اینم از ادامه چشمک 😊 یاع یاع یاع..... (خل شدم)
ادامه داستان: یونگ در حال باز کردن نامه بود که مامانش با عصبانیت داد زد: یوووونگ، کجایی؟! یونگ هول کرد و نامه رو داخل جیبش گذاشت و گفت: اومدم. سریع به آشپزخونه رفت و کمک مامانش کرد. جینا هربار که به یونگ نزدیک میشد، میگفت: اون پسره کی بود؟! بنظرم خیلی آشنا بود! یونگ هم ظرف غذارو به جینا میداد و میگفت: بجای زبونت از پاهات کار بکش! جینا با لبخند مزموزانه: نه، مطمئن شدم خبراییه! یونگ چپ بهش نگاه کرد و جینا رفت. یونگ لبخندی زد و به سمت اجاق گاز رفت.
رستوران خلوت شده بود. مشتری بود ولی نه زیاد! جینا و یاما و مامانش رستوران نبودند. یونگ آخرین ظرف غذارو به مشتری داد و گفت: نوش جان! بابای یونگ: یونگ، بیا! یونگ سمت باباش رفت: بله بابا؟! بابا چشماشو مالوند و رو کرد به یونگ و گفت: اون پسره بیرون جین بود؟! یونگ اخمی کرد و گفت: کدوم؟! (یادش اومد) آها اون پسره...... آره جین بود. بابا: چی میخواست؟! یونگ کاملا عادی: هیچی، یک نامه داد و رفت. یونگ دست به جیبش کرد و نامه رو بیرون آورد: ایناهاش! به طرف باباش گرفت. باباش نامه رو نگاه کرد و بعد به یونگ نگاه کرد. بابا سر تاسف باری تکون داد و گفت: دختره بی عقل من! یونگ تعجب کرد و گفت: چراااا؟! بابا اوفی کرد و گفت: شاید نامه عاشقانه باشه، به من میدی؟! یونگ لپاش سرخ شد ولی کاملا جدی و عصبی گفت: چرا کیم سوک جین به من نامه عاشقانه بده؟! بابا نگاه تاسف باری به یونگ کرد و گفت: یاما بهتر از تو اینجور چیزا رو میفهمه! یونگ اخمی کرد و گفت: به مامان هم گفتم به شما هم میگم.... یاما هنوز بچست منم تو سن اون باشم...... بابا حرفشو ادامه داد: دوست داشتم از این کارا بکنم و دامن کوتاه دبستان رو بپوشم و چرخ بزنم و با پسرا یکم مهربون تر باشم! یونگ قیافش شبیه گربه عصبانی شد و با داد گفت: باشه خودم میرم میخونم اونم تنهایی! یونگ سریع آشپزخونه رفت، باباش بهش خندید و زمزمه کرد: دختر دیوونه و عصبی من! بعد به کارش ادامه داد.
یونگ روی صندلی نشست و به نامه نگاه کرد. اول بوش کرد (مگه غذایه😂) و بوی عطر میداد. اخمی کرد و گفت: عطرش چه خوبه! با تعجب: گفت دعوتنامه..... شاید بلیط کنسرت باشه! حالا چرا عطر زده؟! یونگ به نامه نگاه کرد و با حالت عصبی: بازش کن دیگه! یونگ نامه رو باز کرد.... بلیط نبودن! یونگ با کنجکاوی نامه رو باز کرد و خوند. همین جور که جلوتر میرفت... چشاش گردتر میشد. نامه رو پایین گذاشت و با خودش گفت: پس برای این بوده، عجب! یونگ سریع بلند شد و به سمت باباش رفت. نامه رو روی میزش گذاشت و گفت: بیا بخون، عاشقانه نیست... دعوتنامست! بابای یونگ تعجب کرد و به رفتن یونگ داخل آشپزخونه نگاه کرد. یونگ رفت و باباش نامه رو برداشت، یکی از مشتری ها: خسته نباشین آقای چانگ.... خوش مزه بود. بابای یونگ لبخند زد و مشتری پول رو حساب کرد و رفت. بابا نامه رو باز کرد: سلام یونگی! باید این دعوتنامه رو به آقای چانگ میدادم و اجازه میگرفتم ولی گفتم به خودت بگم! (بابای یونگ تکونی خورد) خب خواستم تورو به مهمونی دوستانه دعوت کنم. البته مهمونی رو رئیس کمپانی راه انداخته برای اینکه سالگرد شرکتش رو جشن بگیره...... دنبال یک آشپز میگشتن و من تورو معرفی کردم. اینجوری هم من تورو میبینم و هم سودی برای رستورانتون داره! اگه جوابت مثبت بود فردا صبح ساعت 9 به شرکت بیا! کیم سوک جین ☺️. بابای یونگ عینکشو درآورد و رو کرد به یونگ که از پنجره آشپزخونه نگاش میکرد.
یونگ نفسی تازه کرد و گفت: خب؟! بابای یونگ کاملا عادی: تو چی میگی؟! یونگ دوباره لپاش سرخ شد و کاملا عادی دستاشو تکون میداد و گفت: من؟! شما باید اجازه بدین... من کاره ای نیستم، البته برای من فرقی نداره! بابای یونگ: از تو دعوت کرده، باز میگی من کاره ای نیستم؟! یونگ با اخم: خب راست میگم! بابای یونگ رو کرد به صندوق و گفت: خب اگه نمیخوای، نرو! یونگ با تعجب: کی گفته نمیخوام؟! بابای یونگ خنده تمسخرآمیز زد. یونگ عصبانی شد و گفت: حالا که اینجور شد، حتما میرم! آره...... میرم! یونگ سریع سمت صندلی رفت و نشست، لبخد روی لبش اومد. بابای یونگ با خنده سری تکون داد: از دست تو!
فردا شد، یونگ کاملا شیک کرده بود. شلوار لی روشن نسبتا تنگ 90 سانتی پوشیده بود...با بلیز کاموایی یقه اسکی نسبتا گشاد به رنگ صورتی کم حال، کفشاش هم اسپرت صورتی بود، موهاشم باز گذاشته بود. به کمپانی رسید و نگاهی به ساختمون بلندش کرد. ابرویی بالا انداخت،بادیگارد دم در بود. یونگ نفسی کشید و جلو رفت. خواست داخل بشه ولی نذاشتن و یونگ با اخم و داد: چرا نمیذارین داخل بشم؟! بادیگارد: خانم شما کی هستین؟! چرا باید داخل برین؟! یونگ جوابی نداشت، کمی مکث کرد به داخل نگاه کرد و شوگا رو دید. لبخندی زد و گفت: یونگی! یوووونگی! شوگا نگاهی کرد، اخمی کرد ولی نشناخت.... بی محلی کرد و داخل رفت. یونگ با تعجب اخمی کرد و با عصبانیت گفت: اینقدر تغییر کردم! بادیگارد یونگ رو هل داد و گفت: خانم مشکل درست نکن! یونگ با عصبانیت: تو چطور جرأت میکنی منو هل بدی؟! خواست بهش حمله بکنه که یکی از پشت سرش اونو گرفت. ولی همچنان یونگ داشت به بادیگارد بد و بیراه میگفت.
یونگ با عصبانیت به کسی که اونو گرفته بود میگفت: ولم کن! مردی که اونو گرفته بود، جین بود و گفت: یونگ آروم باش، منم جین! چی شده؟! یونگ آروم شد و به جین نگاه کرد. لبخندی زد و گفت: جین، کجا بودی؟!(با اخم و اشاره به بادیگارد) این آقا منو هل داد و نذاشت داخل برم! جین اخمی کرد و به بادیگارد نگاه کرد و گفت: تو یونگ رو هل دادی؟! یونگ تعجب کرد. جین خواست به بادیگارد حمله بکنه که یونگ اونو گرفت. همه تعجب کردند که جین به بادیگارد، به خاطر یک دختر حمله میکرد. بادیگارد با تعجب عقب رفت. یونگ، جین رو عقب برد و داد زد: بس کن دیگه! جین صاف ایستاد و به موهاش دستی کشید، به یونگ نگاه کرد و گفت: بریم داخل. یونگ همراه جین به داخل رفت. جین به بادیگارد چشم غره رفت.
جین و یونگ باهم حرکت کردند. جین یک نگاهی به سر و وضع یونگ انداخت و گفت : خوشگل شدی! یونگ زیر چشمی نگاش کرد و گفت: جدی؟! مامانم گفت خوبه ولی به نظر خودم زیاده روی کردم. جین با لبخند: نه، از نظر من که عالی شدی، برازنده یک شاهزاده صورتی هستی! یونگ نفهمید چی گفت به همین خاطر چیزی نگفت. (منظور جین از شاهزاده صورتی خودش بود😂میدونم خبر دارین😐) یکدفعه یک نفر از کنارشون رد شد و با لبخند: هی جین، این خانوم کیوت کیه؟! جین با خنده: کسی که نباید بدونی! پسره خندید و رفت. یونگ با تعجب: این کی بود؟! جین، یونگ رو به سمت چپ برد و گفت: یونجون بود، از گروه txt. یونگ ابرویی بالا انداخت و وارد یک سالن شدند. افراد زیادی داخل بودند. یونگ با تعجب: خب، بعدش؟! جین رو به یونگ کرد و گفت: قراره مسابقه بدی! یونگ خیلی تعجب کرد و گفت: ها؟! مسابقه؟! جین لبخندی زد و گفت: بیا! جین جلو حرکت کرد و یونگ پشت سرش. به مردی که مدیر این مسابقه بود رسیدند و جین گفت: آقای کای! آقای کای نگاهی کرد و با دیدن جین لبخندی به لباش اومد: جین، خوش اومدی..... آوردیش ؟! جین دست یونگ رو گرفت و جلو آوردش، یونگ وحشت زده، نگاهی به آقای کای کرد و تعظیم کرد: سلام. دخترایی که برای مسابقه اومده بودن به یونگ نگاهی کردند، خیلی تعجب کردند که با جین اومده. آقای کای با لبخند: خوش اومدی، خانم؟! یونگ: چانگ! آقای کای: خانم چانگ، برو شمارتو بردار و پیش دیگر شرکت کننده ها برو! جین رو به یونگ کرد: من شمارتو میارم!
جین رفت. یونگ به دیگر شرکت کننده ها نگاهی کرد. تعظیمی بهشون کرد، ولی اونا محل نذاشتند. یونگ قیافش شبیه گربه عصبانی کرد و گفت: از خود راضی ها! جین اومد، شمارشو داد و گفت: موفق باشی دختر. جین خواست بره که یونگ دستشو گرفت. دخترا تعجب کردند. یونگ با عصبانیت: چرا بهم نگفتی یک مسابقست؟! جین با لبخند: چون نمیومدی! یکی از دخترا به اون یکی دیگه: جین به دختره لبخند زد. یونگ زد به بازوی جین و گفت: باید بهم میگفتی! دخترا خیلی تعجب کردند. جین خندید و گفت: الان وقت این حرفا نیست..... موفق باشی. جین رفت. یونگ هم دوباره قیافش شبیه گربه عصبانی شد. به سمت دخترا رفت. کلا 10 نفر بودن! یونگ نفس عمیقی کشید و با خودش حرف میزد: از دست جین، این پسر آخر منو میکشه با کاراش! دخترای جلوش جیغی کشیدند. یونگ ترسید و نگاشون کرد..... یکیشون گفت: تهیونگ! یونگ اخمی کرد و نگاهی کرد. یونگ فهمید یکی از اعضای بی تی اس هست، ابرویی بالا انداخت و گفت: آها اینه! ته ته یونگ رو دید و لبخندی بهش زد و گفت: یونگ! به سمت یونگ حرکت کرد. یونگ لبخندی زد. دخترا به یونگ نگاه کردند. ته ته پشت طنابی که کشیده بودند ایستاد، چشمکی به دخترا زد و رو به یونگ کرد و گفت: بیا! یونگ تعجب کرد و سمتش رفت. ته ته: چه خوشگل شدی، خوبی؟! یونگ با حالت نگرانی: نه، خوب نیستم! دخترا حرفاشون رو گوش میدادن. ته ته با اخم: چرا؟! چی شده؟! یونگ با عصبانیت: جین بدون اینکه بهم بگه این مسابقست منو آورده اینجا! ته ته لبخندی زد و گفت: عیب نداره، تو دختر سرسختی هستی.... حتما میبری! یونگ اوفی کرد و ته ته گفت : برو الان شروع میشه..... موفق باشی! یونگ: ممنون. و با قیافه ناراحت برگشت. ته ته هم رو کرد به دخترا و گفت: شما هم موفق باشین. دخترا ذوق کردند.
یکی از دخترا که شماره 1 بود به یونگ کهشماره 10 بود، نزدیک شد و با اخم گفت: هی تو... یونگ با تعجب نگاش کرد و گفت: بله؟! دختره نزدیکش شد و گفت: ببین، شاید مخ جین و ته ته رو زده باشی ولی بدون که من برنده میشم و به اون مهمونی میرم. یونگ اخمی کرد و گفت: ببین آبجی، برام مهم نیست که تو چی میگی! فقط بدون که من به اجبار جین اینجام و اصلا مسابقه برام مهم نیست. دختره پوزخند عصبانی زد و گفت: چه قدر تو پرویی، اگه مسابقه برات مهم نیست پس اینجا چیکار میکنی؟! یونگ با تعجب و عصبی : چی زدی؟! حالیته میگم به اجبار جین اومدم؟! دختر با تعجب نگاش کرد و خواست چیزی بگه که مردی به سمت اونا اومد و گفت: به صف بشین و بیاین بالا...... دخترا به صف شدند و یونگ با خودش: دختره روانی! بالا رفتند و یونگ بچه هارو دید... جین هم بینشون بود. پسرا دستی برای یونگ تکون دادند. یونگ لبخند تلخی بهشون زد.
عالییی
خیلی عالی بود همینجوری به پیشرفت ادامه بده 🥰😍🥰
عرررر مرسی🥲🫂💙🫂💙
چقدر یونگ میل گربه های عصبانی میشه
چون وقتی کم عصبانی میشه شبیه گربه ها میشه😂✌️
خوب بود⛓⚔
ممنون💜❤️💙
خیلی خوب حالت چهره هارو بیان میکنی مثل ابرویی بالا انداخت یا لبخند تلخی زد
در کل عالییه عالییی😍😍
مرسی مرسی💙💜❤️
بغل محکم💞
مثل همیشه عالی مرسی عزیزدلم
بی صبرانه منتظر پارت بعدیت هستم_😍💋💋💜💜💜💜
راستی داستانت هیی میادو رمانتیک تر میشه
مرسی عجقولی❤💜💋
ممنون💞
آره دیگه گفتم کم کم رمانتیک بشه😂💜
خیلی خوبه داستانت دمت گرم واقعا عالی بود💖لطفا پارت بعدیو زودتر بذار لطفا😃🤩❤️👋💖به داستان منم سر بزنید😍
وای عالی بود😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
ممنون جانا❤️💙💜💞
عالییی😍
بعدی رو زودتر بذار😘
💜💙❤️
خیلی بدی چرا تمومش کردی
عررررررررر 😪😭
عالی اجی جون منتظر پارت بعد هستم
ممنون اجی😃💜💙❤️