سلام❤💫❤می دونم منتظر این پارت بودید پس بریم ادامه ی داستان.از این پارت به بعد خیلی جالب تر میشه😉❤من خودم توی این پارت اشکم در اومد ولی این پارت خیلی عالیه...از نظرات انرژی بخش تک تکتون هم ممنونم❤🌷❤🌷این قسمت هم خیلی جذابه💫راستی،اگه پارت های قبلی رو نخوندید،بخونید چون بهم ربط دارن💚نظر یادتون نره💜😘💜بدون نظر بعدی رو نمی زارما😉😋
انقدر فشار رو تحمل نداشتم😣این که ببینم پدرم حتی به درخواست های من توجه نمی کنه😞تبدیل شدم و رفتم روی برج ایفل.به لیدی باگ پیام دادم که بیاد اینجا.نشستم لبه برج .بعد از حدود ۵ دقیقه رسید.سریع از جا بلند شدم...از دید لیدی باگ:کت نوار کارم داشت و توی برج ایفل منتظرم بود.رفتم به سمت اونجا.وقتی رسیدم،تا منو دید از جاش بلند شدم....*کت نوار،چرا ناراحتی؟چیزی شده آدرین؟...&راستش....نمی دونم چطوری بگم😔(*سرشو انداخت پایین)رفتم با دستم گونش رو گرفتم و گفتم:من کمکت می کنم...صورتمو نزدیکش کردم و ب.و.س.ی.د.م.ش....چند ثانیه بعد لب هامون رو از هم جدا کردیم...گفتم:آدرین،حالا می تونی بگی؟....لبخند ملیحی زد و گفت:&آره...من دارم میرم نیویورک...*چی؟چرا الان؟.....&بابام گفته .میشناسیم که..نمیشه رو حرفش حرف زد😔....*تو بری من چی کار کنم؟😥....&خودمم دوست ندارم برم...با اینکه خیلی خسته دوری ازت،ولی مرینت،منتظر من می مونی؟.....*آره آدرین می مونم❤از دید آدرین:آروم بغلش کردم،سرش رو بوسیدم..توی بغلم چشم هاشو بست و منم بستم❤💞🖤
از دید مرینت: ۲ دقیقه بغل هم بودیم...آدرین گفت:&باید برم خونه چون پدرم بهم شک می کنه... گفتم:*باشه ،منم یکم می مونم بعد میرم...&خیلی خب باشه...تا دیدار دوباره بانوی من..دلم برات تنگ میشه❤...*😥منم همین طور😞❤....&ناراحت نباش بانوی من...زود برمیگردم...*باشه آدرین❤
بعد از اینکه آدرین رفت،می دونستم این آخرین باری هست که قبل رفتنش می بینمش😔(از زبان راوی:خب دوستان،حالا از گذشته میریم به زمان حال..فکر کنم از بس تو این مدت با داستان حال کردید که یادتون رفت اول داستان برگشتیم به چند هفته قبل🤭...الان رسیدیم به جایی که داستان شروع شد،اگه یادتون نمیاد،برید به پارت یک ،دو اسلاید اولش 😉بعد زودی برگردید اینجا.ولی فکر کنم یادتون باشه که داستان چه جوری شروع شد)از دید لیدی باگ: همونجا روی برج ایفل نشستم و به غروب نگاه می کردم...داشتم فکر می کردم ،به اینکه دیگه کسی پیشم نیست 😓خیلی از رفتن آدرین ناراحت بودم💔دیگه داشت کم کم گیرم می گرفت...زانو هامو بغل کردم و بی صدا گریه کردم...بعد از چند ثانیه اشکامو پاک کردم و با یویو از بالای برج اومدم پایین...یه گوشه تبدیل به خودم شدم و حرکت کردم به سمت خونه😔هنوزم ناراحت بودم و کم کم داشت دوباره گریم می گرفت.این غم که دیگه آدرین تا مدتی کنارم نیست بازم به اشک هام اختیار میداد تا از چشم هام سرازیر بشن...اشک هام جلوی چشم هامو می گرفتن.. دیگه حتی جلوی پامو هم به سختی می دیدم...جلوی آدرین اشک هامو دریغ می کردم چون دلم نمی خواست دل اونم از این جدایی بیشتر از اینی که هست بشکنه😞😥💔...فقط داشتم به حال خودم اشک می ریختم😖😣اشک ها نمی زاشت جلومو ببینم از طرفی همش ذهنم درگیر آدرین بود که یه دفعه صدای بوق ماشین شنیدم...برگشتم سمت صدا...چون هوا تاریک بود فقط نور چراغ ماشین دیدم...فهمیدم یه ماشین داره با سرعت میاد طرفم...بعد حس کردم خورد به من...بعدش دیگه چیزی نفهمیدم فقط چشم سیاهی دید بعدش نفهمیدم چی شد.....
از زبان لوکا:داشتم از کلاس گیتار زنیم می رفتم خونه.هوا تازه تاریک شده بود...یه دفعه دیدم کلی آدم جمع شدن دور یکی و اورژانس هم اومده🤨رفتم جلو دیدم...دیدم😦اون..😧مرینته😨بلند داد زدم:(¥برید کنار من این دخترو می شناسم😰)کادر اورژانس،مرینت رو گذاشتند روی بلانکادر و بردن توی آمبولانس...التماسشون کردم که منم بیام...بالاخره اجازه دادن و رفتم داخل ماشینو کناره مرینت نشستم.دستشو گرفتم..یخ بود😥بد جوری صدمه دیده بود و زخمی شده بود.وقتی رسیدیم،مرینت رو بردن تو بخش اورژانس.منم نشستم رو صندلی و فقط فکرم درگیر مرینت بود...فقط دعا می کردم چیزه جدی نشده باشه😥...یهو دیدم دکتر از اتاقی که مرینت توش بود اومد بیرون.دوییدم رفتم پیش دکتر و گفتم:¥چی شده؟؟؟حالش خوبه؟😟.._آره، خدا رو شکر بهتره.به موقع رسوندینش.راستی،نسبت شما با ایشون چیه؟...¥من از دوستانشون هستم.میشه برم ببینمش؟..._اول باید صبر کنی کارای اولیه رو انجام بدیم،بعد که منتقلش کردیم به بخش،می تونی بری ببینیش...(☆می میریم به وقتی که کارای اولیه مرینت انجام شده و به خاطر صدمه هایی که دیده بود،دست و پاش هم گچ گرفتن و منتقلش کردن به بخش...خیلی تصادف بدی بود😣...منم برای مرینت ناراحت شدم😔😥)
چند ساعت گذشت تا اینکه پرستار گفت:می تونی بری ببینیش...منم تشکر کردم و سریع رفتم به اتاقی که مرینت اونجا بود.تا وارد اتاق شدم دیدم روی تخت هنوز بیهوشه و بهش سِرُم وصله...دست و پاشدم گچ گرفته بودن...حالم خیلی بد شد وقتی مرینت رو این شکلی دیدم.رفتم کناره تختش روی صندلی نشستم.چند دقیقه بعد به پیتر زنگ زدم که خودشو برسونه بیمارستان.خیلی با پیتر رفیق شده بودم..پسره خوب و باحالیه...برای اینکه توی این وضعیت تنها نباشم گفتم بیاد.هنوز تو اتاق پیش مرینت بودم که دیدم از پشت شیشه اتاق داره تندی میاد داخل.
در اتاق رو باز کرد و اومد تو...خیلی اونم حالش بد بود.از قیافش کامل معلوم بود چقدر نگرانه.حالش از منم بدتر بود...(لوکا¥...پیتر+)اومد کناره تخت مرینت و دستشو آروم گرفت و گفت:+چی...چی شده؟مرینت چه بلایی سرش اومده؟....¥نگران نباش پیتر.دکتر گفت زود حالش خوب میشه(☆عجب😐...خودت نگرانی،بعد به پیتر میگی نگران نباش؟😒خوبه والا🙄..من بودم چند دقیقه پیش از استرس و نگرانی زنگ زدم پیتر اومد که کنارم باشه😑/¥باشه نویسنده.باید یه طوری آرومش کنم یا نه؟نمی بینی حالش از منم بدتره؟/☆چرا می بینم😥😔)¥مرینت فقط تصادف کرده پیتر...دکتر گفت بزودی بهوش میاد و حالش خوب میشه.....+خدا کنه زود تر خوب بشه...هرکاری باشه می کنم تا حالش بهتر بشه..آبمیوه و کمپوت خیلی برای بیمار خوبه...ولی حیف که یادم رفت بگیرم😔...¥اشکال نداره پیتر .من الان میگیرم و میام🙂....+خیلی ممنون لوکا.من همین جا مراقب مرینت هستم...¥باشه پس من رفتم.........از دید پیتر(چند لحظه قبل):خیلی نگران مرینت بودم،حالم اصن خوب نبود.فقطوفقط به مرینت فکر می کردم.الان فقط دلم می خواست با مرینت تنها حرف بزنم برای همین لوکا رو به بهونه آبمیوه و کمپوت فرستادم بیرون...همین که رفت،نشستم روی صندلی کنار تخت و دست مرینت و گرفتم.
زل زدم توی صورت مرینت.چشاشو بسته بود...دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم،برای همین خیلی آروم شروع کردم اشک ریختن ولی خیلی بی صدا.همین طوری، با مرینت حرف می زدم...:+مرینت...مرینت...تورو خدا چشای خوشگلت رو باز کن...من بدونِ تو میمیرم. هر روز فقط به این امید میومدم مدرسه که تورو ببینم.همون روز اول که دیدمت،عاشقت شدم.هیچی بهت نگفتم ولی از ته دلم دوستت داشتم،و هنوز هم دارم مرینت. لطفا بیدار شو(+همین طوری که دست مرینت توی دستم بود،سرمو گذاشتم کناره تخت مرینت.یه دفعه حس کردم دستش یکم توی دستم تکون خورد.سرمو آوردم بالا دیدم چشاشو باز کرده و آروم با صدای ضعیف داره میگه:)*جدی میگی؟...(+سریع خندیدم و اشکامو پاک کردم و دستشو محکم تر توی دستم گرفتم و گفتم:+وای خدایا شکرت.مرینت حالت خوبه؟....*آره خوبم(+انگار صداش واضح تر شد،دیگه راحت باهام حرف می زد.)*گفتی مرینت؟پس اسمم مرینته؟
+آره😊...صبر کن😶...چی ؟😧یادت نمیاد؟😨...*نه یادم نمیاد.اسم تو چیه؟....+من پیتر.منم یادت نیست؟...*نه پیتر ببخشید. فکر کنم هیچی یادم نیست. آخر های حرفات صدات رو می شنیدم که با صدای بغض کرده باهام حرف می زدی.شنیدم گفتی《 از ته دل دوستت دارم و هنوز هم دارم مرینت 》تو واقعا دوسم داری؟.....+آآآره☺آره مرینت من دوست دارم😍❤🥰از دید پیتر: (+یه فکری به سرم زد😮💡).گفتم:+ تو هم منو دوست داشتی مرینت🥰
*واقعا؟😮پس چرا یادم نمیاد ؟🤔....+چون تصادف کردی مرینت،برای همین هم الان تو بیمارستان هستی.به خاطر تصادف یادت نمیاد...*آها...پس...منم عاشقتم پیتر🥰....&باورم نمیشه😲به همین راحتی،با یه حرف دروغ،مرینت رو عاشق خودم کردم😃😋.....(☆بچه ها،دو هفته بعد آدرین، از نیویورک برمی گرده به پاریس.الان میریم به دو هفته بعد که برگشته)از دید آدرین:تو این دو هفته هرچی به مرینت زنگ می زدم جواب نمی داد.نه با تلفن جواب می داد،نه وقتی سعی می کردم یواشکی به گربه سیاه تبدیل شم و با چون دستی زنگ می زدم.حالا خوبه بعد از دو هفته برگشتیم و می تونم ببینمش...حیف که الان شبه و جمعه است.اشکال نداره 🙂فردا میرم تو مدرسه ببینمش😊🥰
فردا صبح که بیدار شدم،بعد از صبحونه،رانندم رسوندم دم دبیرستان. وقتی پیدا شدم،داشتم از پله ها می رفتم بالا که دیدم مرینت بالای پله هاست و داره میره سر کلاس. بدو بدو از پله ها رفتم بالا.داشت میرفت سمت کلاس.خیلی خوشحالم که بالاخره دیدمش😍دلم براش تنگ شده بود.داشت میرفت داخل کلاس.خواستم صداش بزنم و برم پیشش که دیدم برگشت پشت سرشو نگاه کردو با خوشحالی دویید.با تعجب داشتم نگاه می کردم ببینم داره میره سمت کی🤨،که دیدم دویید و پرید بغل پیتر😧..........
آنچه خواهید دید:....آدرین:مرینت داری شوخی می کنی دیگه نه؟......آدرین:چی کار کردی با مرینت عوضی؟.....کت نوار:با شنیدن این حرف قلبم شکست ولی به خاطر مرینت موندم
نویسنده مگر دستم بهت نرسه اول ارزوی مرگ کاگامی و لوکا حالا این پیتر
نگین جان یکی این که بگو چند سالته و دومی اینکه بازم چالش بزار و سومی این که عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود بهترین چیزی بود که خوندم ولی دلم به حال ایدرن میسوزه
عزیزم واسه ی خارجی ها شنبه و یه شنبه تعطیله توی اسلاید ۹ تو زدی جمعه ولی باید بزنی شنبه یا یه شنبه
عزیزم می دونم 😊
مرسی
😂😂😂
دوستان پارت ۱۱ هم منتشر شد
ممنون اوا جون
نگین گفته بودی که ویژگی هامون رو بگیم :
راستش من دخترم و عاشق رنگ آبی آسمونی هستم
شکلم رو بگم نگم چه کار کنم؟ 🙄 نه بذار بگم😅
خب من چشمام طوسیه و موهام هم قهوه ای روشنه و لَختن
من دوست دارم برم آمریکا و اینکه .....
طرز لباس پوشیدن🤨 بزار فکر کنم🧐
آم.... راستش من عاشق لباس های مجلسی هستم و اینکه بیشتر لباس هام قرمز و مشکی هستن 🧐
غذای مورد علاقه؟ 😐
راستش من عاشق غذا های فست فودی ام مخصوصا همبر و پیتزا😋
خب اگه چیزه دیگه ای مونده بگو فقط لطفــــــــا فامیلم رو نپرس🤣
بایییییییییییی👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻
😂😂😂😃😃🤩🤩واوووو
چه جالب😙
مقسی 🤣
دارم فرانسوی میخونم مخم هنگ کرده🤣
پیتر مرسی شیپ آدرینت رو در این داستان نابود کردی عاشقتم پیتر خیلی پسر خوبی هستی سعی کن مرینت همینطوری بی حافظه بمونه که آدرینت نابود بشه
😂😂😂😂عجب نظری دادی ها🤭
بووووووووووق😐😬😬😤😡😠
عالی
ممنون🙏🏻🙏🏻🙏🏻
میگم پلگ گم شده؟🤔
نکنه رفتی پیشِ حبهی قندت شیطون😋
بیا که مسابقه داریم😏
😃😂😂نه بابا گم نشده
حتما مشغول پنیر خوردنه😂😂
حالا جدا از شوخی مهرگان جان😊فکر کنم سر پارت های جدید میاد نظر میده و می خندونه😄.حداقل تا پارت های قبلی که این شکلی بوده😊
پلگ آدرین رو بیار😭😭😭😭
پارت دوم منتشر شد . خواستید برید بخونید 😊😊😊😊😊
سلام نگین جون اجی می شی؟؟
آره عزیزم چرا نشم.😋
فقط میشه خودتو معرفی کنی؟😙😋