اینم از پارت ۶😊امروز ۲۷ دی هست و امیدوارمزود تر منتشر بشه😇
(بچه ها الان یادم اومد کالکی ( کوامی اسب) دست مکس هست و همراه مرینت نیست. شرمنده اگه تو پارت های قبلی همراه مرینت حضور داشت. گفتم که سوال نشه یهو.) مر: 😊 آیاتو: خب طرحتون میره برای دوخت. مر: ممنون. آیاتو : چون تازه کار هستید فعلا حقوقتون کمه، یه چیزی حدود..... جاااااااان🤯🤯🤯 چقدر زیاااااد!! اول کارم اینقدر میخوان پول بدننن😳😳🤩🤩🤩🤩 آیاتو :ولی بعدا که کم کم طرح هاتون زیاد تر شد حقوقتون میشه یه چیزی حدود...... قیمتو که گفت مخم سوت کشید. وااای خداااایاااا. منو این همه خوشبختی محاالههه😍🤩🤩 مر: نه نه اصلا. مشکلی نیست. 😊( 🤩💃🏻) آیاتو : پس اگه مشکلی ندارین شروع به کار میکنین. مر: البته. آیاتو : خب توی شرکت قسط کار دارید یا توی منزل طرح ها و میکشید؟ مر: من توی خونه راحت تر هستم. آیاتو: هرجور مایلید. میتونید برید. مر: ممنون. روز خوش. آیاتو : روز خوش.
از شرکت زدم بیرون و مثل یه خانوم بازم رفتم خونه. رسیدم به خونه و میخواستم بازم جیغ جیغ کنم که یادم اومد اگه کوامی ها بفهمن بازم باید براشون کیمچی بخرم. پس رفتم ته ته باغ و شروع کردم جیغ جیغ و خوشحالی کردن. خالی که شدم برگشتم توی عمارت. کوامی ها که مثل خرس خوابیده بودن. یه نقشه شوم به ذهنم رسید😈 یه جیییغ بنفش پدر مادر دار کشیدم که همشون از ترس چسبیدن به دیوار. تیکی : زلزلههههههه. روآر : من هنوز آرزو دارممممم. دوسو: خدایاااا کمکککک. از خنده سرخ شده بودم. نورو نگاهش به من افتاد. نورو : مرینتتتتت. خدا لعنتت کنهههههههههه . زندت نمیزارمممممممم . دیگه از خنده ترکیدم. کوامی ها هم دنبالم میومدن و منم فرار میکردم. استامپ: اگهههه بگیرمتتتتتتتت. مر : 🤣🤣🤣🤣 یه نیم ساعتی فرار کردم دیگه نفسم بند اومد وایسادم. کوامی ها هم جون نداشتن و اونا هم مث من افتادن روی زمین. زیگی : خد... خدا نکشتت. آخ آخ. بارک : اووویییییی دلم دلم دلم. نفسم بالا نمیاد. آخ آخ. مر: من... من باید... خسته... بشم.... اونوقت شما... ک... کوامی ها خسته میشین؟.. این دیگه چجورشه؟ ای ای دلم. وای نفسممم. فلوف : انقدر تند میدوی که نمیشه گرفتت. مر: خخخخخ😂 تیکی : ولی خدایی سرعتت زیاده ها. مر: تو هم چند سال لیدی باگ باشی با سرعت بی نهایت دیگه رو زندگی واقعیت اثر میزاره دیگه. تیکی : واقعا😛 مر: 😂 یهو صدای انفجار اومد. مر: چی بود؟ موبایلمو روشن کردم. گویا یه ابر شرور توی این شهر داشت خراب کاری میکرد. مر : خب انگار وقت قهرمان بازیه😌 فلوف : اینجا هم؟ مر : اینجا و پاریس نداره که. روآر : نه مرینت. اگه یکی عکستو پخش کنه کت نوار میفهمه تو اینجایی. مرینت هم که اینجاست. مطمئن باش شک میکنه. مر :😨 راست میگی. ای مرینت خدا لعنتت کنه اینقدر دروغ میگی. آخه من و چه به جمع کردم متحد؟
تیکی : نگران نباش. مر: چرا؟. تیکی : من قدرت اینو دارم که کاری کنم شکل صورتت با قبلا فرق کنه. مثلا رنگ موهات یا رنگ چشمات یا حتی لباست. مر : جدی میگی؟ 🤩 تیکی : البته. مر : چرا زودتر نگفته بودی؟ تیکی : چون کارش نداشتی. مر :او راست میگی. خب باید چیکار کنم؟ بدو دیر شد. تیکی : کافیه به جای تیکی، اسپایس آن بگی، تیکی اسپاجونیا. ( از خودم در اوردم😛) مر : واو. عجب چیزی. بلند شدم وایسادم. مر : تیکی، اسپاجونیا. شروع کردم به تبدیل شدن. تبدیل شدنم که تموم شد به لباسم نگاهی انداختم. تیکی راست میگفت. به کل لباسم عوض شده بود. خواستم برم توی آینه صورتمو ببینم که یادم اومد وقت نیست.
مر : شما ها اینجا باشین. از خونه بیرون نمیرین هااا. فلوف : خیالت راحت. فعلا. مر : فعلا. قایمکی از خونه پریدم بیرون. کسی ندیدم. رسیدم به جایی که اون ابرشرور بود. همزمان با من چند تا ابرقهرمان که گویا مال چین هستن رسیدن. از بودن من اونجا خیلی تعجب کردن. یکی از اونا گفت : تو دیگه کی هستی؟ مر : من ابرقهرمان جدید هستم. دوباره همون گفت: خب فعلا وقت حرف زدن نیست. باید سریع باشیم. اول تایارا رو شکسته میدیم بعدش در مورد تو حرف میزنیم. مر : تایارا؟ گفت : آره. اسم این ابرشرور تایارا هست. حرف نزنین. نباید بزاریم کار خودشو بکنه. حملهه. دیگه چیزی نگفتیم و مشغول مبارزه با اون تایارا شدیم.
من با یویوم تایارا رو اسیر کردم و نگه داشتم. اون یکی که گویا فرمانده بود یه مشت محکم زد به تایارا که از درد خم شد. تایارا تقلا میکرد تا یویو رو پاره کنه. هه.😏 بدبخت جادوییه یویوم. یکی دیگه از ابرقهرمانا با دستاش یه چیزی روی هوا رسم کرد و بعدش یه قفس لیزری افتاد روی تایارا. تایارا خواست قفس رو بشکنه که اون یکی ابرقهرمانه اومد محکم پاشو کوبید به زمین و همه چی متوقف شد. ماشینا. پرنده های در حال پرواز. همه چی. زمان ایستاد. فقط ما چهار تا ابرقهرمان میتونستیم حرکت کنیم. احتمالا به خاطر قدرتامونه. همونی که با دستاش یه قفس درست کرد دوباره با دستاش یه کار کرد که دور دستای تایارا یه دستبند لیزری سفید درست شد. بعدش همونی که پاشو کوبید به زمین یه بشکن زد و دوباره همه چیز شروع به حرکت کرد. تایارا هم که از همه جا بیخبر مثل دیوونه ها به لیزر نگاه میکرد. تایارا: نه نه نههههه. فرمانده : گیر افتادی بلاخره 😏 و ما این موفقیت رو مدیون دوست جدیدمون هستیم. همشون برگشتن سمتم. مر: سلام😊 همشون بهم لبخند زدن. فرمانده هه اومد سمتم. از ظاهرش معلومه پسره. فرمانده: سلام. اسم قهرمانی من سابیا هست. فرمانده گروه. اونی که پاشو کوبید به زمین اومد نزدیک. اون دختر بود. معلوم بود. اومد سمتم و گفت : سلام. اسم قهرمانی من سیتا هست. از دیدنت خوشحالم😊 سرمو یکم کج کردم. مر: همچنين 😊 وقتی لبخند زدم حس کردم اون فرمانده هه سابیا خیره شد به صورتم و خُشک شد. اون دختره سیتا زد به پاش تا به خودش اومد. بعدش یه لبخند خیلیی محو زد و زیر چشمی به من نگاه کرد. واا. اینا چشونه؟ خب حالا. اون یکی که با دستاش یه کارایی کرد اومد سمتم. پسر بود این یکی هم. اومد و گفت : اسم قهرمانی من وونا هست. از دیدنت خوشحالم. تو به ما خیلی کمک کردی. اگه نبودی حالا حالا ها گیر انداختن این واسمون سخت بود چون تایارا به راحتی هر چیزی رو پاره میکنه. اما یویو تو خیلی محکم بود. مر: 😮😊 ممنون. اگه هر چیزی رو پاره میکنه چرا دستبند لیزری تورو پاره نکرد؟ وونا : چون دور دستاش بود نه دور بدنش. دستاش قدرت بدنشو ندارن. مر : اهاااا. سابیا : خب اسم تو چیه؟ یا خدا. به اینجاش فکر نکرده بودم. مر: اووووووم. اسم منننننن. اسم من... اهاااااااا💡😃 مر : اسم من لیدی پِرِل هستش. از دیدنتون خیلی خوشحالم. سیتا: همچنین 😊 سیتا : صبر کنید من برم این تایارا مزخرفو تحویل پلیس بدم بیام. رفت و چند دقیقه بعد صدای آژیر پلیسا نشون از رفتنشون میداد. اون فرمانده هه هم برگشت. سابیا : خب قدرتت چیه؟ مر : قدرت من گرفتن آکوما و خنثی کردنشه. البته اون یویو جادویی محکمی هم که دیدید جزو قدرت هام هستش. سیتا: آکوما دیگه چیه؟ مر: خُخبببب. آکومااااا، اوووم چجوری بگم؟ آکوما یه نوع پروانه بنفش هستش که وارد وسیله هرکسی که بشه اون رو تحت کنترل خودش میگیره و میتونه اونو به هرچی که خواست تبدیل کنه.
سابیا : یعنی بده؟ مر : اگه ازش در راه بد استفاده بشه البته خیلی خطرناکه. ولی اگر در راه خوب و کمک به دیگران باشه هیچ مشکلی نداره. راستی شما ها کوامی دارین؟ سابیا : البته. مر: قدرت شما چیه؟ سابیا : قدرت من پرواز و سرعت زیاد و قدرت بدنی فوق العاده زیاده. سیتا : قدرت من هم نگه داشتن زمانه. وونا : قدرت من اینه که میتونم با دستام هرچیز لیزری رو طراحی کنم. مثل قفس و دستبند پلیسی که دیدی. مر: چه قدرتای باحالی. سابیا : خب تو از کجا اومدی؟ تازه واردی نه؟ مر: آره. ولی خیلی وقته ابرقهرمانم. توی یه کشور دیگه. سابیا : جدا؟ مر: البته با یه ظاهری که فوق العاده با الانم فرق داره😁 وونا : این یعنی نگردیم دنبال اینکه ببینیم کی هستی درسته؟ مر: باهوشیا😉 وونا :البته. اولین چیز بین ما اعتماده. خیالت راحت. اصلا نمیریم دنبال گذشتت. مر: 😁 سابیا : صبر کن صبر کن. یه سوال. تو میخوای با ما همکاری کنی؟ مر: البتههههه🤩 میتونم؟ سابیا : خوشحال میشیم. پریدم توی هوا. مر: ایوللللل. اون دختره سيتا اومد سمتم و دستمو گرفت. سیتا : وای خیلی خوشحالم که یه دختر دیگه هم وارد گروه میشه. آخه من تنها بین این دوتا پسر.☹️ ولی الان که تو اومدی دیگه تنها نیستم🤩 مر: 😮😃😄 سابیا : خب ما همه هویت همو میدونیم. تو نمیخوای بگی کی هستی؟
مر : اووووم نه. اگه مشکلی نداره. سابیا : نه هیچ مشکلی نیست. گفتم که اولین چیز بین ما اعتماده. ولی خب راستش... مر : چی؟ سابیا : من باید حتما بدونم که کیا توی گروهم هستن. یعنی من باید بدونم کی هستی. مر: وای نه😰 اجباریه؟ سابیا : شرمنده. مر : خعلخب. چاره ای نیست. سابیا : خیلخب بچه ها. دیگه وقت رفتنه. تا دفعه بعد فعلا. وونا : یعنی الان من و سیتا شَرمونو کم کنیم نه؟ 😑 سابیا : دقیقا. سیتا : وونا ولش کن این دیوونه رو . بیا بریم. سابیا : مراقب باش چجوری با داداش بزرگترت حرف میزنیا. مر: شما خواهر و برادرین؟ سابیا :البته. تازه خبر نداری وونا و سیتا جفت هستن. مر: جدا؟ 🤩 وای مبارکه. خیلی به هم میاین. سیتا : خخخخ. ممنون😃😛😉 قسمت شما. بعد یواشکی به داداشش چشمک زد که سابیا یه چشم غره خفن بهش رفت که من به شخصه گرخیدم. بعد رفتن اون دوتا کفتر عاشق سابیا دستمو گرفت و کشید. رفتیم یه پشتی و من خنثی شدم. تیکی بهم گفته بود با چه کلمه ای خنثی میشم. مر : اسپافونا. ( کلمه خنثی شدن) وقتی که خنثی شدم و برگشتم سمت سیبا، سیبا خُشک شد. سیبا: 😮😍 (؛ گفتم ادرین کلی رقیب ع.ش.ق.ی داره😈 اینم سومیش😛)
قشششنگ میتونستم دوتا قلب توی چشماش ببینم. یعنی اینقدر طرف دختر ندیدست که با دیدن من اینجوری شد؟ 😑 یه بشکن زدم توی صورتش. مر: های عمو. کجایی؟ به خودش اومد. سابیا : ها هیچی. خب نوبت منه. اونم خنثی شد. اووو. خدای من. چرا همه ی پسرای اطرافم اینقدر خوشگلن؟ (؛ عکس میدم 😂) سیبا : خب حالا میدونی من کی هستم و اگر مشکلی پیش اومد میتونی خبرم کنی. مر: چجوری؟ سیبا: شمارمو میدم😉 مر: گمشو😑
سیبا: اهع. تو میدونی من یه گاردینم که باهام اینجوری حرف میزنی؟ 😉😌 مر:خب که چی؟ من.... یهو یادم اومد کسی نباید بدونه. سابیا: تو چی؟ مر: هیچی هیچی. سابیا : خب اسم واقعی من سوباروهه. مر: اسمت سوباروهه هست؟ سوبارو : نههه. سوبارو مر: ها. خوشبختم. منم مرینتم. نمیدونم اون دوتا از کجا پیداشون شد که اومدن و خنثی شدن. سیتا: اسم من نانامیه😁 وونا : منم لانگ هستم. مر :شماها مگه نرفتین☹️ نانامی: میخواسی تنهاتون بزاریم😉😃😄 مر : هییییی ☹️ دختر جون مراقب باش چی میگیاااا. نانامی : خخخخخخ. 😜😛 معلوم بود دختر باحالیه
میدونم کم بود ولی درک کنید من الان هم زمان دوتا رمان مینویسم از اون طرفم مدرسه....نظرات فراموش نشه ها❣
خیلی باحال بود 😃😃😃😃😃😃😃
عالی بود😃
به پارت بعدی نیاز مندم😶
در صف بررسی است ممنون از شکیبایی شما🙂🤭
لطفا مرینت ادرین رو بهم برسون
بقیه نظر بدید😍
کل بچه های کلاس رو بیار به چین یپش مرینت و ادرین رو هم بیار کاری کن مرینت ادرین رو ببخشه
مطعا باش که اگر ادرین با مرینت نباشه کای از طرف دارانت رو از دست میدی پس اینا رو به هم برسون
از نظرم بد برداشت نکن داستانت عالی هست فقط نظر خودم رو گفتم چون همه میخوام مرینت باا ادرین باشه نه با کس دیگه ایی بعد مرینت رو زود برگردون پاریس داخل چین حال نمی ده
راستی داستان من رو هم بخون اسمش هست
( عشق مرینت )
و پارت ها رو سریع تر بنویس خوبه که داخل هر اسلایدی زیاد مینویسی و این خیلی خوب هست ممنون ❤️
خیالتون تخت مرینت مال ادرینه
خیلی باحال بود
یک ادرین را بیشتر بیار همش مرینتههههههه
ممنون🥰
عالی بود پارت بعدی هم زود بزار