سلام دوستان این داستان یه داستانه تک پارتیه کامنت فراموش نشه،💕💕💕💕💕💕
روزی در یک کوهستان یک پلنگ مادر بود که دنبال شکاری میگشت تا به دخترش شکار یاد بده کع یهو......
چند پلنگ نر (نر در حیوانات یعنی پسر و ماده در حیوانات یعنی دختر) آمدن سمت دو پلنگ پلنگ مادر فهمید که آنها قصد حمله دارند پس به زمین غلت زد و به دخترش نگاه کرد که یعنی فرار کن توجه پلنگ های نر به پلنگ مادر جلب شد و دخترش فرار کرد
ولی نبردی بین پلنگ مادر و پلنگ های نر صورت گرفت اما پلنگ مادر در نبرد پیروز شد ولی یکی از پاهاش به دلیل زخمی بودن میلنگید
چند روز بعد پایش خوب شد ولی غمگین بود چون دخترش را گم کرده بود زوزه ای از ناراحتی کشید اما یک.....
دختر 28ساله به اسم تِرِسا اون دو پلنگ را زیر نظر داشت و ماجرا را فهمید این دختر 10سال زندگی اش را در جنگل پایین کوهستان گذرانده بود و برای تحقیق درباره پلنگ های کوهی به کوهستان آمده بود ترسا به طرف پلنگ مادر رفت و دستش را روی گردن او گذاشت و گفت سلام پلنگ من تو و دخترتو برای تحقیق درباره پلنگ ها زیر نظر داشتم و فهمیدم دخترتو گم کردی ولی ببین من یک ماشین برای کوه گردی دارم کمکت میکنم پیداش کنی پلنگ با خوشحالی پرید روی ترسا و اورا لیسید
کم کم داشت شب میشد ترسا کیسه خابشو به همراه کمی گوشت پرنده از ماشین آورد بیرون و آتش روشن کرد به پلنگ گفت فردا شروع به گشتن میکنیم فردا شروع کردن به گشتن بعد یک هفته بچه پلنگ را پیدا کردن پلنگ مادر به دخترش ماجرا را گفت و پلنگ صورت ترسا را به نشانه تشکر لیسید ترسا گفت پایین کوهستان یک جنگل هست که من اونجا زندگی میکنم بریم اون جا؟ پلنگ ها به نشانه تایید سر تکان دادن بعد چند روز به خانه ترسا رسیدن
ترسا گفت پلنگ مادر میشه تورو برنزلا و دخترتو حنا صدا کنم؟پلنگ ها به نشانه تایید سر تکان دادن
بچه ها اول بگم که این داستان در جنگل های کانادا اتفاق میافتد بعد از 200سال فرشته ای به آنها گفت شماها هیچ وقت نمیمیرید شما ها جاودانید پلنگ ها و ترسا خیلی خوشحال شدن و برای همیشه با هم زندگی کردن و خوش میگذرانن
این داستان هم تموم شد
خداحافظ 💕💕💕👋👋👋👋👋👋
عالی بود آجی😘