سلام آرمی💜 من خیلی وقته رمان مینویسم ولی این اولین باره که قراره کسی غیر خودم بخونه و خیلی هیجان زدم خوشحال میشم نظرتون و بدونم
بعد از سختی های زیادی که کشیدم و تحقیر هایی که شدم بالاخره فرار کردم بعد از بیست سال بدبختی و جون کندن بلاخره تموم شد و من ایران و به مقصد کره ی جنوبی ترک کردم. پنج ساله که منتظر این روزم و به امید امروز کار میکنم و پول جمع میکنم تا از دست بی بی ( مادربزرگت که بعد فوت پدر و مادرت با کلی منت سرپرستی تو رو به عهده گرفته ولی اگه نمیگرفت بهتر بود) راحت شدم
ساعت سه صبحه و پروازم ساعت شیش راه میوفته ولی به خاطر اینکه بی بی بد خوابه و زود زود بیدار میشه مجبور شدم اینقدر زود بزنم بیرون . همه جا خیلی تاریک بود و تا رسیدن به فرودگاه قلبم اومد تو دهنم ولی خوب خدایی که بالا سرمه بزرگ تر از این حرفاس . تو این پنج سال با امکانات کمی که در اختیارم بود تونستم کره ای رو خیلی خوب یاد گرفتم
بعد این که برم کره یه شغل کوچیک تو یه کافه ای رستورانی چیزی پیدا میکنم تا حداقل بتونم شکمم و سیر کنم یه خونه کوچیکی هم با پولی که جمع کردم میگیرم البته نگفته نماند که پدر مادرم طلا و دستبند اینا زیاد میخریدن برام و همشون و برداشتم پس فک کنم بتونم یه کاری بکنم ولی خوب خدا داند که چی انتظارم و میکشه پووووووووف هنوز ساعت چهاره و دو ساعت تا پرواز مونده و منم کلافه شدم
با صدای قار و قور شکمم از فکر بیرون اومدم طبق معمول بی بی خانوم با یه بهانه ی جدید بهم شام نداده بود خوبه حالا دختر پسرشم اگه نبودم باهام چیکار میکرد . سرم و تموم دادم تا افکار اضافه از ذهنم پرت شه و بلند شدم و به سمت فروشگاهی که اونجا بود رفتم و یه کیک خریدم و از مغازه بیرون اومدم که چشمام با دیدن کسی که رو به روم بود از حدقه در اومد . اون ...... اینجا چیکار میکنه😨
کمی بیشتر دقت کردم که دیدم بله نه خوابه نه کابوس خود عوضیش بود. کیان کسی که وقتی میومد کل زندگیم از چیزی که بود گند تر میشد پسر عموی از خود راضی من 😒 سرم و انداختم پایین و خواستم از کنارش رد شم که سر خوردم و باهاش برخورد کردم قلبم داشت میومد تو دهنم خدا خدا میکردم که من و نشناسه . یه ببخشید زیر لب گفتم سریع از کنارش جیم شدم
نفهمیدم خودم و چطوری رسوندم به دستشویی آب سرد و باز کردم و صورتم و شستم که کمی حالم جا اومد پنج دقیقه بعد رفتم بیرون و یه گوشه که دور از چشم بود نشستم و مشغول خوردن کیک شدم خدا رو شکر که خونه نیستم وگرنه روزگارم و سیاه میکردن عامل اینکه نتونستم بیشتر از یازدهم بخونم همین پسر عموی بی شعورم بود و منم خیلی گریه کردم ولی در عوض دیکشنری خریدم و تونستم کره ای یاد بگیرم
بالاخره ساعت پنج و نیم شد و رفتم تا کارای پروازم و انجام بدم کارام که تموم شد و دیگه کاملا آماده بودم که از این جهنم دره ای که بی بی واسم ساخته بود خلاص بشم تو هواپیما نشستم و بیرون و تماشا میکردم هواپیما آروم آروم بلند میشد و منم چون اولین باری بود که سوار شده بودم حالت عجیبی داشتم و استرس داشتم . آدمای متفاوتی توی هواپیما بود و کنار من هم یه دختر که ظاهرش شبیه کره ای ها بود کنارم نشسته بود سلام کردم که اونم سلام کرد....
پرسیدم:شما اهل کره هستید؟ لبخند زیبایی زد و گفت: بله خیلی تابلو ام ؟ لبخند متقابلی زدم و گفتم : بله زیبایی چشم گیری دارید لبخندی زد و تشکر کرد و در مورد خودمون حرف زدیم فهمیدم که هم سنیم و دانشجوی ادبیات فارسی تو ایران بود و منم گفتم میرم کره تا زندگی جدیدی و شروع کنم . نگاهم و از پنجره بیرون دوختم که کم کم چشمام گرم شد و به خواب فرو رفتم
با احساس تکون خوردن چشمام و باز کردم و هوا جین همون دختر کنار دستیم و دیدم که با لبخند اسمم و صدا میکنه _ا/ت رسیدیم بیدار شو . چشمام و مالیدن و از جام بلند شدم خیلی وقت بود که به لطف بی بی یه خواب طولانی و راحت نداشتم و خیلی چسبید کولم و برداشتم و پیاده شدیم . وای خدای من هوا داشت کم کم تاریک میشد و موقع غروب بود حتما ساعتا اختلاف دارن . کولم و جا به جا کردم و با خوشحالی پیاده شدم خدا رو شکر بالاخره تموم شد
هوای کره سرد تر از ایران بود و این و به وضوح میشد حس کرد کوله پشتیم سنگینی میکرد و به خاطر چیزایی که تو هواپیما خورده بودم میتونستم سرپا وایسم خودمم نمیدونم اون همه لباس و خرت و پرت چطوری تو ی کوله پشتی جا شده بود ولی سنگین بود . به قول خودمون هوا خیلی دو نفره بود ولی حیف 😂 دخترا و پسرا با هم راه میرفتن و دست تو دست بودن منم کلاه هودیم و کشیدم رو سرم و با گوشی کوچیکم که مال بابام بوده یه آهنگ که باهاش خاطره داشتم گذاشتم و به گذشته ها رفتم
داشتم راه میرفتم ولی تو حال خودم نبودم و تو گذشته سیر میکردم و تو خاطراتم بودم که با صدای بوق ماشین و چراغی که مستقیم تو چشمم زد درد شدیدی تو کل بدنم پیچید و دیگه چیزی نفهمیدم فقط یه جفت چشم آشنا دیدم و لبخند کثیفی که رو لبش بود از زبون شوگا با پسرا داشتیم میرفتیم به سمت کمپانی که با دیدن چیزی جلو راهم محکم ترمز کردم و با تعجب به چیزی که رو به روم بود نگاه کردم یه دختر که روی زمین افتاده بود و بدنش خونی بود و پسری که بالا سرش بود . پسره با دیدن ماشین ما سریع جیم شد و نتونستیم ببینیمش و دختره رو هم رسوندیم بیمارستان
خوب اینم پارت اول امیدوارم خوب باشه و خوشتون بیاد خیلی هیجان زدم که نظرتون و بدونم
بقیه اش رو بنویس خیلی خوب مینویسی عاشق داستانت شدم ننویسی جان خدم میمیرم 🥺🥺🥺
ممنون 💜 پارت دو رو نوشتم تو صف برسیه
عالی
ادامه
آفرین خیلی خوب بود حرفی ندارم بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم خیلی خوب بود
💙💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍🤍