیدم. ادر : اره منم موافقم. یه نگاه خیلی بیخیال از اونایی که میگه نظرت واسم مهم نیست بهش انداختم که خودش ساکت شد. مر : 😒 ادر: 😕😟 آلیا که دید جو داره سنگین میشه گفت : آلیا : خیلخب دیگههه. اه اه اه. باشه ما شبو اینجا میمونیم. مرینت عه عه اصرار نکن خواهر من. وااا چرا داری التماس میکنی بمونیم؟ باشه چشم چشم میمونیم. مر :😳 ها؟ آلیا : بازم داره خواهش میکنه بمونیم. باشه باشه میمونیم چشم چشم چشم . مر : خدا شفات بده. آلیا : آآمیییین😂 دیگه هرجور بود اینا خودشونو توی خونه جا کردن و شب موندن. ادرین و نینو توی یه اتاق، من و آلیا هم توی یه اتاق دیگه. روی تشک دراز کشیده بودیم و خاطرات بچگیمونو مرور میکردیم. آلیا : میگم مری. مر : ها؟ آلیا : اااممم. میگم کهههه باور کن... اد..... ادرین دوست داره. مر :😒 بهش فکر نکن. آلیا : واسم تعریف کرد چی شده. مرینت اون وقتی تورو با اون پسره دید خب عصبانی شد. بهش حق بده. مر : اصلا بهش فکر نمیکنم که بخوام بهش حق بدم. آلیا : باور کن اون اگه بیشتر تو اذیت نشده باشه کمتر تو هم اذیت نشده. مر : آلیا بیخیالش. آلیا : اون عاشقته. از همون موقعی که فهمید رفتی. عاشقت شده بود ولی فکر میکرد هنوز عاشق اون دختره هست که اصلا نمیدونم هم کی هست.. مر : آلیا بس میکنی؟ آلیا : بس نمیکنم چون میدونم هنوزم عاشقشی. پس چرا داری مسخره بازی در میاری؟ مر : آلیا تو به پنج سال قربت و دوری از خونواده به خاطر ادرین میگی مسخره بازی؟ به قلب شکستم که امروز بیشتر قبل شکست میگی مسخره بازی؟ آلیا تو دیگه کی هستی. جای اینکه طرف رفیقتو بگیری طرف اونو میگیری؟ آلیا : هووووف. باشه باشه. حق با توعه. قبول دارم ادرین اشتباه کرده. خیلی هم اشتباه کرده. ولی لطفا یه بار دیگه بهش فرصت بده. مر : ب هیچ وجه من الوجود. یعنی... چمیدونم.... شاید..... اههههههه. بسهههه. آلیا : اصلا بهش فرصت نده. ب من چه؟ بگیر بخواب که دیگه چشمام فرصت باز موندن ندارن. شبت خوش🥱😴 پشتشو به من کرد و خوابید. به حرفاش فکر کردم. راست میگه. من هنوز عاشقشم. ولی چیکار کنم که ازش متنفرم هستم. هم عاشقشم، هم ازش بدم میاد. اووووف. بلند شدم و خیلی بی سر و صدا رفتم توی باغ کنار برکه سنگی. روی چمنا نشستم و به بازتاب ماه توی رودخونه نگاه کردم. میتونم ادرینو ببخشم و دوباره باهاش باشم؟ میتونم همه ی دردایی که کشیدم رو بیخیال بشم؟ خب تقصیر خودمم بود. اگه میگفتم لیدی باگم شاید.... هوف ولش. نمیدونم. نباید اینده رو به خاطر گذشته خراب کنم. گذشته گذشته. تموم شده و رفته. نفرت گرفتن از اتفاقات گذشته بیهودست. فقط خودمو آزار میده. همین. ولی خب اون همه درد کشیدم. اما بازم نمیتونم آینده رو به خاطر اتفاقی که قبلا افتاده نابود کنم. میتونم؟ نه که نمیتونم. اما.... ادر : میتونم اینجا بشینم؟ تند برگشتیم پشت سرم. ادرین وایساده بود و سرشو انداخته بود پایین. مر : ت... تو اینجا چیکار میکنی؟ ادر : خوابم نمیبرد اومدم یکم قدم بزنم که دیدم توهم مثل من نخوابیدی. مر : باشه بشین😒 اومد کنارم نشست. چند تا سنگ برداشت و دونه دونه انداخت توی برکه.
ادر : توهم مثل من داشتی به گذشته فکر میکردی. مگه نه؟ مر : 😶😒 ادر : حق داری نخوای جوابمو بدی. بازم چیزی نگفتم. ادر : در مورد ات.. اتفاق امروز باید بگم خیلی متاسفم. خب.... وقتی گفتی اونجا واسه پسرخالت بوده فهمیدم اشتباه کردم. آیاتو هم که خودش یه شرکت مد داره پس باید حدس میزدم رئیست هست. اشتباه کردم. بازم دلتو شکوندم. ولی قسم میخورم حرفایی که زدم هیچکدومش از ته دلم نبود. مر : حرف زیاد زدی. دقیقا کدومش؟ 😏 ادر :😮😟 بیشتر از این خجالتم نده. میدونم حرفای خیلی اشتباهی زدم. مر : خوشحالم که قبول داری.😏 ادر: 😟😰.... مر.. مرینت من میخوام یه چیزیو اعتراف کنم. م.. من از همون موقع دوست داشتم ولی فک میکردم هنوز عاشق لیدی باگم. من عاشق توام. باور کن. وقتی امروز دیدم اون پسره دستتو گرفت خونم ب جوش اومد. من این همه سال با عشق تو سوختم که ببینم تو با یکی دیگه ای؟ عقلمو از دست دادم و هرچی ب ذهنم رسید گفتم. میدونم خیلی اشتباه کردم. خیلی خیلی اشتباه کردم. ازت میخوام منو ببخشی. م.... میدونم شاید چیزی که میگم خیلی خیلی دور از عقل باشه و کلا باعث خندت بشه که بعد این همه دردی که بهت وارد کردم و... ول..... ولی م.. من..... من میخوام ک.... میخوام اگه بخوای هنوز ب... با من باشی.😰😟 چیزی نگفتم و با تعجب بهش خیره شدم. نگاهمو که دید یه غم بزرگ توی صورتش نشست و سریع از جاش بلند شد و دستشو روی سرش کشید. بعدش دستشو پشت گردنش گذاشت و با یه لبخند و خنده ی خیلی مصنوعی گفت : ادر : عهع.اصلا چرا اومدم اینجا؟ اره اره حق داری نخوای قبولم کنی😁(🥺😟) م... من فک کنم برم بهتر باشه. اوه میشنوی؟ نینو داره صدام میزنه. پسسسس فعلا. اومد بره که از جام بلند شدم و گفتم : مر : پنج سال پیش عاشق یه پسری بودم که دلمو بد شکوند. سرجاش وایساد. مر : دلمو شکوند؟ چرا؟ واسه کی؟ واسه یه دختری که نقاب داشت. یه دختر نقاب دار بزرگ. دلم شکست. خیلی بد. وقتی پسری که عاشقش بودم دستشو کبوند روی صورتم قلبم هزار تیکه شد. دستاش مشت شد و لرزید.
مر : واسه فراموش کردنش از اون کشور رفتم. رفتم یه کشور دیگه. سختی های زیادی رو تحمل کردم. چه شبایی که از غصه خوابم نمیبرد و تا خود صبح اشک میریختم بدون اینکه کسی متوجه بشه. دیدم ادرین یکم شونه هاش لرزید. مر : ولی با همه ی اینا بخشیدمش. با سرعت برگشت سمتم. چشماش اشکی بود و توی چشماش ناباوری بزرگ بود. مر : اره بخشیدمش چون نتونستم عشقشو از قلبم بیرون کنم. ادر : 😮🥺🤩مرینت داری جدی میگی؟ دستمو به معنای سکوت آوردم بالا. مر : ولی... نمیدونم میتونم دوباره باهاش باشم یا نه. بیخیال اون همه غم بشم یا نه. ادر : م.. من... مر : ولی شاید هیچکدوم از این مشکلا پیش نمیومد اگه من از همون اولش راستشو گفته بودم. ادر : 😳😮 مر : اگه از همون اول راستشو میگفتم که من... همون دختر نقاب پوشم شاید اینجوری نمیشد. ادر : چ.... چی؟ 🤯 مر : نگفتم همون دخترم چون فکر میکردم اون پسر عاشق خود واقعیم شده. ولی انگار.... 😏 ادر : ت... تو..... لیدی باگی؟ 🤯🥺 مر : ولی بازم با همه ی اینا من.... اون پسرو دوست دارم و نمیتونم عشقشو از قلبم بیرون کنم پس... شاید بهتر باشه ببخشمش و....... باهاش باشم. ادر : مر... مر.... مرینت😃🥺 بعد با سرعت دوید سمتم و....
تامام😂 خب این یکی رمانم تموم شد. حالا تحدید آیاتو چی میشه؟ سوبارو چی؟ قلب شکسته کُنگ چطور؟ این داستان ادامه نداره؟ چرا داره. یه فصل دومی هم داره که اگه نظراتتون تا ۱۰۰ و بیشتر باشه و بازدید ها بیشتر از ۲۰۰ نفر باشه میزارم😊
۱۰۹کامنت عالیههههههه
واییی الان به اون اسلایدی رسیدم که آدرین دوباره با مرینت اون کارارو میکنه(همون کارا دیگه فک کنم مال پارت ۴ بود) تنها تو اتاق درو بستم گریه میکنم مامانبزرگم اونور داره میگه حتما شکست عشقی خورده😂(البته با لحن جدی داره میگه)آخه نه ناهار خوردم نه صبحونه فقط دارم میخونم😅
شکست عشقی بدتر از این والا من حاضرم کراش بره زیر هیجده چرخ ولی توی
میراکلس واقعی این اتفاق نیوفته
(البته شوخی بود)
عالی گلم
🤯🤯🤯
همون جوری که حدس میزدم شد !!!!!!!!!!!!!!!!
😱😱😱😱😱😱😱😍😍😍😍😍😍😍😍
وای خدای من اسلاید 2 عالی بود
وسط اسلاید دوم من داد زدم اخجون دعوا
عالیه داستانت
براتون قسمت ۱۱،۱۲،۱۳ اومده؟
هنوز منتشر نشده😭😭😭
ادرین لیاقت مرینت رو نداشت
ولی در کل خوب بود
من فصل دو می خواهم
من باهات قهرم انتظار تا چه حددد؟؟؟؟😭😭
بخدا تا ۱۳ رو گذاشتم چی کار کنم دیگه😭
تستچی جان چرا فصل ۲ نمیادد😭یک هفته هست در صف بررسیه
خببایدسهچهارروزدیگهصبرکنیم😗👉زیرنقاباینطوریمازتوداغونم،یعنیاینطوری👈💘پسچراپارتبعدییینممیاااددد😭😭🤧🤧🤧