
سلام
...هانا:با جونگین به طرف کتابخونه رفتیم....توی راه برای جونگین همه چیزو تعریف کردم...رسیدیم به کتابخونه درو باز کردم...ییشینگ و سهون اونجا بودن کنار جونمیون و بکهیون و چانیول....(وقتی اونا مردن هانا اونا رو توی کتابخونه مخفی خوابونده بود)...رفتن به طرف سهون و ییشینگ...هانا:کی شروع میکنی...ییشینگ:باید شما برید عقب این قدرت برای زنده ها خوب نیست مثل یه شوک الکتریکی میمونه...پس بهم اعتماد کنید...هانا:سهون منو کشوند سمت عقب...من و سهون و جونگین عقب وایسادیم....ییشینگ رفت و روبه روی تخت جونمیون و چانیول و بکهیون وایساد....دستاشو به طرف مستقیم برد....از دستاش نور سفیدی بیرون میومد....من ترسیده بودم...که احساس کردم یکی دستمو محکم گرفته نگاه کردم جونگین بود....منم دستشو محکم گرفتم....که بعد از چن دقیقه کار ییشینگ تموم شد....
....ییشینگ افتاد روزمین...رفتم سمتش...دو زانو نشستم....صداش کردم..هانا:ییشینگ حالت خوبه...ییشینگ:ا..ره..خو..بم....هانا:داشتم به ییشینگ کمک میکردم که پا بشه...بعد رفتم سمت جونمیون...تو دلم می گفتم یعنی ممکنه...پاشو جونمیون پاشو....که انگشت اشاره جونمیون تکون خورد....چیزی که میدیدم رو نمی تونستم باور کنم...سهون تو شک تمام بود....رفت سمت بکهیون...سهون:بکهیون..بکهیون داداش(گریه)پاشو خواهش میکنم پاشو...هانا:چشمای بکهیون تکون خورد
....انگار بازم توی رویاهام بودم...اما نه مث اینکه این دیگه رویا نیس...جونمیون کم کم چشماشو باز کرد...چانیول هم همینطور....دوزا نو کنار جونمیون نشستم....چشماشو باز کرد و به ارومی به من نگاه کرد....هنوز حال نداشت....جونمیون:ش..ا.هز..اده....هانا:(گریه و لبخند)هششش هیچی نگو....فعلا باید استراحت کنی که حالت بهتر شه....جونمیون:ا.ما..چ..طوری...هانا:بعدا برات توضیح میدم فعلا استراحت کن....بکهیون:آ..خخخ..س..رم...سهون:(گریه)بکهیون...داداش....بکهیون:چی..شده...تو..تو دا..ری گر..یه میکنی.؟..سهون:چی..نه گریه کجا بود...پشه رفت تو چشم...بکهیون:تو..گفت..ی ...منم...با..ور...کردم....
....سهون(گریه)باشه بابا اره گریه کردم....هانا:به اون دو تا نگاه کردم...نمی دونستم الان باید بخندم یا گریه کنم...با زبون اشاره از ییشینگ تشکر کردم....رفتم سمت چانیول....هنوز هوشیاریشو کامل به دست نیاورده بود...دستشو گرفتم...رفتم سمتش و در گوشش گفتم...چانیول..به خاطر عروسکت پا نمیشی....دیدم چشماشو به ارومی داره باز میکنه....اشک تو چشمام جم شد...چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد...بهش لبخند زدم که گفت..من..کجا..م...هانا:بعدا برات توضیح میدم..الان حالت بهتره...چانیول:ا..ره..خوبم..تو..خوبی..هانا:منم خوبم...فعلا استراحت کن....همه خوشحال بودن...انگار دوباره خانواده دار شدم...خوشحال بودم که اونا برگشتن....به دور وبر نگاه کردم اما جونگین رو ندیدم....نگرانش شدم..یعنی کجا میتونه رفته باشه...به سهون گفتم من میرم دنبال جونگین....تو هم بقیه رو بیار...با سرش تایید کرد...بعد رفتم دنبال جونگین...رفتم اتاقارو گشتم اما نبود...همه جا رو گشتم..اتاق خودم...خودش...بقیه...حتی کل خونه رو گشتم اما نبود....
....یعنی کجا میتونه رفته باشه...که یه جا یادم اومد...رفتم به سمت جنگل...هوا داشت تاریک میشد...جنگل تو شب خیلی تاریکه...نمی تونستم جایی رو ببینم در حالی که یک خون اشامم...من چرا اینجوریم...چرا انقدر ضعیفم(گریه)چرا..چرا...اگر به دنیا نمی اومدم شاید هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد....مقصر همه این اتفاقا منم....حالم از خودم به هم میخوره...که یه دفعه پام به یه شاخه ای گیر کرد و افتادم رو زمین...خیلی دردم گرفت...انگار مچ پام پیچ خورده...نمی تونستم تکون بخورم...که یه صدایی شنیدم.....صدا از لای اون بوته ها می اومد...ترسیده بودم...داشت از لای بوته ها می اومد بیرون...چشمامو بستم..فک کردم این دیگه اخرشه....که...
...دستی من رو بلند کرد....به جلو نگاه کردم...جونگین بود...منو بغل کرده بود...جونگین:شب جنگل برای تو خطرناکه خفاش کوچولو...هانا:تو چشماش نگاه کرده بودم...مث بچه های کوچولو داشتم گریه میکردم...با صدای بلند تو بغل گریه میکردم و دستمو به سینه هاش می کوبوندم....هانا:(گریه)خیلی بدی خیلی بدی چرا رفتی..می دونی چقد ترسیدم و نگرانت شدم....فقط تو بغلش گریه میکردم....اونم هیچی نمی گفت...که نفهمیدم کی تو بغلش خوابم برد....جونگین:انقدر گریه کرد که از شدت بی حالی خواهش برد...به صورتش نگاه کردم....نا خود اگاه خندم گرفت...صورتش تو این شب خفته چقدر می درخشید...تو دلم گفتم:دلیل زنده بودنم تا الان تو هستی..خفاشکم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اوه تو تستچیم اومد عاجییی 😍😍❤👍خیلی قشنگه
اره خداروشکر اومد...مرسی عزیزم
ژااننن چه داستانی🤧💕