سلام به همگی😃اینم از قسمت ۵ داستان🎉🎉🎉
رفتم بیرون و کنار استخر وایستادم. هوا واقعا خوب و عکس ماه هم رو آب افتاده بود.هییی پسر اصلا نگرانی نداع قرار نیست هیچ اتفاق بدی بیوفته.همه چی خیلی خوب پیش میره.همینطوری که به خودم دلداری میدادم یکی منو از پشت بغل.جوری منو بغل کرده بود که اگه ولم میکرد با سر رفته بودم ته استخر. نامجون:اگه گفتی من کیم؟؟ من:نامجون ولم نکنااا میوفتم😰 نامجون:فهمیدی که😂 بعدش منو به حالت اولم برگردوند و روی صندلی نشست منم پشت سرش نشستم. نامجون:همه حرفایی که زدی شنیدم. خب خب هر روز بیشتر از روز قبل خراب کاری میکنم😑 نامجون:ببین پسر نمیخواد زیاد به خودت سخت بگیری. خیلیم ترسناک نیست. من: خیلی فرق میکنه من میترسم که آرمیا از من خوششون نیاد نامجون:از کجا میدونی که از تو خوششون نمیاد شایدم اومد.اصلا بیا یه کاری بکنیم!! من:چی کار مثلا؟؟ نامجون:قبل از اینکه تو بیای روی استیج من تورو معرفی میکنم که راحت تر باشی. من هنوزم استرس داشتم اصلا یجوری بودم که یهو یه آرامشی بهم دست داد دیدم که نامجون دستشو گذاشته روی دستم. نامجون:هییی پسر چیزی نمیشه باهم درستش میکنم ایندفعه واقعا خیالیم راحت شد و بهش لبخند زدم. نامجون:پاشو دیگه بریم تو دیر وقته باید یخوابیم. بعدش جفتمون رفتیم توی اتاقامون. همین که درو باز کردم دیدم کوک و تهیونگ خوابن و یونتان وسط اتاق نشسته و داره به من نگاه میکنه. رفتم بغلش کردم و یکم باهاش بازی کردم. واقعا خیلی شیرین و بامزه بود. خیلیم دوست داشتنی بود یکم که گذشت واقعا خوابم گرفت. از اونجایی که دلم نیومد تهیونگو بیدار کنم یه پتو روشون کشیدم تا بخوان به بالشم کنار تخت گذاشتم تا یونتان روش بخوابه. خودمم چراغ خاموش کردم و رفتم خوابیدم.
خب کامل معلوم بود که صب شده چون که یکی داشت از توی دست شویی داد میزد و صدای قهوه ساز از توی آشپز خونه میومد و یکیم داشت توی فاصلهی یه متری از من موهاشو سشوار میکشید😂 چند دیقه بعد کوک اومد بالا سرم. کوک: وین پاشو دیگه چقدر میخوابی؟؟.....هویییی پاشو دیر شد......من نمیدونم این امروز اولین روز کنسرتشه اون وقت من هیجانیم😕 پاشو دیگه ااااه اونقدر حرف زد که آخرش بلند شدم. کوک: چه عجب بیدار شدی! من:ما کجایییم؟؟ کوک:😳 پاشو بهت میگم همه آماده شدن فقط تو موندی....زود لباس بپوش. چن دیقه بعد بلند شدم و آماده شدم و همگی باهم سوار ماشین شدیم من:الان داریم کجا میریم؟؟ جین:میریم جایی که کنسرت برگزار میشه چون باید قبلش روی استیج تمرین کنیم. من:آها باشه . چن دیقه بعد رسیدیم محل کنسرت. وایییی اینقدر شلوغ بود. همه فقط داشتن کار میکردن یکی وسیله هارو جابه جا میکرد یکی لباسارو این ور اون ور میبرد.اصلا یه وضعی بود.
همین که وارد شدیم مدیر صدامون کرد مدیر:سلام پسراااا سریع برین لباس عوض کنین که وقت کمه. بعد چند دیقه که همه حاضر شدن دوباره مدیر اومد سمت ما. مدیر: پسرا میکروفونارو جا گذاشتین همه فیکروفونشونو برداشت و مدیر منو صدا کرد. من:بله با من کار داشتین؟؟ مدیر دره یه جعبه کوچیکو باز کرد. مدیر:بگیر این میکروف توعه همین یه ساعت پیش رسید دستم. یه میکروفون نقره ای که اسم من روش حک شده بود. واقعا خوشگل بود و می درخشید. من:یعنی این واسه منه؟؟؟ جین:آره دیگه ببین ما هر کدوم یدونه واسه خودمون داریم اینم واسه توعه. بعد از همه اینا رفتیم یکم تمرین کردیم و جاهامونو مشخص کردیم. همه چی خوب بود تا اینکه وسط رقص یهو پام به سیمی که روی زمین بود گیر کرد و پیچ خورد و من افتادم زمین. جیمین:حالت خوبه؟؟ چیزیت که نشده؟؟ من:نه خوبم چیزی نیست. تهیونگ:وین ولی مچ پاک قرمز شده هااا. من: نه بابا هیچی نیست خوبم. همینطوری داشتیم حرف میزدیم که جیهوپ از اون ور داد زد. جیهوپ:بچه هاااااااا.....هیییی جیمین. جیمین:بللللله چیییی شددددده؟؟ جیهوپ: دیررره زود بیاییین بایدددد لباس عوووووض کنین. جیمین: الان میااااایم. کمکم کردن که بلد شم خیلیم درد نداشت خیلی راحت میتونستم راه برم. همگی باهم رفتیم سمت اتاق که لباس ها اونجاست.
وقتی رسیدیم همه بودن یکی دیگم بود که من نمیشناختم. نامجون:وین ایشون طراح لباس ماست و قبل هر اجرا برای ما لباس انتخاب میکنه. من:از دیدنتون خوشبختم اسم من وینه. سون وو:منم از دیدنتون خوشحالم اسم منم سون ووعه جین: وسون وو لباسا کجاست وقت کمه سون وو: خب لباسای شما رو اونجا گذاشتم ولی چون من عضو جدیدتونو الان دیدم بخاطر همین هیچ لباسی نتونستم براش آماده کنم برای همین لباس نداره باید الان براش آماده کنم. شوگا: فقط سریع خیلی سریع سون وو:باشه حلش میکنم. رفت سمت لباسا و یه چن دست لباس اورد و گفت که اینا رو بپوشم من:من عمرا اینارو بپوشم. وو: برای چی؟؟ چشه؟؟ با لباسای بقیم ست میشه. من: اولش اینکه این تیشرته آستین ندارع من لباسایی که آستین نداره دوست ندارم و دومیشن اینکه من کت نمی پوشم یعنی کلا از استایل رسمی خوشم نمیاد.بعدشم آخه این کته رنگش فیروزه ایه کدوم پسری این لباسارو میپوشه. وو:ببین تیشرتو میشه عوض کرد ولی بقیه شو باید بپوشی درضمن اونا همشون پوشیدن. بعد به بچه ها اشاره کرد اونام یه لبخند ملیح روی لباشون بود. من: من نمی پوشم. سون وو اومد سمت من و محکم گوش منو کشید. من:آییی...آیییی..چی کار میکنی؟؟؟ گوشم کنده شد....اخ اخ اخ وو:ببین بچه وقتی میگم اینو میپوشیی باید بگی چشم. بعد منو کشون کشون برد سمت اتاق پرو. نامجون:دلم براش میسوزه. جین:یاع یاع یاع. به زور لباسارو تن من کرد وو:ببین عالی شدی...سایزت دیگه دستم اومد درست سایزه جیمینه فقط تو قدت از اون بلند تره. جیمین: هوووییی صداتوووو میشنومااااا..... با منن چییی کار داری لباستو انتخاب کن😡 سون وو: چطوری صدامو شنید؟؟ حالا بیخیال برو اون یکی لباسارو بپوش ببینم. من😑😑 ۱۰ دیقه بعد گذاشت که برم دیگه خسته شده بودم اینقدر لباس عوض کرده بودم. داشتم همین طوری میرفتم که یهو کوک جلوم سبز شد.
کوک: هییی پسر اینجایی نیم ساعته همگی داریم دنبالت میکردیم. من: چرا چیشده؟ کوک: ۱۰ دیقه دیگه اولین اجرا شروع میشه اون وقت تو هنوز گیریم نکردی.بدو باید بریم. دستمو گرفت و دنبال خودش کشید کوک:بچه هااا پیداش کردم اینجاست. جین: کجا بودی تو فکر کردم فرار کردی.🤣🤣 چرا باید فرار میکردم؟؟ رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم و گریمور شروع کردن به درست کردن موهام وقتی کارم تموم شد توی اتاق رژه میرفتم. از این ور اتاق میرفتم اون سره اتاق و دوباره برمیگشتم که یهویی تهیونگ اومد سمتم.
تهیونگ: وین این برای توعه😊 من:این دیگه چیه؟؟! تهیونگ:دیدم شیرینی خیلیی دوست داری فکر کردم چون استرس داری شاید دلت بخواد بخوری برای همین برات شیرینی اوردم. واقعا نمی تونستم این کارو درک کنم برای چی نگران من بود آخه؛ ولی اون لحظه واقعا بهش نیاز داشتم. من:واقعا ازت ممنونم نمیدونی الان چقدر بهش نیاز داشتم. اینقدر استرس دارم حتی از وقتی که میخواستم واسه جراحی برم هم استرسم بیشتره.... تهیونگ:صبر کن همینجا stop کن ببینم.. قضیه جراحی چیه؟؟🤨 یعنی گندت بزنن که اینقدر گاف میدی. حالا چطوری جمعش کنم؟؟.😰 من:راستش چیز مهمی نیست بعدا بهت توضیح میدم الان جاش نیست تهیونگ:آها باشه پس بعدا حتما برام تعریف کن. واقعا فکر نمی کردم که باور کنه ولی کرد😕 همه اعضای گروه خیلی ساده و عادی رفتن روی استیج و همه تشویقشون کردن . وقتی همه ساکت شدن نامجون میکروفونو برداشت. نامجون: همونطور که همتون خبر دارین ما یه عضو جدید داریم و حتما برای همتون این سوال پیش اومده که چرا ما الان ۷ نفر هستیم راستش رو اگه بخوام بگم اینکه وین خجالت میکشه بیاد اینجا. اینو که گفت همه خندیدن. منم انگار بهم برق وصل کرده باش آخه چرا اینو گفت؟؟ نامجون:اون میترسه که شما ازش خوشتون نیاد واسه همین میترسه که بیاد اینجا. بعدش برگشت سمت من. نامجون:الانم داره بهم اشاره میکنه که اینارو نگم.....😂😂وین اصلا نگران نباش نمیخواد بترسی هیچ مشکلی پیش نمیاد. میتونی بیای. اصلا نمی تونستم از جام تکون بخورم آخه اصلا قرار نبود این اتفاق ها بیوفته که نمیدونم چرا اینطوری شد. مدیر از پشت سرم میگفت که برم روی استیج ولی من نمی تونستم از جام تکون بخورم تا اینکه کوک و تهیونگ اومدن سمت من و تهیونگ دست منو گرفت و دنبال خودش کشید.
وقتی رسیدم پیش بقیه میکروفونو دادن دستم من:س...سلام....م...من .....ا...اسمم......وینه. خیلی ترس داشت جمعیت خیلی زیاد بود و واقعا زبونم بند اومده بود که یهویی دوباره یه آرامشی حس کردم سرم رو برگردوندم و دیدم که نامجون دستمو گرفته احساس آرامش کردم و شروع کردم به حرف زدن من: واقعا از دیدن همتون خوشحالم و امید وار بتونم کاری کنم که همتون خوشحال باشین. بعدش همه برام دست زدن و ناخودآگاه احساس شاد بودن بهم دست داد. یکم که گذشت وقتی که یخ من آب شد شروع کردیم به اجرا کردن و واقعا همه چیز خیلی عالی بود خیلی زیاد. خیلی داشت خوش می گذشت. تمام اون شوخی هایی که میکردن و باهم میخندیدن همشون بامزه بود بعد چند اجرا برای ۱۰ دیقه صحنه رو ترک کردیم تا استیج رو برای اجرای بعدی آماده کنن. همه چی خیلی خوب بود ولی نمیدونم چرا یه لحظه سرم گیج رفت. احساس کردم تنگی نفس گرفتم فکر کنم چون خیلی بالا پایین پریدن این شکلی شدم چیزی مهمی نیست. رفتم سمت مبل تا بشینم ولی واقعا حالم خوب نبود یه لحظه چشمامو بستم و پرت شدم روی مبل. یه لحظه تمام بدنمو خستگی پر کرد اصلا همه چی توی یه لحظه اتفاق افتاد .بخاطر هیجانی که داشتم نمی فهمیدم که زیادی دارم به خودم فشار میارم و تمام انرژی توی یه لحظه تموم شد. کوک:میگم بچه ها وین چرا نیست؟؟؟ جیمین:بطری و حولش اینجاست ولی خودش نیست!!! تهیونگ:میگم اونی که بیهوش افتاده روی مبل وین نیست؟؟؟ جیهوپ:چرا خودشه چش شده؟؟همگی اومدن بالا سره من. کوک:هیییی وین حالت خوبه؟؟ تهیونگ:زنده ای؟؟ جیمین:فکر کنم واقعا بی هوش شده باشه حالش خوب نیست!! جیهوپ:ن داره آروم حرف میزنه بیهوش نیست. کوک:چی میگی وین صداتو نمیشنوم گوشش نزدیم دهنم کرد تا بشنوه چی دارم میگم. من:آ...آب ..م....می.خوام. کوک:شوگا بطری آبو بده از اونجا یکم که بهم آب دادن حالم بهتر شد و بلند شدم نشستم ولی هنوزم هوا گرم بود و نمیدونستم درست نفس بکشم.
کوک:خوبی تو؟؟ چرا اینطوری شدی؟؟؟ جیمین:وین میتونی بلند شی؟؟ من: آره حالم خوبه چیزی نیست فقط...... نفس کم آوردم نتونستم جملمو تموم کنم تهیونگ:اون دستگاه اکسیژن کوش؟؟؟ صبر کن الان میارمش. من چشمامو بستم و نفهمیدم دیگه چی شد تا اینکه تونستم یکم نفس بکشم خیلی حس خوبی داشتم حالم که جا اومد بلند شدم و نشستم. جیهوپ:حالت خوبه؟؟ من:آره خوبم چیزیم نیست. شوگا:بیا لباساتو اوردم زود عوض کن که تا اجرا ۲ دیقه مونده فقط. خیلی زود لباسامو عوض کردم و دوباره رفتیم روی استیج. حالم هنوز کامل خوب نشده بود ولی خیلی ذوق داشتم دلم نمیخواست همین اوله کاری بگن که هیچی حالیم نیست. خودمو جمع و جور کردم وبه کارم ادامه دادم همه چی خوب بود ولی وسط وسطا پام دوباره درد گرفت ایندفعه دردش خیلی زیاد. نمیدونم چرا همه چی دست به دست هم داده بودن تا من امروز فقط خراب کاری کنم.درد داشت ولی عمرا اگه بخاطر درد پام اجرا رو خراب کنم. تا آخرش تحمل کردم و همه چی خیلی خوب تموم شد. وقتی که از روی استیج اومدیم پایین دوباره یه خستگی کل بدنمو گرفت خیلیم گشنم شده بود و دلم میخواست غذا بخورم. مدیر:آفرین پسرا اولین اجرای ۸ نفرتونو تبریک میگم. یکم استراحت کنین شب باید جشن بگیریم. برین توی اون اتاق استراحت کنین. مستقیم رفتم سمت اتاق و خودمو پرت کردم روی تخت.
چشمام داشت کم کم گرم میشد کهشوگا اومد توی اتاق. شوگا:هییی قبل اینکه بخوابی باید دوش بگیری. پاشو ببینم........ حداقل پاشو لباساتو عوض کن اون طوری نخواب. وقتی دید من جواب نمیدم اومد بالا سرم. شوگا:یعنی اینقدر زود خوابش برد....... حالا چیکار کنم؟؟..... نمیشه که اینطوری بخوابه.... نگا کن حتی کفشاشم در نیومده.😕😑 شوگا کفشامو در اورد بعدشم جورابامو در اورد وقتی داشت این کارو میکرد پان خیلی درد میکرد.😖 شوگا رفت سمت در خروجی شوگا: جییییین.........جیییین کجایییی؟؟؟ جین:این ورم.......چییییی شده؟؟؟ شوگا: دکتر کجاااااست؟؟ جین اومد جلوی در ایستاد جین:دکتر واسه چی؟؟ جاییت صدمه دیده؟؟ شوگا:من چیزیم نشده ولی وین مثل اینکه حالش خوب نیست. جین:چش شده بازم از حال رفته؟؟ شوگا:ن بابا خوابیده.. جین :خب پس چش شده؟؟؟
اینم از قسمت ۵🎉🎉🎉🎉🎉 ادامه داستان رو توی پارت بعد دنبال کنین😘😘
عالییی بود🌟🌟
بچه ها اصلا نگران نباشین چن تا پارت رو پشت سره هم نوشتم و همشون با فاصله یه روز از هم آپلود میشن.......مرسی که دنبال میکنین😘😘😘😘
خیلی قشنگه عاشق داستانت شدم ممنون ❤️❤️
بدو پارت بعدم بزار
عالی عزرائیل سلام رسوند منم گفتم بره پارت اخر بیاد 😂😂
تا پارت آخر هنوز خیلی مونده😂😂