اینم از پارت دو
هلیا_ وای باید هر چه سریع تر بریم وسایلمو جمع کنم ونداد_اب هلو رو بخوریم بعد خوردیم و حرکت کردیم هلیا_ونداد ونداد_ جانم هلیا_ بیا بالا کمکم ونداد_ چشم زنگ زدم مهسا باز کرد رفتیم تو مهسا چشاش داشت درمیومد غزل هم چشاشو ریز کرده ود و زوم کردع بود رو من ، اگه به این دوتا برسم زنده نمیمونم هلیا_ ونداد برو بالا اولین اتاق سمت چپ اتاق منه فعلا برو لباسارو بزار ساک هم توی کمدمه ونداد_ چشم و رفت مهسا_چی شد ؟ طوریت که نشد؟ غزل _ بیشتر از طوری شدن مهی فکر کنم اگه خدا بخواد داریم خاله میشیم هلیا_ هههییننن بیحیا نه بابا فقط داشتیم صحبت میکردیم برای دوساعت دیگه بلیت داریم برای رفتن به شیراز خب دیگه بهتره ونداد دست تنها نباشه منم میرم فعلا رفتم بالا کمک ونداد
دیدم داره لباسارو تا میکنه و حواصش نیست هلیا_ کمک میخوای ونداد_ نیکی و پرسش رفتم کمکش و یه ربع نشده جمع کردیم وسایلارو میخواستم یه ورقه رو بزارم تو کیفم که دستم برید جیغم در اومد مهسا _ یا خدا چیشده بیا بریم پیش هلی ونداد رفته بود دست به اب ولی تا جیغ منو شنید دوید سمت اتاقم ونداد _ چیشده حالت خوبه 😨 هلیا _ اوهوم دستم با کاغذ برید مهسا_ ای توروحت برای همین جیغ کشیدی ؟ هلیا_ اره غزل_ خدا بگم چیکارت نکنه قلبم ریخت هلیا_ ببخشید مهسا و غزل رفتن دوباره پایین ونداد_ دیگه منو اینطوری نترسون باشه ؟😃 هلیا_ باشه 😄 خلاصه رفتیم سمت راه اهن و سوار شدیم و رسیدیم شیراز ونداد_ خب من میرم یه دوری بزنم و مامان بابامو بیارم تو بهشون بگو و اماده شو ( مامان بابای ونداد تو شیرازن) هلیا_ اوکی براش بوس فرستادم اونم یه لبخند زد رفتم تو خونه هلیا_ سلام مامان باباش و هلنا خواهرش_ سلام خوش اومدی بعد از احوال پرسی قضیه رو بهشون گفتم و اماده شدم دقیقا وقتی تموم شد زنگ خورد درو باز کردم هلیا_ سلام خوش امدیدی مامان ونداد_ وای الهی قربون عروسم برم من چه خوشگل شدی عزیزم هلیا_ ممنونم. اومدن تو مامان هلیا_ هلیا تا نگفتم چایی رو بیار خودت نیا هلیا_ باشه خلاصه مامانم صدام کرد و چایی رو اوردم به ونداد که رسیدم یه چشمک و یه لبخند تحویلم داد
منم کیلو کیلو قند تو دلم اب میشد خلاصه صحباتاشونو کردن و بابام گفت _ خب اینا برن تو اتاق صحبت کنن ونداد و هلیا _ چشم رفتیم تو اتاق ونداد_ خب چه رنگی دوست داری ؟اخلاقم چطوری باشه ؟چه غذایی دوست داری هلیا_ اروم باش نفس بکش ونداد_ خب بیا این برگه توی همه ی سوالاتم هست بیزحمت جواب بده😁 هلیا _ باشه همرو جواب دادم
ونداد _هلی هلیا_ اولا هلی نه هلیا خانم دوما بله ونداد_ میشه فردا که رفتیم تهران بیای خونه ی منو ارشام و ارمین خواهش خواهش خواهش😝 هلیا_چطوره با مهسا و غزل هماهنگ کنم اونا هم بیان ونداد_ عاللییههه فقط باید یه قولی بدی 😁شب تو اتاق من بخوابی هلیا _ هیییننن بیجول😐میام ولی تو رو زمین بخواب من رو تخت😝😝😝 ونداد_ باشه
خلاصه تموم شد و فردا برگشتیم تهران با غزل و مهسا هماهنگ کردم و باهم رفتیم خونه ی ارمین و ارشام و ونداد در رو باز کردن ونداد_ به به سلام دخملا خوش اومدید هلیا_ هی فقط من دخملم به اینا بگو خانم ونداد_ چشم دخمل 😂 خلاصه رفتیم تو و کلای بگو بخند کردیم و شام خوردیم وقت خواب شد مهسا_ ارشامممم😄 ارشام_ جان مهسا_میشه رو تخت تو بخوابم 😁( ارشام و مهسا خیلی زود صیقه کردن و الان محرمن) ارشام_ چرا که نه خلاصه رفتیم و اماده ی خواب شدیم ونداد رو زمین منم رو تخت خوابیدم نصف شب پاشیدم اب بخورم که ونداد داشت از سرما به خودش میلرزید دلم نیومد همینجوری ولش کنم پس بیدارش کردم و گفتم که رو تخت بخوابه ونداد_ ولی .. هلیا_ ولی بی ولی حال ندارم فردا هی دستمال خیس بزارم رو پیشونیت ( بچز یه سوتی دادم😂😂ونداد و هلیا هم صیقه کردن و محرمن 😂😂یادم رفت بگممم😂😂) خلاصه شب خوابیدیم و صبح بیدار شدیم دیدم تو بقل وندادم 😳😁بیدارش نکردم بلکه خودمو بیشتر تو بقلش جا کردم
چقدر دقیقه بعد بیدار شد و تعجب کرد 😳ولی زود متوجه شد و سرم رو بوس کرد 😆 ونداد _ خانمم😊 هلیا_ هنوز زوده برای این حرفا 😐زود پسر خاله نشو ونداد_ چشم 😕میخواستم بگم بریم صبحونه رفتیم و صبحونه رو خوردیم ونداد_ همه به گوش باشید ماموریت تو کیشه باید بریم کیش من برای بعد از ظهر بلیت گرفتم هممون تو یه ردیفیم و یار ها کنار همن خلاصه وسایلمونو جمع کردیم و رفتیم سمت فرودگاه
سوار هواپیما شدیم من و ونداد کنار هم غزل و ارمین هم کنارشون و در اخر مهسا و ارشام مهسا که عین خرس رو شونه ی ارشام خوابش برده بود غزل_ میگم هلی میشه ونداد بیاد سر جای من تو هم بری سر جای ونداد منم بیام سر جای تو اخه ارمین معذبه هلیا _ باشه جا به جا شدیم از زبان غزل جا به جا شدیم چون ارمین واقعا معذب بود هلیا و ونداد هی با هم شوخی میکردن که اخر سر ونداد گونه ی هلیا رو بوسید هلیا هم سرخ سرخ شد منم نتونستم جلوی خندمو بگیرم زدم زیر خنده
هلیا _ تو هم دیدی😨 لطفا به کسی نگو ونداد_ وا بزار بگه چیه مگه هلیا_ ااا زشته غزل _ دهنم قرصه فقط شاید از دهنم در بره به ارمین و ارشامو مهسا بگم 😆 هلیا_ درد بگیری دهن لق از زبان هلیا رسیدیم ونداد از هتل برامون جا رزرو کرده بود رفتیم و ساکن شدیم اتاقا دو به دو بودن طبقه ی بالا رو ارمین و غزل برداشتن پایین هم ارشام و مهسا ما هم وسطی رو برداشتیم رفتیم تو اتاق وسایلارو چیدیم ونداد_ خانمم نهار نداریم ؟ دارم از گشنگی میمیرم هلیا_ چرا اماده شد بیا نهار خوردیم ونداد_ دست خانمم درد نکنه 😘 و پیشونیمو بوسید رفت تو اتاقش و استراحت کرد
منم رفتم بعد از چند ساعت بیدار شدیم من لباسام رو میخواستم عوض کنم که ونداد اومد تو 😁 ونداد خانمممممممم هلیا_ نه ونداد برو بیرون میخوام لباسامو عوض کنم ونداد_ نمیرم هلیا_برو دیگه اذیتم نکن ونداد_ ایش باشه رفتم داشتم در میاورم که زیپ لباسسم گیر کرد اه مرده ...... رو ببرن هی بالا پایینش کردم نشد مجبور شدم ونداد رو صدا کنم هلیا_ ونداددد بیا زیپ لباسم گیر کرده ونداد_ ایول هلیا_ شنیدما ونداد با خنده_ اومدم خانممم خلاصه زیپ رو درست کرد هلیا_ خب دیگه برو بیرون ونداد_ د نه دیگه .... بیا بقلم ببینم رو هوا بلند شدن اهم .... اهم چقدر میخونی 😐
حتما نظرتونو درباره ی این داستان تو نظرات بگید بوس بای
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
هم عاشقانه و هیجانی کن
نگران اونجاش نباش میشه 😄
قسمت بعدی رو بزار
چشم
خیلییییی داستانات را دوست دارم
❤
واییی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی بود قسمت بعدی رو بزار
قربانت 😗😘😍