عکس این پارت عکس کرولاین تو پارت بعدی عکس ماریا رو میزارم
بعد از یک صبح:طبق معمول بیدار شدم ولی امروز با روزهای دیگه فرق میکرد چون باید شب به همراه دوستم ماریا به همون کاخ بریم ومن ادرسو گرفتم از مغازه دار ولی عجیبی این ادرس این بود که باید از جنگل سیاه عبور میکردیم البته این اسمو بچها روش گذاشتن
یه بار که از بچها پرسیدم چرا اسمش اینطور یکی از بچها که اسمش جولیا بود گفت: چون اونجا شبا تمام موجودات ترسناک مثل خون اشاما،گرگینها،پری ها،وپری دریایی،ادمخوارها ظاهر میشن(بچها یادم رفت البته اینو باید پارت اول میگفتم که این موجودات توی داستانه من وجود دارن)
راستش وقتی به اینا فکر میکردم از ترس نمیتوستم جلوی خودمو بگیرم وهی اینا رو یا به ماریا میگفتم یا با خودم تکرار میکردما البته ماریا میگفت:عیبی نداره ولی تو باید بفهمی چی دورونت وجود داره یا وقتی که بچه بودی چه اتفاقی افتاده که الان اون مغازه دار اسمه تو رو میدونه
راستش هر وقت که این جملات رو از ماریا میشنیدم اروم میشدم.خانم مارچلو صدام زد که برم صبحانه بخورم ولباس های کثیفو من باید امروز بشورم برای دیگه حوصله فکر کردن رو نداشتم چون هرچی بیشتر فکر میکردم بیشتر میترسیدم ویا دلم نمیخواست برم به اون مکان.
بعد از اینکه دست و صورتمو شستم رفتم وصبحانمو خوردم بعد از اینکه صبحانه رو خوردم تمام لباس های کثیف رو براداشتم وانداختم تو سبد لباسا وبا خودم بردم واونا رو شستم.
بعد از اینکه کارام تموم شد با بچها قرار گذاشتیم که نهار رو خوردیم بریم قایم باشک بازی کنیم راستش همیشه توی قایم باشک من میشدم کسی که باید چشماشو ببنده و دنبال بقیه بگرده اخه من از بقیه بچها بهتر پیدا میکردم به همین دلیل بود که من چشمامو میبستم
بچها من مطمئن نیستم دقیقا کجام ولی کلا بعد از اینکه بچها قایم باشک بازی تموم شد دیگه بعد از ظهر شد من وماریا رفتیم وبدون اینکه کسی بفهمه وسایلمون رو جمع کردیم البته ما بیشتر از سه دست لباس دیگه چیزی نداشتیم
بچها این عکس پارت عکس کرولاین ومن عکس پارت بعدی رو عکس ماریا میزارم
لطفا کامنت بزارید لطفا
خدانگهدار مراقب خودتون باشید
باحال بود😉
میشه داستان من رو هم بخونی؟