اینم یک قسمت دیگه از داستانم💞 مرسی که هستین💞
ادامه داستان: الینا مُرده بود، همه داخل وَن بودند. وَن ایستاد و راشل بلند شده به سمت تونل نگاه میکرد. زامبی ها توی خیابون پخش بودن و ماشین ها توی خیابون اصلی پخش و پلا بودند، بعضی هاشون تصادف کرده بودند. تا تونل 2 کیلومتر راه بود. راشل اسلحه رو برداشت و دید هیچی فشنگ نداره.... اوفی کرد و گفت: کاش فشنگ داشتیم. تهیونگ بلند شد و سمت راشل اومد و گفت: توی انبار اینارو پیدا کردم ولی چون حالت خوب نبود ندادم بهت،الان میدم. راشل نگاهی به کیف کرد و فشنگ داخلش بود، به تفنگش میخورد. پوزخندی به تهیونگ زد و گفت: کارمون رو راحت کردی. راشل داشت کیف رو به کمرش میبست و گفت: باید سریع حرکت کنیم ولی جوری که حس نشه.... مثل باد،(رو به بچه ها کرد) جین و جی هوپ شما بین ما قرار بگیرین، کوکی و تهیونگ هم از این دو نفر مراقبت میکنه. تهیونگ سری تکون داد. راشل رو به نامجون: همراه شوگا از عقب مواظب هستی.(رو به جیمین کرد) تو جیمین با من جلو حرکت میکنی. جیمین ابرویی بالا انداخت و گفت: خوشم اومد. راشل لبخندی زد و رو به جین کرد: جین؟ جین نگاهی بهش کرد و راشل گفت: مسئولیت دختربچه به عهده تو، اگه اتفاقی براش افتاد تو مقصری. کوکی با حالت کنایه: الان به من تیکه انداختی؟! راشل رو به کوکی کرد: من چنین قصدی نداشتم(رو به بچه ها) سوالی نیس؟! کسی چیزی نگفت و راشل گفت: بریم.
توی یک ردیف حرکت میکردن. هنوز به زامبی نزدیک نشده بودن. جیمین با میله که دستش بود به صورت بامزه ای به جلو حرکت میکرد. تهیونگ که پشت سرش بود خنده ای بهش کرد. به راشل نگاهی انداخت و به شونه جیمین زد، جیمین نگاش کرد و بعد گوشش با تهیونگ بود و مواظب دورو بر بود، تهیونگ به کره ای: این دختر خیلی سرسخته، اصلن حس میکنم یادش رفته که الینا مُرده. جیمین که مواظب دوروبر بود: شاید تو ظاهر نشون نده ولی درونش آتیش روشنه...... مطمئنم. تهیونگ سری تکون داد و به راشل نگاه کرد: حیف که نامجون دوسش داره وگرنه من دست به کار میشدم. یک زامبی از کنار جیمین بیرون اومد و جیمین با چوب محکم زد توی صورتش. همه نگاش کردن و ایستادند، جیمین با تعجب به تهیونگ نگاه کرد. تهیونگ شونه ای تکون داد: راس میگم. راشل رو به بچه ها کرد: حرکت کنین. همه حرکت کردند و جیمین که مواظب دوروبر بود، با خنده گفت: نامجون از راشل خوشش میاد؟! تهیونگ با حالت مرموزانه: آره، خیلی زیاد. جیمین خنده بی صدایی کرد و گفت: فیلم هندی شد که. راشل که به جلو حرکت میکرد: میشه اینقدر پِچ پِچ نکنین! جیمین احساس شرمندگی کرد و ساکت شدن. دختربچه یکدفعه یک جیغی زد، جین تعجب کرد و دهنشو گرفت. بقیه بچه ها نگاهی به جین کردن و جین با زبون کره ای: خودش جیغ کشید. زامبی ها فهمیدند، سروصدا کردن و سمت آنها آمدند. راشل داد زد: بدویین! همه دویدن.
راشل تفنگو درآورد و به سر زامبی ها شلیک میکرد. جیمین و تهیونگ پشت به پشت هم بودن، زامبی هارو با چوب و لگد میزدن. یک زامبی به سمت جین حرکت کرد، جین یک دادی زد و جی هوپ که یکم شجاع تر از جین بود لگدی به زامبی زد، بعد کوکی با چوب به سرش زد. شوگا یک ضربه به زامبی زد و یکی دیگه از پشت بهش حمله کرد، شوگا افتاد و زامبی هم روش افتاد. شوگا میله رو توی دهن زامبی کرد و نمیتونست گاز بگیره. نامجون دیدش و با یک لگد به پهلو زامبی رو دور کرد و با چوب کشتش، دست شوگا رو گرفت و بلندش کرد. همینجور زامبی هارو میزدن و به جلو حرکت میکردن. راشل فشنگاش تموم شد و تفنگ رو پرت کرد و محکم خورد به سر زامبی. از گوشه یک میله بلند برداشت. دادی زد و فرو کرد توی شکم سه تا زامبی،هولشون داد و افتادند، نمیتونستن بلند بشن. یک زامبی بهش نزدیک شد و با پاهاش محکم زد تو صورتش. تعداد زامبی ها کمتر شده بود به پسرا نگاهی کرد و دید دارن به سمتش میان، دادی زد: بدویین. هر هشت نفر شروع کردن به دویدن. از بین ماشینا رد میشدن. هر زامبی که نزدیکشون میشد با ضربه چوب میزدن. نزدیک تونل بودن راشل یک گوشه ایستاد. منتظر بود پسرا رد بشن، همه داخل تونل شدن و نفر آخر نامجون بود کنارش ایستاد و گفت: چرا داخل نمیری؟! راشل: شما برین منم میام.
نامجون اخمی کرد و با عصبانیت: منتظر چی هستی؟! راشل نگاهی به زامبی ها کرد، به کیف نامجون نگاه کرد. کیف رو از نامجون گرفت و گفت: میخوام آتیش درست کنم. راشل نشست، بطری برداشت و نامجون گفت: منم کمک میکنم! نشست و به راشل کمک کرد، راشل هولش داد و نامجون افتاد، راشل گفت: برو داخل! نامجون با اخم نگاهش کرد، بلند شد و نگاهی به زامبی ها کرد و گفت: دارن نزدیک میشن راشل. راشل بلند شد: برو داخل من اینارو بندازم میام. صدایی از داخل تونل اومد: چرا نمیان؟! (نامجون و راشل با عصبانیت و داد حرف میزدن) نامجون بطری رو از دست راشل گرفت، پرت کرد و رو به راشل گفت: من تنهات نمیزارم. راشل در حال روشن کردن یک بطری دیگه: من مسئولیت اینو دارم که شما رو(بطری رو پرت کرد) سلامت از این تونل رد کنم. نامجون: کی مجبورت کرده؟! راشل نشست و یک بطری برداشت و رو به نامجون کرد: وجدانم! بچه هارو به تو میسپارم، زود برو. راشل بطری رو روشن کرد و پرت کرد. نامجون به تونل نگاه کرد و رو به راشل کرد: من بدون تو نمیرم. تهیونگ سمتشون میومد. راشل با عصبانیت رو به نامجون کرد: چرا لجبازی میکنی؟! نامجون از دو بازوی راشل محکم گرفت و داد زد: چون دوست دارم. راشل چشاش گرد شد و خشکش زد، همین جور نگاش میکرد. تهیونگ صحنه رو دید و خنده ای کرد، از ذوق جلوی دهنش رو گرفت. چشمش به زامبی ها افتاد که نزدیک میشدن، دادی زد: دارن میان، نمیان؟! راشل و نامجون عادی شدن و به زامبی ها نگاهی کردن. راشل کیف رو برداشت و گفت: فک نکنم توی تاریکی ببینن. همراه نامجون به سمت تونل رفتن.
این صحنش فک کنم خیلی اعصاب خورد کن شده بود😬😬 من رمانتیک نویس خوبی نیستم😂
داخل تونل تاریک بود، چراغ قوه هارو روشن کرده بودن. همونجور که راشل گفته بود داخل تونل نیومدن. سکوت مرگباری توی تونل بود و فقط صدای قدم زدن بچه ها میومد. راشل تو فکر بود و صدای نامجون اومد توی ذهنش(چون دوست دارم) لبخندی زد، یکی اومد کنارش.... لبخندش محو شد و نگاهی کرد، تهیونگ بود و گفت: بعد از تونل چه اتفاقی میفته!؟ راشل شونه ای بالا انداخت و گفت: نمدونم شاید سرباز ها اونطرف باشن. تهیونگ به روبرو نگاهی کرد و دستاشو بالا کرد، تکون داد و داد زد: کسی هست؟! راشل به تهیونگ نگاهی کرد و با خودش گفت: چرا به ذهن خودم نرسیده بود. راشل دستاشو بالا برد و گفت: هههههههییی! بقیه هم همین کار رو کردن. صدای بلندگو اومد به کره ای گفت: اونا یک گروه دیگه از بازمانده ها هستن....... به کمکشون برین. راشل خودشو از اون موقع محکم گرفته بود و بعد از اینکه تهیونگ لبخندی زد و گفت: الان میان مارو نجات میدن. راشل هم لبخندی زد، چشماش سیاهی رفت و توی بغل تهیونگ افتاد...... همه دورش جمع شدن و صداش میکردن. نامجون آروم میزد توی صورتش و اسمشو صدا میکرد. سربازها اومدن وگفتن: زود حرکت کنین. نامجون راشل رو بغل کرد و حرکت کردند.
اینم از این قسمت (:
همین، یک قسمت دیگه ازش نموندهههههههههه🥺
ممنون که میخونین (:
مرسی که هستین😁💞
عالییی
اونجایی که گفت دوست دارم خیلی شبیه کیدراما شده بود😂تو وضعیت بدبختانه به هم میگن اخه😂 🙂😔💔
خوب بود
عالی
ترو جدت عکس پروفایل ات رو عوض کن ابرو بایستم رو بردی
😑😑😑😑😂
وای تورو خدا پارت بعدی رو بذار❤️❤️❤️🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏خیلی عالیه🤩🤩
عالیه حرف نداره فقط یک پارت دیگه ازش بزار
داستانت حرف نداره عزیزم عالی مثل همیشه
مرسی و دستت درد نکنه💋💜
👍☺️❤️
ایول بابا خوشم اومد
💞
چه اعصاب خورد کن بود ولی خیلی قشنگ بود ❤️❤️❤️
😂👍
خواهش می کنم ادامه بدههههههه
😂😂😂❤️
مثل همیشه عالییی
ولی دلم نمیخواد زود تموم شه😭
اگه امکان داره ادامه بده😬
بهترین داستانی بود که تا حالا خوندم
دستت درد نکنه❤️
❤️(: