اینم داستان میراکلسی امیدوارم خوشتون بیاد
سلام اسم من اماس خب من 14 سالمه مو های بلوند و چشمای سبزی دارم 10 سال پیش مامان بابام منو و برادرامو گذاشت جلوی یک پرورشگاه و رفتن من به غیر از برادرام با کسی شوخی نمیکنم حتی نمیخندم
سلام اسم من هیوگو من 13 سالمه و موهای ابی و چشمای ابی دارم من شوخی میکنم ولی خب خواهر و برادرم ازشون خوشش نمیاد نمیگن ولی من میفهمم و بیشتر اوقات شادم
سلام اسم من لوئیس من 11 سالمه و موهام و چشمام قهوهاین
از زبام اما:دوباره داستم به همون کاغذ نگاه میکردم همون کاغذی که مامان بابا اسممونو توش نوشته بود تنها چیزی که از اونا داشتیم همون یه تیکه کاغذ بود
تو حال خودم بودم که یکدفعه لوئیس اومد و گفت« ابجی مامان بابا چه شکلی بودن» منم یلحظه جا خوردم بعد گفتم« خب اونا قشنگ بودن و مهربون» بعد لوئیس باخوشحالی رفت.
هیوگو که اون بغل بود گفت» مگه نگفتی هیچی از اونا یادت نمیاد» گفتم« اره ولی خواستم لوئیس مامان بابائو خوب بدونه چون اگه مارو دوست داشتن اینجا نبودیم» و بعد گرفتیم و خوابیدیم تو خواب بودم که یک مرد با موهای زرد و چشمای سبز و یک زن که چشمای ابی و موهای ابی داشتو دیدم که پشتشون انگار یک قصر بود که همزمان با هم گفتن« غرار کنین فرار کنین و پشت سرتونو نگاه نکنید» یکدفه رعد و برقی زد و من از خواب پریدم هیوگو که از صدام بیدار شد گفت« چیزی شده» گفتم« نه هیچی نشده» اول یک نگاهی انداخت بعد گرفت خوابید ولی من نتونستم بخوابم
جفتشونوادامه بده
حتما
عالیییییییییییییییییی بود
خیللللییییییی ممننننننننونن
عالییی بببووووددددد
خیلییییی ممنووووون
عالی رفت توی لیست پارت بعدی پلیز♥
ممنون حتما
سعی میکنم سریعتر بزارم🥰🥰🌸
قشنگ بود
رفت توی لیستم
ممنون🥰
ادامهههههههههههههه
حتما🌸😍😄