
لایک❤️ کامنت💬فراموش نشه
از زبان مرینت: چند روزی هست که تو این جنگلیم طبق چیزایی که من میدونم این جنگل طلسم شدس ولی خب باید از اینجا بریم که برسیم پیش نگهبانان سوالی که فکرمو مشغول کرده اینه که هیولای زمانی چیه چرا الکسو نابود کرد نکنه برای همون دیوونس آخه من چیکار به اون کردم که میخاد نابودم کنه من اصلا اونو تو عمرم ندیدم. شب شد به دنیل گفتم که یکم استراحت کنیم اونم قبول کرد. از زبان دنیل:داشت خوابم میبرد که یک صدا نظرمو جلب کرد تبدیل شدم و رفتم سمت صدا. از زبان مرینت: دیدم دنیل بلند شد و رفت سمت بجایی وقتی برگشت گفتم«چیشده چرا رفتی» اونم کلشو برگرداند و گفت«هیچی فک کردم یه صدایی شنیدم ولی چیز خاصی نبود» منم گفتم«داری دروغ میگی چون هر موقع دروغ میگی بهم نگاه نمیکنی» دنیل با عصبانیت برگشت و با داد گفت«اولا من نباید به شما حساب پس بدم که کجا رفتم کجا نرفتم دوما مگه بهت نگفتم که پرو نشد خانم اگراست سوما من تو این هفت سال خیلی تغییر کردم» من که متعجب بودم رومو برگرداندم و اروم اروم گریه کردم آخه چرا باید پسرم اینجوری ازم متنفر بشه تو این هفت سال چه بلایی سرش اومده که اینجوری ازم متنفر شده
صبح از خواب بیدار شدم و دنیل خیلی خیلی اروم بیدار کردم و کمی راه رفتیم که دیدم بخشی از درختا پوسیدن کمی دور و برم رو دیدم دوباره همون هیولا رو دیدم خواستم اروم از دور شم که منو دید و اومد سمتم من که منتظر بودم سرنوشتم مثل الکس شه که دیدم که هیچ اتفاقی نیفتاد ولی درد کمیو احساس کردم دیدم از مسیر هیولائه دور شدم و دنیل منو بغل کرده فهمیدم که منو نجات داده خواستم ازش تشکر کنم که سریع خودشو از بغلش اورد بیرون و گفت«فک نکن بخشیدمت فقط خواستم تا وقتی که حالم خوب شه زنده باشی(منظورش همون تردیدشه)بعدشم تپ فقط اینجا رو میشناسی من برم ببینم هنوز هیولائه هست یا نه» بعد سریع بدون هیچ حرف اضافی رفت منم گیج بودم همین دیروز بود که سرم داد کشید الان میگیره نجاتم میده بعد چند دقیقه دنیل اومد و انگار خیلی عصبانی بود خواستم چیزی بگم که فکر کردم اگه بگم دوباره مثل دیروز سرم داد میکشه
بعد از یک هفته طاقت فرسا بالاخره به معبد رسیدیم دیدم همه جا ساکته سریع از سربلندی که بعدش به معبد میرسید رفتم دیدم همه چی مثل قبل تو آتیشه وای خدا باورم نمیشه سریع رفتم همه جارو گشتم که دیدم یکی از نگهبانا که تو خون بود داره به ارومی منو صدا میزنه رفتم پیشش و گفتم«چیشد چرا این اتفاق افتاده» اقاهه به ارومی گفت«یک اقایی با لباسی بنفش اومد و همه چیو با خاک یکسان کرد همه نگهبانا سعی کردیم کاری بکنیم ولی خب ما برای جنگ آماده نبودیم اون با موجودایی بنفش و سیاه که پنچه های خیلی تیزی داشت و کوچولو و سریع بودن همرو کشتن» با تعجب به خودم گفتم موجودایی با پنجه های تیز مگه این چن تا کار میتونه انجام بده بعد گفتم«میشه مکان معبد افسانه ای رو بگید ما میتونیم همه رو نجات بدیم» نگهبان اول تعجب کرد و گفت«متاسفم نمیتونم چنین کاری بکنم» با خواهش و تمنای زیاد من بالاخره گفت
توی راه معبد بودیم دوباره از یک جنگل طلسم شده دیگه عبور میکردیم من نفهمیدم چرا باید هی از اینجور جاها بریم. داشتیم راه میرفتیم که یک صدایی نظرمو جلب کرد شاخه داشتن تکون میخوردن ولی هیچ بادی نبود یکدفعه دیدم چند تا پنجه به سمتم حمله ور شدن ولی من جاخالی دادم بالاخره چند سال لیدی باگ بودن به یک دردی میخوره وقتی دقت کردم دیدم اون همون موجوداییه که نگهبانه میگفت با دنیل تبدیل شدیم وحمله کردیم من با یویوم نگهشون داشتم و دنیل با کتکلیزم نابودشون کرد
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
میراکلور عزیز تولدت مبارک💖
با آرزوی بهترین ها .....)🐞
مرسى🥰
هی;تولدتمبارک))باآرزویبهترینها.
Tnk☺️
داستانت عالی تو مسابقه شرکت کن امیدوارم برنده شیر دیگران هم شرکت کنند
ممنون
اگه تونستم شرکت میکنم
چرا اینهمه کامنت ور مورد خوبیه داستان داریم ولی انقد لایکا کمه😐
اگه بدونم من بیشتر رو نظرا فوکوسم ولی اره
وری وری گوووود
باحاله و چیز جالب ترش اینه که اومدی یه میراکلس بدن آدرین رو طراحی کردی که حرکت جدیدیه چون همه رپ اون کشف هویت و این چیز ها تمرکز دارن ولی کارت واقعا خوبه
ممنون
اره همه رو لاوو و کشف هویتن ولی من چیز جدیدی میخاستم مثل بچه هاشون صبر کن تازه قراره یه پیچش داستانی گنده داشته باشیم
به کافمم سر بزن ممنون😊
فقط یجوری شییه انیمه نیس اخه به هیچکی رحم نمیکنم تو که انیمه دیدی بهتر میدونی
راست میگی از این نظر بهش ننگریسته بودم
تستات
ها
ببخشید میگم برنده شدی و جایزه هم اینه که تمام تست هات رو لایک کردم
ممنون (تو کامپیوترم ایموجی ندارم ممنونم خشک و خالی نیس)
عالییییییییییییییییییییییییی بودددددد
تنکس
من که نبودم چقدر کم تست ساختی
مح اومدم دیگه فک کردم 100 تا فالوور رو رد کردی
حوصله نداشتم بعدم مامانم موبایلو توقیف کرده بود این اتفاق زیاد میوفته
دارم بهش نزدیک میشم 22 تا دیگه مونده
اوووو مامانا بعضی مواقع حساس میشن😂
های 🍢
خیلی عالی بود 🌛
عاشق داستان های اینطوریم ✌😄
چجوری میراکلسی؟
او هم میراکلسی و هم معمایی و...
عالی بود عالی توی عالی بود بعدییییییییی
ممنون ممنون ممنون
حتما