خوب این دومین داستانیه که می خوام بنویسم اولین داستانم تغییر بزرگ تو زندگیم بود به اونم سر بزنید و بعد از خوندن این تست بگین ادامش بدم یا نه اگه خوشتون نیومد ادامه نمیدم
در سال های نه چندان دور در اعماق اقیانوس پادشاه کلیپتون امپراطور کل آب ها حکومت می کرد او همسری زیبا به اسم آنیکا داشت اون ها سال ها بود که ازدواج کرده بودند اما هنوز بچه ای نداشتند تا اینکه اونها صاحب دختری به اسم ( آکواویش) شدند دختری با موهای آبی که ته موهاش پررنگ تر و تیره تر میشد چشم هایی سبز آبی و پوست سفید ( عکس پارت). ملکه آنیکا خواهری داشت به نام اِنِور که دشمن پادشاه کلیپتون و یه موجود شرور بود. روز نامگذاری پرنسس بود و پرنسس تازه 13 روزش بود تو اون روز همه میومدند و به پرنسس هدیه می دادند.
پری های دریایی با کمک کردن به انسانها انرژی می گرفتند اول ها که می خواستند کمکشون کنند انسان ها اون هارو می کشتند یا اسیرشون می کردن پس پدر پادشاه کلیپتون با عصای سه شاخه اش مرواریدی ساخت که می تونست پری دریایی هارو به انسان تبدیل کنه و هربار که پری دریایی تازه به دنیا می اومد به صورت جادویی یک مروارید به شکل گردنبند برای او به وجود می اومد اما اون تا سن 13 سالگی اش نمی تونست ازش استفاده کنه پس پدر پرنسس آکواویش بهش یه گردنبند و یه جعبه ی صدفی داد وقتی جعبه رو باز کردند یه دستبند طلایی به شکل صدف دیدند که هروقت بازش می کردی پرنسس می تونست هرچیزی رو که می خواست نشونش بده مادرش هم بهش یه بچه اسب دریایی به اسم بلوبلوم ( شکوفه ی آبی) داد، اما همون لحظه درها باز شدند و کسی وارد شد..
اون اِنِور بود اومد تو دود سیاهی پخش کرد و بعد گفت : من هنوز کادومو به خواهرزاده ی عزیزم ندادم و خنده ی شيطانی کرد و گفت : از اونجایی که شما پری دریایی های مهربون و بعد زبونش رو بیرون آورد و ادامه داد از کمک کردن به اون آدم های احمق انرژی می گیرین من این پرنسس رو طلسم می کنم تا هربار که خواست به کسی کمک کنه به جاش بیشتر اوضاع رو خراب کنه و دوباره خندید ای وااای حواسم نبود پس اون قراره چطور انرژی بگیره اگه پری های دریایی انرژی نگیرن که می میرن 😈😈پس اون در صورتی می تونه انرژی بگیره که بره توی زمین زندگی کنه اگر اون تونست تا 18 سالگی اش طلسمش رو برطرف کنه یعنی بیش از حد انرژی بگیره منم ولش می کنم در غير اون صورت شوهر خواهر عزیزم تو باید آتلانتیکا ( اسم شهرشون) و عصای سه شاخه قدرتمندت رو به من بدی و در دود سیاهی غیب شد.
پادشاه و ملکه چاره ای نداشتند پس گردنبند پرنسس رو به گردنش انداختند تا به انسان تبدیل بشه اما همون که گردنبند رو به گردنش انداختند گردنبند سیاه شد و این یعنی نفرین فعال شده بود و برای اینکه پرنسس احساس تنهایی نکنه اسب کوچیکش رو هم باهاش به زمین آوردند و کنار ساحل تک دخترشون رو ول کردند از شانس شون آکواویش را یه ماهیگیر فقیر پیدا کرد از اونجایی که بچه ای نداشت آکواویش رو آورد خونه و با همسرش از اون مراقبت می کردند و اسمش رو گذاشتند اریسا کنار آکواویش مادر و پدر واقعی اش یه یادداشت گذاشته بودند و گفته بودند : لطفا هرکسی که این بچه رو پیدا کرده مثل جونش ازش مراقبت کنه این بچه ی خاصیه و ما به خاطر مسائلی نمی تونیم ازش مراقبت کنیم اسمش هم آکواویشه اما تو نامه اسم آکواویش لک شده بود و کسی اسمشو نفهمید راجع به اسبم گفتند که نگهش دارید چون اون می تونه همیشه مراقب دخترمون باشه.
اما اونا از چیزی باخبر نبودند آکواویش وقتی انرژی می گرفت یا خیلی خوشحال می شد از موهاش الماس و مروارید می ریخت بعد از این اتفاق ها ماهیگیر تونست با کار و تلاش و الماس ها و مروارید هایی که از موهای اریسا ( آکواویش) می ریخت خرج زندگی اش رو به خوبی بده و بعد از مدتی اون تبدیل شد به یکی از بزرگترین و پولدار ترین تاجر های کشور و با پادشاه معاملاتی انجام می داد. سال ها گذشت و اریسا 12 سالش شد و یک هفته ی دیگه تولدش بود پادشاه چون خیلی با متیو ( پدر اریسا) خوب شده بود یه بار دعوتشون کرد به قصر تا بیان و همدیگه رو ببینن.
اون روز برای اریسا یه لباس خوشگل گرفتند و مامانش موهاش رو شونه زد و بافتشون و با هم رفتند به قصر پادشاه خیلی از اریسا خوشش اومد و ازش پرسید که به چه چیزی بیشتر علاقه داره و کار مورد علاقه اش چیه؟ و اریسا جواب داد : خب راستش اعلیحضرت من عاشق نقاشی کشیدنم و مخصوصا کشیدن دریا چون دریا بهم آرامش میده و نقاشی کشیدن باعث میشه ذهنم باز بشه وقتی نقاشی می کشم احساس می کنم وارد یه دنیای بی انتها شدم که خودم می تونم به هرشکلی که می خوام درش بیارم پادشاه گفت خیلی هم خوب فکر می کنم یکی از نقاشی هایی که کشیدی رو از پدرت خریدم اریسا : واقعا؟ پادشاه : بله و بعد پرده رو کشید کنار و اریسا دید که یکی از نقاشی هایی که کشیده بود رو پادشاه وصل کرده به دیوار اتاق اصلی قصر اریسا خیلی خجالت کشید و بعدم احساس غرور کرد اما بعد یه احساس دیگه داشت
باید می رفت دستشویی پس عذرخواهی کرد و از خدمتکار ها پرسید که دستشویی کجاست اما اونقدر قصر پیچیده و بزرگ بود که اریسا دید گم شده همینطور داشت راه می رفت که یهو یه در باز شد یکی محکم خورد به اریسا، بعد اریسا بلند شد و گفت : هی جلوتو نگاه کن اون پسر گفت : من واقعا متاسفم بانو بزارین کمکتون کنم و دستشو سمت اریسا دراز کرد اریسا تو چشمای سبزش خیره مونده بود بعد دستش رو گذاشت تو دستش و بلند شد بعدم عین خل و چل ها خداحافظی کرد و رفت اون پسر که در واقع شاهزاده رابین بود خیلی منتظر دیدار دیگری با اون دختر زیبا و گستاخ بود و نمی دونست قراره چه اتفاق هایی برای اون و آکواویش بیفته.
آکواویش قلبش اومده بود تو دهنش وقتی تو چشمای سبز اون پسر خیره شده بود یه احساسی پیدا کرد که نمی دونست دقیقا چیه و حسابی گیج شده بود فقط می دونست وقتی اون پسر دستشو گرفت و بهش خیره شد قلبش شروع کرد به تند تند زدن و از استرس شدید خیلی عرق کرده بود و گیج و منگ شده بود 🤤(بابا عاشق شدی دیگه) 😝وقتی رفت پایین سریع غذاشو خورد و بعد از یکم صحبت برگشتن خونه یدفعه دید گردنبند سیاهی که تو گردنش بود نوکش سفید شده بود با خودش گفت عجیبه اما این عجیب نبود چون اون کسی رو عاشق خودش کرده بود پادشاه رو خوشحال کرده بود و الانم یه احساسی داشت و الان حسابی انرژی جمع کرده بود اما همون لحظه که رفت تو اتاقش...
خوب تا اینجا داستان تموم شد خیلی ببخشید که اینقدر کم بود ولی اگر خیلی هاتون نظر مثبت دادین تا ادامش بدم پارت های بعد رو طولانی تر می کنم 🌸🌸🌸🌸
امیدوارم خوشتون اومده باشه یادتون نره حتما تو نظرات بگین که ادامش بدم یا نه خوب فعلا بای بای 🌹🌹🌹🌹🌹
بسیار عالی خیلی عالی
عالی بود منتظر پارت بعدی هستم💖
عزیزم من خوشم اومد خیلیییی خوب می نویسی😍
مرسی گلم لطف داری 😊💕
آفرین 🙃🙂
ممنون
دلم میخواد بقیه شو بخونم زود بذار :)
عکس تست عکس یه یونیکورن به اسم اکوابلش هست مگه نه
آره درسته