
گفتم: میتونم یه خواهشی ازت کنم؟....از زبون آ/ت:«یه دفعه ای تهوینگ اومد جلو و ب.غ.ل.م کرد توی ب.غ.ل.ش احساس آرامش داشتم....اما یه حسی بهم میگفت این آرامشه زیاد موندگار نیست!..بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم یکمی آروم شده بودم..لبخند زدم....» از زبون تهوینگ ادامه دادم:«خواهشم اینکه دیگه گریه نکنی با این حرفم تعجب کرد نمیدونم کار درستیه یا نه با اینکه چند روز بیشتر نیست که همو میشناسیم و دیدیم اما...دلمو زدم به دریا و گفتم:«..نه برای اینکه زشت میشیو از این حرفا!...نه!!....برای اینکه..من زجر میکشم با گریه کردنت....قبلانا فکر میکردم که هیچکس نمی تونه خودشو تو قلبم جاکنه!!..اما تو این اینکارو کردی!...»شوکه شده بود..از تعجب مونده بود چی بگه...گفتم:«..دیروز وقتی رفتی خیلی فکر کردم بهت...آروم نمیگرفتم... وقتی دیروز به چشمات زلزدمو بهت نگاه کردم..زیباترین دختر جهان رو دیدم!!..قلبم داشت از جا کنده میشد..د..دوست نداشتم اون لحظه تموم شه... کل دیشبو فکر کردمو به این نتیجه رسیدم که..»سرمو پایین انداختمو آروم گفتم:«ع.ا.ش.ق.ت شدم!!...»بعد سرمو بالا آوردمو نگاهش کردم...انگار انتظار نداشت..بین خنده و گریه مونده بود چیکار کنه..از قیافش خندم گرفته بود..اما جلو خودمو گرفتم بهم زلزده بودو هیچی نمی گفت 😐💔...از زبون ا/ت:«اصلا انتظار همچین حرفی رو از تهوینگ نداشتم!.... اونم تو همچین موقعیتی...موقعی که من میخوام بزارم از این کمپانی برم!!...یه دفعه دستشو گذاشت رو شونم و گفت:«..اه ..خلاص شدم ..این حرفم همش رو دوشم سنگینی میکرد که بهت بگم...حالا هم گفتم...امم..از من خوشت نمیاد نه؟ :) آروم:میدونستم...بعد دستشو برداش از روی شونم و گفت :«ولش..(خواست حرفشو عوض کنه)..راستی نگفتی چرا داشتی گریه میکردی؟..ببین اگر موضوعی ناراحتت کرده بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم!...اگر موضوع دکتره که باید بهت بگم این چند روزی از وقتی که تو اومدی انگار کلا اخلاقش عوض شده!..فکنم حسابی داره برات سخت گیری میکنه آره؟یه خنده ای کردو گفت...ببین
اگر حرفی بهت زد ناراحتت کرد از شغلی که بخاطرش اومدی اینجا یا اینکه ناامیدت کرد از شغل آینده تو...خواسته هات تو فقط خودت باش!..اون چیزی/کاری که میدونی درسته رو کن اگر..بی دلیل ازت ایراد گرفت..اما تو میدونستی درسته بهش بفهمون که بدونه تو به این زودیا جا نمیزنی..چون من مطمئنم خود واقعیت..از اینی هم که هستی سرسخت تری!...و اگرم دلیل ناراحتیت منم که سعی میکنم دیگه پیشت نیام:)..یهو گوشیش زنگ خورد گوشیشو نگاه کردو گفت:«آخ یادم رفت 😐 انقدر گرم حرف زدن شدم..گپ خوبی بود..فعلا..»بعد درو باز کردو از اتاق رفت بیرون و درو بست.. واقعا آدمه عجیبه...اما یه جورایی ازش خوشم میاد:).. عجیبه اما رو راست حالا این حرفا به کنار..راست میگه باید همینکارو کنم..نباید به این زودیا جا بزنم..برگه رو باز کردمو نگاه کردم...خودشه همه رو درست نوشتم این دفعه دیگه مطمن تر بودم از اینکه جوابا رو درست نوشتم..برگه رو گرفتمو رفتم بیرون از اتاق حرکت کردم به سمت اتاق دکتر..هه دکتر فکردی من به همین راحتا تسلیم میشم..نه این دفعه دیگه خود واقعیمم...در زدمو درو باز کردم رفتم تو اتاقو درو بستم دکتر با دیدنم تعجب کرد.._:«توکه هنوز از اینجا نرفتی نکنه حرفامو نفهمیدی؟..»+:«نه.. دکتر نرفتم چون اینهمه سال خودم الکی درس نخوندم که بیامو اینارو از شما بشنومو برم..ببینین من این کارو تا نصفش رفتم تا آخرشم میرم...من پای هدفم میمونم!....بسته دیگه!..از تخریب کردنم خوشتون میاد نه؟...نکنه از الکی ایراد گرفتن خوشتون میاد؟..اینو همه بلدن..منم بلدم...پس بس کنید..من الکی یه شبه درس نخوندمو انتخاب نشدم بیام اینجا که شما ۳روزه منو بخوای بندازی بیرون!...اومدم جلو و برگه رو کبوندم رو میزش و ادامه دادم..این جوابای من همه شون درست بودن چون خودم درسشو خونده بودم و جواب داده بودم...من با پول نبومدم بالا...من همون پدرو مادرشم نداشتم چه برسه بخوام با پول بیام بالا..لطف کنید اگر کمی چشماتونو باز کنینو دقت کنید میبینین که همه رو درست جواب دادم و این شمایی که اشتباه کردی نه من..بعد نشستم روی یکی از صندلی های جلوی میزش تعجب کرده بود از حرفام بعد از چند دقیقه سکوت با عصبانیت گفت:«رو پوش کار اونجاست اون پشت روی چوب لباسی برو روپوشو بپوش بعدم این کارتو بگیر بنداز گردنت»بعد از توی کشوش به رمان که تعش به یک کارتی که مشخصات من روش بود آورد بیرونو حل داد طرف من بیا اینم کارتت بعد اونورو نگاه کرد کارتو با خوشحالی گرفتمو نگاه کردم...آره خودشه...ممنونم از حرفت تهوینگ:))..بلند شدمو رفتم لباسمو عوض کردمو..((۳ساعت بعد))
دکتر بعد از چند ساعت درس دادنو حرف زدن درباره بیماریاو...بهم چند دقیقه استراحت داد.. همینطور که توی کمپانی راه میرفتم تا یکم کمپانی رو بشناسمو اتاقاشو یاد بگیرم داشتم به جولیا زنگ میزدم تا ببینم این برای چی به من بی محلی کرد صبح:/..زنگ زدم بر داشت _:«الو»+:«الو سلام جولیا چطوری؟خاله چطوره؟ صبح چت شده بود؟-_-»_:«سلام خوبیم هر دومون هیچی صبح چیزیم نشده بود»+:«عذیت نکن دیگه اه لوس شدیا بگو ببینم چت شده بود»_:«میگم هیچی»بعد گوشیو قطع کرد.. تازگیا چقدر لوس شده اه:|..اشکال نداره بعد از کمپانی میرم بیمارستان ببینم چش شده....گوشیو گذاشتم تو جیبم...لباسه فکنم بهم میاد:)... همینطور که داشتم راه میرفتم تو کمپانیو تابلو هایی که بالای اتاق هازدنو میخوندم رسیدم به یه اتاق درش باز بود تابلو هم نداشت 😮😶...از سر کنجکاوی رفتم تو اتاق...نگاه کردم دیدم اتاقه خالی بود هیچی توش نزاشته بودن تَهه اتاق یه پنجره ی تمام شیشه ی بزرگ بود دیدم یه نفر کنار پنجره روی زمین نشسته و به بیرون خیره شده...رفتم جلو تر تا ببینم اون کیه..(از زبون دکتر)..بعد از حرفام فکر نمیکردم که ا/ت دیگه برگرده فکر میکردم بره و استعفا بده...برای همین به رئیس زنگ زدم!..._:«الو سلام رییس..تا میتونم به دختره دارم سخت میگیرم که زودتر جمع کنه بره که زودتر کارو تموم کنیم.....دختره ی مزاحم 😒..یه حرفایی بهش زدم که فکر نکنم دیگه برگرده...یعنی دیگه بر نمیگرده تخریبش کردم رفت 😁😅.... فقط شما سر قولتون هستید دیگه آره؟..»&:«..خوبه...خوبه..آره هستم...پس اگر مطمن شدی رفت بهم خبر بده تا نخشه رو بهت بگم»بعد قطع کرد..خوشحال شدم سریع اومدم زنگ بزنم به پسرم!!..یکی از دوستام بهم زنگ زد -_- چند دقیقه ای باهاش حرف زدمو زود قطع کردم که به پسرم زنگ بزنم که یهو در زدنو ا/ت اومد بعد از اون حرفاش..حسابی تعجب کردم این قابله مقایسه با اون ا/ت چندقیقه پیش نیس حتماً کسی بهش امید داده یا اینکه گفته بیاد این حرفا رو بیاد بزنه...بعد از ۳ساعت سروکله زدن باهاش بهش چندقیقه استراحت دادم...بعد از اینکه از اتاق رفت بیرون به منشی زنگ زدم!..گفتم سریع بیاد پیشم چند دقیقه بعد اومد _«سلام لوسی...میخواستم ازت بپرسم ا/ت بعد از اینکه از اتاقم اومد بیرون همون موقع که داشت گریه میکرد کجا رفت؟کسی رو دید؟آخه یه دفعه وقتی اومد تو اتاقم به کلی تغیر کرده بود:|»+:«سلام دکتر طبق دستور شما همون طور که خودتون گفتید من از دور مواظب ا/ت هستم!...بعد از اینکه از اتاقتون اومد بیرون رفت تویه اتاق استراحت..بعدش بعد از گذشت حدود ۲/۳دقیقه جناب کیم تهوینگ اومدن و رفتن تو اتاق و حدود ۴یا۵دقیقه بعد اومدن بیرون!..»_:«پس تهوینگو دیده!!.. موضوع جالب شد!..خب ممنون لوسی تو مرخصی یه دست مزد تپل هم پیشه خودم داری:).. فقط ازشون چشم بر ندار هرچی شد بهم بگو..»+:«مرسی دکتر:)..چشم»بعد از اتاق رفت بیرون و درو بست گوشیمو گرفتمو به رییس زنگ زدم _:«الو ریئس دختره نرفت!»&:«عه تو که گفتی رفته حسابش کن!...تو پس اونجا چه غ.ل.ط.ی میکنی...»_:«...دختره از اون بد غلق هاست....تازه تهوینگ هم باهاشه!...دارم تمام تلاشمو میکنم فقط یکمه تقریبا زیاد مهلت میخوام!:/..»
&:«چی؟!..تهوینگ اون چطوری..خب پس....چقدر مهلت میخوای فقط گفته باشم بیشتر از یه سال نباشه چون دیگه صبر تموم میشه!...»_:«آره تهوینگ...حالا وقتی کمپانی تعطیل شد حضوری دیدمتون بهتون میگم... تقریباً ...ام..ام یه ۷/۸ماه..»&:«یه دفعه ای بگو یه سال دیگه!!...خب ببین یه سال بهت وقت میدم که از سر راحت برش داری اگر هردو شون رو هم برداشتی.هم به خواستت میرسی و هم یه چیز خوب پیشم داری... فقط اگر اون یه سال تموم شه و هیچ غ.ل.ط.ی نکرده باشی دختر تو مرده حساب کن!..پس همه تلاشتو کن چون اگر نتونی بد میبینی»بعد قطع کرد گوشیو هرکاری از دستم برمیادو باید برای نجاتش انجام بدم...نباید بزارم اونم مثل مامانش بره..یهو یه فکری به ذهنم رسید به پسرم زنگ زدم!...(از زبون ا/ت)رفتم جلو و دیدم تهوینگه نشسته رو زمینو داره از پنجره غروب آفتاب رو نگاه میکنه رفتم پیشش نشستم با دید من تعجب کرد _:«عه ا/ت تویی.. فکر نمیکردم دیگه بیای پیشم چون میدونستم از من خوشت نمیادو منو دوست نداری..»بعد سرشو انداخت پایین و بعدم به بیرون زلزد..+:«درست میگی من تورو دوست ندارم!!..»_:«می دونستم....{آنچه خواهید خواند=یهو نگاهم کرد..چ..چیه؟:|...انگار آدمه بدی نیست!...از گذشتش قلبم شکست تازه فهمیدم یکی ب.د.ب.خت تر از خودمم وجود داره!..بنظر پسر بدی نمی اومد...بهش نزدیک شدم..}
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
♥️
💓😗
عالییییی
پارت بعدو زود بزار
مرسییی🥺الان
سلام عاجی خوبی؟؟؟
من تازه اومدم تستچی عاشق داستانت شدم البته اولین داستانم بود
بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم زود بزار
سلام آجو ❤️🌟💜🐥
البته کدوم اجی می؟😅
واوووو🥺
الان میزارمش
عالی بودددد
میسییی 💓🐥😘
عالی بود هق
میسی 😗😘😗
عالییییییی منتظر پارت بعدی هستم
🐥💓😍😗