سلام اومدم با اولین داستانم جان مادرتون زیاد ببینید☹️😔
امروز امتحان کتبی داریم دارم میمیرم😵معلم وارد شد معلم:خب بچه ها اگه این آزمون تون رو خوب بدید یه سوپرایز براتون دارم که بهتون میگم..... خب آماده باشید الان میریم برای آزمون وارد سالن آزمون شدیم شروع کردم به دادن آزمون زیاد سخت نبود اما زیادم آسون نبود بعد از آزمون همه ی بچه ها با هم حرف میزدن یا ببینن چند تاشون رو درست زدن من چون حوصله نداشتم مستقیم رفتم تو کلاس
جواب ها رو فردا میدادن فردا شد و من رفتم مدرسه تا نتیجه رو بگیرم دیدم کامل زدم چون اون روز تعطیل بود فقط میرفتیم کارنامه ی آزمون دیروز رو بگیریم اینقدر خوشحال بودم که تو راه به یکی خوردم و هر دوتامون افتادیم من:هیییی... یهو دیدمش مثل فرشته ها بود انگار اونم یه حسایی بهم پیدا کرد بعد ازم عذر خواهی کرد و کتابامو داد بهم
اون شب اصلا خوابم نبرد و فردا شد ما امروز یه دانش آموز جدید داشتیم وارد شد خودش بود همون کسی که دیروز بهش خوردم معلم؛:خودت رو معرفی نمیکنی؟ اون:ببخشید من جیمین هستم، پارک جیمین معلم:خب میتونی پیش ا/ت بشینی جیمین :ممنون و اومد کنارم نشت مثل 🍅قرمز شدم اونم همین طور اون یهو تهیونگ مارو دید و اعصبانی شد «فلش بک:تهیونگ از قبل تورو دوست داشت. پایان فلش بک»
زنگ تفریح شد معلم من و جیمین رو تو کلاس نشوند و گفتم بهم معلم:ا/ت جانم می دونی جیمین تازه وارده و یکی باید بهش درسای قبل رو یاد بده و من دوست دارم تو اینجا رو انجام بدی
بعد گفتم چشم و به جیمین نگاه کردم و 🍅شدم یهو........
ممنون کیوت که تا اینجا شو خوندی من هنوز برا پارت بعدی. چیزی به ذهنم نمیرسه و برا آخر داستان میرسه بخاطر همینه من عجیب الخلقه هستم پس برا پارت بعدی منتظر بمون