اینم پارت دوم از چشمک، ممنون از حمایتتون 💞💞 ژانر عاشقانه و کمی خنده دار داره😑
ادامه داستان: 4 تا از اعضای بی تی اس توی رستوران اومده بودند. یونگ روی میزهای خالی رو تمیز میکرد و پسرا که روی میز خودشون بودن باهم حرف میزدن و میخندیدن. جین یک نیم نگاهی هم به یونگ میکرد. یونگ اوفی کرد و وارد آشپزخونه شد. غذاها آماده بودند و توی ظرف ریخت، روی پنجره بین آشپزخونه و سالن غذاخوری گذاشت و زنگ رو زد، یک لحظه ایستاد، به خنگی خودش فکر کرد و بعد به اونطرف پنجره رفت و غذارو براشون برد. یونگ تعظیمی کرد و گفت: نوش جان! پسرا با اشتیاق به غذا نگاه میکردن و ته ته تشکر کرد و گفت: فقط سه نفر دیگه چند دقیقه دیگه میرسن اگه میشه از اونارو همون موقع بیار. یونگ سری تکون داد و رفت. یونگ روی صندلی نشست و به غذا خوردن پسرا نگاه میکرد با خودش گفت: واقعا اینجور آدمایی میان به رستوران ما و دستپخت منو میخورن؟! سرشو به نشانه تاسف تکون داد و یک لحظه متوجه شد که یکیشون(جین) بهش خیره شده. اونم نگاش کرد. بعد از سه ثانیه به هم چشمک زدن!!! یونگ چشاش گرد شد و جین از تعجب خندید. فهمید که یونگ هم مثل اون هر وقت به یک نفر سه ثانیه خیره بشه چشمک میزنه. یونگ با اخم خنده ای کرد و نگاهشو عوض کرد. جین هم با لبخند به غذا خوردن ادامه داد و هر از گاهی به یونگ نگاه میکرد.
در مغازه باز شد و سه پسر دیگه(نامجون، جیمین، هوبی) وارد مغازه شدند. یونگ نگاهی کرد، با دهن کج و اخم: اینا که از این چهارتای دیگه شسته رُفته ترن! به هم سلامی کردن و سروصدا میکردن. یونگ دستمال رو روی میز جلوش پرت کرد و وارد آشپزخونه شد. ته ته برگشت که بگه غذای اینارم بیاره ولی ندیدش، رو به بچه ها کرد و با اخم: کجا رفت؟! جین که همش یونگ رو زیر نظر داشت گفت: رفت غذاهارو بیاره! بقیه هم نشستن و یونگ بعد از 1 دقیقه از آشپزخونه اومد بیرون و سمت اونا رفت. غذا رو جلوشون گذاشت و گفت: نوش جان! خواست بره که کوکی گفت: ببخشید!؟ یونگ برگشت و نگاش کرد. کوکی یک لقمه خورد و گفت: میشه بهمون بگین دلیل خوشمزه بودن این غذاها چیه، که هر وقت میایم همیشه انگشتامون هم میخوریم؟! یونگ مغرورانه ایستاد و گفت: من! همه لبخندی زدن. ته ته رو به جین کرد و گفت: یاد تو افتادم! جین به ته ته لبخندی زد و یونگ گفت: اگه امر دیگه ای نیست من برم؟! یونگی: نه ممنون. یونگ:نوش جان! بعد رفت. روی صندلی صندوقدار نشست. پسرا با اشتیاق غذا میخوردن.
غذا خوردنشون داشت تموم میشد. یونگ با خودش حرف میزد: خب.... اینا 7 نفرن، اگه بخوان به من حمله کنن نمیتونم خودمو نجات بدم. یک چاقو کنار صندوق دید و دستش رو روی چاقو گذاشت و گفت: این خوبه، اگه حمله کردن..... حتما اول به اون یکی میزنم که بهم چشمک زد. بعد کمی آروم شد و تکیه داد: منم بهش چشمک زدم، نکنه مثل من تیک داره! تیک خیره شدن سه ثانیه چشمک زدن. یونگ اخمی کرد و گفت: چی دارم میگم؟! اوفی کرد و دید یکیشون(جین) بلند شده و به سمتش میاد. یونگ هول کرد و دستش رو روی چاقو گذاشت. جین از جیبش کیف پول رو درآورد و درحال گشتن کارتش: خیلی غذات خوشمزه بود. یونگ لبخند مصنوعی زد. جین کارت رو سمت یونگ گرفت. یونگ کارت رو گرفت و کشید. جین پرسید: شما همیشه اینجا هستی، من تا به حال شمارو ندیده بودم؟! غذاش عالیه. فک کنم آشپز شمایی؟! یونگ:رمز؟! جین: 1994 یونگ رمز رو زد و جین دوباره پرسید: آشپز شمایی؟! یونگ رسید و کارت رو به سمت جین گرفت و گفت: بله، آشپز منم..... خوش اومدین. جین لبخندی بهش زد و رفت. دنبال بقیه پسرا بیرون شد.
یونگ قیافشو جمع کرد، با چندش دوروبر نگاه کرد: پسره یِ...... بعد اوفی کرد و پیشبندشو در آورد و رفت تابلو رو به (بسته است) تغییر داد. میزو جمع کرد و به آشپزخونه رفت، یکم از غذایی که اضاف اومده بود برداشت، کولشو برداشت و از رستوران خارج شد. درارو بست و راه افتاد. رسید خونه و باباش خونه بود و با نگرانی: یاما و مامان کجان؟! بابا که داشت لباساشو در میاورد گفت: بیمارستان موندن، یاما تا فردا بعداز ظهر موندگاره اونجا! یونگ در حال لباس در آوردن در اتاقش: ولی بدبخت خیلی بد خورد به آبجوشا! بابا خنده ای کرد و روی زمین نشست. یونگ از اتاق بیرون اومد و کنار باباش نشست و غذارو کشید. غذارو گذاشت روی میز و بابا خنده گفت: اون هفت تا پسر اومده بودن؟! یونگ با تعجب نگاش کرد و گفت: از کجا فهمیدی؟! بابا یک لقمه خورد و گفت: چون فقط اونان که نودل چو مین سفارش میدن بعضی وقتا(اسم غذا رو از خودم ساختم و اصلا نمیدونم اصلن بی تی اس دوست دارن یا نه🤦♀️😂) یونگ سری تکون داد و برای خودش غذا کشید: پس به خاطر همین گفتن همون همیشگی و یکیشون گفت من تا بحال شمارو ندیده بودم. بابا لقمشو قورت داد و گفت: رو سرشون که خراب نشدی؟! یونگ چشاش گرد شد و مظلومانه گفت: شاید! باباش خندید و غذاشو خورد.
ساعت 8 صبح بود و یونگ، جای همیشگی با بچه ها داشت رقص خیابانی انجام میداد. مردم دورشون جمع شده بودن و لذت میبردن. رقصیدن تموم شد. جینا و یونگ یک گوشه ایستاده بودن. دو پسر ولگرد از کنارشون رد شدن، یکی از پسرا تیکه بدی به جینا انداخت. یونگ خیلی تعجب کرد و خواست بره حسابشو برسه..... جینا جلوشو بگیره ولی نتونست. یونگ رفت و داد زد: هی... پسره برگشت و یکدفعه یونگ یک مشت محکم به صورت پسره زد و افتاد. همه نگاه کردند و جینا از تعجب جلوی دهنش رو گرفت. یونگ با اخم و عصبانیت با حرکت دست بهش گفت: این مشتو زدم تا دیگه به دختری تیکه نندازی! دوستِ پسره طرف یونگ اومد و گفت: تو چی میگی جوجه کوچولو؟! یونگ دید که داره طرفش میاد. سریع یک مشت به اونم زد و پسره افتاد. یونگ حالت تیکه انداز به پسره دومی: وقتی اسلحه بدستت میگیری، جرأت شلیک هم داشته باش! جینا سمت یونگ اومد و گفت: یونگ ولشون کن. یونگ به مردم اطرافش نگاه کرد و دید دورشون جمع شدن. دادی زد: نمایش تموم شد، برین. مردم همینجور که حرکت میکردن و به پسرا و یونگ نگاه میکردن. جینا رو به یونگ کرد: تو از آخر کار دست خودت میدی! یونگ: فوقش چهارتا میخورم ولی شش تا میزنم. جینا محکم زد به پیشونی خودش.
یونگ وارد مغازه شد. جین و باباش داشتند باهم حرف میزدن. یونگ با تعجب اخمی کرد. باباش یونگ رو دید و رو به جین کرد: دخترم هم اومد. یونگ خیلی تعجب کرد. جین نگاهی به یونگ کرد و بلند شد. یونگ جلو اومد و گفت: سلام. جین با لبخند دستشو جلو برد و یونگ هم با تعجب دستشو گرفت، باهم دست دادن و باباش گفت: دخترم ایشون یکی از همون پسرای دیشب هستن، آقای کیم سوک جین. یونگ همینجور که به جین نگاه میکرد: بله به یاد دارم. جین رو به بابای یونگ کرد: دستپخت دخترتون عالیه آقای چانگ........ یاد مزه غذاهای خودم میفتم. یونگ از سر تعجب پوزخندی زد و رو به باباش کرد و گفت: من میرم غذا درست کنم. یونگ رفت، جین و باباش به رفتنش نگاه کردن. یونگ داخل آشپزخونه بود و پیشبندشو میبست و با خودش حرف میزد: میگه یاد مزه غذای خودش افتاده. دستشو روی میز گذاشت و با تعجب خنده صداداری کرد. باباش از در پنجره نگاش کرد و گفت: یونگ، اینو زود برای آقای کیم آماده کن. یونگ کاغذ رو گرفت. یکدفعه لی وارد مغازه شد و گفت: آقای چانگ...... من قبول شدم. بابای یونگ با تعجب نگاش کرد: چی شده پسرم؟! جین هم ترسیده بود و عقب رفت. مشتری های دیگه هم به لی نگاه کردن. لی سریع به آشپزخونه میرفت: یونگ..... یونگ!
جین داشت به همه چی گوش میداد. صدای یونگ: ها چیشده؟! صدای لی: دانشگاه قبول شدم، پزشکی! جین ابرویی بالا انداخت و صدای یونگ با خوشحالی: جدی؟! تبریک میگم. بابای یونگ که از پنجره به آشپزخونه نگاه میکرد: لی بهت تبریک میگم. لی از آشپزخونه بیرون اومد و بغل بابای یونگ رفت. بابای یونگ: پس رفتنی شدی. لی با خوشحالی سری تکون داد و رو به مشتری ها کرد و رفت همه رو بغل کرد. به جین که رسید خشکش زد و نگاش کرد. جین هم نگاش میکرد، سه ثانیه که به هم خیره بودن، جین چشمک زد. لی رو به یونگ کرد و گفت: جین! یونگ با تعجب: چی؟! لی به جین نگاه کرد و بغلش کرد و گفت: خیلی خوشحالم که توی این روز تورو میبینم. جین خنده ای کرد و بغلش کرد و گفت: منم بهت قبولیتو تبریک میگم. یونگ تعجب کرده بود و گوش میکرد. رو به باباش کرد و با تعجب گفت: این آقای کیم سوک جین خیلی مشکوکه، چرا اینجا اومده؟! باباش اخمی کرد و گفت: اومده ازت تشکر کنه...... غذاشو بردی؟! یونگ قیافش شبیه گربه های عصبانی شد و به آشپزخونه رفت. لی کنار جین نشسته بود و با هیجان: جین واقعا باورم نمیشه تورو دیدم، خیلی خوشحالم! جین خنده ای کرد و گفت: خب شانس آوردی، من همیشه با بچه ها دو روز در هفته میایم اینجا...... غذاش واقعا خوشمزست! لی با لبخند: آره دستپخت یونگ عالیه! جین لبخندی بهش زد، دید یونگ به سمت اونا میاد و سریع سرشو جلو برد و گفت: به یونگ نگی که من کی هستم، باشه؟! لی با تعجب: چرا؟! جین صاف شد و گفت: هیس! یونگ به پسرا رسید و غذارو جلوی جین گذاشت و گفت: نوش جونتون آقای کیم.(رو به لی کرد) بیا، بزار آقا غذاشونو در آرامش بخورن! جین به یونگ نگاه میکرد. لی به جین نگاه کرد و جین بهش چشمک زد و لی با یونگ رفت.
لی و یونگ داخل آشپزخونه بودن. یونگ پرسید: آقای کیم رو از کجا میشناسی؟! لی کمی مکث کرد و گفت:عاااام، یکی از دوستای قدیمیه منه. یونگ سری تکون داد و گفت: آها(یونگ با لبخند) حالا که میخوای بری دانشگاه یک کمکی به من میکنی؟! لی: خیلی دلم میخواست کمکت کنم، فقط اومدم خبرو بگم و برم وسایلامو جمع کنم. یونگ لبخندش محو شد و با کفگیری که دستش بود شروع کرد به زدنش و میگفت: برو بیرون، برو تا نبینمت. لی خنده ای کرد. هردو از آشپزخونه اومدن بیرون و یونگ همچنان درحال زدن لی بود. جین اونارو دید و خنده ای کرد. لی فرار کرد و خودشو به در رسوند، یونگ گفت:اگه فردا بیای میکشمت. لی خنده ای بهش کرد و به جین نگاه کرد و گفت: خدافظ جین. جین دستی تکون داد، لی رفت. چندتا از مشتری ها به سمت جین اومدن و باهاش عکس گرفتن. یونگ با اخم تعجبی کرد و داخل آشپزخونه رفت.
خب اینم از این پارت (:💞
امیدوارم خوشتون اومده باشه❤️💙 کامنت یادتون نره عشقا☺️❤️💙
عالی بود 💕💕💕
رفتن پیش پسرا کارت جین رو مدزدم میرم سئول رو می خرم
خیلی خوب بود مرسی💖💖
ممنون ممنون💞
خوب بود
مثل همیشه عالی
نظر ندارم واقعن چیزی نمیشه گفت
ای جان💞💞😂😂
عالی بود اما خیلی طولانی مینویسی💜
یعنی بده؟! 🥺
عالیییی لاوییی ادامه بده 💜🙂😐 من پارت موخام
💞😂
نایس✨🌗🤧
💞😂
ایول👍
همین طور ادامه بده نویسندگیت خیلی خوبه👌💙
ممنون ممنون💞😊
انتقاد گر خوبی نیستم😬ولی اینم معلومه که مثل داستان قبلت عالیه😍💜
خیلی خوشحالم که این نظرو داری💞💞