داستان یه که دوستم داد بهم خودم تنها نوشتم و گمش کردم تازه پیداش کردم
سلام خوب اسمم یو کایزن هست☺️و لقبی که بهم دادن روبی هست😉من خیلی خیلی خیلی از روباه ها خوشم میاد🦊مخصوصاً روباه شمالی✴️عکس بالا عکس منه راستش اصلاً جدی نیستم ها😜بر عکس خیلیم شوخم
خوب من یه برادر به اسم کاکیا دارم ولی خوب تنها کسم هست خانوادم توی یک تصادف مردن😢خوب این تست برای آشنایی با منه ولی خوب بریم یکم از روز تصادف براتون تعریف کنم یعنی من نه نویسنده از من خدانگهدار 😘
روز تصادف. همان طور که با یوکایزن که بقیه بهش میگن یو چان آشنا شدین خوب هیچی درباره ی تصادف میگم:یک روز یوچان از خواب بیدار شد که دید مادر پدرش دارن باهم حرف میزنن پاشد و رفت دست و صورتش رو شست و رفت پیش پدر و مادرش که ببینه درباره ی چی میگن و میخندن که مادرش روبه یوچان کرد و گفت خوب قشنگم برو آماده شو بریم خونه ی برادرت🙂یوچان چون از برادرش متنفر بود توی ذهنش دنبال یه بهونه گشت برای همین گفت مادر جون من باید برم وسایل نینجایی ام رو تمیز کنم و تمرین کنم وگرنه باهاتون میامدم😉مادر یوچان یه لبخند شیرین زد و گفت اشکالی نداره پس ما میریم شبم بر میگردیم البته ظهر برای شام یکم برنج گذاشتم توی یخچال از اون بخور شب برادرت میاد دنبالت باشه😘یوچان به زور یه لبخند زد و گفت باشه😊
مادر و پدر یوچان رفتن بعد از رفتنشون یوچان یه داد بلند زد و گفت اه اون برادر آخه 😡و محکم دستش رو میزنه به دیوار و دیوار یکم ترک بر می داره و میره سر یخچال یکم چینانه ور می داره و میخوره چند ساعت میگذره که صدای زنگ تلفن خونه، خونه رو ور میداره یوچان سری با دویدن به اتاق می رسه و تلفن رو بر میداره یه زن پشت تلفن بود و گفت خانم متاسفم ام فکر کنم شما دختر لانکینگ(مادر یوچان) باشین خوب راستش ایشون با همسرشون مردن
پایان روز تصادف راستی همون موقه یوچان بعد گذاشتن تلفن وسایلش رو جمع میکنه و میره
خدانگهدار
نظرات بازدیدکنندگان (0)