سلام لاولی ها 🤩 و آرمی ها و بلینکی های عزیز ❤️ من آمدم با رمان جدید از اسمش معلومه مدرسه نفرین شده این داستان دو تا اسم داره که هر سری از قسمت های جدید به نوبت گذاشته میشه یکی مدرسه نفرین شده اس و یکی نفرین عشق اول اینکه این. رمان تخیلی هست ی کمی ترسناک مطمئنم دوست خواهید داشت بعضی از تجربه هایی که تو داستان میاد مربوط به زندگی خودم میشه یعنی منم این هارو تجربه کردم بعضی ها واقعی بعضی از مطالب غیر واقعی ی نکته اول اینکه مشخص میکنم چه روز هایی رمان اپ میشه و اینکه داستان درباره بی تی اس و بلک پینک هست که شیپ شده برای بهتر آشنا شدن با داستان حتما معرفی شخصیت ها رو بخونید و از رمان های دیگه من استقبال کنید حتما نظر بدین و هر چی راجب داستان دوست نداشتین با من به اشتراک بزارین هدف من دوست پیدا کردنه بیان باهم بیشتر آشنا بشیم روز های شنبه اپ میشه با تشکر vk
« معرفی شخصیت ها » کیم سوکجین : « ۱۸ سالشه تو ی آتش سوزی پدر و مادرشو از دست میده در گواچئون زندگی می کنه ------------------------------------------------------- کیم نامجون : « ۱۹ سالشه در آیسان _گو زندگی میکنه در یتیم خونه زندگی میکرد بعد از اینکه به سن قانونی رسید اونجا آمد بیرون ------------------------------------------------------- مین یونگی : « ۱۷ سالشه در دگو با مادرش زندگی میکنه ------------------------------------------------------ جانگ هوسوک : « ۱۸ سالشه در کوانگجو به همراه پدر و مادرش زندگی می کنه ------------------------------------------------------ پارک جیمین : « ۱۷ سالشه در بوسان به همراه بهترین دوستش جونگکوک زندگی میکنه ------------------------------------------------------ کیم تهیونگ : « ۱۷ سالشه بعد از مرگ پدرش همراه خالش ظالمش زندگی میکنه اما به خاطر اذیت های خالش به دگو فرار میکنه ------------------------------------------------------ جئون جونگکوک :« ۱۷ سالشه در بوسان با بهترین دوستش جیمین زندگی می کنه ------------------------------------------------------ کیم جنی : ۱۶ سالشه در کنار خواهر بزرگترش در مرکز کره جنوبی سئول زندگی میکنه ------------------------------------------------------ پارک رزی :« ۱۷ سالشه در یتیم خونه سئول زندگی میکنه اما بخاطر آزار و اذیت های که در حق می کنند از یتیم خونه فرار میکنه ------------------------------------------------------ کیم لیسا :« ۱۸ سالشه همراه پدر و مادرش در بانکوک ( تایلند ) زندگی میکنه اما متوجه میشه که برادری داشته که گم شده پس به سئول میره ------------------------------------------------------ کیم جیسو :« ۱۶ سالشه بعد از مرگ مادرش همراه پدرش به سئول میرند که با عمو ی ناتنیش زندگی کنند ------------------------------------------------------ چوی سو جین :« ۱۸ سالشه همراه مادرش در توکیو زندگی میکنه اما مجبور میشه که به کره سفر کنه ------------------------------------------------------ لی نارا :« ۱۶ سالشه در گوانجو همراه مادربزرگ و پدربزرگش زندگی میکنه اما به خاطر تحصیل به سئول میره ------------------------------------------------------ پارک دالمی :« ۱۶ سالشه همراه پدر مادرش به سئول سفر میکنند اما ی روز که دالمی به خرید میره خونه شون منفجر میشه و پدرشون از دست میده و مادر به کما میره -------------------------------------------------------- دلیل اینکه چرا بعضی از شخصیت ها پدر مادر ندارند اینه که این مدرسه واقعا عجیبه و کسانی رو به این مدرسه منتقل میکنند که یتیم و بدون پدر مادر باشند
دیر وقت خوابیدم برای همین صبح دیر بلند شدم خداروشکر کار نیمه وقتم مال ظاهر بود و لازم نبود زود از خواب نازم بیدار شم به ساعت نگاه کردم ساعت ۱۲ ظهر نشون میدارد وای دیرم شده ساعت ۱ باید تو کتابخونه باشم خودمو به سرعت به حموم رسوندم بعد از ی حموم ۱۰ دقیقه ای اومدم بیرون کتابخونه دو کوچه بالا تر از خونم بود همیشه پیاده می رفتم از اونجایی که ۳۰ دقیقه وقت دارم میتونم پیاده برم تا اونجا ی نون تست گذاشتم دهنم که وسط راه ضعیف نکنم از خونه زدم بیرون که پستچی رو جلوی در خونه دیدم رو بهش گفتم که با کسی کار داره + ببخشید آقای کیم نامجون اینجا زندگی می کنند بله بفرمایید خودم هستم + بفرمایید این برای شما آمده بعد از اینکه تشکر کردم نامه رو تو دستم گرفتم خواستم بازش کنم که گوشیم زنگ خورد . جواب دادم رییس بود گفت که کار مهمی باهم داره پس پاکت نامه ی سفید رو تو کیف ام گذاشتم خودمو رسوندم به کتابخونه . . وقتی رسیدم اونجا رییس بی مقدمه گفت که برای کار من ی جایگزین تمام وقت پیدا کرده درست داشتم میشنویدم رسماً اخراج شدم بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنم رفت بعد اینکه تسویه حساب کردم همونجا تو کتاب خونه نشستم که یاد نامه افتادم از تو کیفم درش آوردم ی گوشه ی پاکتو پاره کردم و نامه رو در آوردم بازش کردم با دقت به نامه رو خوندم آقای کیم نامجون ما شما را به مدرسه I.J.F ( همین جوری از خودم در آوردم ) دعوت به ادامه تحصیل میکنیم بنا به دلایلی شما انتخاب شده اید که در مدرسه ما درس بخوانید نیاز به پول نیست همه چی برای شما فراهمه جا مکان غذا پس نگران نباشید . اگه مایل به آمدند رو دارین روز پنجم از هفته ی بعد ساعت ۷ صبح منتظر شما هستیم با تشکر مدیر مدرسه I.J.F کیم یونگ سان
چی ؟ وات د هل ؟ این دیگه چی بود ؟ مدرسه ؟ یعنی چی ؟ یعنی از سنمو نمیدونند که این پیشنهاد و دادن از بچگی خیلی مدرسه درس خوندن رو دوست داشتم اما خیلی دیر نیست تو افکارم غرق شده بودم که صدای ی نفر منو از افکارم کشید بیرون + تو که مدرسه رو دوست داری چرا قبول نمی کنی به اطراف نگاه کردم ولی کسی اینجا نبود پس فکر کردم خیالاتی شدم + نه خیالاتی نشدی من همینجا نشستم کنارت فقط تو منو نمیبینی نکنه اثرات اخراجی دارم دیوونه میشم به کنارم نگاه کردم چشمام از تعجب چهار تا شد اون صدا درست میگفت درست کنار من ی سایه سیاه بود خواستم به خودم بگم که اینطور نیست اما سنگینی نگاه کسی روم احساس می کردم + اینجوری نگاه نکن نترس من کاری باهات ندارم فقط میگم ی زندگی جدید در انتظارت بدون توجه به اون صدا از روی صندلی کتابخونه بلند شدم به سمت در خروجی رفتم دروغ چرا خیلی ترسیده بودم مگه میشه روح و جن وجود ندارند پس اون چی بود خدایا من میترسم ی کاری بکن برای اینکه حواس خودمو از این موضوع پرت کنم با تموم پولی که از رئیس کتابخونه گرفت لباس ی سری خرت و پرت خریدم وایسا ؟ من الان چی کار کردم ؟ من تمام پول دادم به لباس های گرون مد روز دادم ؟ کیم نامجون چت شده ؟ دست خودم نبود اصلا نفهمیدم چی کار کردم و چی خریدم با این پول می تونستم کرایه خونه رو بدم پابو ( احمق ) حالا که خرید بودم تازه نمی تونستم پسشون بدم حتی اگه دلم می خواست پس گرفته نمیشدند به سمت خونه رفتم درو با کلید باز کردم که ی صدای تو سرم شروع به حرف زدن کرد + ی پسر جون بهتر دعوت نامه رو قبول کنی ببین تو الان نه کاری داری نه خونه ای می خوای اواره کوچه خیابون بشی این چی داشت میگفت منم تو دلم گفتم
که ی کاری دیگه پیدا میکنم و کی گفته من خونه ندارم خیلی خوبم دارم اینها من الان تو خونم هستم داشتم با صدایی که تو سرم حرف میدم که صدای در امد باز کردم دیدم صاحب خونه اس بله بفرمایید اقای چو + سلام پسرم راستش می خواستم راجب ی موضوعی حرف بزنم بله بفرمایید + سر پا نمیشه ببخشید اصلا حواسم نبود بفرمایید داخل + ممنون پسرم اقای چو رو دعوت کردم داخل به نزدیک ترین مبل رفت نشست روش چیزی میل دارین چای، قهوه + ی قهوه ساده لطف میکنی حتما صبر کنید بعد که قهوه اماده شد رفتم روبه روش نشستم منتظر شدم تا صحبت هاشو شروع کنه ی کمی از قهوه رو خورد گلوشو صاف کرد بدون مقدمه چینی رفت سر اصل مطلب + ببین نامجون وقتی امدی اینجا من بهت گفتم این خونه برای پسرمه و اون با همسرش رفتن خارج الان اونا دارند بر می گردند من مجبورم بیرونت کنم تازه ی ماه که اجاره خونه رو ندادی وقتی این حرف زد انگار ی سطل اب یخ ریختن روم یعنی چی ؟ یعنی من الان بی خونه شدم اما اقای چو من جایی ندارم که برام + متاسفم تا هفته دیگه خونه رو خالی کن بعد هم منو با. افکارم پیچیده ام تنها گذاشت هنوز صدای بسته شدن در نیومد بود که ی سایه سیاه افتاد رو دیوار گفت که + دیدی گفتم خونه هم نداری این جمله باعث شد به خودم بلرزم از ترس تمام بدنم گرفت حتی نتونستم از جام تکون بخورم حالا چکار کنم من جایی ندارم برم دوستی هم ندارم که برام پیشش + پابو ( احمق ) خب چرا نمیری به اون مدرسه دوباره صدای مزخرف که درباره اون مدرسه میگفت اما این بار صدای درون خودم بود
حتی اگه برم با وسایل خونه چکار کنم + خب بفرششون بفروشم نه این مدرسه خیلی عجیبه + فکر کردی می خوای کجا بخوابی نکنه می خوای دوباره بری تو اون یتیم خونه گمشو دست از سرم بردار + من که گم نمیشم من خود تو هستم شاید درست میگفت نمیدونم «روز بعد» تا صبح با خودم فکر کردم تصمیم گرفتم به این مدرسه برم پس تا هفته ی اینده روز پنجم منتظر میمونم بینم چی میشه تمام خرید های دیروز و لباس هامو دفتر خاطراتمو کتابامو تو دوتا چمدون جا کردم هر چی پول تو خونه داشتم برداشتم گذاشتم تو ی جعبه درشو قفل کردم تمام دارو ندارم همین بود پس باید مواظب باشم خونه اقای چو مبله نبود خودم همه وسایلو گرفتم «هفته بعد روز پنجم» تمام وسایل خونه رو به قیمت روز فروختم پولشو تو همون جعبه گذاشتم از هفته پیش چمدونم حاظر بود فقط ی چند تا دست لباس بیرون گذاشتم که تو این ی هفته بپوشم . داشتم صبحونه می خوردم که زنگ در به صدا در امد رفتم درو باز کردم ی مرد که کت و شلوار مشکی پوشیده بود خیلی هیکلی بود قیافه ترسناکی داشت اروم سعی کردم لرزشی تو صدام نباشه گفتم بفرمایید با کی کار داشتین + من از مدرسه I.J.F از طرف مدیر یونگ سان امدم من محافظ شخصی شما هستم میتونید اقای لی صدام کنید ببخشید ؟ خیلی معذرت می خوام اما من کجا بدونم شما راست میگید + درکتون می کنم که به من اعتماد نداری.. قبل از اینکه حرفشو تموم کنه دوباره صدای سایه سیاه امد تو سرم میگفت که بهش اعتماد کنم تو این ی هفته من کلی با سایه سیاه حرف زده بودم میدونم غیر منطقی هست اما خب منم ناچار به سایه سیاه اعتماد کردم الان دیگه ازش نمی ترسم و دقیقا بعد از اینکه بهش اعتماد
کردم رفت و دیگه برنگشت + اقا حاظرین که بریم کجا + مدرسه دیگه اها اره امادم میرم چمدونمو بیارم + من میارم کجا اند با دست اشاره کردم که بعد اینکه وسایلمو گذاشت تو ماشین کلید خونه رو تحویل دادم سوار ماشین شدم . . با حس سر گیج چشمامو باز کردم با دو تا چشم قهویی رو به رو شدم + کوک بیا اینور حتما شکه شده سرمو بلند کردم دیدم که تو ی خونم همون پسری که فهمودم اسمش کوک گفت کوک: اقا حالتون خوبه فکر کردیم مردین نامجون: بله خوبم تو جام نشستم اروم گفتم که کجام که صدای دختر امد لیسا : شما تو خوابگاه مدرسه هستین نامجون : چرا بی هوش بودم جین : هی پسر گنده کم سوال کن پاشو قوانینی که مدیر گفت بگو نامجون : چرا من بگم سوجین : چون منو تو لیدر گروهیم معاون مدرسه این گفت یعنی می خوای بگی نمی دونی گیج شده بودم ی چیزی تو دستم بود ی نگاه بهش انداختم دیدم ی کتابه عنوان کتاب خواندم [ قوانین مدرسه - لیدر گروه ۳-۱۲ کیم نامجون و چوی سو جین ] اروم بلند شدم خودمو معرفی کردم سعی کردم دوستانه باشم سلام دوستان من کیم نامجون لیدر گروه ۳-۱۲ هستم همگی : سلام بعد اینکه با همه اشنا شدم فهمیدم من از همه بزرگترم پس بخاطر همین لیدر شدم با صدا بلند شروع به حرف زدن کردم خب بچه ها از این لحظه به بعد بیان با هم صمیمی باشیم دخترا میتونند اوپا صدام کنید پسرا هم هیونگ نظر تون چیه همگی فقط سر تکون دادن خب بیان سر قوانین اول از همه این ساختمون دوطبقه داره طبقه بالا مال دخترا طبقه پایین مال پسرا بیان اول وسایلمون جا به جا کنیم بعد ی استراحت قوانین مطرح کنم اول دخترا : نارا ، جیسو ، دالمی تو ی اتاق ، سو جین ، رزی تو ی اتاق لیسا ، جنی تو ی اتاق تو هر کدوم از اتاقا حموم و دستشویی و لوازم بهداشتی هست لیسا : ممنون اوپا ما دیگه میریم نامجون : خواهش میکنم سوجین ساعت هشت هر رو بیار پایین می بینمتون سو جین : باشه اوپا خب نوبت میرسه به پسرا نامجون :۱« جونگکوک ، یونگی ، تهیونگ» ۲«جین ، هوسوک » ۳« خودم ، جیمین » ممنون از همکاریتون ساعت هشت میام دنبالتون یا خودتون بیان همه باشه ای گفتند رفتند سمت اتاق خواب ها
[ اتاق دخترا ۱ ] نارا : دخترا دخترا جیسو : چیشده نارا: بیان بشینید دالمی : خوب بگو ببینم چیشده نارا : به نظرتون کدوم از پسرا جذاب تر بود جیسو : اوو گفت حالا چی می خواد بگه ولمون کن بابا نارا : عه بگو دیگه دالمی : نارا ول کن دیگه نارا : به نظر من کوک هم کیوته، هم جذاب ، هم خوشتیپ دالمی : به نظر من جیمین ، تهیونگ تو چی جیسو جیسو : ولم کنید بابا نارا : عه بگو دیگه دالمی : بگو دیگه ا جیسو : خب به نظر من یونگی اوپا دالمی ، نارا : چی ؟ چرا اون ؟ جیسو : خب اون شبیه گربه می مونه خیلی کیوت ، تازه خیلی هم جذابه درسته ی کم سرد رفتار ولی مطمئنم پسری خوبیه نارا : او ما ی دختر عاشق داریم جیسو : نخیرم من فقط حقیقتو گفتم دالمی : اره درست میگه نارا : باشه بابا اصلا ولش کنید من فقط برای شوخی گفتم ی دوش گرفتم لباسامو عوض کردم تقربیا ساعت هشت بود که صدای در امدم پاشدم در باز کردم دیدم اونی سو جین پشت در بود سوجین : جیسو به بچه ها بگو بیان پایین باشه ای گفتم در بستم روبه نرا دالمی گفتم که بریم پایین وقتی رفتیم پایین پسرا تقریبا امده بودن بعد از ۱۰ دقیقه که همه اومدن نامجون اوپا شروع کرد به گفتن قوانین نامجون : خب بریم سراغ قوانین اول : ما تا شروع کلاس ها یک هفته وقت استراحت و یاد گیری قوانین داریم دوم : این خوردن و خوابین ممنوع همه باید همکاری کنند روز تعیین میکنیم کی باید چکار کنه مثلا کی امشب اشپزی کنه به ترتیب اسم هایی که برای اتاقا خوندم کارتون شروع می کنید گروه ۱ پسرا با گروه ۱ دخترا سوم : پسرا هر کاری بیرون از خوابگاه داشتن باید منو در جریان بزارند دخترا هم سو جین شی رو چهارم : پسرا و دخترا وقتی با یکی هم گروهی میشن تا اخر سال همگروهی می مونند پنجم : هر شب ساعت ۹ شب باید خواب باشند و گرنه تنبیه میشوند صبح ها زود بیدار میشید ششم : حتی تکالیف مدرسه هم باید با هم گروهیتون باشه و اخری برای امشب بیرون رفتن از خوابگاه بعد از ساعت خاموشی تنبیه بد تری در انتظارتونه خب تموم شد البته برای امروز سوالی نبود لیسا : اوپا ما گرسنه ایم کی باید غذا درست کنه
نامجون : خب چون روز اوله کی داوطلب میشه جین اوپا و اونی سوجین دستشونو بردند بالا که نامجون شی گفت که باهم دیگه برید غذا رو درست کنید بقیه هم تا ساعت ۹ هر کاری دارند می تونند انجام بدند پسرا مشغول حرف زدن و بازی بودند ما دخترا هم با هم میگفتیم می خندیدم که من تشنم شد رفتم اشپزخونه که اب بخورم وقتی داشتم میومدم بیرون اشپزخونه خوردم به ی نفر افتادم رو زمین اونم افتاد روی من
خب خب اینم از پارت اول امیدوارم دوست داشته باشید 😍😘
توجه داشته باید که از قسمت بعد میریم سر اصل مطلب با شخصیت فرعی اشنا میشیم و.... کلی سوپرایز ترسناک 😈😈😈 بای بای
چطوری این همه نوشتی ما تو تستچی این همه می نویسیم گیر میدن
پارت ۶ منتشر شد
پارت ۵ منتشر شده برید بخوانید 😈
من عاشق فیلم و رمان های ترسناکم😄
واسه همین نترسیدم ولی بجاش حال کردم به من که خیلی خوش گذشت😄
راست گفتی اجیvk عاشق داستانت شدم
😍😍😍😍😍😍
مرسی اجی که نظر دادین عزیزم 💜
خواعش😊
عالییییییه
موفق باشی
وای چه هیجان انگیز خیلی دوست داشتم پارت بعدی لطفا
نمی دونم می بینید یا نه ولی قسمت بعدی بعضی جاها هست که داستان از زبون راوی گفته میشه
راوی مثل گوینده میمونه یعنی کسی که داستان برای بقیه تعریف میکنه یعنی کارکتر ها اون قسمت هایی که راوی تعریف میکنه خبر ندارند شاید بدونید ولی گفتم که اگه نمی دونید گیج نشید
عالی بود من وسطش سکته زدم 😁
الان فاتحه بفرستید برام در حال غش کردنم
داستانای منم بخون هستی آجی شیم 💜
پارت بعد و میخوامااا=)
مرسی عزیزم که نظر دادی ❤️
هستم اجی 😍😘♥️
مجددا من نظر میدم
من منتظرم🤩😍
😁عالی هستی خوب حمایت میکنی عاجی
یعنی عاشقتما نظر ها تو که می بینم ذوق میکنم داستان تو خیلی دوست داشتم وسط هاش گریم گرفت خیلی واقعی بود 😍😘♥️❤️
پارت دوم خیلی وقته گذاشتم به خاطر تستچی عه هنوز تو بررسی
مرسی😊😇🥰😍
من اگه هیچکس نظر نده خودم یه دنیا نظر میدم
به تست منم بزن سر