خب اینم یک قسمت دیگه..... شاید یک یا دو قسمت دیگه ازش مونده باشه.... ممنونم که تا اینجا منو همراهی کردین💞
ادامه داستان: توی پارک بودن و ناهارو همونجا خوردن بعد حرکت کردند. داخل وَن بودن. نامجون رانندگی میکرد. راشل روی صندلی نشسته بود و به نقشه نگاه میکرد. جیمین هم کنارش ایستاده بود. جیمین: اینجا یک نمایشگاه هست میتونیم شب رو اینجا بمونیم. راشل سری تکون داد. نامجون در حال رانندگی: ولی اون نمایشگاه قرار بود شبی که کنسرت داشتیم بسته بشه. جیمین نگاهی بهش کرد و گفت: که زامبی ها حمله کردن. راشل پوزخندی زد و نقشه رو بست. نامجون سری تکون داد: راس میگی، نمایشگاه کجا بود؟! جیمین راه رو نشون داد. رسیدند و راشل و الینا باهم بودن. دختربچه ای که باهاشون بود بغل جین بود. داخل نمایشگاه شدن و به طرز عجیبی به هم ریخته بود و خالی از زامبی. راشل الینا رو روی صندلی همونجا نشوند. جین با دختربچه کنارش نشست و الینا با محبت به دختربچه نگاه کرد. راشل یک چیزی برداشت و جلو رفت، شوگا هم پشت سرش بود. شوگا: راشل؟! راشل درحال حرکت: ها؟! شوگا: فک نکنم کسی اینجا باشه. راشل:برای اطمینان نگاهی میندازیم. بوی بدی میومد. تهیونگ که اونطرف نمایشگاه رو میگشت، بلند گفت: اجاق گاز! جین با حالت مسخره: آخجان! راشل که جلوتر رفت یک عالم جسد دید، صورتشو جمع کرد و جلوی دماغش رو گرفت. شوگا بهش نزدیک شد و صحنه رو دید و صورتشو جمع کرد، عقب رفت و گفت: بو از اینا بوده؟! راشل سری به نشانه آره تکون داد و شوگا جلوی دماغش رو گرفت. راشل رو به بچه ها کرد که وسایل رو از ماشین پایین میکردند و گفت: نمیتونیم اینجا بمونیم! نگاش کردند و کوکی گفت: چرا؟! راشل به جسدا نگاه کرد و شوگا همینجور که نگاه میکرد و برمیگشت گفت: اینجا پر جسده! کوکی چشماش گرد شد، تهیونگ اخمی کرد و به سمت جسدا داشت میرفت که راشل گفت: کجا پسر؟! باید بریم. تهیونگ نگاه تندی بهش کرد و برگشت.
یک جای دیگه پیدا کردن که تمیز بود ولی چندتا زامبی داخلش بود. اونارو کشتند و همونجا موندگار شدند. مثل انباری بود که سقف نداشت. دور هم جمع شده بودند، یک آتیش هم درست کرده بودن. جین روی آتیش غذا درست میکرد. شوگا و جی هوپ درحال آوردن چوب بودن. نامجون نبود. دختربچه روی پاهای جیمین بود، باهاش بازی میکرد و میخندید، الینا هم کنارش بود. راشل بهشون نگاه میکرد و لبخند شیرینی زد. چشماشو بست و بو کشید. بوی غذا بود، گوشت سرخ شده با سبزیجات. آب دهنشو قورت داد و نگاهی به جین کرد که با خنده به غذا نگاه میکرد و با تهیونگ کره ای حرف میزد. لبخندی زد و سرشو روی پاهاش گذاشت. یکدفعه صدای سکوت شنید، همه ساکت شده بودن. اخمی کرد و سرشو بالا کرد، دید همه بهش نگاه میکنن..... خنده ای کرد و گفت: چی شده؟! جین: چی شده، جاییت درد میکنه!؟ راشل مرموزانه نگاش کرد و گفت: آره، جای گاز گرفتگی دارم. بلند شد و ادای زامبی ها و درآورد و به طرف جین رفت. جین ترسید، ازش دور شد و دادی کشید. تهیونگ از خنده غش کرده بود. کوکی و جیمین و الینا خندیدند. راشل با خنده به جین نگاه کرد و رفت نشست. جین با اخم: من میترسم دیگه با من این کارو نکن. تهیونگ با خنده: جین باید قیافتو میدیدی! کوکی ادای جین رو درآورد و مثل جین داد زد. راشل خندید. جیمین دختربچه رو روی پای الینا گذاشت و بلند شد، یکدفعه شونه جین رو گاز گرفت. جین ترسید و خودشو پرت کرد سمت کوکی. راشل و کوکی خنده ای کردند. تهیونگ هم دوباره از خنده غش کرد. جین با اخم و خنده: مردم آزارا! بلند شد و به سمت آتیش رفت. جیمین با خنده نشست و کوکی گفت: اگه جیمین زامبی بشه، زامبی کیوتی میشه! تهیونگ با خنده گفت: آره، مثلا داره به سمتت حمله میکنه ولی تو دلت نمیاد فرار کنی! جیمین خندید و و گفت: آره آره، ته ته هم زامبی جذابی میشه! ته ته نگاهی به جیمین کرد و خندید. نامجون به جمعشون اضافه شد و گفت: چی شده؟! بعد بین راشل و کوکی نشست. کوکی با خنده و اشاره به نامجون: نامجون زامبی مهربونی میشه، دلش نمیاد کسی رو گاز بگیره... میگه برو من گازت نمیگیرم! نامجون لبخندی زد و سرشو پایین گرفت. الینا و تهیونگ خیلی میخندیدند. راشل با خنده به نامجون نگاه کرد. جین درحال هم زدن غذا بود و با خنده گفت: خودت چی کوکی، از اون زامبی هایی میشی که ادای بقیه زامبی هارو درمیاره. کوکی خندید. الینا اشک چشماشو پاک کرد و با خنده گفت: جین هم از اون زامبی های خوشتیپ میشه!
شوگا و جی هوپ با چوب وارد شدند و تهیونگ با خنده و خطاب به الینا: آره، به هر آدمی که میرسه میگه ورد واید هندسام بعد گازش میگیره! جیمین و نامجون خیلی خندیدند. شوگا پوزخندی زد و راشل به شوگا اشاره کرد و گفت: حتما یونگی زامبی آرومی میشه! کوکی با خنده: زدی بغل خال! جیمین: و همش میخوابه! نامجون با لبخند: جی هوپ هم زامبی خندانی میشه! همه خندیدند و جی هوپ ادای زامبی هارو درآورد و با حالت مسخره ای میخندید. همه بهش خندیدند و شوگا داش میرفت که تهیونگ گفت: هنوز چوبا تموم نشده؟! شوگا درحال رفتن: نه! جی هوپ دنبالش رفت. یکم که خندشون کمتر شد. راشل خودشو کش داد. نامجون با کنجکاوی: خسته ای؟! راشل نگاش کرد و سری به نشانه آره تکون داد. کوکی خندش کمتر شده بود: خب برو استراحت کن. راشل نگاهی بهش کرد و گفت: بعد غذا میرم. جین: الان درست میشه! راشل نگاهی به جین کرد و لبخند زد. نامجون گوشیش رو برداشت و گفت: هرکار کردم آنتن نداد. راشل گوشی رو ازش گرفت و نگاهی کرد، گفت: این که آنتن داره! نامجون تعجب کرد و سرشو نزدیک کرد، دید آنتن داره و با چشمان گرد: همین دو دقیقه پیش آنتن نداشت. تهیونگ به کره ای خطاب به نامجون: گوشی فهمید کِی و کنار کی آنتن بده! نامجون بد نگاش کرد. جین با اخم نگاهی به تهیونگ کرد و خندید: چی؟! راشل نگاهی به جین کرد و بعد به تهیونگ. تهیونگ لبخندی بهش زد. شوگا با دستان پر چوب اومد: چوپ ها تموم شد، همینا بود. ریخت روی زمین. جی هوپ هم کنارش ایستاد و چوبای توی دستش رو ریخت و گفت: و اینا! کوکی خنده ای بهشون کرد.
نوبت کوکی بود که نگهبانی بده.... یکجا ایستاده بود و به دوروبر نگاه میکرد. شوگا سمتش میومد، کوکی ترسید و سریع برگشت، شوگا با آرامی: ژست نگیر، منم. کوکی عادی ایستاد و گفت: چیه؟! شوگا درحال خمیازه کشیدن پتو رو سمتش دراز کرد و گفت: بیا سردت نشه! کوکی لبخند دلنشینی بهش زد، پتو رو گرفت وگفت: بیا بغلت کنم. شوگا صورتشو جمع کرد و درحال رفتن: نگهبانی بده. شوگا داشت میرفت که کوکی از پشت بغلش کرد. شوگا آهی کشید، لبخندی زد و دستی به کله کوکی کشید. کوکی ولش کرد و شوگا رفت. کوکی با لبخند به پتو نگاه کرد و دور خودش پیچوند. راشل که زودتر از بقیه خوابیده بود، بیدار شد. نشست و نگاهی کرد. همه خواب بودن. کوکی از دور دیده میشد که داشت با خودش میرقصید. راشل خنده ای کرد و بلند شد، سمتش رفت. کوکی یک چرخی زد و راشل رو دید ترسید، محکم خورد زمین. راشل تعجب کرد و سریع سمتش رفت و گفت: خوبی؟! کوکی که دید راشله خندید و گفت: آره. دست راشل رو گرفت، بلند شد. کوکی رفت از گوشه دوتا صندلی آورد و نشستن. کوکی نفسی کشید و گفت: چرا بیدار شدی؟! راشل شونه بالا انداخت: من کلا کم خوابم، زود بیدار شدم. کوکی سری تکون داد و گفت: بقیه بچه ها خواب بودن؟! راشل: اوهوم. سکوتی شد و راشل پرسید: از الینا خوشت میاد؟! کوکی تعجب کرد و نگاهی به راشل کرد.
راشل نگاهی بهش کرد و گفت: آره؟! کوکی خنده ای کرد و چیزی نگفت. راشل لبخندی زد، به روبرو خیره شد و گفت: پس آره. کوکی: مثل خواهرم دوسش دارم. راشل با لبخند تلخ: همین عشق از مثل خواهرمه شروع میشه! کوکی خنده بزرگی کرد. راشل آهی کشید و گفت: از موقعی که 18سالم بود میشناسمش، دختره پرانرژیه...... اون موقع 12 سالش بود. بعد لبخندی زد. کوکی با کنجکاوی: الان چند سالشه؟! راشل: 19. کوکی حساب کرد و با حالت مرموزانه: پس تو 25 سالته! راشل خنده ای کرد و گفت: غیرمستقیم میخواستی سن منو بدونی، وگرنه سن الینا از قیافه و ظاهرش معلومه....... ولی من ظاهرم خیلی بزرگتر از سنمه! کوکی با اخم: نه اصلا، چهرت به 25 ساله ها میخوره! راشل سری تکون داد و گفت: قوت قلب خوبی بود(: کوکی ژست مغرورانه ای گرفت و گفت: ماییم دیگه. راشل خندید و کوکی ادامه داد: همسن جیمین و وی هستی. راشل با لبخند: حدس میزدم همسن باشیم(رو به کوکی کرد) تو چند سالته؟! کوکی قیافشو کیوت کرد و گفت: 23. راشل تعجب کرد و گفت: واقعا؟! فک کردم تو هم 25 هستی. کوکی دوباره کیوت شد و راشل لبخند زد. سکوتی بینشون اومد. بعد از چند ثانیه راشل گفت: نمیدونی چرا سئول رو به زامبی کشیدن؟! کوکی: نه، اصلن روحمون هم خبر نداشت که قراره این اتفاق بیفته. راشل لباش آویزون شد و گفت: به احتمال زیاد از طریق هوا نبوده، چون فقط سئول پر از زامبی شده. کوکی سری تکون داد و گفت: یک زامبی رو توی شهر آزاد کردن و همه رو گاز میگرفته، و الان هم این شکلی شده. راشل ابرویی بالا انداخت، گفت: هععیییی، اگه تو خواب داری برو بخواب من نگهبانی میدم. کوکی نگاهی بهش کرد و گفت: مطمئنی!؟ خواب نداری؟! راشل نیم نگاهی بهش کرد و گفت: نه خواب ندارم برو. کوکی بلند شد: شب بخیر. راشل: شب بخیر. کوکی رفت و راشل روی صندلی لم داد.
صبح زود بود. همه خواب بودن، الینا بیدار شد و دید همه خوابن. بلند شد، میخواست به دستشویی بره. از کنار راشل رد شد که روی صندلی خوابش برده بود. لبخندی بهش زد و رفت به سمت دستشویی. در دستشویی رو که باز کرد، یک زامبی ازش اومد بیرون، حمله کرد و گازش گرفت، الینا جیغی کشید. راشل از خواب پرید و تعجب کرد. بقیه بچه ها هم از خواب پریدند. راشل بلند شد و دید الینا سرجاش نیس. صدای جیغ اومد و راشل با نگرانی داد زد: الیناااااا!! دوید به سمت دستشویی. بقیه پسرا هم دنبال راشل رفتند. راشل وارد شد و الینا رو دراز کشیده روی زمین دید و شونش خون میومد، با تعجب نگاش کرد، اشک تو چشاش جمع شد و سمتش رفت. الینا هنوز زامبی نشده بود، گریه میکرد. راشل بغلش کرد و دستی به موهاش کشید و گریه کنان گفت: نه الینا، نه. جیمین اول رسید و صحنه رو دید و تعجب کرد.... زامبی که به الینا حمله کرده بود رو دید که میخواست به راشل حمله بکنه، سریع یک لگد بهش زد و داخل یک دستشویی پرت شد، جیمین دره دستشویی رو سریع بست. راشل گریه میکرد و الینا با گریه: راشل، من میترسم. راشل گریش شدیدتر شد و گفت: نترس، نترس. بقیه هم رسیدن کوکی تا صحنه رو دید، اشک توی چشماش جمع شد و کنار راشل نشست و گفت: الینا؟! الینا گریه میکرد و به کوکی نگاهی کرد..... بعد به راشل و گفت: برین! راشل با گریه: من تورو تنها نمیزارم. الینا با گریه داد زد: برین! همه اشک توی چشاشون بود و جیمین کوکی رو گرفت و بلند کرد. الینا حرکات عجیبی نشون داد و نامجون سریع اومد راشل رو گرفت و بیرون برد. راشل هی تکون میخورد، الینا رو صدا میکرد و گریه میکرد. الینا زامبی شد و جیمین سریع در رو بست و قفل کرد. الینا داخل موند و به در ضربه میزد.
راشل هنوز توی بغل نامجون دست و پا میزد. چند ثانیه بعد آروم شد و فقط گریه کرد. نامجون ولش کرد و راشل روی زمین نشست، دستاشو روی صورتش گرفت و گریه کرد. تهیونگ بیحرکت بود و اشک از چشماش میومد. صدای گریه دختربچه ای اومد و جین با چشمان پر اشک سمت دختربچه رفت. شوگا نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود و آروم گریه میکرد. جیمین با چشمای پراشک به راشل نگاه کرد و سمتش رفت، نشست و گفت: راشل.... فقط صدای گریه راشل میومد و صدای در که الینا بهش میخورد. جیمین نفهمید چی بگه و گریش گرفت و گفت: متاسفم. بعد جلوی دهنش رو گرفت، راشل همینجور گریه میکرد. کوکی سرشو میزد به دیوار و میگفت: همش تقصیر منه، تقصیر منه..... من مراقبش نبودم. جی هوپ به کمر کوکی دست کشید و گفت: تو تقصیری نداری. کوکی با عصبانیت برگشت و گفت: چرا تقصیر منه. رو به راشل کرد: راشل..... کوکی سمت راشل اومد و روبروش نشست و گفت:راشل، مگه تقصیر من نیست تو الینا رو دست من سپرده بودی، من مراقبش نبودم. نامجون سمت کوکی اومد، از بازوش گرفت و گفت: الان وقت این حرفا نیست. راشل صورتشو بالا گرفت، دیگه گریه نمیکرد..... کل صورتش خیس بود. دماغشو بالا کشید و بلند شد: باید راه بیفتیم. بعد داخل رفت. کوکی گریه کرد و چندباز زد به سرش، نامجون نشست و بغلش کرد و گفت: خودتو عذاب نده.
همه داخل وَن بودن. نامجون رانندگی میکرد. راشل قسمت شاگرد دست به سینه لم داده بود و به بیرون نگاه میکرد. دختربچه بغل جین خواب بود. (حتی اسمشم نمیدونن چیه😐) کوکی هنوز عذاب وجدان داشت و سرشو آروم به صندلی جلویی میزد. تهیونگ و جی هوپ هنوز توی شک بودن. شوگا هم با لبخند دلنشینی به دختر بچه ای که بغل جین خواب بود نگاه میکرد. جیمین کنار راشل ایستاد و نگاهی بهش کرد، بیحرکت بود.... به نامجون نگاهی کرد و رفت نشست. راشل میترسید چشماشو ببنده چون صحنه تبدیل شدن الینا به زامبی جلوش میومد. لرز به تنش اومد و صاف نشست، نامجون نیم نگاهی بهش کرد. راشل دست به صورتش کشید و گفت: خب کجاییم؟! نامجون تعجب کرد، همه به راشل نگاه کردن. نامجون تیکه تیکه جواب داد: وارد..... خیابون اصلی شدیم.... یعنی باید از تونل رد بشیم تا از سئول خارج بشیم. راشل سری تکون داد و کاملا جدی به نقشه نگاه میکرد، یکدفعه نقشه رو از پنجره بیرون انداخت و تکیه داد. جیمین که پشت سرش بود تعجب کرد. راشل عصبی بود و پاهاشو تکون میداد، یکدفعه بلند شد..... همه، جز کوکی با تعجب نگاش کردن. راشل رو به بقیه کرد. دستی به صورتش کشید و گفت: خواهش میکنم زنده بمونین، من دیگه تحمل اینو ندارم که شمارو از دست بدم....... لطفا! کنار هم بمونین و مراقب باشین، واقعا دیگه تحمل ندارم. یک قطره اشک از چشمش اومد ولی قیافش جدی بود و گفت: باشه؟! جیمین و شوگا سری به نشانه آره تکون دادن، تهیونگ: تو هم زنده بمون! بهت احتیاج داریم. راشل قطره اشکشو پاک کرد و با دست علامت اوکی نشون داد و نشست سرجاش. نامجون نیم نگاهی به راشل کرد و به جاده خیره شد. راشل اشکاشو پاک کرد و به جاده نگاه کرد: تو هم زنده بمون نامجون. نامجون نگاهی بهش کرد: تو هم. راشل دست به سینه شد، به نامجون نیم نگاهی کرد.
اینم از این پارت..... خودم خیلی ناراحت شدم که الینا مُرد🥺🥺🥺🥺 ولی نویسنده باید بیرحم باشه😬
امیدوارم خوشتون اومده باشه☺️💞
نویسنده اشک کسانی که داستان را میخواند در اورد
راستی من کلا خوندم تا فصل سه و کلا کوک بدبخت عاشق هرکی میشه میمیره چون پاکپائو هم مرد
دارم دوباره میخونمممم
عالییی بود
نویسنده از مافیا هم بی رحم تره🧟♀️
وااااااااای خیلی بد بود اشکم در اومد عاشق کوکی و الینا بودم چرا مُرد😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
داستانه دیگه😂✌️
و این که راشل جواب پدر الینا را چی بده
عزیزم تموم شده حواست کجاست😂😂😂جواب پدر الینا رو هم خیلی قشنگ داد😂😂😂
ای جان، ممنون پیگیری🤣🤣🤣🤣✌️
تو گفتی نقش اصلی الینا و راشل هستن
نقش اصلی تا اخر داستان زنده است
فقط امیدوارم جین را نکشی چون........
جین رو چرا بکشم؟!
مرض که ندارم؟! 🤣
ای بی رحم😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐الینا رو کشتی ذوق کردم کوک سینگل شد اخجون😂😂😂😂😂حالا بیا وسط ایشترین دیدین ماشالله ایشترین دیدین ماشالله😂😂
😂😂😂😂😂
لطفا فصل ۲ پارت ۸ رو بزار ببینیم اون زامبیه چی شده ای خدا اونو گم کردم حالا بیا پیداش کن ولی من بیشتر هیجانی میخوام مثلا زامبی بتونه از اتاق بیاد بیرون و همه رو زامبیا کنه بجز بی تی اس و راشل د پاکپاعو ولی عاااااالی اگه تو نمینویسی من تصمیم میگیرم خودم بنویسم بای برم تست درست کنم البته یه چیز مثل این درست میکنم
😐😐😐😐😐😐❤️💜💙
خوب بود
💞
پشماممممم...
اصن فک نمیکردم الینا بمیره:/هعی💔
خیلی خوب مینویسی:)
😂😂😂😂💞