اینم یک پارت دیگه☺️💞
ادامه داستان: یونگ بیرون روی پله های دراز رستوران نشسته بود. سرشو به در شیشه ای رستوران تکیه داده بود. در باز شد و یونگ کمی عقب رفت و نگاهی کرد. جین بود. یونگ کمی اونطرف رفت تا جین رد بشه ولی دید کنارش نشست. یونگ با تعجب نگاش کرد و گفت: چی شد؟! جین نفسی تازه کرد و با لبخند بدون اینکه به یونگ نگاه بکنه گفت: هوای خوبیه، نه؟! یونگ ابرویی بالا انداخت و به آسمون نگاه کرد و گفت: آره خوبه! مثل دیشب بارونی نیست. جین خنده ای کرد و سرشو پایین انداخت، یونگ خواست بخنده ولی خودشو نگه داشت، به اطراف نگاه میکرد. پسرا که داخل بودند بهشون نگاه میکردند، نامجون آهی کشید و نگاشون کرد!(اینجا دلم واسه نامجون سوخت😂) ته ته با افسوس: خوش به حال یونگ، جین دستپختش خیلی خوبه. شوگا زد پس کله ته ته و گفت: تو الان داری دستپخت یونگ رو میخوری، مثل دستپخت جین خوبه....... هردو آشپز، بعد چه خوش به حالی برای یونگ داره؟! ته ته با دهن پر مظلومانه به حرفای شوگا گوش میکرد و نگاش میکرد. کوکی به قیافه ته ته خندید. جیمین دست زیر چونش گذاشت و گفت: عشق در مقابل یک پسر عاشق هیچی نیست! هوبی: اوآ اوآ اوآ اوآ اوآاا! نامجون پوزخندی زد و همه خندیدند.(نامجون دیگه اون آدم سابق نیست😂)
جین دستاشو به هم مالوند و گفت: چرا امروز ناراحتی؟! یونگ حالت اخم: ناراحت؟! نه ناراحت نیستم؟! جین: آخه امروز یه جور دیگه ای! یونگ خندید، جین نگاش کرد و یونگ گفت: امروز یک چیزی رو فهمیدم! جین با کنجکاوی: چی؟! یونگ: که من یک احمقم! جین اخمی کرد، لبخند زد و گفت: چی؟! چرا احمق؟! یونگ به جین نگاه کرد و گفت: مگه کیم سوک جین نیستی؟! جین با تعجب: آره خودمم! چرا میپرسی؟! یونگ: یکی از اعضا بی تی اس؟! جین چشاش گرد شد و چیزی نگفت. یونگ به پسرای داخل اشاره کرد و گفت: و اونا هم بقیه اعضا هستن. (داخل پسرا دیدن که یونگ به اونا اشاره کرده و کوکی دست شوگا که کنارش بود رو گرفت و گفت: فک کنم فهمیده بی تی اسیم !) جین خنده ای کرد و گفت: آره خودمونیم! یونگ لبخند تلخی زد و با عصبانیت بلند شد، رو به جین کرد و داد زد: منو اسکل فرض کردین؟! جین خیلی تعجب کرد و نگاش کرد.(پسرا داخل ترسیدند و هوبی گفت: چی شد؟! بابای یونگ به سمت در رفت) جین با تعجب زیاد: مگه چی شده؟! بابای یونگ در رو باز کرد و گفت: یونگ، باز چیشده؟! یونگ با حالت عصبی و آروم: هیچی بابا(با حرکت دست) برو داخل بابا، برو داخل! جین با التماس به آقای چانگ نگاه کرد و گفت: نه آقای چانگ توروخدا نرین! یونگ پوزخند عصبانی زد و داد زد: داری در مقابل من به بابام پناه میبری؟! پسرا هم ترسیده بودند و تعجب کرده بودند، ته ته: فکر کنم واقعا هار شده!
جین بلند شد و پشت آقای چانگ قائم میشد، در همین حین گفت: یونگ مگه من بهت چیزی گفتم که اینجوری عصبانی میشی؟! یونگ داشت همینجور جلو میومد و حالت عصبی بود، جین و باباش به عقب میرفتند. یونگ با عصبانیت حرف میزد: فک کردین نمیفهمم که شما کی هستین؟! منو میخواستین اسکل کنین چون شمارو نمیشناختم....... با شیرین زبونیاتون و تعریف هاتون از غذا میخواستین که من از (رسیده بود به سمت میز پسرا و کلمه شمارو به پسرا نگاه کرد) شماااا......... (پسرا چشماشون گرد شد، یونگ دوباره به جین که پشت باباش قائم شده بود نگاه کرد) خوشم بیاد! بابای یونگ هم از دخترش ترسیده بود و با تعجب نگاش میکرد. یونگ به باباش نگاه کرد و با عصبانیت گفت: بابا پول اینارو حساب کن..... من میرم خونه! یونگ به سمت آشپزخونه رفت. همه خشکشون زده بود. یونگ از رستوران خارج شد و در رو محکم بست.
همه از صدای در تکونی خوردند. ته ته آروم به هوبی گفت: این دختر از زامبی ها هم ترسناک تره! هوبی ریز خندید. جین رو به بابای یونگ کرد و با قیافه گریه گفت: آقای چانگ به خدا من چیزی به دخترتون نگفتم! یکدفعه سیماش قاطی کرد! نامجون چشاش گرد شد. بابای یونگ دستی به سرش کشید و گفت: میدونم، همیشه دختر عصبی بوده! ته ته سری تکون داد و گفت: چه پدر با دَرکی! مرده گدا خواست بره که بابای یونگ گفت: آقا پولت؟! مرده نگاهی کرد و جین با حرکت دست: یونگ گفت ازش پول نگیرین! بابای یونگ یادش اومد و گفت: مگه برای آدم حواس میزارن(رو به مرده گدا) آقا برو، خوش اومدی! جین دستشو بالا کرد: نوش جان! مرده لبخندی زد و خطاب به جین: خدا بهت صبر بده جوون! جین: ممنون! مرده رفت و بابای یونگ رو به پسرا: غذا تموم شد؟! واقعا معذرت میخوام! بقیه یک چیزی گفتن و ته ته گفت: تقصیر شما نیست دخترتون یکدفعه ها... (هوبی زد به پاهای ته ته) عصبی شد! بابای یونگ خواست ظرفارو جمع بکنه که جیمین یکدفعه بلند شد و گفت: آقای چانگ شما بشینین، خیلی خسته شدین خودمون جمع میکنیم. بابای یونگ با شرمندگی: به خدا منو شرمنده میکنین! هوبی در حال جمع کردن: نه بابا، شرمنده چرا! جین به سمت میز گدا رفت و ظرفای اونو جمع کرد.
صبح بود و یونگ روی تختش خواب بود. گوشیش زنگ زد.... تکونی خورد و گوشیش رو جواب داد: بله؟! جینا پشت خط بود و گفت: کجایی دختر؟! نمیخوای بیای؟! یونگ گوشی رو پایین گرفت و به ساعت نگاه کرد و بعد روی گوشش گرفت: امروز حال ندارم، باشه فردا! جینا با عصبانیت: نمیتونستی زودتر خبر بدی؟! یونگ:خدافظ. گوشی رو قطع کرد، روی میز گذاشت و خودش به خواب ناز رفت. یاما وارد اتاقش شد و داد زد: بیدار شووووووووو! یونگ اخمی کرد و روی تخت نشست و با چشمای خواب آلود گفت: یاد نگرفتی موقع وارد شدن در بزنی؟! تو مدرسه چی یاد میدن بهت؟! یاما آهنگABC رو خوند. یونگ سرشو بالا برد و آهی کشید و گفت: خیله خب، خیله خب. مامان یونگ وارد اتاق شد و گفت: بلند شو دیگه دختر، مگه رقص خیابونی نداری؟! یونگ که بلند شده بود و تختشو مرتب میکرد، گفت: چرا دارم ولی حوصله ندارم امروز برم. مامان: چه خوب(از اتاق بیرون رفت) بابات زودتر رفته رستوران تو هم زود حاضر شو بریم..... یکم اونجارو تمیزکاری بکنیم. یونگ درحالی که موهاشو میبست از اتاق بیرون شد و گفت: لباس بپوشم میام. مامان یونگ رو به یاما: زود باش سرویس مدرست اومد..... زود. یاما رفت و یونگ رو بغل کرد، یونگ بغلش کرد و گفت: آبجی کوچولوی خودم! یاما: خدافظ یونگی! یونگ لبخندی بهش زد و یاما رفت.
جین جلوی آینه خونشون داشت خودشو نگاه میکرد: چیکار کنم؟! (سرشو پایین انداخت) نمدونم!(سرشو بالا گرفت و نگاهی به خوش کرد) مگه میشه یونگ عاشق تو نشه؟! ولی خب من دوسش دارم!(یکم عقب رفت) عشق در نگاه اول! (خنده ای کرد) چرت و پرت نیست!(به اندامش نگاه کرد) تو که خیلی خوشتیپ و جذابی!(جلو رفت و به خودش نگاه کرد) باید یک کاری بکنم! یکم فکر کرد و با چشمان گرد شده و لبخند گشاد به آینه نگاه کرد و داد زد: فهمیدم! صدای تق تق در اومد و هوبی گفت: میشه زود بیای بیرون! جین: الان میام! یکم از آینه فاصله گرفت و از اون بوس های معروفش برای خودش فرستاد.
یونگ و مامانش توی راه رستوران بودند. مامان یونگ داشت دنبال آینه از کیفش میگذشت و گفت: این آینه لعنتی کجاست؟! یونگ نگاهی به مامانش کرد و گفت: آینه میخوای چیکار؟! موقع بیرون شدن از خونه خودتو توی آینه مگه ندیدی؟! مامان یونگ آینه رو پیدا کرد: پیداش کردم! داشت خودشو نگاه میکرد و گفت: یک خانم با شخصیت باید همیشه مرتب باشه! یونگ پوزخند تمسخرآمیز زد و مامانش با اخم نگاش کرد، محکم زد به بازوش و گفت: به خودت بخند، نگاه کن شبیه پسرا لباس میپوشه..... یکم از یاما یاد بگیر! یونگ با حالت عصبی: اولا یاما هنوز بچست توی اون سن من هم دوست دارم دامن کوتاه دبستان رو بپوشم و چرخ بزنم..... دوما هم، این لباسای من...... هم برای پسرا مناسبه و هم برای دخترا! مامان یونگ آینه رو توی کیفش گذاشت و گفت: موقع ما اینجوری بود؟! نه! بابات عاشق با شخصیت بودن من شده بود! یونگ: الان رو با اون زمان مقایسه نکن مامان! مامان در رستوران رو باز کرد و گفت: چه فرقی داره؟! یونگ داخل شد و کیفشو از شونش درآورد و گفت: الان دختر باید مثل شیر باشه! بابای یونگ که پای صندوق بود و پولارو حساب میکرد، گفت: و به سر و کله مشتری ها بپره! مامان با تعجب به یونگ نگاه کرد و گفت: باز چیکار کردی؟! یونگ قیافش شبیه گربه عصبانی شد و به سمت آشپزخونه رفت. مامان یونگ با حالت داد: یونگ..... با تو دارم حرف میزنم!
یونگ پیشبندشو از سر جالباسی درآورد، پوشید و یکدفعه جین رو دید که پیشبند به کمر داره سبزی خورد میکنه! یونگ خیلی تعجب کرد و گفت: ها؟! جین وقتی یونگ حرف زد نگاهی بهش کرد و با لبخند معصومانه ای گفت: سلام یونگ! یونگ اخمی کرد، از آشپزخونه بیرون شد و به سمت باباش رفت، شمرده شمرده گفت: این...... اینجا...... چیکار میکنه؟! باباش درحال پول شمردن و در اوج خونسردی: اومده به عنوان عذرخواهی از تو، بهت کمک کنه..... البته از نظر من تو باید ازش عذرخواهی بکنی! مامان یونگ با کنجکاوی وارد آشپزخونه شد و نگاهی به جین کرد، جین که درحال خورد کردن سبزی بود، تا مامان یونگ رو دید با همون لبخند معصومانه نگاهی بهش کرد، تعظیمی کرد و گفت: سلام خانم چانگ! مامان یونگ با لبخند: سلام پسرم(با خودش) چه آشناست! صدای یونگ میومد: من ازش معذرت خواهی کنم؟! اصلا میدونی این کیم سوک جین کیه؟! بابای یونگ نفسی تازه کرد و بازم در اوج خونسردی: آره، خواننده! یونگ چشاش گرد شد و گفت: شما میدونستی؟! بابا عینکشو در آورد، صورتشو جمع کرد و نگاهی به یونگ کرد: چقدر حرف میزنی! مشتری وارد مغازه شد و بابای یونگ گفت: بیا مشتری هم اومد برو به جین کمک کن! یونگ داشت دیوونه میشد. سرش رو آروم زد به دیوار.
جین در حال خورد کردن سبزی بود که یکدفعه یونگ کنارش سبز شد و ترسید. یونگ با مشکوکی: مخ بابامو چجوری زدی؟! جین کمی فکر کرد و گفت: گفتم مجانی براتون کار میکنم! یونگ سریع: بایدم مجانی کار کنی، شماها که پول پارو میکنین. جین ابرویی بالا انداخت و به سبزی خورد کردن ادامه داد..... یونگ: فقط تو دست و پای من نباش! جین: اوکی! یونگ یکدفعه با حالت گریه و زاری نشست و گفت: کل روز باید با تو آشپزی کنم؟! جین اخمی کرد و گفت: اینقدر تحمل کردن من سخته؟! یونگ بلند شد و خواست چیزی بگه که مامانش سفارش رو گذاشت روی پنجره و گفت: یونگ اینو آماده کن. یونگ نگاهی کرد و گفت: باشه! یونگ به جین نگاه کرد و دوباره خواست به جین چیزی بگه که جین گفت: تو دست و پات نمیام! یونگ سری تکون داد: آفرین. به سمت پنجره رفت.
اینم از این پااااااارت....... همین.... 😐 مرسی که هستین💞
یونگ چه نفهمه خب داش جین تا کمر سبزی خورد میکنه واسه زدن مخت مشکل چیه؟
نمیدونم چرا اون تیکه خدا بهت صبر بده جوون داشتم جرر میخوردم
یونگ .... زیادی اعتماد به سقف داره واقعا اونقدرام خوب نیست
عالی
این یونگ عجب مرتیکه ای عه احساس گنگی میکنه😐از یونگ خوشم نمیاد😐💔
ولی داستانت عالیه😹✨💞
در واقع زنیکه😐
خوب بود
💞
عالی ادامه بده
💞
هقققق:)))))
عالی
یه سوال من ۵ تا پارت گذاشتم ۶ روز گذشته اما هنوز آو نشده
مال من یک و نیم هفته طول کشید تا بیاد😑
صبور باش✌️😊
چرا مال جونگ کوک رو ادامه نمیدی؟؟
خیلی خوب مینویی دوست دارم ❣️❣️❣️
من جونگ کوک نمینویسم😐
عالی اجی جون
هی...... دلم میخواد یونگ رو پیداش کنم تکه تکه ش کنم که پسر به این آقایی خوش اخلاقی از همه مهم تر جذابی اذیت میکنه چشم حسودا کور
مثل ننه بزرگا شدم
عالی منتظر پارت بعد هستم
ممنون... 💞😂
خب هرکس یک اخلاقی داره دیگه😂🤦♀️