پارت۷....امیدوارم خوشتون بیاد.
تیکی : این پسره اینجا چیکار میکرد؟ نورو : اصلا ازش خوشم نمیاد😒 مر : خخخخ😜 ولش کنین بابا. دوسو : ولی خدایی خوشگله هاااا. نورو : بلهههع؟ اصلا هم خوشگل نبود. ( یه چشم غره اساسی) مر : 😮وایسا وایسا😁 چرا عصبانی شدی نورو؟ 😈🤨 نورو : م... من؟ نه نه. کی میگه.؟ 🙃 مر : اهاااااا. پس شما هم دلت این کوامی کوچولوی مارو میخواد نه؟ تیکی : اوووووو نه باباااا 😀🤣 دوسو : خب مگه من و نورو دل نداریم؟ چطور تو و پلگ باهمین ما نباشیم☹️ تیکی : منم که چیزی نگفتم. هعییی. گفتی پلگ ☹️ دلم واسش تنگ شده 😟 مر : 😟😔 دیدم همه ناراحت شدن، گفتم فضا رو عوض کنم. یکی اروم زدم پشت سر تیکی. مر : عهههه بسه دیگه قرمز کوچولوی عاشق. بابا دوروز از اون بوگندو دور شی چیزی نمیشه هااااا😂 ولش کن بابا الان که نیست. تیکی : ولی اگه فراموشم کنه چی؟ 🥺 مر : اه اه لوس. قیافتو اونجوری نکن 😝 فلوف : چی میگی تیکی؟ مگه یکی دوساله عشق بین تو و پلگ. اوووووووووو چند صد هزاااااار ساااااالههه که عاشق همین. حالا دوروز پیش هم نباشین چیزی نمیشه والا. مر : بیا. حرف حسابو از خرگوش بشنو 😂 فلوف : الان تعريف کردی یا مسخره؟😒🤨 مر : اووووم فک کنم جفتش😂 فلوف : هه هه هه. خیلیییی خندیدم 😒 مر : 😂😜 خیلخب بیاین بریم سراغ کارامون. تا شب کارامونو کردیم و خوابیدیم. ( پنج سال بعد) مر : جیییییییییییغ. غلط کردم غلط کردم. فلوف شکر خوردم. بیخیاااال. فلوف : وایسا ببینمممممم. مر : بخدا شوخی کردم. هویج هات سر جاشون هسن. باز تو اعصابت از کی خورده سر من خالی میکنی؟ استامپ : ولش کن بابا. این یه روز خوبه یه روز اعصاب نداره یه روز خوابه کلا این تعادل نداره😂 فلوف : استامپ کاری نکن یه بلایی سرت بیارمااااا. روآر : بسهههههههه 😠 دیزی : روآر هم مث فلوفه😂 روآر : تو ساکت. مر : عههههه بسه دیگه. اه. اگه دعوا کنین تا یه ماه از چیمکی خبری نیست😂 اریکو : اقا ما یه اشتباهیی کردیم به کیمچی گفتیم چیمکی. حالا تو هی مسخره کن. 😒 مر : 🤣🤣🤣🤣🤣 اخه خیلی باحال گفتین. 🤣🤣 این همه کوامی یکیشونم اسم درستشو نمیدونستن😂 خخخخخ😂 تیکی : بسه دیگهههههه. مر : چشم ببخشید 😂😅😆😄😃 خندم تموم شد😶🙂 مولو : میگم تو طرح نداشتی بزنی؟ مر : او راست میگی. هنوز طرحام مونده. شما هم اگه چیزی خواستین کلی خوراکی براتون خریدم. بلند شدم رفتم سراغ طرحام و تا ظهر سه تا طرح بدون رنگ زدم. بعد غذاهم تا شب یه پنج تا طرح بدون رنگ دیگه زدم. خوابیدم و صبح که شد تا ساعت ١١ ظهر طرح هامو رنگ زدم و اماده شدم برم شرکت. تیکی : هی خانوم کجا کجا؟ مر : میرم شرکت. تیکی : منم بیام؟ مر :اره بیا بریم. ممکنه امروزم یه اتفاقی بیفته. تیکی : باش بریم. تیکی رفت توی کیفم قایم شد و منم از خونه زدم بیرون و رفتم شرکت. وقتی رسیدم دیدم بریجیت بیچاره روی میزش نزدیک سیصد تا پرونده بود و داشت دونه دونه تلفنارو جواب میداد. مر : واااا. سلام. اینجا چه خبره؟
بریجیت نگاهش به من افتاد. بریجیت : بله حتما. میگم تماس بگیرن خدمتتون. خدانگهدار. تلفونو قطع کرد. بریجیت : پوووووووف. خدا خیرت بده که اومدی. اگه بدونی از دیروز تا حالا چقدر کار سرمون ریخته. تو هم که اقا داداشم واست پارتی بازی کرده خانوم نشسته توی خونه و طرحاشو میزنه و از شرکت هم غافل. ای خدا کاش یه رئیس جدید میومد که عاشق من میشد منم مث این گوساله از توی خونه کارامو انجام میدادم.😩☹️ مر : 😂 باز چته اعصاب نداری؟ اومدنی سگ گازت گرفته؟ بریجیت : نه جسی اینقدر بچه خوبیههه. داداش گرامی بنده سگ شده داره پاچه همرو میگیره. مر : جسی کیه؟ چرا داداشت سگ شده؟ چه خبره اصلا؟ این همه پرونده و اوووو. بریجیت : یه خیر ندیده ای توی جشن دوآن ووجی پنج سال پیش داداش من بهش ابراز علاقه کرد که اوشون زد داداشمو پنچر کرد. تازه بعد اون جشن هم داداش بی نوای من به اون دختره ی افریته ابراز علاقه کرد اون دختره هم مث همیشه گفت نچ. جسی هم سگ منه. اینقدر گوگولیههه😍 مر : عههه. خدا خیر اون خیر ندیده بده😂 و اینکه واجب شد جِسی جونو ببینم😂 بریجیت : خداااا. چقدر تو پررویی. مر : خخخ. نگفتی اینجا چ خبره؟ بریجیت : ها اره. بیا واست بگم. دست منو گرفت و کشید رفتیم توی آشپزخونه شرکت. مر : هووو. منو اغفال نکنیاا😂 بریجیت : ایییش. حالا همچین توفه ای هم نیستیاااا😒🤢 مر : هستم که دل داداشتو بردم😉 بریجیت : نه که توهم خیلی بدت اومده😂 مر : نگووووو😂 بریجیت : خب حالا هیچی نگو ساکت شو. ببین پاقدمت خیلی خوب بوده واسه ما. یکی داداش اخمالو و بی اعصاب من عاشقت شد. یکی دیگشم تازگیا یه شرکت مهم طراحی مد باهامون قرار داد بسته😃 مر : عهههه؟
مر : عهههه؟ بریجیت : اره بخدا. تازه خبر نداری، اگه کارمون خوب باشه نونمون توی روغنه. این شرکت خیلی مشهور و معروفه. قراره پسرشو بفرسته واسه قرار داد. البته خودشم میادااا. گفته پسرمم میارم که کار یاد بگیره بعد من بتونه از پس کارا بر بیاد. دوستای پسره هم میان. کلا دارن میان واسه تفریح. اینجوری که من شنیدم پسره خیلی خوشگله. دوستاشم همینطور. میدونی من قبلا در مورد پسره تحقیق کردم به فرموده ی خان داداش جان که یهو پسره مختو نزنه و اونجوری که فهمیدم پسره ناجور عاشق یه دختره هست و به هیچ دختر بها نمیده . تو که داری مخ همه رو میزنی، بیخیال داداش من ، مخ این پسره هم بزن شاید به نفعمون باشه😛 مر : خیلی بیشعوری😂 چرا خودت مخ این یکی رو نمیزنی؟ و اینکه این همه اطلاعاتو از کجا اوردی کلک؟ 😛 بریجیت : ایییییش. ١. حرف نزن من از هیچ پسری خوشم نمیاد جز یکی. پسر جماعت مزخرفن، پسر واقعی فقط جَک😍 ٢. همه ی این اطلاعاتو از یکی از دوستام که اونجا هست گرفتم. مر : جَک کیه؟ یهو فهمید چی گفته و دستشو گذاشت جلوی دهنش. بریجیت : اِوا خاک به سرم. جک؟ جک دیگه کیه؟ مر : خودتو نزن به اون راه دختر جوووون😃😈 بریجیت : اوخوخ من برم کارام مونده. مر : نمیگی کیه نه؟ باشه. داداشت میتونه زیر زبونتو بکشه. بریجیت : غلط کردم. بهش نگیااا. مر : بگو تا نگم. بریجیت : اههه. ایش. مر : بوگو. بریجیت : راه نداره؟ مر : نوچ. بریجیت : جَک یکی از همکلاسی هام توی دانشگاهه.😍 مر : او او. اونوقت اوشون با شما علاقه ای داره؟ بریجیت : نمیدونم ولی فکر کنم دوستم داشته باشه. مر : امیدوارم😊 من برم کاری نداری؟ بریجیت : نه قربونت. سلام مارو هم به اقا داداشمون برسون که والا ما رو که اصلا تحویل نمیگیره. بهش بگو ادم فروش اخرش فقط خواهرت واست میمونه نه این سوگلی که داری سنگشو به سینه میزنی😤😛 مر : خیلی بیشعوری. 😂 فعلا. بریجیت : فعلا
رفتم دم در اتاق آیاتو . تق تق. مر : اجازه هست؟ آیاتو : اره بیا تو😃 رفتم توی اتاق. مر : سلام. طرح هایی که گفته بودین رو براتون کشیدم. بلند شد اومد سمت من. یا خدا. خدایا کمک کمک کمک کمک. نقشه هارو ازم گرفت و گذاشت روی میز کارش. منو راهنمایی کرد سمت مبل وسط اتاق. خودشم اومد کنارم گرفت نشست (؛ نکته: مبل دو نفره هست😶) آیاتو : فعلا اونا مهم نیستن. ببین مرینت من واقعا دوست دارم. مر : باز شروع شد☹️😑 آیاتو : میدونم قبلا هم این حرفا رو زدم ولی من واسه بار اولمه که عاشق یکی میشم. مرینت من چند ساله که دارم ازت درخواست میکنم قبولم کنی. به هر روشی عمل کردم. دیگه نمیدونم چجوری باید بگم که عاشقتم؟ چیکار کنم که قبولم کنی؟ من دوست دارم. من عاشقتم. مر : مگه نمیگی بار اولته که عاشق شدی؟ آیاتو : چرا. ولی این همه حرف زدم تو اینشو شنیدی فقط؟ مر : حالا. ببین پس شاید حسی که به من داری عشق نیست. خب توکه تا حالا عاشق نشدی. از کجا میدونی حسی که به من داری عشقه؟ آیاتو : مگه عشق همونی نیست که وقتی میبینیش دوست داری ساعت ها نگاهش کنی. مگه همونی نیست که فکر میکنی پاک ترین و مظلوم ترین ادم روی زمینه. مگه همونی نیست که با دیدینش قلبت گوم گوم میزنه، مگه همونی نیست که دوست داری بشینی ساعت ها نگاهش کنی؟ واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم؟ تعریفش از عشق به دلم نشست. آیاتو : خب؟ مر : آیاتو باور کن من نیمتونم. آیاتو : تو فقط بگو چرا؟ مر : م... من نمیتونم بگم.😰 آیاتو : واسه چی؟ ن... نکنه عاشق اون پسره سوبارو سان شدی؟ ( فامیلی سوبارو، سان هست) مر : نه نه. م... من... آیاتو : پس دلت جای دیگه ای گیره؟ 😟 مر : آیاتو نه. یعنی خب اره. ولی این مال خیلی سال پیشه. الان فراموشش کردم. واسه همینه ترسیده شدم. نمیخوام دوباره عاشق کسی بشم. من از عشق فراری شدم. نمیتونم با کسی باشم و هرلحظه نگران این باشم نکنه ولم کنه و بره. آیاتو : من این همه سال منتظرت بودم، هستم و خواهم بود، واقعا فکر کردی اگه به دستت بیارم ولت میکنم؟ مگه ادم نفسشو ول میکنه؟ مر : 😮😟 نمیتونم، نمیتونم بازم به کسی اعتماد کنم. آیاتو : 😟 مر : متاسفم😔 آیاتو : 😟🙂 ولی من نا امید نمیشم🙂😃 تا جایی که میتونم واسه به دست اوردنت تلاش میکنم و نمیزارم کسی تورو ازم جدا کنه. تو مال منی. تنها چیزی که از این دنیا میخوام فقط تویی. به این راحتی ها ازت دست نمیکشم.
ای خداااااا😫😩. چه گیری کردمااااا😖😖 مر : باشه باشه تو خوبی. راستی این موضوع شرکت جدید که باهاش قرار بستی چیه؟ آیاتو : اون؟ هان. میخوام با شرکت معروف اگراست توی پاریس فرانسه قرار داد ببندم. مر : چیییییییییییییی؟.!!! 😨🤯 چرا با اون شرکتتتت😨 آیاتو : چرا؟ مر : ه... هیچی😨😰 م... من من باید برم. فعلا. آیاتو : باشه. فعلا. از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. از شرکت زدم بیرون. وای وای وای وای. خدایا من تازه داشتم فراموشش میکردم. اخه چرا همه جا این کله زردآلو باید جلوم باشهههه😩😣 خدا خدا خدا خدا. چیکار کنمممم. اوووف. حتما دوستاش که بریجیت میگفت نینو و آلیا هستن. خدایااا. نمیشه آسته رفت و آسته اومد. این آلیا مو رو از ماست میکشه نامرد. مطمئنم میاد دنبالم. میدونه که من اینجام دیگه. ادرینم میره دنبال مای لیدیش😏 ولش کن بابا. اگه بزارم لیدی باگو پیدا کنه اسممو میزارم چغندر. شاید مرینتو پیدا کنه ولی لیدی باگ رو عمرااا. اگه گذاشتم. مرینت نیستم اگه بزارم لیدی باگو پیدا کنه. باید به بریجیت بگم لو نده من توی اون شرکت کار میکنم. بعدش باید به بچه ها (ابرقهرمانای چین) بگم حواسشون باشه سوتی ندن. مطمئنم که ادرین و نینو و آلیا اگه یه مشکلی اینجا پیش بیاد میخوان ابرقهرمان بازی در بیارن از خودشون. اوووف خدا. رسیدم خونه و رفتم توی عمارت. تیکی : چته پکری؟ مر : حال ندارم تیکی. استامپ : چته باز؟ کشتی هات غرق شدن؟ مر : چجورشم غرق شدن. مولو با کنترل شبکه ی تلویزیونو عوض کرد. مولو : باز این آیاتو گیر داده که میخوامت؟ مر :اون که بله. ولی بدترررر. نورو : سلام. چی شده؟ مر : بگو چی نشده. نورو : خب چی نشده؟ مر : آقای اگراست بزرگ🥴 به همراه پسر مزخرفشون و آلیا و نینو دارن میان اینجااااا😣 خدا صبرم بدههه. نورو : نگوووو. گابریل داره میاد اینجاااااا🤯 مر : با اجازتون. تیکی : اخ جون پلگ و تریکس و ویز هم هستن😃 مر : تیکیییییی😤 تیکی : غلط خوردم. مر : نوش جوووونت. روآر : حالا مخی چه کنی؟ مر : چیکار کنم؟ اینا اخرش منو پیدا میکنن. حال موش و گربه بازی ندارم. اصلا میرم خودمو نشون میدم. مگه میترسم از ازشون؟ اون آلیا ی نامرد هم که توی این پنج سال یه خبر از من نگرفته😏 چه دوستایی دارم. واقعا که.....😏😔
مولو : خب شاید نتونسته😟 مر : یعنی یه خبر نمیتونست ازم بگیره؟ هه😏 ادم این موقع ها دوستای واقعیشو میشناسه. هیچی هیچی ولش. دینگ دینگ( زنگ خونه) تیکی : ای خدا. باز این کُنگه؟ مر : یس. من برم دیگه. فعلا. کوامی ها : فعلا. قرار بود امروز با کُنگ بریم که اقا پولاشو آتیش بزنه. میخواد یه رستوران ایتالیایی. فرانسوی هم اینجا بزنه، امروز هم قرار شده من باهاش برم واسه انتخاب رستوران. تا چند روز دیگه هم افتتاح میشه چون لوازمش امادست. گفته بیا بریم نظر بده ببین خوبه یا نه. من نمیدونم این با این همههه پول و ثروت میخواد چیکار کنه. خدایی کُنگ یکی از پسران ثروتمند چین محصوب میشه. یعنی کلا خانواده مادری ما خیلی خونواده ثروتمند و مطرحی هستن. توی فرانسه هم که بابام بهتری اشپز و شیرینی فروش اونجاست. از خونه رفتم بیرون. کُنگ توی ماشین مدل بالاش نشسته بود و با دیدن من. واسم بوق زد. بوق بوق بوق. مر : کوووفت. مگه عروس کشونیهههه؟ رفتم توی ماشین نشستم. مر : یدونه بوق هم بزنی متوجه میشم بخدا. کُنگ : 😂 نه دیگه دیدم ورود پرنسس خانوم باید باشکوه باشه. یاد ادرین افتادم. اونم همیشه توی حالت کت نوارش بهم میگفت پرنسس. مر : یه بار دیگه گفتی پرنسس نگفتی. کُنگ : چشم ملکه. این خوبه؟ ملکه؟ مر :😂 حرف نزن اینقدر. برو. راه بیفت. کُنگ : چشم ملکهههه😂 ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. یه نیم ساعتی رفتیم تا رسیدیم کنار ساحل (شهری که توش زندگی میکنن کنار دریای جنوبی چین هست) کنار ساحل یه تپه کوچیک بود که از پایینش پله میخورد میرفت تا بالای تپه. بالای تپه هم یه رستوران بزرگ بود. البته رستوران نبود فعلا چون تابلو نداشت معلوم نبود چیه. ولی از ظاهرش معلوم بود به عنوان رستوران ازش استفاده میشه. شصتم خبردار شد که بلع، رستوران کُنگ اینه. جلوش وایسادیم و از ماشین پیاده شدیم. مر : وای چه خوشگله. خیلی جای باحالیه. بالای تپه و کنار ساحل و به به. خیلی قشنگه. واقعا سلیقت خوبه. کُنگ اومد کنارم و لبخند گفت: کُنگ : سلیقم خوبه که تورو... هیچی هیچی. اوووف. فهمیدم چی میخواد بگه. خداروشکر این یکی مث آیاتو و سوبارو شونصد بار نگفته عاشقمه. یعنی اصلا تا حالا نگفته. خدایی پسر با صبر و خوبیه😊 نه نه ماری به خودت مُسلت باش. تو دیگه عاشق نمیشی.
تا حالا نگفته. خدایی پسر با صبر و خوبیه😊 نه نه ماری به خودت مُسلت باش. تو دیگه عاشق نمیشی. کُنگ : بیا بریم دیگه😊. لبخندشو که دیدم حس کردم صورتم شده کوره اتشفشان. از خجالتی سرخ شده بودم. نمیدونم یه چند وقتی بود اینجوری شده بودم. ن... نکنه عاشق کُنگ شدم؟ ن.. نه بابا😰 یه درصد هم امکان ندار😂😰نه نه من که دیگه عاشق نمیشم. اصلا ابدا عمرا. به هیییچ وجه. تند تند از روی پله ها میدویدیم و میرفتیم بالا تا رسیدیم به رستوران. به نفس نفس افتاده بودیم. خم شده بودم و نفس نفس میزدم. مر : اخ.... اخ.... دلم وای وای وای. خدا لعنتت نکنه. چهار تا پیرمرد پیرزن چجوری میخوان بیان بالا؟ کُنگ : اونطرف برای اونا یه پله برقی دارن میسازن. مر : روی تپه؟ 😳 چجوری؟ کُنگ : دادم اون قسمت تپه رو صاف کنن و یه شیب توش در بیارن. الان هم دارن روش پله برقی میزنن. اصلا ولش بابا. بیا بریم توشو نشونت بدم. دوباره دستمو کشید و رفتیم سمت رستوران. ای بابااا. این میبینه من هی دارم تغییر رنگ میدم جلوش بازم دست منو میگیره. اونجا کلی گل و درخت کاشته بود. دوتا باغچه دراز دو طرف کاشته بود و همه چی توش بود. خیلی قشنگ بود. رفتیم توی خود رستوران. خیلی بزرگ و به روز بود. وسایلاش هم چیده بودن. مر : تو که گفتی هنوز نخریدمش. اونوقت وسایلاشم چیندی؟ ای دوروغ گو😂
کُنگ : دیگه دیگه. گفتم یه سوپرایز کوچیک بد نیست. تازه سوپرایز اصلی واسه شبی هست که اینجا رو باز میکنم. وایسا و تماشا کن. 😉 مر : او او. نه بابا.😂 کُنگ : اره بابا. مر : خخخخ. کُنگ : بیا بریم جاهای دیگشو نشونت بدم. رفتیم همه جاشو خوب فوضولی کردیم. یه در بود وسط سالن. خواستم برم سمتش که جُنگ جلومو گرفت. کُنگ : الان نه. اون واسه سوپرایزیه که گفتم مال شب افتتاحیه هستش. شما فعلا اجازه ورود نداری.🤓😛 مر : بیا برو گمشو اونور ببینم. برو کنار میخوام بیینم چیه. کُنگ : شرمنده راه نداره. از رستوران رفتیم بیرون. از پله ها مث بچه ها دویدیم و اومدیم پایین. مر : 😂 وای وای پام. اخه دیوونه ای که اون بالا رفتی خریدی؟ کُنگ : یک، نخریدم چند ساله دادم بسازن، دو من دیوونه نیستم. عاش... هیچی. فهمیدم میخواست بگه عاشقه. مر : 😃 خیلی خب اقای عاش بیا بریم. کُنگ : 🤣 بریم. رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه ما. رسیدیم و از ماشین پیاده شدم. خواستم برم سمت خونه که جُنگ از توی ماشین صدام زد. کُنگ : ماری. برگشتم سمتش. مر : بله؟ کُنگ : روز افتتاحیه میام دنبالت. ساعت هفت شب اماده باش. مر : باش. فعلا. کُنگ : فعلا. رفتم توی خونه. وقتی در حیاط رو بستم صدا رفتن ماشینش اومد. تکیه دادم به در و دستمو گذاشتم روی قلبم. این حسی که به کُنگ دارم چیه؟ چرا هروقت جدیدا میبینمش گرمم میشه، سرخ میشم، این حس اشنا عشقه؟ دوباره دارم عاشق میشم؟ 😟 نمیخوام. نمیخوام دوباره عاشق کسی بشم. نمیتونم.. میترسم. خیلی هم میترسم. راه افتادم سمت عمارت و رفتم توی اتاقم. کوامی ها هرکدوم یه جا خوابیده بودن. دیگه شب بود. بیدارشون کرذم و بعد خوردن غذا رفتم سراغ طرح هام. کوامی ها هم رفتن توی حیاط بازی کنن.منم طرح هامو برداشتم با یه میز طراحی پایه دار تاشو و رفتم روی ایوون چوبی نشستم و شروع کردم کشیدن. اه. اصلا نمیتونستم روی طرح هام تمرکز کنم.
تیکی : مرینت؟ خوبی؟ 😟 مر : تیکی!؟ تو اینجایی؟ نرفتی بازی؟ تیکی : چرا رفتم ولی خب دیدم تو حالت خوب نیست اومدم پیشت.😟 مر : اوووف. تیکی سردرگمم. تیکی : چی شده؟ مر : حس میکنم قول خودمو شکستم و دوباره عاشق یکی شدم. تیکی : جدی میگی؟ کی؟ نگو این یارو کُنگه🤢. مر :😂 ارع. کُنگه. تیکی : بهع. شانص مارو باش. مار از پونه بدش میاد دم خونش که هیچ توی دهنش سبز میشع😒 مر : 🤣 تیکی : اییییییش. نخند☹️ مر : 😂 خیلخب. تیکی : جدی داری عاشق میشی؟ مر : باور کن نمیدونم. میگم که سردرگمم. تیکی : خب بعدش؟ مر : میترسم عاشقش شده باشم. تیکی : خب اشکالش چیه؟ مر : تیکی؟؟!!! 😳 تو که بهتر میدونی😟 من میترسم. تیکی : تا اخر عمرت که نمیتونی فراری باشی. باید یه جوری با این مسئله کنار بیای. باور کن اینجوری فقط خودتو اذیت میکنی. اره درسته من از کُنگ بدم میاد، یعنی بدم نمیاد ولی خوشم هم نمیاد. ولی به نظرم پسر خوبیه. خب اینجوری که نشون داده خیلی پر صبر تر از آیاتو و سوبارو بوده. هربار که میاد اینجا از نگاهش عشق به تو فوران میکنه ولی تاحالا دم نزده. خب این یعنی اینکه دنبال فرصت مناسبشه و مث اون دوتا عجله نداره و خوب فکر کرده. مر : اره. اینا رو خودمم میدونم. ولی خب اگه اونم تنهام بزاره چی؟ تیکی : اقا این هنوز نگفته عاشقتم بعد تو از الان. نگران ایناشی🤣 تو بیشتر اون عجله داریااا🤣 مر : کووووفت😂 تیکی : والا😂 خب راستی پلگ و اینا کی میان؟ مر : نمیدونم. فکر کنم یکی دوشب دیگه. تیکی : اها. راستی افتتاحیه کی هست؟ مر : اون سه شب دیگه. تیکی : واا. چجوری میخواد وسایلشو بچینه توی دو روز؟ تازه هنوز نخریده که. فقط دیده. مر : نه جونم. سر کارمون گذاشته. خودش ساخته تموم شده رفته وسایلشم امروز دیدم اماده چینده. قرار شده تا سه شب دیگه چند تا کارگر بگیره که اونجا رو تمیز کنن و آکواریومی ها و دکوراسیونش هم که فردا میان انجام میدن. تیکی : اها
اینم از این پارت...نظرات فراموش نشه
یعنی آدرینننننننننننن
واییی چقد قراره باحال شه دو شب دیگه آدرین میاد سه شب دیگه افتتاحیه هست 😱 یعنی ممکنه آدرین رو اونجا ببینه؟🤔 و کنگ...
آدرین چی پس 😥🥺
اونم گناه داره یه جوری به هم برسونشون 😥🥺😔
عالی بود عزیزم😊😊😊
مممنون از همه که نظر دادید❤
عالی بود منتظر پارت بعدیم😃
بعدی بعدی😍😍😘😍😘
داستان منم بخون😘
داستانت فوق عالیه😍😘
عااااااااالی به خدا من چند نفر را دنبال میکنم اصلا ۸ پارت ادامه میدن میان میگن مرینت هویت ادرین رو فهمید...........لطفا کاری کن که کنگ مثلا نشون میداده عاشقشه و میخواد به دستور یکی اذینتش کنه
من برای هر داستانی نظر نمیدم
داستان منم بخون
دوستان پارت ۷ عدم تایید خورده بود در حال بر رسیه الان..منتظر باشید
عالی بود لطفا پارت بعد سریع بذار.