خب اینم یک پارت دیگه عزیزان 💞💞
ادامه داستان: کامیون رو منفجر کردن و به سمت سالن تائتر حرکت کردن. نزدیک غروب رسیدن به سالن تائتر. توی سالن فقط دو سه تا زامبی بود که همونارو کشتن. راشل و جین و الینا داخل آشپزخونه تائتر بودن. جین در یخچال رو باز کرد و با هیجان: واو، اینجا همه چی هست. الینا در کابینت رو باز کرد و یک بسته بزرگ شکلات دید. چشماش برق زد و با ذوق گفت: شکلاااااااات! راشل که روی صندلی نشسته بود لبخندی بهش زد. جین رو به راشل کرد و گفت: خب، راشل خانم...... (راشل نگاهش کرد) شام چی میخورین!؟ راشل کمی فک کرد، با حالت ناراحتی: خیلی وقته پیتزا نخوردم، میتونی درست کنی؟! جین با لبخند: اگه فر باشه آره میتونم. راشل لبخند بزرگی زد و صدای تهیونگ از پشت اومد که گفت: موادشو داریم؟! هر سه بهش نگاه کردن و جین شروع کرد به گشتن. راشل بلند شد و گفت: اگه موادی نیست، بگو برم از مغازه بیارم. جین رو به راشل کرد: خمیر و پنیر پیتزا نیست..... به جای آرد، خمیر پیتزا آماده بگیر اگه بود. راشل درحال رفتن: اوکی. بعد رفت بیرون. تهیونگ رو به الینا کرد: پات خوب شد؟! الینا با لبخند نگاش کرد و سری به نشانه آره تکون داد. تهیونگ لبخندی بهش زد.
راشل وارد سالن شد، به جز شوگا کس دیگه ای نبود. شوگا نگاهی به راشل کرد و راشل پرسید: بقیه کجان!؟ شوگا شونه ای تکون داد و گفت: نمدونم! راشل به سمت در خروجی رفت و شوگا با کنجکاوی پرسید: جایی میری!؟ راشل: میرم پنیر و خمیر پیتزا پیدا کنم! شوگا بلند شد و گفت: تنها خطرناکه منم میام. به سمت راشل رفت و راشل نگاهش کرد. شوگا با حرکت دست: بریم دیگه. هردو حرکت کردند و بیرون رفتند. توی خیابون داشتند حرکت میکردند، شوگا ازش پرسید: یک سوال، با اینکه الینا دوستته، تابحال آهنگای مارو گوش ندادی؟! راشل با کمی مکث: خب..... من زیاد اهل گوش کردن آهنگ نیستم و تقریبا از سن 16 سالگی جاسوس شدم! شوگا تعجب کرد و گفت: تو سن کم!!! البته پدرت هم جاسوس بوده. راشل لبخند شیرینی زد و گفت: البته سبک رپ رو دوس دارم و بعضی وقتا گوش میدم...... هر زبانی باشه گوش میدم، حتی اگه نفهمم. شوگا چشاش برق زد و گفت: من توی گروه رپ میخونم. راشل لبخنده بزرگی زد و نگاهی به شوگا کرد و گفت: واقعا؟! فقط تو رپ میخونی؟! شوگا با لبخند به جلو نگاه کرد و گفت: نه، منو جی هوپ و نامجون رپ میخونیم. راشل سری تکون داد و به جلو نگاه کرد. راشل حرف زد: توی کنسرت که با الینا بودم، اولین آهنگی که اجرا کردین خیلی خوب بود..... اسمش چی بود!؟ شوگا کمی فکر کرد و سرش رو بالا گرفت،یادش اومد و به راشل نگاه کرد: بوی ویت لاو! راشل بالبخند: عاشق رقصیدنتون شدم! شوگا خنده ای کرد و راشل ادامه داد: قسمتای رپشو حال کردم، با این که نمیفهمیدم چی میگفتین.......اولین نفری که توی اون آهنگ رپ میخوند کی بود!؟ اون خیلی خوب بود. شوگا لبخندی زد و گفت: من بودم. راشل با تعجب و خنده: واقعا؟! صدات قشنگه، دوس دارم. بعد راشل ریتم آهنگ رو خوند و چند حرکت رفت شوگا خنده ای کرد و راشل گفت: هنوز توی ذهنم مونده..... فک کن چقدر خوشم اومده. شوگا شروع کرد به خوندن، راشل خنده بزرگی کرد و گفت: آها، آره.شوگا خنده ای کرد و چشمش به یک مغازه ای افتاد و گفت: یک مغازه، بریم داخل شاید مواد پیدا شدن. راشل سری تکون داد به طرف مغازه رفتند.
چراغ های مغازه روشن بود. داخل شدن و زامبی داخل مغازه بود. راشل تفنگشو درآورد و نگاهی به فشنگ ها کرد و گفت: چندتا زامبیه ؟! شوگا که پشت قفسه قائم شده بود، گفت: 6 تا. راشل: 4 تا فشنگ داره. اوفی کرد و کنار شوگا رفت. شوگا یک میله پیدا کرد و آماده حمله بود. راشل اسلحه رو آماده کرد و گفت: بریم. هردو به یک سمت حرکت کردند. شوگا به یک زامبی رسید و میله رو بالا گرفت و توی سر زامبی فرو کرد. صورتشو پخ کرد و میله رو درآورد. زامبی افتاد و یک نگاه چندش باری به زامبی زد و از کنارش رد شد. راشل پشت زامبی بود، به دورو بر نگاهی کرد و چاقو روی قفسه بود. چاقو رو برداشت توی سر زامبی فرو کرد. شوگا یکدفعه خورد به قفسه ها و کل لوازم ریخت و زامبی ها صدارو فهمیدند و به سمت شوگا رفتند. راشل تفنگ رو برداشت و نشونه گرفت،به سمت زامبی ها حرکت کرد و شلیک کرد. شوگا زامبی که نزدیکش بود با میله ای که دستش بود کشت. راشل با 4 تیر سه زامبی رو کشت. تموم شد. هردو به هم نگاه کردند و سری تکون دادند. راشل به سمت یخچال رفت، پنیر و خمیر پیتزا رو پیدا کرد و داخل کیف گذاشت. رو به شوگا کرد: بریم! هردو با هم دویدن و رفتند بیرون.
شوگا و راشل وارد سالن تائتر شدن. شوگا رو به راشل گفت: مواد رو بده من آشپزخونه میبرم. راشل مواد رو داد و شوگا رفت. توی سالن جی هوپ و کوکی و جیمین روی صحنه بودن و آهنگ میخوندن و میرقصیدن. راشل خنده ای روی لباش اومد و جلو رفت.(آهنگ دینامیت بود) به صندلی ها رسید. نامجون روی صندلی نشسته بود و بهشون میخندید. راشل کنار نامجون نشست و گفت: چقدر خوب میرقصن! نامجون نگاهی به راشل کرد و لبخند زد و گفت: رقصنده های گروهمون اینان البته به علاوه ته ته....... ماهم یاد داریم ولی اینا عالی میرقصن. راشل سرشو به نشانه تحسین تکون میداد و نگاه میکرد. راشل تکیه داد و با نامجون به رقصیدنشون نگاه میکرد. راشل که با اشتیاق نگاه میکرد، گفت: جی هوپ و کوکی خیلی قوی میرقصن! نامجون سری به نشانه تصدیق تکون داد و گفت:اوهوم. راشل یکم نزدیک نامجون شد، همینجور که به رقصیدن نگاه میکرد و با حرکات دستش توضیح میداد و گفت: نامجون... (نامجون بهش نگاه کرد) میگم.....چرا اینا اینقدر قشنگ میرقصن(راشل خندش گرفت، نامجون لبخندی زد) من که دخترم، یاد ندارم برقصم. نامجون همینجور که نگاش میکرد، گفت: خب، اگه تمرین کنی عالی میشی......منم خودم رقصیدنم افتضاح بود تا اینکه تمرین کردم و خوب شدم. راشل نگاهش کرد و گفت: تو هم یاد نداشتی!؟ واقعا؟! نامجون سری به نشانه تصدیق تکون داد. کوکی به راشل و نامجون نگاهی کرد که باهم حرف میزدن و نامجون نگاهش میکرد. چهرش یجوری شد و داد زد: راشل.... راشل و نامجون به کوکی نگاه کردن. کوکی ادامه داد: بیا بالا با ما برقص. راشل چشماش گرد شد و خندید، گفت: نه، اصلا.... من یاد ندارم. نامجون به راشل: یک امتحانی که بکن! راشل با چشمای گرد بهش نگاه کرد و نامجون خندش گرفت. کوکی اومد پایین و دستای راشل رو گرفت: پاشو دختر. راشل خنده ناراحت کننده ای زد و بلند شد. با کوکی بالا رفت.
جی هوپ از گوشیش آهنگ DNA رو گذاشت و صداشو تا آخر کرد. کوکی و جی هوپ شروع کردن به رقصیدن. جیمین کنار راشل ایستاده بود. راشل حرکات پاهاشون رو دید چشماش گرد شد و خواست از صحنه پایین بره که جیمین گرفتش. نامجون روی صندلی بود میخندید. آهنگ شروع به خوندن کرد و تهیونگ از پشت سر راشل بیرون اومد و با آهنگ خوند. راشل تعجب کرد، مثل موقع تمرین با آهنگ DNA میرقصید. نامجون بلند شد و اومد بالا. نوبت جی هوپ بود وارد شد و با تهیونگ رقصید و خوند، راشل با خنده نگاشون میکرد. جین و شوگا و الینا وارد سالن شدن و الینا جیغ کشید و پرید..... گفت: وای DNA. سه تایی رفتند بالا. راشل همین جور به رقصیدن و خوندن جی هوپ نگاه میکرد که نامجون جلوش سبز شد و خوند. راشل ترسید. نامجون وسط بود و بقیه به جز تهیونگ و کوکی داشتند میرقصیدند. خلاصه مثل موقع تمرینشون جلوی راشل و الینا رقصیدن. راشل با خنده روی صورتش نگاشون میکرد، شبیه اسکلا شده بود. الینا هم با ذوق نگاه میکرد. جی هوپ حرکت آخر رو رفت و رقصیدن تموم شد. الینا با ذوق خندید و دست زد. راشل دهنش باز مونده بود. پسرا نفس نفس میزدن و لبخند میزدن، رو به راشل و الینا کردن. راشل با تعجب و کلمات شمرده شمرده: اصلا...... نفهمیدم که چی گفتین....... ولی خیییییییلی باحال بود. پسرا خندیدن و راشل ادامه داد: وااااو! اصلن مغزم منفجر شد. دستاشو روی سرش گذاشت و حالتی که مغزش منفجر شده رو انجام داد. جیمین با خنده: میخواستیم بهت رقص یاد بدیم که خودمون شروع به رقصیدن کردیم. راشل با خنده: من یاد نگیرم بهتره، فقط همون حرکتی که میگفتین DNA (همینجور انجامش داد) رو یاد گرفتم. الینا با غرور: ولی من تموم رقصاتون رو بلدم. تهیونگ اشاره کرد به الینا: تو که یک آرمی واقعی هستی. الینا آگیوبازی(حرکات کیوت مانند) درآورد. راشل خندید. جیمین از روی شوخی رو به راشل: این آهنگی که اجرا کردیم تقدیم کردیم به تو راشل! تهیونگ: ولی من برای الینا اجرا کردم. همه خندیدن. راشل لبخند زد و از صحنه پایین رفت. کوکی: کجا هنوز رقص یادت ندادم! راشل سریع تر حرکت کرد و رفت. همه خندیدن.
از شام خوردن گذشته بود. همه خواب بودن، راشل روی صندلی نشسته بود و نگهبانی میداد. نفس راحتی کشید و به صندلی تکیه داد. به سقف نگاه کرد.... یکدفعه صاف نشست و دستاشو دراز کرد، حالت مارپیچی داد. صورتشو سمت چپ برد و دید نامجون اونجا ایستاده و میخنده..... راشل خیلی تعجب کرد و خودشو جمع کرد. نامجون سمتش اومد و گفت: حرکت خوبی بود. راشل خودشو به کوچه حسن چپ زد: کدوم حرکت؟! نامجون کنار راشل نشست و خندید. راشل دست به سینه شد و لبخند زد. نامجون سرشو تکیه داد و نفسی تازه کرد. راشل: خوابت نبرد؟! نامجون: نه! راشل به زمین نگاه میکرد و نامجون به سقف. راشل: صدات قشنگه! نامجون با تعجب نگاهی به راشل کرد و گفت: چی؟! راشل سرشو بالا آورد و نیم نگاهی بهش کرد و گفت: صدات قشنگه! نامجون لبخند زد و راشل ادامه داد: مخصوصا اونجایی که بعد یونگی خوندی. یکدفعه راشل صاف نشست و ادای نامجون رو درآورد و صداشو کلف کرد و خوند.(همونجایی که میگه: تَچُاِ دی ان ای😂) نامجون خندش گرفت کرد. راشل به خنده به نامجون کرد و دنباله حرفش گفت:البته صدای همتون قشنگه ولی من چون رپ دوس دارم صداتو دوس داشتم. نامجون با هیجان کم: رپ دوس داری؟! راشل سری به نشانه بله تکون داد: آره آره. نامجون لبخند زد و دوباره به سقف نگاه کرد. راشل هم به صندلی تکیه داد. دوباره سکوت مرگباری شد، نامجون سکوت رو شکست. نامجون: خب..... راشل نگاهش کرد و گفت:خب؟! نامجون: چجوری نمیترسی ؟! راشل خندش گرفت: از چی؟! نامجون نگاهش کرد: از این وضعیت، از این زامبی ها، از اینکه الان یکی بهمون حمله نکنه...... من الان مثل بید میلرزم، همون روزی که یک زامبی روم افتاد اگه تو نبودی شاید مرده بودم. راشل خنده ای کرد و به روبرو خیره شد و تکیه داد، گفت: نه اینکه نترسم.... میترسم ولی نه زیاد.... سعی میکنم شجاع باشم. نامجون: اصلا از چیزی میترسی؟! راشل خندش گرفت و نامجون با خنده که بهش نگاه میکرد: نه جدی از چیزی میترسی؟! راشل خندش تموم شد و سرشو تکیه داد به صندلی و کمی فکر کرد: آره میترسم، اونم خیلی زیاد!
نامجون که همین جور نگاش میکرد: از چی؟! راشل به روبرو خیره شد و با مکث زیاد، گفت: از عاشق شدن. (این جمله رو با صدای لرزان گفت) نامجون کنجکاوانه نگاش میکرد. راشل نفسی تازه کرد: شاید مسخره باشه ولی(این همه رو با صدای لرزان میگوید) از اینکه یکی رو دوست داشته باشم و اونم منو.......از اینکه اینقدر عاشقش باشم که دلشو بزنه و از پیشم بره....... از اینکه باز برعکسش، عشق من برای اون کافی نباشه....... از اینکه عشقش، عشق نباشه...(اینجا اشک از چشماش سرازیر شد) فقط یک هوس بیخود باشه...... ازاینکه منو فقط به چشم یک بازیچه ببینه(راشل گریش شدیدتر شد) بعد از اینکه فهمید من مامور مخفیم از پیشم رفت و تنهام گذاشت.... میدونست من عاشقش بودم ولی رفت......هیچوقت هم نفهمیدم که چرا ترکم کرد، یا عشقم نسیت بهش زیاد بوده یا کم!....... برای همینه که از عاشق شدن میترسم....... برای همینه. نامجون تمام مدت نگاش میکرد و چیزی نمیگفت. راشل بطری آب کنارشو برداشت و یکم آب خورد. اشکاشو پاک کرد، با دوتا دستاش سرشو گرفت. راشل با خنده تمسخرآمیز: شاید الان بگی این دختره چی میگه.... از عشق میترسه،چ مسخره.......ولی خب، ترس من همینه، شما از زامبی میترسین و من از عشق. نامجون به سرشو پایین انداخت و گفت: متاسفم! راشل نگاهی بهش کرد و گفت: واسه چی؟! نامجون: که دردتو تازه کردم. راشل خنده ای کرد، به صندلی تکیه داد و گفت: درده قدیمی بود، آره......چهارسال پیش! بچه بودم، 21 سالم بود. نامجون سرشو بالا گرفت و راشل با لبخند دردناک: جدا از این حرفا....! نامجون نگاش کرد، راشل اشکاشو پاک کرد و رو به نامجون کرد و گفت: لبخند قشنگی داری. نامجون لبخندی زد..... راشل: نه واقعی میگم دوتا چال هم داری، به خاطر همین قشنگ میشه. نامجون: این دیگه اغراق بود. راشل با خنده اشکاشو پاک کرد و گفت: اغراق نکردم، واقعا قشنگه! نامجون خنده ای کرد.
تامام ممنون که میخونین💞💫
با نظراتتون بهم انرژی بدین💞💞💞
همین💞
عالییی
خیلی عالی مینویسی دستت درد نکن خوشمل خانم💜
ممنون جانا☺️❤️
سلام عشقم
پارت بعدی لطفاً
نمد چی بگم عالی مینویسی
یه سری به داستان منم میزینی تازه شروع به نوشتن کردم ❤️❤️
سلام ممنون عزیزم💞
باشه میخونم ولی هنوز منتشر نشده😂😐
عالیه عالی من داستانای زیادی خوندم ولی این بهترینه
عالی بود
منتظر پارت بعدم
ممنون😊💞
خوب بود
ممنون😊💞
دمت گرممم👌💜💜
❤️💙💞
تروخدا بعدی رو بزار منتظرتم😗💜😘
سلام(اول سلام😅)
داستان خیلی قشنگه دوسش دالم😭
بعدی میخواام💜💜😍
در آغوش گرفتن😊💞
عالی
مثل همیشه عالی کارت درسته
مرسیییییییی لاولیییی ک چذاشتیییی 💜💜💜
ولی ب حرحال من پارت موخامممم😐😂
انگشتتت دردنکنه
خواهش لاولی😂😂😂