یک پارت دیگه از چشمک بچه ها💞
ادامه داستان: جین دست یونگ رو گرفت تا نیفته. یونگ یک پاش روی هوا مونده بود. جین کشیدش بالا. یونگ نشست و از اون طرف جین افتاد زمین. یونگ خنده ای کرد و جین سریع بلند شد. جینا با تعجب به دستشویی نگاه کرد و گفت: خانم چانگ از دستشویی یه صداهایی میاد! مامان یونگ تعجب کرد و به سمت در میرفت و بلند گفت: هیچی نیست جینا جان، شاید پنجره باز بوده گربه اومده. یونگ داشت میخندید که مامانش در رو باز کرد، سرکی کشید و با چهره عصبانی نگاهی کرد. یونگ نشسته خنده های بریده بریده میکرد و جین ایستاده بود و چشمش به مامان یونگ خورد. مامان یونگ: چرا اینقدر سروصدا میکنین؟! جین با حالت معصومانه: من کاری نکردم خانم چانگ! مامان یونگ با لبخند به جین نگاه کرد: میدونم تو کاری نکردی(با اخم به یونگ نگاه کرد) کار این دختره لجباز خودمه! جین اخم کنجکاوانه زد و به یونگ نگاه کرد. یونگ با خنده به مامانش: باشه ساکت میشیم. مامان یونگ رفت.
یونگ اشکاشو پاک کرد و یکم اونطرف رفت و گفت: بشین. جین کنارش نشست و نگاش کرد. یونگ نفسی تازه کرد و به پنجره نگاه کرد. بلند شد و خواست بازش بکنه.... نتونست. جین بلند شد و گفت: واستا من باز کنم. یونگ کنار رفت و همینجور به جین نگاه میکرد. جین پنجره رو باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت. گفت: این که همون کوچه ایه که همش رد میشیم. یونگ لبخندی بهش زد و جین یک لحظه نگاش کرد.... خواست بیرون رو ببینه که دوباره به یونگ نگاه کرد(فهمیدین چی شد دیگه😐مثل اون نگاهایی که یک لحظه میندازی میخوای دوباره نگاهتو عوض کنی ولی دوباره بهش نگاه میکنی..... چی گفتم اصلن خودم گیج شدم🤦♀️😂) یونگ از نگاه جین مُعَذَّب(نمدونم درسته یا نه😐)شد و صاف ایستاد. موهایی که با کش بسته نشده بود رو پشت گوشش انداخت و دست به سینه به زمین نگاه کرد. جین لبخند معصومانه ای بهش زد. جین رفت نشست و گفت: بیا بشین! یونگ هم رفت نشست. جین دستاشو به هم زد. سکوت مرگباری بینشون بود، که جین حرف زد: مامان و بابات خوب تورو میشناسن! یونگ پوزخندی زد و گفت: آره تقریبا! میدونن دختر بی اعصابیم!
جین با اخم: خیلی بی اعصاب نیستی..... برعکس خیلی با منطق و عقل فکر میکنی! یونگ با تعحب: جدی؟! جین سری تکون داد و گفت: اوهوم. یونگ ابرویی بالا انداخت. دوباره سکوت شد و یونگ یکجوری که یک چیزی رو فهمیده بود گفت: پس دیشب حرفای من راست بود! جین با اخم: کدوم حرفا؟! یونگ : اینکه شما میخواستین منو اسکل کنین! جین با اخم و تعجب و خنده: نه نه نه..... اینو از روی عقل نمیگی، این رو زود قضاوت کردی! یونگ سری تکون داد و با حالت اینکه بهش بر بخوره گفت: قضاوت؟! جین: آقا من خفه بشم بهتره! یونگ لبخند شیکی زد، موهاشو باز کرد و دوباره بست. دوباره سکوتی شد و دوباره جین سکوت را شکوند. جین : عااااام، یک جک بگم؟! یونگ با خنده: از اون جکای بیمزه اون شبت؟! جین سری به نشانه آره تکون داد و یونگ سرشو پایین انداخت و گفت: بگو! جین صاف نشست و فکر کرد. چند ثانیه بعد گفت: میدونی اگه مشکلی حل نشه چی میشه؟! یونگ خنده ای کرد و گفت: نه نمیدونم! جین با خنده نگاهی بهش کرد و گفت: چرا میخندی؟! یونگ با خنده: هیچی بگو، مشکل حل نشه چی میشه؟! جین: ته نشین میشه! یونگ خنده ای کرد و جین بهش نگاه کرد خندید.
شب شده بود. جینا، مامان یونگ و جین مغازه نبودن. یونگ به مرده گدا غذا برد و مرده ازش تشکر کرد، یونگ بالبخند: من که کاری نکردم پدرجان! مرده: تو منو هرشب از گشنگی نجات میدی، این کار تو شاید از نظر خودت کوچک بیاد ولی برای من یک دنیا ارزش داره. یونگ لبخند دلنشینی زد و گفت: نوش جان. به سمت باباش رفت و گفت: بابا این آقا پولو حساب کرد. باباش توی گوشی بود و سری تکون داد. یونگ به آشپزخونه رفت. گوشیش زنگ خورد و جینا بود، جواب داد: الو؟! جینا: دختر کجایی؟! خوب شدی رفتی رستوران؟! یونگ با بی حوصلگی: آره، زیادی بزرگش کرده بودم! جینا: آها، کی میای خونه؟! یونگ به ساعت نگاه کرد، ساعت 6:39 بود و گفت: نیم ساعت دیگه! حینا: اوووو، پس من میرم خونه! فردا میای رقص؟! یونگ با بی حوصلگی سری تکون داد: آره آره. جینا: باشه، پس فعلا! یونگ: فعلا! گوشی رو قطع کرد و داخل جیبش گذاشت. سرشو به صندلی تکیه داد و چشماشو بست.
دو هفته گذشته بود و بازم روزا تکراری بود، رقص خیابانی و رستوران. خبری هم از گروه بی تی اس توی رستوران نبود. یک روز بود مثل روزای دیگه. جینا هم توی رستورانشون بود و کمک دست یونگ بود. یونگ ظرفا و میشست و جینا روی صندلی نشسته بود و با یاما بازی میکرد. جینا با خنده: نه اینجوری نمیشه، بده به من. یونگ نگاهی کرد و لبخند آرومی زد و به ظرف شستن ادامه داد. یکدفعه جین به یادش اومد که ظرف میشست و باهم نقشه کشیدند که سر به سر جینا بزارن! یونگ لبخند شیرینی زد. جینا نگاش کرد و اخمی کرد. بلند شد و به سمتش اومد. یونگ همچنان درحال ظرف شستن بود که جینا محکم زد به کمرش. یونگ ترسید و به جینا نگاه کرد، اخمی کرد و گفت: چرا میزنی؟! چیزی زدی؟! جینا کنار یونگ ایستاد و گفت: لبخند شیرینی بر لب داشتی! یونگ کاملا عادی به ظرف شستن ادامه داد و گفت: لبخند بود دیگه، لبخند نزنم؟! جینا سریع: نه نه نه...... این لبخند فرق داشت(با شیطنت) اسمش چیه؟! یونگ با تعجب نگاش کرد، با عصبانیت یکم کف سمتش پرت کرد و گفت: خفه شو، دختره بی چشمو رو..... (دستشو جلوی دهنش گرفت)میگه اسمش چیه! جینا با اخم: خب لبخند عاشقانه ای زدی! یونگ چهرشو جمع کرد و گفت: خفه شو! جینا با چندش به یونگ نگاه کرد و گفت: بی تربیت! به سمت یاما رفت! یونگ به رفتنش نگاهی کرد و لبخندی زد.
بعدازظهر بود و رستوران خیلی شلوغ شده بود. همه مشغول کار بودند. یونگ و مامانش سریع غذا درست میکردن. یاما و جینا غذارو به مشتری ها میبردن. باباش هم پشت صندوق بود. بیرون نم نم بارون میبارید. جین بیرون مغازه بود، خواست داخل بره که دید خیلی شلوغه! پشیمون شد، کلاهش رو سرش کرد و همونجا موند و با خودش گفت: خب حالا چجوری پیش یونگ برم؟! به داخل مغازه نگاهی میکرد که یونگ رو دید که ظرف غذارو به دختر کوچولویی داد(یاما بود) و داخل رفت. جین با نگاه یاما رو تعقیب کرد که وقتی به سمت بیرون نگاه کرد، دستی تکون بده! یاما اصلا نگاهی به بیرون ننداخت، جین آهی کشید، همین جور چپ چپ به یاما نگاه میکرد که یکدفعه یاما اونو دید، جین هیجانی شد و دستی تکون داد. یاما هم با لبخند دستی تکون داد و جین با حرکت دست بهش گفت: بیا اینجا! یاما به دوروبر نگاهی کرد و پیش جین رفت. بیرون شد.
جین نشست و به یاما نگاه کرد: اسمت چیه؟! یاما: یاما! جین لبخندی بهش زد و یکم فکر کرد و گفت: تو خواهر یونگ هستی؟! یاما سری به نشانه بله تکون داد و جین دستی به سر یاما کشید و گفت: چه اسم قشنگی داری! یاما با لبخند: ممنون، شما هم خیلی جذابین! جین با تعجب خندید و گفت: شیطون!به یونگ یک دیقه میگی بیاد؟! یاما با کنجکاوی: دوست پسرشی؟! جین با لبخند سری تکون داد و گفت: آره یه جورایی! یاما رفت داخل، جین ایستاد و با نگاه یامارو تعقیب کرد.(آقا تعقیب رو دارم درست مینویسم؟! 😂😂)
یاما وارد آشپزخونه شد. یونگ داشت زیر غذارو کم میکرد. جینا هم همراه یاما داخل شد. یاما همینجور که پیشبند یونگ رو میکشید گفت: یونگی، دوست پسرت اومده! یونگ خیلی تعجب کرد. جینا لبخند مرموزانه ای زد و گفت: کلک، اون لبخند پس الکی نبود! یونگ با صورت جمع شده به جینا: ساکت شو. یونگ با تعجب به یاما: من دوست پسر ندارم یاما، چی میگی؟! یاما با اشاره به بیرون: اون بیرون ایستاده، گفت که دوست پسرته! یونگ با تعجب دم در آشپزخونه ایستاد و جینا هم دنبالش رفت. هردو باهم نگاهی کردن. جین یونگ رو دید و دستشو بالا برد. یونگ ناخوداگاه لبخندی به لباش اومد. جینا با اخم نگاه کرد و گفت: این پسره چه آشناست! یونگ سریع داخل رفت. جین با تعجب: کجا رفت؟! یونگ ظرفی که قرار بود به میز مشتری ببره رو برداشت و روی میز مشتری گذاشت و به سمت در رفت.
بیرون رفت و با لبخند گفت: سلام! جین با لبخند دوستداشتنی: سلام، حالت خوبه؟! یونگ لبخندی زد و گفت: آره ممنون، چرا نیومدی داخل؟! جین: داخل شلوغ بود به همین خاطر! یونگ سری تکون داد و گفت: خب.... چی شده؟! جین: خواستم ببینمت! یونگ لبخند آرومی زد و دوباره موهاشو پشت گوشش انداخت و به پایین نگاه کرد. جین با محبت به یونگ نگاه کرد، که یکدفعه دست توی جیب کاپشن پشمی سیاش کرد و یک پاکت برداشت. دو دستی به سمت یونگ گرفت و گفت: این مال تو! یونگ با تعجب به نامه نگاه کرد و گفت: این چیه؟! جین: بگیرش. یونگ گرفت و جین گفت: یک دعوت نامه! یونگ تعجب کرد و گفت: دعوت نامه؟! جین سری تکون داد و گفت: من میرم دیگه! جین رفت و یونگ با تعجب: جین!!! صبر کن! جین درحال دویدن به یونگ نگاه کرد و داد زد: منتظرتم. یونگ خنده ای کرد و به نامه نگاه کرد. داخل رستوران شد.
اینم از این پارت..... (: (میدونم مرض دارم😐) نظر یادتون نره عشقا💞
من چرا نمیفهمم لبخند شیک چیه؟اصن وجود داره؟
عالی
وای خیلی باحال بود من امروز شروع کردم به خوندن داستانت واقعا عالیه بهترین و باحال ترین و قشنگ ترین داستان دنیاس 😍😍😍
عرررر مرسی🥲🥲🫂🫂🫂🫂💙💙💙
واییی جوک جین خیلی باحال بود 😂😂
😂😂✌️
خوب بود
💞
داستانت خیلی خیلی قشنگه واقعا عالیه❤️لطفا پارت بعدیو زودتر بذار😎🙏
مرض نداری عزیزم 🤣🤣🤣
نگران نباش دیگه عادت
کردم داستانت خیلی خیلی عالیه
واییییی خدا جون دختر تو محشر می نویسی
نگرانم نباش مرض نداری عزیز دلم❤💋❤💋❤
😂💜💙❤️✌️
واخ
خیلی خوبه 😍😍👌🏻
مرسی که هستی لاوم💜
رفته رفته رمانتیک تر میشه 😍😂
😂✌️❤️💙
اخ جون عاشقانه شد
عالی اجی جون منتظر پارت بعد هستم
در آغوش گرفتن💞