اول یک نکته بگم که از وسطش موضوع اصلی درست میشه و من بگم من فقط یک کلیت توی ذهنم دارم پس اگر نظری داشتید بگید
اول لایک کن
کوچیکی مرینت : مرینت : بابایی چرا بابابزرگ ما رو دوست ندارم ؟. تام : کی همچین حرفی زده عزیزم ؟. بابابزرگ : من. تام : بابا. اون رو وارد اختلافات ما نکن. سابینا با بچه ها برید. مرینت : صدای دعوای اونا میومد همش تقصیر من بود
مرینت : مامانی اینا تقصیر منه؟ سابین: نه معلومه که نه عزیزم. مرینت : بهم دروغ نگو ☹️ 😢 اینا بخواطر اینه که اون اگرست لعنتی گفته 😭😡 گفته من شومم ولی نیستم 😭😭😭😭. سابین: عزیزم خودتو ناراحت نکن خودت داری میگی اون نمیفهمه. گابریل: که من نمیفهمم ها ؟
( یادم رفت کجا بودیم پس از اینجا شروع میکنم اگر اینجا نبود ببخشید) گابریل: که من نمیفهمم ها ؟ سپس گابریل مرینت رو میکشه سمت خودش و میگه : مگه نگفتم تو باید بری ؟ ها ؟ مرینت : ولم کن . بعد خودشو از دست گابریل بیرون میکشه و بدو بدو گریه کنان از اونجا میره و دیگه بر نمیگره ولی خلاصه بگم مارک بخواطر این کارشون از دست مامان و بابام خیلی عصبانی و از اون روز زندگی خوبی داشتن( منظور از لحاظ پولی هست)
خداحافظ تا پارت بعد لایک و کامنت یادت نره که منتظرم 😉
گابریل یهو از کجا آمد ؟؟؟ مرینت رف یعنی از اون خونه رفت ؟؟؟ چرا اینقدر بد توضیح میدی هیچی نفهمیدم
ممنون اجی
ممنون حتما
عالییییییییییییییییییییییییی ♥
داستان منم بخون. ^_^
تنکس
ممنون
خیلی قشنگ بودددد
ممنون
اها
سلام این اکانت دومه
من کاربر دیانا
عکس پروفایلم دختر انیمه ایه