سلام دوستان👋😄 امیدوارم حالتون خوب باشه🥰اینم پارت دوم💜شما در این داستان در نقش می سو جین هستید❤️کامنت فراموش نشه✨
اینم پارت دوم:)..........برای یاد آوری.... آنچه در پارت یکم گذشت: شما اخراج شدید و بعد متوجه شدید که دوستتون یونگ در کمپانی بیگ هیت به عنوان گریمور قبول شده و در اونجا با پسری روبرو شدید که دستبندشو جا میذاره بعد شما میرید دنبالش که وارد اتاق یه بنده خدایی میشید بعد سرتون میخوره به در بعد فلان بعد بهمان😐بریم ادامه....
سرم خورده بود به در و بدجور درد میکرد تا اینکه همون پسره که داشت لباسشو عوض میکرد منو گذاشت تو بغلش و ازم پرسید حالت خوبه؟! باورم نمیشد! اون اون نامجون بوددد!!!خدایا دارم خواب میبینم؟! من تو بغل نامجون! تازه داره ازم میپرسه خوبی!!! خداااا منو بکششش!!! بعد یهو در باز شد! جین بود و داشت میگفت: نامجون کجایی بیا تمرین همه( همون لحظه که من و نامجون و دید یه لحظه شوکه بزرگی بهش وارد شد) منم سرم خیلی درد میکرد انگار ضربه مغزی شدم😐💔💔 بعد جین یه لبخند بسیار شیطانی زد و گفت: آفرین نامجون یه وقت عقب نمونی !!
بعد نامجون هم با تعجب داشت به جین نگاه میکرد ! منم اون وسط داشتم میمردم ! خدایی غصه کدوم دردمو بخورم : اول سرم بعد شوگا بعد نامجون بعد جین.....گود بای هَو عِه گود تایم رفتم از زندگی لفت بدم.........(می سو جین زندگی را ترک کرد) بعد گفتن کلی چرت و پرت تو ذهنم،به خودم اومدم و بلند شدم ! و داشتم از خجالت و شرمساری آب میشدم بعد به جین نگاه کردم که دیدم با یه لبخند شیطانی از اتاق رفت بیرون و در و بست! من و نامجون هم داشتیم به هم نگاه میکردیم! بعد دستشو گذاشت رو شونم و گفت: خوبی؟! میخوای بریم دکتر؟!
منم تو شوک بودم اول تو بغلش حالا هم دستشو گذاشته رو شونم 🤧🤕🤒(می سو جین زندگی را مسدود کرد) می سو جین: م..مم..من خوبم خوبم ، و اما در دلم چه میگذشت«🌩️⚡🧨🌋🔥🌪️🌫️»بعد نامجون بلند شد و دستشو به طرفم دراز کرد، و من همینطوری داشتم به دستش نگاه میکردم! بعد به خودم اومدم و به جای اینکه دست نامجون رو بگیرم و بلند بشم دستمو گذاشتم رو دیوار و از دیوار کمک گرفتم😐 بعد نامجون دستشو کرد داخل جیب شلوارش و بعد به زمین نگاه کرد و گفت:خوبی دیگه نه!؟ منم اصلا دلم نمیخواست نگاش کنم چه سوتی ها چه آبروریزی ها چه بلاها که سرم جلو نامجون نیوفتاد!آبرو برام نمونده بود😑یعنیا تو پروندم قشنگ ثبت کردن سو سابقه: آبروریز ترین فرد متولد شده تا امروز😐💔
می سو: خ...خ...خوبم خوبم ممنون😅 خ..خب راستش م..م..من ، و بعد بیخیال شدم از گفتن حرفم بعد رفتم و داشتم تند تند راه میرفتم و میخواستم فرار کنم و به سوتی ها و بلاهایی که سرم افتاده بود فکر میکردم و دلم میخواست آب بشم و برم ته زمین، خیلی حس بدی بود خیلی خیلی (خودتون دیگه درک میکنین😐💔😂) بعد دیدم یونگ روبروم وایساده با یه قیافه ی بسیار خشمگین😐 بهم گفت: کجا بودی خانم پرنسس گشت زدن تو باغ بیگ هیت چطور بود؟! خوش گذشت؟! خدمتکارا ازتون پذیرایی کردن؟! می سو: واییی یونگ نمیدونی چه بلاهایی که سرم نیومده امروز.....و کل بدبختی های امروز رو تعریف کردم.....
بعد یونگ هم صبرش لبریز شد و زد زیر خنده ، می سو: عه اینو بیخیال راستی امروز بی تی اس کنسرت داره!!!!! یونگ : آره🤩 می سو: و یه چیز دیگه🙄 یونگ:چی؟! می سو: من باید دنبال کار بگردم! یونگ: عه راست میگی! می سو: خدا میدونه مامان و بابام اگه بفهمن من اخراج شدم چه شوکی بهشون وارد میشه!!!
یونگ: خودتو ناراحت نکن منم بهت کمک میکنم. می سو: آره میدونم معلومه باید کمک کنی وظیفته!! یونگ: 😐 وات ده فاز!؟مازا فازا؟! می سو : حالا اینو ولش تو بی تی اس و برای کنسرت امروز گریم میکنی؟! یونگ: نه بابا تازه باید آموزش ببینم ، بعد آموزش هم فقط به عنوان یه دستیار کنار گریمور اصلی بی تی اس میشینم و به صورت اعضا و بایسم زل میزنم😐😂 می سو: وای دختر همینم خوبه! راستی میتونی منو هم بیاری کنسرت!؟ یونگ: نمیدونم فکر نکنم بشه! می سو : نهههه لطفا لطفااااا!!! یونگ : نمیدونم والاااااا باشه ببینم چی میشه!!
یونگ: می سو تو برو کافیشاپ همین نزدیکی هاست اونجا رو تابلو نوشته برو اونجا یه چی سفارش بده من برم کیفمو بیارم ، اما این دفعه لطفااااا لطفااااا لطفااااا لطفااااا لطفااااا لطفااااا ( یه نیم ساعتی درگیر لطفا گفتن یونگ بودیم😐) لطفااااا فرار نکن و جایی نروووووو! باشه؟؟! می سو: یعنیا تو هم عقلت نکشید که وقتی رفتی گوشیتو بیاری کیفتو هم بیاری؟!! یونگ:😐......نه......خب بگذریم من برم تو هم منتظرم بمون. می سو: اوکی برو من تو کافیشاپ منتظرت میمونم. یونگ رفت و منم با صد بدبختی بلاخره کافیشاپ و پیدا کردم و رفتم و روی یه صندلی نشستم
پیشخدمت اومد و بهم گفت: خوش اومدید چی میل دارید؟! واقعیتش زن خیلی خوشگلی بود من عاشق گوشواره هاش شده بودم واقعا خیلی قشنگ بودن می سو جین: سلام میشه برای من و دوستم .......... سفارش دادم و منتظر یونگ بودم بعد یاد بلاها و اتفاقاتی که سرم افتاده بود افتادم و حالم بد شد ولی نمیشد به این فاجعه ها فکر نکرد😐💔( خب دوستان حالا از می سو جدا میشیم و میریم سراغ تهیونگ و ادامه داستان و از زبان تهیونگ میخونیم🥰)
از زبان تهیونگ: اوففف خدا خسته شدم انقدر تمرین کردم از صبح تا حالا چیزی نخوردم ، بعد یهو یاد حرف های جین افتادم که میگفت: فردا پس فردا خبر ازدواج نامجون و شنیدید تعجب نکنید! وایی خدا یعنی نامجون داداش گل ما عاشق شده😐😂( دوستان یه توضیح کوچولو اونجا که جین نامجون و دید که یه دختر تو بغلشه« همونجا که می سو سرش خورده بود به در و نامجون داشت لباسشو عوض میکرد بعد اومد پیش می سو» با خودش فکر کرده که این دوتا با هم هستن😐یعنی رابطه عاشقانه دارن😐😂😂❤️)
تهیونگ: بعد یه نگاه به نامجون انداختم که نامجون یه گوشه دور از همه نشسته بود! خیلی مشکوک میزد!! بعد داشتم آب میخوردم که متوجه شدم دستبندم نیست! رفتم دور و بر اتاق تمرین و گشتم ولی اونجا نبود! اوففف نه کجا افتاده ، بعد خوب فکر کردم کجا رفتم و کجا نرفتم ، که یاد همون دختره افتادم ، چه دختر عجیبی بود !!چرا اینطوری رفتار میکرد؟! اما چرا دروغ دختر زشتی هم نبود؟! هر چی سعی میکنم از دخترا دور بشم بدتر نزدیک میشم! نه اینکه کم از ما و بلک پینک شایعه درست کردن! تا همین دیروز داشتیم عکسهایی که با فتوشاپ ما رو کنار بلک پینک گذاشتن نگاه میکردیم 😐
اوففف خدا دارم به چه چیزای مسخره ای فکر میکنم! اول دستبندم پیدا بشه! اگه هم پیدا نشه زیاد مهم نیست، اما خب باهاش خاطره های خوبی داشتم!راستی اون دختره هم دستبند تو دستش بود که، خیلی برام آشنا بود ، راستش دستبندش منو یاد مادرم میندازه خب بگذریم بهتره انقدر به دختره فکر نکنم...........چند ساعت گذشت شب شد و ما داشتیم برای کنسرت آماده می شدیم و آخر دستبند منم پیدا نشد😑 (حالا میریم سراغ می سو و داستان و از زبان می سو میشنویم) یونگ: می سو مراقب باش کسی تو رو نبینه!یه وقت نری وسط صحنه کنسرت اعضا رو بغل کنی؟! می سو: باشه باشه حواسم هست! وایی خیلی هیجان دارم !!!(خب دوستان امشب بی تی اس کنسرت داره و یونگ تونست یه کاری کنه تا شما هم بتونید تو پشت صحنه کنسرت باشید)
خب دوستان اینم پارت دوم🥰امیدوارم خوشتون اومده باشه❤️منتظر پارت های بعد باشید💜قراره اتفاقات جالبی بیوفته✨حالا برید صفحه ی بعد و ادامه داستان و حدس بزنید!
فکر میکنید تو کنسرت قراره چه اتفاقی بیوفته؟ الف) می سو با نامجون فرار میکنه ب) می سو میفهمه دستبند مال تهیونگ بوده ج) تهیونگ دستبند می سو رو میبینه و میفهمه می سو تو کنسرته د)تهیونگ تو کنسرت آسیب میبینه .......هر کدوم از پاسخ ها که بنظرتون درسته رو انتخاب کنید و تو کامنت ها بگید✨
کسایی هم که درست حدس زده باشن اسمشونو تو پارت بعد مینویسم😙و همچنین یه موضوع دیگه لطفا موقع کامنت گذاشتن به تاریخ انتشار پارت دوم دقت کنید چون من نمیدونم قراره کی ثبت بشه🤷🏻♀️برای همین اگه سه روز از انتشار پارت گذشته باشه مطمئن باشید پارت بعدی رو نوشتم و درحال بررسیه و من دیگه نمیتونم بقیه ی کامنت هارو چک کنم ببینم کی درست گفته که اسمشو جزو برندگان بیارم💜
ج
دوستان دوستان میخوامممم یه چیز مهم بهتون بگم!!!!! میدونم شاید حالتون از من بهم خورده چون دیر دیر پارت هارو میزارم😐💔ولی متأسفانه نمیدونم چراااااا تستچی انقدر دیر پارت های داستان منو قبول میکنه😐💔💔💔 باید بگم پارت سوم و چهارم در حال بررسیه و همچنین پارت پنجم و امروز مینویسم تا بررسی بشه💜 و خدا میدونه قراره کی قبول بشه😐💔💔💔الان میبینم از شانس گَندَم پارت چهارم زودتر پارت سوم منتشر میشه😐💔 خب بگذریم ولی باید بگم نگران نباشیددد من دارم تند تند پارت هارو مینویسم💜 مرسییییییی از همتون💜💜
یا ب یا ج😐
مرسییی بابت جوابت💜
عالیییی گزینه ج
💜💜💜
جوتب من:گزینه ی (د)
مرسییی بابت جوابت💜
عالی پارت بعدی به زودی.
درحال بررسیه🥰💜
زوووود پارت بعدیو بزارررررر دارم دیوونه میشم😐
باشه قشنگ💜🥰✨
خیلی داستانت قشنگه💜💜
خواهش میکنم زودتررررر بعدی رو بزار 🙏🏻🙏🏻🙏🏻
💜💜💜
سلام خوبین میشه به تست من سر بزنین من می خوام نظر شماها رو بدونم چون شماها یک پا استادی و داستان های خیلی جالبی دارین لطفا نظرتون و انتقادهاتون بگید ممنونم ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️
باشه عزیزم💜
خیلی دیر پارتا رو میزاری
خیلی خوف بود
لطفا زود تر بزار
ببخشید💜تقصیر من نبود💜تستچی دیر منتشرش کرد💜