رزی:بچه ها یه فکری دارم . منو جیسو برمیگردیم خونه و جنی و لیسا هم با خودمون میبریم اگه کسی پرسید کی هستید میگیم دوستای مایید . میریم خونه و اون دختره رو فراری میدیم بعدم زنگ میزنیم تيمارستان بیاد بابامو جمع کنه😑
لیسا:چه ساده و زیبا البته اگه افراد بابات زیر پاهاشون ما رو گوجه له شده نکردن رزی:قرار نیست حتی دستشون بهمون بخوره . جیسو:میدانم چی تو اون سرته رزی:خوبه که میدونی..... (خونه رزی و جیسو ساعت 1 بعد از ظهر)
رزی:زود باشید بدویید . خب ببینید الان این ساعت همه رفتن برای ناهار ولی ناهار خوردنشون کمتر از ربع ساعت طول میکشه پس جیسو تو میری در سالن ناهار خوری رو یه جوری میبندی فقط هر کاری میکنی نزار تا ساعت یک و نیم بیان سمت اتاق جیسو:اوکی
رزی:جنی تو میری پشت اتاق بابام و گوش میکنی به حرف هاش ببین چیکار میکنه فقط یه جوری از کارش سر در بیار جنی:اوهوم
رزی:و لیسا تو با خودم بیا و کمک کن کلید و پیدا کنم و دختره ر فراری بدم لیسا:فهمیدم رزی:خب چرا وایسادید منو نگاه میکنید بدویید دیگه ......... [ساعت 1:15] لیسا: پیداش کردممم رزی: کو کجاست بده من لیسا:بگیر رزی:وای داشتم از استرس میمردم . من میرم درو باز کنم تو از بچه ها بپرس چه خبره {با گوشی} لیسا:اوکی
.....رزی درو باز میکنه ..... لونا:چرا نمیزارید من برم چراااا؟ ولم کنیددد خسته شدممم رزی: آروم باش اومدم از دست پدر روانیم نجاتت بدم لونا:تو کی هستی رزی:توضیح میدم فقط بیا بریم ، بهم اعتماد کن میخوام نجاتت بدم . لونا: باش فقط منو از اینجا ببر ...........
عاج عالی بود
پارت بعد😶👻
من داستانت رو دنبال میکنم و عاشقشم فقط کامنت نمی دادم بخاطر این بود که نمی تونستم
ولی همیشه لایک میکردم🙂😚
میسیاجی🥺🌸💕
ایفداتشم🤧🌸💕