
سلام به همگی دوستای گلم ❤ اومدم با پارت ۳ رمانم امیدوارم دوس داشته باشید ..... ناظر جان لطفا شخصی نکن 😘
نگار : با هانیه شروع کردم پله های دانشگاه رو بالا رفتن باز خوب کارت دانشجویی باهام بود 😶 هانیه : نگار من برم دستشویی نگار : چرا دیوونه دیر میشه هانیه : نه خیالت راحت زود میام نگار : باش برو ..... هانیه رفت منم یواش یواش رفتم سمت کلاس خودمون همه جا ساکت بود و این نشونه خوبی نبود 🥴😐 یا خداااا استاد زرین داره میره تو کلاس ...... منم برای اینکه نفهمه دقیقا پشت سرش آروم آروم رفتم وقتی وارد کلاس شدم بچه ها دیدنم ولی فهمیدن نباید چیزی بگن 🤐🍓 همون لحظه که میخواستم فرار کنم مث جن برگشت عقب .......
نگار : انقدر بهم نزدیک شد که حتی نفس هاش یه صورتم میخورد 😳 یه لحظه نگاه چشماش کردم انقدر عصبانی بود که سریع فرار کردم و رفتم نشستم سر جام 😶 کیاراد : خانم نجم بهتون که گفته بودم نباید دیر بیاید ولی خب چون باهاتون کار واجبی دارم این یه بار از بردن شما به دفتر صرف نظر میکنم 😒 نگار : شیطونه میگه ...... ( شیطونه غلط کرد ببینم همون جا خفم میکنه 😨 ) کیاراد : خب امروز با من کلاس ندارید اما من بخاطر یه مسئله ای اینجا هستم هر ساله از هر کلاسی توی دانشگاه یک نفر که از بقیه سطح درستش بالاتر هست برای انجام پروژه مربوط به رشته اش انتخاب میشه .......با توجه به نمرات خانم نجم از همه شانس بهتری دارن و ایشون قراره با توجه به قرعه کشی به سرپرستی یکی از استادان دانشگاه این پروژه رو انجام بدن....... خانم نجم بیاید پایین و توی این گوی به طور اتفاقی یکی از اسم ها رو در بیارید تا استاد راهنما شما انتخاب بشه 😏😒 نگار : قشنگ معلومه دلش نمیخواد خودش باشه 🙄🥴
نگار : من درسم از بقیه چندان بهتر نبود ولی خداییش کلاس شیطونی داشتیم و کسی زیاد درس نمیخوند اما خوب من چون شیمی رو دوس داشتم درس خیلی میخوندم 🤭 رفتم پای همون گوی که چند تا توپ توش بود تا اونجا رسیدم ۱۰۰ بار با خودم گفتم موسوی و زرین نباشه .... موسوی و زرین نباشه آخه آقای موسوی خیلی چشم چرون بود و دو دقیقه با ایشون بودن یعنی سکته حتمی من زرین هم که دیگه نگم براتون 😑 چند دور چرخوندم و توپ رو باز کردم چشمام داشت در میومد مگه میشههههههه ؟ رو به کلاس گرفتمش و گفتم کیاراد زرین ☹ یه نگاه به استاد زرین کردم قشنگ داشت حرص میخورد 😁 کیاراد : خانم نجم با من بیاید اتاق بنده کارتون دارم .......
رفتم به اتاقش کیاراد: خب خانم نجم اولن که شما الان کلاس دارید سریع میگم ... اگه قرار باشه واسه این پروژه سر به هوایی یا چیز دیگه ببینم نمره ات رو ۰ میزنم و در ضمن چون ما دیر شروع کردیم یه لیست بهت میدم تا فردا میخریش 😒 نگار : یه نگاه به لیست کردم ..... استاددددددد زریننننننن 😖 کیاراد : چته چرا جیغ میزنی دختره ی دیوونه 😠 نگار : اولن که این چیزا کم کم سه روز وقت میخواد تا بخرمشون دومن ..... کیاراد : اولن همین که هست دومن پولش رو خودم میدم 😏 نگار : یعنی میگی من پول ندارم اینا رو بخرم ؟😤 کیاراد : چته چرا وحشی میشی نه خیر پولش رو خوده دانشگاه میده حالا هم برو به بقیه کلاست برسی 😒 نگار : خدانگهدار .... بی ادب یه خداحافظی نکرد من نمیدونم این همه میگن نگار شانسش خوبه شانسش کجا خیر سرم شانسم خوبه 😶😑 از همین الان دارم نابودی خودم رو زیر دستان این گودزیلا میبینم 😭 وقتی رفتم سر کلاس این موسوی سر کلاس بود 🤧 نکردم با گودزیلا بیشتر حرف بزنم کلاسم با این تموم بشه .....
موسوی : سلام خانم نجم کجا بودید خانم ؟ 😏 نگار : استاد زرین باهام کار داشت رفته بودم پیش ایشون موسوی : پس پروژه شما با کیاراد افتاد حیف شد اگه با من میافتاد میتونستم بیشتر کمکتون کنم 😉 نگار : حالا که با شما نیوافتاده ..... اینو گفتم و نشستم وایییییی که من از این بشر چقدر بدم میومد 😒 کلاس ها هر چقدر سخت تموم شد هانیه رفت خونه ولی من رفتم بازار تا این لیست رو تکمیل کنم ۴ ساعت بعد وای خدا دیگه نا راه رفتن ندارم دارم میمیرم 😔😫 نگاه گوشیم کردم مامانم ۱۰ تماس بابام ۱۰ تماس آراد ۲۰ تماس هانیه ۱۰ تماس با کلی پیام که حال خوندن اونا رو نداشتم 🥴🤧 به زور همه چیزو خریدم ولی خب خداییش استاد زرین هم کمکم کرد بیچاره شاید توی این ۴ ، ۵ ساعت ۴۰ ، ۵۰ بار بهش زنگ زدم ازش سوال پرسیدم 😅 دفعه آخر عصبانی شد گوشیش رو خاموش کرد 🤔😶 لنگان لنگان با اون همه خرید یه تاکسی گرفتم راه افتادم به سوی خانه 🥲
خب دوستای گلم این پارت هم تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه 🥰 ناظر جان عزیزم اولن که جانه خودت شخصی نکن دومن هم منتشر کن 😘❤ چه فاز اولن دومن گرفتم 😅 راستی تا یادم نرفته برید توی نتیجه یه سوال میخوام ازتون بپرسم 💙 بای بای
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
کارت حرف نداره 👌❤❤😘😘😘😍😍😍❤❤❤💛💛💚💚💙💙
مرسی روژان جونم 😘🍓
♥🌹
خیلی خوب بود پارت یعدی رو می میزاری
حتما اگه وقت کنم این روزا میزارم 💙😘