خب...بریم ببینیم وینا کی رو دید😃😃
《1》به پشتم نگاه کردم(تو؟؟؟)قیافه من🤬🤬و دویدم به سمتش تا بزنمش....جاخالی داد...در عین حال که میخواستم لِهِش کنم حرف هم میزدیم.اون یارو(چرا دوست داری ترورم کنی؟؟🙂)(چون نمیشناسمت)(همین؟😐)(نه....منی که تو رو نمی شناسم وقتی توی خونه ام ببینمت باید بزنمت دیگه....کله خراب.....[بچه بی ادب😑😑😂]توی خونه من چی کار میکردی؟؟؟🤬🤬🤬)(بد کردم نجاتت دادم؟؟)(برو بابا.....نجات چی؟؟؟؟😑😒😒)که یه دفعه.......💬💬💬
《2》طرف غیبش زد....سر جام ایستادم...بعد یه نفس عمیق کشیدم و در حالی که داشتم نفس نفس میزدم گفتم(کجا رفت🥵🥵)صداش شنیده شد...از پشت سرم(چرا به حرفم گوش نمیدی؟؟؟)برگشتم تا با مشتم بزنمش ولی نبود😑😑😑اخم کردم(مردی خودتو نشون بده)که یه هو یکی منو گرفت و به تیر برق پشت سرم بست😶😶😶داداش چی شد؟؟از کجا خوردم که از همونجا بزنم؟؟😡😡😡
《3》خیلی سریع شد اصلا هیچی نفهمیدم.....فقط میدونم که در حال حاضر با یه طناب به تیر برق بسته شدم...😐😐😶😶یارو اومد جلو(من بستمت)چشام رو روی هم گذاشتم😔(چیه؟ماموری منو بکشی؟پس زود بکش تموم شه.)(اگه قرار بود بکشمت همونجا میزاشتم کارت تموم شه)(هی داری همینو میگی ....مگه اگه من به پتو دست میزدم مثلا چی میشد آقای شاهزاده😒😒)(خیر سرت بابات کاراگاهه😑😑وقتی که اون یارو خواست از طریق دوربین مدار بسته فیلم حادثه رو پاک کنه من اونجا بودم و اجازه این کارو بهش ندادم😌😌)
《4》قیافه من😑😑😑(وای🥰🥰واقعا🥰🥰عاشقتم☺☺جون خودت😑😑تو گفتی ما هم خر😝😝باور کردیم......بازم کن تا ببینی چی کارت میکنم😑😑😬😬😬😬😬😬😬😬😬)یه نفس عمیق کشید (باشه...ولی قبلش....وقنی آزاد شدی برو خونه....کار با دوربین رو دیگه بلدی....بعد اینکه فهمیدی شبش تو رو اینجا میبینم)اومد سمتم به محض اینکه بازم کرد خواستم بزنمش ......
《5》که غیبش زد....اعصابم ریخته بود به هم.....از اونجا دور شدم..... روز بعد⚛ساعت ۸⚛ کنار تیر برقی بودم که دیروز بهش بسته شده بودم🙄🙄🙄لعنت به اون یارو صداش اومد(مثل اینکه فهمیدی حقیقت رو....مگه نه؟؟؟)به نرده ها تکیه کردم....(اره،ولی یه سوال ....چرا همون طور که منو نجات دادی اونو نجات ندادی😐😐تو که میتونستی!!!🥺🥺)(متاسفم واقعااآا....من دیر رسیدم😔😔😔)بدون اینکه نگاهش کنم ادامه دادم(چرا نمیفهمم تو دختری یا پسری؟؟؟نه از صدات میفهمم...نه لباست معلومه...زیر اون شنل درازت🙄🙄🙄)(خب دیگه خاصیت منه....)
《6》ادامه دادم(باشه...مرسی....خدافظ)😐😐😑😑😑
《7》روز بعد⚛در مدرسه⚛ اصلا حال نداشتم بیام مدرسه ولی....به زور بابام...مجبور شدم....بهم گفته من مشکل رو حل میکنم🙄🙄...سر کلاس حالم بد شد....با اجازه دبیر رفتم بیرون....حالم خوب نبود ولی نمیدونم چم بود...بی خیال همه چی...به محض اینکه از کلاس خارج شدم و سمت w3 رفتم.....حالم خوب شد😑😑(وات دِ فاز؟؟؟)
《8》همین که خواستم برگردم....
《9》یکی پرید جلوم....معلوم نبود کیه....(سلام...خانم ویکتِم《قربانی》...یافتمت بالاخره)....و یه هو.....
《10》خب عزیزان تا بعد.....روز قشنگی داشته باشید🙂🙂🌼🌼
مرسی😆😆حتما ادامه میدم
خیلی باحال لطفا پارت بعد هم زودتر بزار ممنون ☺
عزیزم خیلی قشنگ مینویسی حتما ادامه بده😍😍