سلام!! با تا خیر داستان چطورین؟ دلتون میخواید منو بزنید؟ مشکلی نیس🥲✋🏻 البته با اینکه کم حمایت میشه ولی همچنان دارم ادامه میدما!🌚 بخاطر سنگینی درسا تاخیر دارم، ولی لطفا حمایتتاتون اب نشه زیر زمین📚
تلفن در دست شروع به شماره گیری کرد، بوق اول... بوق دوم... بوق سوم... و بازهم تکرار بی جوابی های نارسیس به اجوما... اجوما تفلن رو خاموش کرد و در دستانش فشرد، نگاه نگرانش رو به روبه رویش داد:کانگمین! چیکار کنیم؟این دختر چرا بر نمیداره؟... ابروهای اجوشی درهم گره خورد: خب شاید الان تو پرواز گوشیش خاموشه! یه جوری میگی انگار خودت تاحالا با هواپیما نرفتی اینور و اونور ... اجوما سری به طرفینش تکون داد و کلافه دستانش رو مقابل صورتش قاب کرد، اجوشی با قدم های ارومش به سمت اون رفت، صندلی رو اروم عقب داد و رویش نشست، پیرزن لبزد:اخه پرواز چند ساعت؟! میترسم یه اتفاقی واسه این دختر افتاده باشه!!نمیشه که انقدر بیخیال بود ... _یعنی یه سر بریم فرودگاه که پروازا رو چک کنن؟؟ ... _چ... باصدای بسته درب شدن خونه، دنباله حرف پیرزن نصفه ماند و سرهاشون به سمت صدا برگشت.. _سلااام، من برگشتم !.. پیرزن نگاهی به اجوشی دوخت: فعلا چیزی نگو، این دختره خسته س تازه اومده خونه، تا بگیم نارسیس نیست، درجا سکته میکنه... با دستمال اشکانش رو خشک کرد و به سمت ظرف شویی رفت ، اجوشی هم از محیط پذیرایی دور شد و به سمت درب رفت:خوش امدی...(اگه داری میخونی لایک هم بکن🫂📚)
**** (Narsis) باحالت چلاغ مانندم اهسته و حفظ اعتماد به سقفم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده ، با زدن عینک افتابیم حالتم رو طبیعی کردم :/از جام پاشدم و لنگ لنگان به جایی که اون زن رفته بود، رفتم. با گذشتن مدتی طولانی و سخت دویدن....خوشبختانه از محدوده خارج شدم! ... به اطرافم نگاهی کردم... بیشتر ترسم گرفت...خدایا اینجـــــــا دیــــــگه کجـــــــــــــــــاستتتتت؟؟؟ ... یه نگاه اندر صفی به بزرگی فضایی که توش قرار داشتم کردم، عینک افتابیم هنوز روی چشمام بودن و اسمون تیره تر دیده میشد! با چکیدن قطره تگرگی روی شیشه های عینکم ، هینی کشیدم، عینک رو از چشمام در اوردم که ...._ به به داره بارون میاد...!! ... نگاه سرشار از لبخندم رو به اسمون دادم و چشمام رو بستم، بارون... همیشه وایب خوبی بهم میداد، دستام رو مثابل شونه هام رو به اسمون گرفتم که این قطره ها رو که با شتاب بر زمین برخورد میکرد و صدای ارامش بخشی رو در گوش ادم هدیه میکرد ،بیشتر حسش کنم، ولی یه چیزی اینجا کم بود، مدتی گذشته بود که احساس کردم کاملا قندیل بستم!!! _وایسا ببینم!... داره بارون میاد؟؟ زنگ خطر توی مغزم به صدا در اومد...ادامه دادم: اون هم از نوع تگرگی؟؟...صدای زنگ توی مغزم دو برابر شد...: و من چتر ندارم و دارم از سرما میلرزم؟؟ و از همه مهم تر راهو گم کردم؟؟؟؟ ...اینجا بود که زنگ خطر توی مغزم در حال کشتن خودش بود:اخه خنگــــــول!!!! بیـــــــــــچارهــــــــــ شــــــــــدی کــــــــه !!!!... با حالت خیس شده ام به اطراف قدم برداشتم...اینجا دیگه چه فرودگاهیه ،نه تابلو راهنمایی هست نه چیزی ، ... به سمت مسیر عقبم دویدم، پاهام خیلی درد میکرد ولی باید به داخل میرفتم!... کوتم کاملا خیس شده بود، موهای کوتاهم به اطرافم پرسه میزد...سالنی رو از دور دیدم ، لبخند کمرنگی به لبم امد و وارد سالن شدم... سالن روشنی بود ولی گرم نبود،،، با ورود من در شیشه ای کشویی اش به طور خدکار بسته شد...
به وسطای سالن به صورت عقب قدم بر میداشتم و نگاهم جذب سقف بزرگش شده بودم، یه سقفی که ارتفاع زیادی نسبت به زمین داشت و سرگیجه اور بود که طرح ابر و اسمون به طور طبیعی روش کشیده شده بود"... واو .." ناگهان با برخورد کردن به چیزی افتادم زمین و آخَم در امد.... _وایی...دیگه لگنی برام نموند...آخخخ... ¢خانم حالتون خـ... با شنیدن صدای مردی سرم رو به سمتش چرخوندم...چشمام گرد شده بود..مرد با دیدن صورت من حرفش قط شده بود که ادامه داد:اوه ..چه تفاهمی! ........................................_گفتی خلبانی؟.. ¢کمک خلبان.. _هــومـ... خیلی باحال میاد، منم راستش موقعی که ۱۵ سالم بود دوست داشتم خلبان بشم.. ¢جدی؟.. _اره! ولی خب سلامت جسمی بالایی میخواد. ¢و روحی...چشمام به سمتش چرخید:الان این با منظور بود؟ ... یک تای ابروم رو بالا بردم و حق به جانب بهش زل زدم...لبخند بیچاره مانندی زد :منظور؟بیخیال! ... طوری از جام بلند شدم که که احساس کردم ربات زانوم به صدا در امد، با تکیه کردن دست راستم به پهلوم ایستادم، میخواستم با اقتدار حرفم رو به گوشش برسونم ولی انگار یه چیزی اینجا کم بود. کمبود حافظه و دیالوگ! منو نگاه ! چه با اعتماد به نفس از منبر بالا رفتم! با انالیز کردن اطراف مغزم ، اثری از اون جمله ای که میخواستم به کار ببرم نبود...نکنه منم مثل این الیزایت سرم ضرب دیده؟حالا بیا و علت و معلول براش پیدا کن.. ¢مشکلی پیش امده؟... مثل برق گرفته ها از فکرم کشیده شدم بیرون ، اینجا بود که کارما به ریشم میخندید..._هومـ.. ؟ .. ¢انگار میخواستی چیزی بگی. ... دست پاچه که به سمت سکویی که رویش نشسته بود، میرفتم کف دستمو رو به طرفینم حرکت میدادم:نههه نه نه ! اون مهم نیست..من در کل عجیبم.. با تک خنده ای که نمیدونستم برای چی بود حرفمو ادامه دادم: ذهنه دیگه، سیم پیچیاش اتصالی میکنن ..هه.. .¢برقا رفت ..! (کمک خلبانمون❤🌚👆🏻)
ناگهان با حرف غیر منتظره ای که زد تاریکی سالن به رخمون کشیده شد:واقعا؟.. با ناباوری اینو پرسیدم که هوفی کشید:خوبه خودتم داری به چشم میبینی !! :\ ...سکوت بر فضای ظلمات گرفته حاکمیت میکرد که ادامه داد: فکر نمیکنی فضا زیادی عرفانی شده؟ ...درحالیکه مردمک هام برای دیدن اطرافم بی قرار شده بود گفتم:بیشتر فضا فوبیا بخش شده ! ...¢نگو که میخوای فریاد بزنی! .._نگو که توهم میگرخی! ...لعنتی من فوبیا دارمـــــــ ! ... لبام رو بهم فشردم که جیغ دلفینیم گوشش رو نوازش نده، غریدم :اخر سر انقدر حرف زدیم که نتونستبم بریم بیزونن ! ..¢شت .. من حتی اسمت رو هم نمیدونم! ،اول کی بود که داشت برای چمدونش تو هوا شنا قورباغه میرفت؟؟ ..._ اُه،جدی؟ فکر نمیکنید مشکل از حواس جنابعالی بود که با یه تشخیص چمدون اشتباه منو به هزاران سکته رسوند؟ ..¢واتــــــــ ؟ اون چمدون مگه برای تو بــــــــــود؟ ... _نه یک رهگذار بیکاری بودم !!میدونی مهم ترین وسایل پروژه تحقیقاتیم توش بود؟؟ ... ¢باشه بابا تو خوبی..الان که اونا دیگه به سئول رسیده... منتظر نیمه بعدی از حرفش شدم : و...؟ ... که ادامه داد:راستی الان نمی ترسی؟... ¢چرا دوباره یادم انداختییی؟؟؟ ... ¢نترس چیزی نیس..تو الان کجایی؟... _بدتر با جمله ات که خوف بیشتر داره تو درونم جوونه میرنه!! ...خودت کدوم طرفییییی؟؟ ... ¢بیا سمت راست... اروم به همون جهتی که گفته بود ، قدم برداشت، صدای قدم هامدفقط توی سالن اکو میشدن...ناگهان با برخورد کردن با چیزی اخمی روی پیشونیم جا خوش کرد، اون دیگه چی بود، دستم رو روش قرار دادم، این دیگه چی بود؟؟؟ ...¢چرا احساس میکنم یکی داره قلقلکم میده! ... _این دیگه چیه؟؟؟؟ ...با ناگهانی روشن شدن اطراف سالن و چهره به چهره شدن همدیگه فریاد هر دومون رفت بالا...¢اااااااااااا.... جیغ نزننن! ..._جیییییییییییییییغ...تو نزنننن!! ... فریاد اون از ترس بیشتر شد:اااااااااااا من به جیغ فوبیا دارمممم.ااااااااااااا... ®اینجا چه خبره!!!؟؟؟ ... با صدای نسبتا بلند اون فرد سرهامونو به سمتش چرخوندیم....
**** (Elizabeth) طبق معمول با هجوم هزاران سوالات و افکار ها شبم رو با بیداری میگذرونم.. این اولین بارها نبود که سکوت همسفرم بود، دستم رو به الماس های اویزون شده از چراغ گِرسوز کنارم بردم، با لمسشون صدای جلینگشون رو پخش محیط شد، لبخندی روی لبم نشست، من همیشه از این چیزا خوشم میومد،عطیقه های کریستالی، من رو به سمت خودشون میکشوندن، هزاران سوال منو محاصره خودشون قرار داده بودن ، زنجیر ضخیمی به دور پیچیده شده،من چرا باید همچین خوابایی رو میدیم؟درحالیکه به نظر خیلی از اونها اشنان ولی از زمان دیدار با اون ها رو تو خاطرم نیست؟ با نگاهم به دفترچه ام و خوندن کلماتش از اول، فقط کنجکاویم رو بیشتر میکردم،ذهن خسته من گنجایش این همه پیچیدگی رو نداشت، احساس میکنم چیزی از زندگیم حذف شده... چرا باید با هر بار فکر کردن بهش، حال خوبی بهم دست نده، شاید برای من در گذشته ، خوشایند نبودن که حتی باعث میشن تفکرش منو ازرده کنه، دوباره نگاهم روی کلمه "دستبند "افتاد...دستبند..اون پسر کی بود؟؟برای چی باید منو با یه اسم دیگه خطاب کنه؟ ناگهان از چیزی که در ذهنم بود مردمک چشمهام ریز تر و دستام لرزید، یعنی من الان توی جسم شخص دیگری ام؟ امکان نداره!! نه نه ... سرم رو به طرفینم حرکت دادم، من باورش نداشتم ،اما این باور بیلی بود، راستی اون دستبند...؟؟؟ سراسیمه صندلی رو کنار زدم به سمت میز و اینه که لوازم های ارایشیم روشون چینده شده بودن رفتم، دستم رو روی میز چوبی گردوییم قرار دادم، ادکلن هام رو کنار میز گذاشتم،خبری از اون دستبند نبود..زمزمه وار لبزدم:لابد زیر سبده...سبد حصیری رو که تویش کش سر، قرار داده شده بود رو از میز بلند کردم ، نگاهی به زیرش کردم:اینجاهم نیست... به سمت کشوهام رفتم، هر کدوم به سمت عقب میکشیدم و بازشون میکردم: اصلا روی این میز نیست...(فلش بک _۴روز پیش) پس از مدتها گشتن توی اتاق ، دست به کمر از حالت خمیده در امدم : خب زیر بالشتا و تخت نبود... ¥پشت پرده و کمدهاهم نبود... _زیر تخت هم که نبود ، پودر شد رفت هوا! ... ¥پس میخوای چیکار کنی؟ ... _فعلاکه نمیدونم...! .. (پایان فلش بک)...
با یاد اوری اون روز، دوتا کف دستام رو روی صورتم گذاشتم مالششون دادم دادم....موهام رو به عقب حالت دادم، هومم..اره یادم نبود که در کل گمشده بود...به سمت صندلی رفتم ...رویش نشستم و سرم رو روی میز قرار دادم و خیره شده به نقطه ای نامعلوم، داشت با رون میبارید، صدایش از سقف شیروانی خونه کاملا واضح بود و بوی نم به مشامم میخورد...احساس میکنم وقتی در شرایط کلافگی زندگیمم بارون اماده باریدن میشه که توجهمو جلب کنه، ولی خب ،قطعا پیام عمیق تری رو بهم میرسونه که ازش غافلم،شاید میگه با رطوبتش ، هجومی از افکارهام رو ریشکن میکنه، دلم نمیخواست از لحظات حرف زدن با بارون جا بمونم، ولی پلکهام بیش از این بهم اجازه نمیدادن، با انگشت هام روی میز ضربه میزدم، صدای ضربه و سنگینی پلکهام باهم در ستیز بودن...تقریبا با هجوم خواب و تسخیر شدنم توسطش، انگشت هام بی حرکت روی میز نشست، ولی هنوز بارون بود که به راهش ادامه میداد... ... ... ... ... ... 「دختر سرش رو کج کرد و نگاهش رو به پسر پیش رویش داد:اوه ...چه تفاهمی!!...نظرتون راجب به با یک ا-ح-ض-ا-ر- -ر-و-ح- چیه😜....پسرا بابهت بهش خیره شدن، اون یکی پسر مو بور گفت_ هی هی هی !! بهت هشدار میدم اگه وسط کار غش کنی کاری از دستمون بر نمیاد.. !!...دوستش ارنجش رو به پهلوی اون پسر مو بور زد:نه که خودت خیلی بی تفاوت اقا روحه رو تماشا میکنی! و بعد پوزخندی زد...+نگران نباش،روح بابابزرگم رو ا-ح-ض-ا-ر- میکنم که احترام قائل بشه برای ایشون🥲...زنی قد بلند که دور تر از انها ایستاده بود، نگاهش رو به اون سه تا داد لبزد:با توجه به علایق شماسه تا حتما درباره ر-و-ح- توضیحاتی بهتون میدم! بچه ها سرشون رو به سمت زن برگردوندن..پسر مو بور لبزد:خانم این همه موضوع زیبا موجوده اخه ر-و-ح-؟🥲.؟.... دختر با شوق گفت:عه وا،خوبه کههه!.... ... ... ... ... ... _خون زیادی ازت رفته،لجباز نباش.هر لحظه ممکنه بیهوش بشی. ...جعبه ی کمک های اولیه رو باز کرد و بتادین رو در اورد و روی دست دختر ریخت...خیلی عصبانی بود...دختر اروم گفت:چیزی شده که ما ازش بیخبریم...پسر نگاه ریزی بهش کرد و بعد به کارش ادامه داد:نه....دختر ادامه داد:مشکل منو فهمیدی ،توهم باید بگی،شاید راه حلی براش داشته باشیم هووم؟...پسربعد از چند ثانیه سکوت گفت:هر چیزی که باشه به خودم مربوطه...در ضمن!!....نگاهش رو به دختر داد،ادامه داد:راضی نیستم جونت رو بخاطر من به خطر بندازی چون چیزی جز نابود شدنت نصیبت نمیشه!!. ... ... ... ... ... لبزد:میشه دوباره بگی؟....پسر با دستش به پیشونی اش زد و گفت:دوباره؟کجاش رو نفهمیدی!؟....دختر چشمانش رو ریز کرد و مستقیم به چشمهایش نگاه کرد:هیچ جاشو....😶....پسر از جایش بلند شد و ایستاد،دخترنگاهش به سمت بالا داد ،لبخند ضایه ای زد :خب اگه خسته ش......با گرفته شدن کلاه هودیش توسط پسر حرفش قطع شد و بدنبالش کشیده شد.... ... ... ... ...
با صدای زنگ ، صاف روی صندلیم نشستم و به طرفینم نگاه میکردم...قلبم تند تند میزد و بخاطر بلند شدن ناگهانیم ،چشمام سیاهی رفت... نگاهم به سمت پنجره رفت که هنوز هوا تاریک بود ولی از شدت بارون کم شده بود، ساعت ۵ صبح بود...دوباره صدای تک زنگ امد، که صدای خوابدالود و غر غر کنان اجوما رو شنیدم :ای خدا ...این دیگه کیه نصف شبی!! ... از اتاقم بیرون رفتم، با پوشیدن بارونیم از خونه زدم بیرون... با رسیدن به در خروجی ،اون رو باز کردم و سرم رو بردم بیرون... کوچه در سکوت به سر میبرد...به طرفینم نگاه میکردم، ولی کسی نبود، که ناگهان با صدای خش خشی که از زمین میومد ، نگاهم رو به پایینم دادم، انگار یه برگه ای بود که با گذاشتن پام رویش صدای خش خشش به گوشم خورد، اون یه نامه بود..!...نامه برای چی؟...اخمی روی پیشونیم نقش بسته بود، دست هام رو از جیب هام در اوردم ، خم شدم و نامه برش داشتم... از طرف: غریبه ای اشنا...!! ... _غریبه ی اشنا؟...خواستم نامه رو بازش کنم، که با هوای سرد اطرافم لرزم گرفت، بهتر بود میرفتم تو...
**** (؟؟؟) کلاه نقاب دار سیاهش رو روی سرش فشرد، همچنان که نگاهش به روبه رویش بود ، لبزد:دیدِش...با شنیدن صدایی که از گوشش زمزمه میشد سری تکون داد و به سمت موتورش رفت ، صدا دوباره به گوشش رسید...در جواب به اون گفت:بنظرم بهش چند روز مهلت بدید قربان، زیاد جنجالی نشه بهتره، اینطوری لو نمیرید...... چشم........حواسم بهش هست....با برداشتن کلاهش و گذاشتن کلاه کاسکتش رو سرش گفت:نگران نباشید...
**** _هی ..کی هستی؟...مامور به یکی از نگهبانان زندان که در چشم هایش شک و تردید به رخ نگهبان کشیده میشد زل زده بود و این رو گفت...مرد نگهبان کلاه نگهبانیش رو بیشتر مقابل صورتش ، پایین تر کشید و اسمش رو به زبون اورد... چهره مامور در آن واحد تغییر کرد و سری تکون داد:آهااا ..پس خودتی..خب میتونی بری. .. گوشه ی لب مرد نگهبان به بالا رفت، با تکون دادن سرش به سمت سلول ها رفت... با رسیدن به یکی از اتاق های انفرادی ، کلید درب رو وارد درب فلزی کرد و اون رو باز کرد:جئون..؟! .. نگاه بی رمق مرد به نگهبان افتاد، پوزخندی زد و گفت: به موقع رسیدی... اما یکی دیگه هم هست!! ...نگهبان سری برای تایید تکون داد:درسته.
جونگکوک نگاهی به دستبندی که در کف دستش بود کرد، پوزخند روی لبانش رو که به نمایش گذاشته شده بود، دل رحم تر شد و اون رو در دستانش محکم تر فشرد، برای لحظه ای انگار دلش لرزیده بود... فکری رو که در ذهنش داشت رو باید به عمل میرسوند؟ انگار اون زیادی خودخواه بود ولی باید اماده تغییر و تحولات بیرونیش میبود، ادامه داد:اون.. نگهبان که متوجه منطور جونگکوک شده بود، گفت:نگران نباشید، همچی طبق انتطارتون پیش میره،پس جای نگرانی نیست... ***((((برید به نتیجه))))***
نتیجه 1
ناطر جان بمنتشر و بگذارش روی صفحه اصلی پلیز🥲❤ لایک و نظر بدید پلیز🫂💙 داستان داره روی خط جذابش میره...🥲🎼❤
نتیجه 2
ناطر جان بمنتشر و بگذارش روی صفحه اصلی پلیز🥲❤ لایک و نظر بدید پلیز🫂💙 داستان داره روی خط جذابش میره...🥲🎼❤
نتیجه 3
ناطر جان بمنتشر و بگذارش روی صفحه اصلی پلیز🥲❤ لایک و نظر بدید پلیز🫂💙 داستان داره روی خط جذابش میره...🥲🎼❤
نتیجه 4
ناطر جان بمنتشر و بگذارش روی صفحه اصلی پلیز🥲❤ لایک و نظر بدید پلیز🫂💙 داستان داره روی خط جذابش میره...🥲🎼❤
عالیییییییععععععع 🥲💖
مرسیییی🥲💚
داستانت فوقالعادستتتتتتتتتتتتتتت و همینطور بینظیر :]
فقط موندم چرا داستان به این قشنگی کم لایک خورده؟!🤔😐
متشکرم، نظر لطقته😍
هعی🥲
اگر دوست داشتی به داستان سفر به سرنوشت هم سر بزن💕
اتفاقا همین الان داشتم میخوندم پارت 3 رو
اونم فوقالعادست ( درست مثل خودت :] )
واوووو چقدر خفنننن❤️❤️❤️🧡🧡🔥🔥🔥
عاشق داستانتم 🥰
فقط کم بود
پارت بعدی رو بی زحمت سریع بزار 😁
مرسییی😉😉☺️☺️
متشکرم ، نظر لطفته😍❤✨
خیلی استعداد زیادی توی فیک نوشتن داری ولی یه مقدار پیچ در پیچ مینویسی درست چیزی ازش نمیفهمم
خیلی متشکرم نظر لطفته، اره داستان یه کوچولو پیچ در پیچه🥲😂😐 میتونی هر جاییش رو که متوجه نشدنی کامنت بدی🫂
مرسی آجی💜💜💜
عالیییییییییییییییییی💛💛💛💛💛💛
خدایااااا چرا انقد خوبههههه
(امتحانا همه رو بیچاره کرده..هییییی...)
مرسییییییی❤❤❤❤
شماهم خیلی خوبیی😄
اره🥲😂
اگر دوست داشتی به داستان سفر به سرنوشت هم سر بزن💕🫂
عالیه بی صبرانه برا پارت بعد منتظرم 🐰
ممنونم😍🫂