این داستا تخیلی است و ساخت خودم است:)
یک دختری به اسم الیزابت بود که رقاص بود و عضو یک گروه ۶ نفره بود و بایدمیرفتن کره جنوبی با بی تی اس تمرین کنن که برن برای مسابقه ..... اسم دوست الیزابت . رُسا . بود ( رُسا هم گروهی الیزابت بود و دوستش هم بود و علاقه خاصی به نامجون داشت)😐💔❤ .... با هواپیما میرن کره جنوبی و میرن مرکز کار بی تی اس تا اونجا تمرین رقص کنن (( بی تی اس و این گروه ۶ نفره با یک گروه دیگه میخواستن مسابقه بدن به خاطر همین باهم تمرین میکردن تا امادگی داشته باشن برای مسابقه)) ..... از زبون الیزابت = وقتی وارد مرکز کار بی تی اس شدیم یک نفر اومد جلو و به زبان انگلیسی باهامون صحبت کرد....
از زبون الیزابت = رُسا آروم بهم گفت که این نامجون هست العان غش میکنم الیزابت با خودش گفت که (نامجون خیلی جذاب هست و من یه حس عجیبی بهش دارم ولی نمیتونم به رُسا بگم چون اون حاضر بود حتی جونش هم برای نامجون فدا کنه😞😲)نمیدونستم چیکار کنم ... بیخیال شدم و رفتم تا تمرین کنم همه رفته بودن خودم تنها تمرین میکردم رقص رو و یک حرکت خیلی جالب زدم که یهو یه صدا اومد برگشتم دیدم نامجون داشت نگاه رقصم میکرد😂💔❤از خجالت آب شدم ... از زبون نامجون = نمیدونم چرا من خیلی الیزابت رو دوست دارم ولی خب من باید بدونم چجور دختری هست 😞😓 من و الیزابت به هم خیره شده بودیم و نمیتونستیم چیزی بگیم 😓💔تا اینکه وی اومد و گفت به به چقدر به هم میاین 😂😐 عجب زوج زیبایی :/ از زبون الیزابت = داشتم از خجالت میمردم و اشتباهی کیف رُسا رو اورده بودم من نمیدونستم تو کیف رُسا چی هست برداشتم کیفش رو تا برم هتل استراحت کنم نامجون و وی داشتن صحبت میکردن وقتی کیف رُسا رو برداشتم تا برم کیفم خرد به دست وی و افتاد روی زمین یک دفعه...😓😐
عکس وی از کیف رُسا اومد بیرون و وی اونو دید نامجون و وی تعجب کردن واااااای 😓😓💔💔(نکته وی و نامجون نمیدونستن که کیف برای رُسا هست)😐💔 از زبون نامجون = وقتی عکس وی رو دیدم تو کیف الیزابت فهمیدم که الیزابت وی رو دوست داره و ناراحت و عصبانی از اونجا رفتم .... وقتی رفتم بخوابم خوابم نبرد همش با خودم فکر میکردم که چرا عکس وی تو کیف الیزابت بود 💔😐 رفتم تا با اعضای گروه صحبت کنم بهشون گفتم که الیزابت رو دوست دارم اونا هم از همون اول شک کرده بودن از رفتارهای من مقابل الیزابت و فهمیده بودن دوسش دارم شوگا گفت = داداش نگران نباش وی گفت = تعجب کردم چرا عکس من تو کیفش بود😐💔 ...... کوک گفت= به نظر من بریم به گوشیش اس ام اس بدیم و ببینیم چی شده بعد جیمین گفت= من میرم و شماره الیزابت رو میارم کوک گفت = تو عقل نداری العان اشتباه میکنی و جیمین گفت= نه خیر تو عقل نداری جین هم گفت= ععع بسه دیگ بس کنین اصلا من عقل ندارم خوبه عععع😐😂💔 جیهوپ گفت= خخخخخخ خودش هم میدونه و میگه که عقل نداره جررر😂😂کوک و جیمین خندیدن و جیمین رفت شماره الیزابت رو اورد....
از زبون نامجون = بسه دیگ مسخره ها 😂❤ وی گفت = خب دیگ پیام بده و بهش بگو که دوسش داری و ببین که چرا عکس من تو کیفش بوده. نامجون گفت = باشه نامجون پیام داد و نوشت = سلام الیزابت نامجون هستم نمیدونم چجوری بهت بگم ولی من خیلی دوست دارم منتظر جوابت هستم وی گفت = خب اول میگفتی چرا عکس من تو کیفش بود بعد میگفتی که دوسش داری😂💜 شوگا گفت = نامجون زود بهش گفت دوست دارم طاقت نیاورد😂💜 نامجون گفت = باش بابا کشتین منو 😂😂 یک پیام دیگه بهش داد و گفت چرا عکس وی تو کیفت بود وی رو دوست داری؟:/ .....
از زبون الیزابت = دوست نداشتم رُسا که اینقدر نامجون رو دوست داره بفهمه که منم نامجون رو دوس دارم بعد که رفتیم بالا یک دفعه یک اس ام اس برای رُسا ارسال شد و رفتیم تا زود ببینیم کی به رُسا اس ام اس داده اس ام اس رو خوندیم که نوشته بود نامجون هستم دوست دارم الیزابت بعد رُسا از هتل سریع رفت بیرون بارون بود 😞😓💔نمیدونستم چیکار کنم با خودم گفتم (حتما اشتباهی به رُسا اس ام اس دادن سریع از هتل رفتم تا برم دنبال رُسا دست رُسا رو کشیدم تو خیابون و بهم گفت من ناراحت نشدم که نامجون تو رو دوست داره به هر حال نظر نامجون این بوده و تو رو انتخاب کرده بعد دست رُسا رو گرفتم و رفتیم هتل .... بعد به رُسا گفتم که من نمیتونم قبول کنم که باهاش ازدواج کنم چون توهم اونو دوس داری و نمیخوام ناراحتیتو ببینم (چه رفیق خوبی)😂💔😞 .....
بعد رُسا گفت اگر به نامجون جواب رد دادی خفت میکنم 😂💔نگران من نباش انتخاب نامجون تو هستی و باید قبول کنی وگرنه من میدونم با تو😂💔😐 از زبون نامجون = وااای بچه ها وای جیمین 😲😲😲😲💔 جیمین گفت = چی شده؟!!!!!😮🤐🤐 نامجون گفت = پروفایل این شماره عکس رُسا هست رُسا هم منو دوست داره ولی من الیزابت رو دوست دارم العان رُسا ناراحت میشه 🤐😐😂😂 کوک گفت = من که گفتم این عقل نداره 😂💔🤐 جیمین گفت = رئیس گروهشون شماره شو به من داد و گفت این شماره الیزابت هست اون اشتباه داده😐😐💔
رُسا به الیزابت گفت = خب العان باید زنگ بزنی به نامجون و بگی که توهم دوسش داری 😂💜 الیزابت گفت حالا تو چرا گیر دادی به من و نامجون فعلا بیا اتاق رو مرتب کنیم ضمناً من شماره نامجون رو ندارم🤐💔❤ رُسا گفت = من شماره ش دارم العان باید زنگ بزنی الیزابت گفت = باش🤐😌 به نامجون زنگ میزنه و میگه.....
منتظر پارت بعدی باشین 😚😚❤💜دوستون دااارم کامنت بزارین زود تر پارت بعدی رو میزارم . مرسی
این خیال پردازی رو دوست داشتین؟
کامنت بزارین تا زودتر پارت بعدی رو بزارم😊😚💜😚بووس
خیلی خوب بود عاجی😘😍
اگه زود پارت بعد رو نزار خودمو 🔫😔 ...خودتو میکشم😛👹👿
خوشحالم دوست داشتی
چشم میزارم نکش خودتو😂💔
عالی بود
عالیهههههه اجی موشی؟:-:
خیلی باحال بود اما بنظرم همه چیز یکم زود اتفاق افتاد مثلا خیلی غیر طبیعی هست که همون اول بسم الله این دوتا به هم بگن دوستت دارم
خوب بودا ولی لطفا سعی کن یکوچولو طبیعی تر بشه مرسی
ممنون یکم بیشتر سعی کن خیلی خ ش حال شدم بالا خره یه داستان عاااالی از نامجون🤭💜💜💜💜💜
جاننن چقدر خوشکل
ادامه
خوشحالم دوست داشتی چشم میزار😊♥️