سلام سلام داستانی که میگفتم اینه این داستان واقعیت داره و داستان زندگی یکی از دوستان دختر خالمه
سلام اسم من هلیا محمدیه من دوتا دوست و هم خونه دارم به نام های مهسا و غزل منو دوستام مامور پلیسیم از زبان هلیا: داشتم میرفتم صبحونه رو اماده کنم که دیدم مهسا وایساده پای گاز گفتم: سلام صبح بخیر عزیزم گفت: به هلیا خانم سحر خیز شدی ها 😄 میخواستم جوابشو بدم که صدای بوم اومد از اتاق غزل میومد رفتیم دیدم غزل از رو تخت افتاده زمین😂غزل _ ای سرم منو مهسا هم از شدت خنده افتادیم زمین مهسا داشت به زمین مشت میزد ( از شدت خنده) منم که انقدر خندیدم داشت گریم میگرفت 😂 غزل_وا خنده داره من_خنده داره که میخندیم😂 مهسا _ ا .... ار.....اره 😂( از شدت خنده نمیتونست حرف بزنه😂) غزل _وا بیمزه ها ، بیاید بریم صبحونه از گشنگی دارم میمیرم خلاصه رفتیم صبحونه خوردیم
یهو سرهنگ نادری زنگ زد من جواب دادم بعد از احوال پرسی : سرهنگ نادری_خانم محمدی شما و دوستانتون باید به همراه سه تا پسر برید ماموریت اما باید یه شکل زوج برید یعنی باید نامزد بشین بعد از مامورت هر کاری دوست داشتید میتونید بکنید
من به مهسا وغزل گفتم اونا هم قبول کردن سرهنگ نادری گفت فردا باید بریم برای اشنایی فردا: حاضر شدیم و رفتیم سمت اداره رفتیم داخل دفتر سرهنگ نادری بعد از چند دقیقه سرهنگ نادری_سرگرد نگهدار لطفا اقایون : توانا ، ارجمندی و یاوری رو صدا کنید بیان بعد از چند دقیقه اومدن وایییی😍سرگرد توانا از همشون جذاب تر و خوشگل تر بود 😍نه هلیا نه تو عاشق نمیشی وجدان_میشی هلیا_نمیشم وجدان_حالا میبینی
به مهسا و غزل نگاه کردم غزل تو کف سرگرد ارجمندی بود مهسا هم که تو سرگرد یاوری غرق شده بود 😂 به سرگرد توانا که نگاه کردم اونم نگاهم کرد بعد از چند دقیقه یه چشمک زد وای ننه من قبلم ضعیفه سرهنگ نادری_خب اشنا شید سرگرد ونداد توانا ارمین ارجمندی و ارشام یاوری شما دو به دو یعنی خانم هلیا محمدی با ونداد توانا غزل خاوری با ارمین ارجمندی و مهسا شیردل با ارشام یاوری همه گفتیم چشم بعد برای اشنایی بیشتر قرار شد هر کی با یار خودش بره خونه سوار ماشین سرگرد توانا شدیم ونداد _خب خانم خوشگله از خودت بگو لپام سرخ شد😳 هلیا_خب ام من هلیا محمدی هستم مامور پلیس با دوستام غزل و مهسا زندگی میکنم مامان بابم توی شیرازن پدر بزرگم وسیعت کرده که من با پسر عمم ازدواج کنم اما نمیخوام باهاش ازدواج کنم
ادامه دادم_و اونم یه شرط گذاشت یعنی قبل از اینکه حرکت کنیم زنگ زد منم همه چیز رو براش توضیح دادم و گفتم عمرا با تو ازدواج کنم اونم گفت اقا تو دوست نداری با من ازدواج کنی اوکی ولی قبل از مامورت باید ازدواج کنی و برید سفر خارج ونداد _ عجب 😟خب کی مزاحم بشیم؟ گفتن _😳برای؟ ونداد_ امر خیر دیگه😂 گفتم _ اهان😳 ونداد_هر چه زود تر بهتر خانم خوشگله گفتم _امشب چطوره ؟ ونداد_عالیه خوبه پس هماهنگ کن با خانواده مزاحم میشم 😁اا رسیدیم فعلا بوس بای 😝😅
بازم لپام گل انداخت و گفتم _شب خوش ونداد_نشد دیگه باید بگی شب خوش عشقم 😂 گفتم_خب دیگه به روت خندیدم پررو نشو 😂بهم پیام بده 😁خدافس ونداد_اااا شمارتو ندادی که بخوام پیام بدم هلیا_ فکر کردیم سرهنگ بهت داده ونداد_نه
روی یه کاغذ شمارمو براش نوشتم و بای بای کردم زنگ و که زدم در سریع باز شد مهسا_ خب خانم خانما داشتی یا سرگرد توانا چیکار میکردی هلیا_ به تو چه😂 مهسا_ اا جدی میگم هلیا_ خب داستان زندگیمو تعریف کردم بعد گفت فردا برای خواستگاری مزاحم میشه چیز یعنی مراحم میشه گفت بلیت هم میخره برای شیراز بعد گفت شمارتو بده دادم و تامام غزل _ او مای گاد😍 هلیا_ خب شما با سرگردا چیکار کردین غزل و مهسا_ همونکاری که تو کردی 😂 بعد رفتیم شام خوردیم ( ناهار تو راه خوردن همشون ) بعد داشتم اماده میشدم برای خواب که صدای پیام گوشیم اومد دیدم ونداده گفته _ سلام خانمم با خودم گفتم وات د هل😐هنوز نامزدم نکردیم چه زود پسر خاله میشه دوباره پیام داد _ میدونم الان با خودت میگی چه زود صمیمی شدم ولی باید تمرین کنیم که اماده بشیم عشقم خب دیگه فکر کنم خیلی خسته ای فردا میبینمت تایپ کردم _سلام اشکال نداره ، بلیت گرفتی؟ ونداد_اره هلیا_ خب دیگه برو بخواب دوست ندارم اول کاری بد خواب بشی ونداد_ هر چی شما بگی شب خوش عشقم هلیا_ خواب های خوش ببینی بای ❤ ونداد _ قول میدم خواب تورو ببینم
گوشیو گذاشتم رو میز رفتم که به دخترا سر بزنم هر دو سرشون تو گوشی بود رفتم تو اتاق مهسا هلیا _ پپپخخخ مهسا_ یا خدا خدایا غ.ل.ط کردم الان میگرم میخوابم با ارشام چت نمیکنم قول میدم هلیا -😂😂😂😂😂😂وای خدا😂😂عجب اعتراف گیر خوبی هستم پس تو هم داشتی با یارت چت میکردی مهسا_ ای درد بگیری که اعتراف گیریتم مثل ادم نیست مریض هلیا_ بگیر بخواب ها نشینی تا صبح چت کنی مهسا _ بش بای رفتم سمت اتاق غزل خوابیده بود گفتم _غزل بیدار نشد هرکاری کردم بیدار نشد یهو گفتم خانم غزل خاوری ایا بندع موکلم شمارو به عقد دائم اقای ارمین یاوری دربیاورم با ترس بیدار شد و گفت _ بله یعنی ج.رررر😂😂😂😂 گفت_لوس گفتم_ خودتی شب بخیر
فردا صبح : بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و هر کدوم رفتیم سر قرار رسیدم تو پارک ونداد رو دیدم ونداد_ سلام امروز خیلی خوشگل شدی پرنسس هلیا_ سلام نظر لطفته ونداد_نظر دلمه
با هم قدم زدیم و حرف زدیم اون از خودش گفت منم از خودم رسیدیم به یه کافه نشستیم ن گارسون اومد گارسون_خوش امدید چی میل دارید هلیا_هر چی تو بخوری منم همونو میخورم ونداد_پس لطف کنید دوتا اب هلو بیارید گارسون_چشم هلیا_ونداد ونداد_هوم هلیا_هوم و کوفت ونداد خندید و گفت _جانم هلیا_با چی میریم شیراز ونداد_حدودا دوساعت دیگه با قطار
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چه زود پسر خاله شدن😐😂
ممنون منتظر پارت بعد هستم☺
دیگه نویسنده گفت کاری از دست من بر نمیاد😂