اینم پارت سه
جیم: تو راه رو بودم که یهو بیهوش شدم و دیدیم تو یه جای عجیبم روم رو کردم اونور دیدیم مرلین اونجاس مرلین:جیم پس اومدی خیلی دلم برات تنگ شده بود جیم:مرلین من کجام مرلین:تو توی دنیای ذهن هستی ولی من واقعی هستم جیم:اه مرلین این روز ها خیلی بهم سخت گذشته
مرلین:چرا ؟ جیم:راستش یه چند ساعتی هست که صدا های عجیب میشنوم مرلین:اون صدا ها بهت چی میگن؟ جیم:خب یه جورایی بهم میگه باید حقیقت رو بفهمم ولی نمیدونم حقیقت از کجا شروع میشه مرلین:چبز دیگه ای مثل بیا اینجا بهت گفت؟
جیم:نه چرا؟ مرلین:بعضی ها گفتن این صدا براشون میاد گوش کن اگه اون صدا به جایی اشاره کرد به اونجا نرو جیم:چرا مرلین:نمیتونم بهت بگم خودت باید بفهمی جیم:پس یه حقیقت رو باید پیدا کنم درسته؟ مرلین:یه حقیقت نه چند حقیقت جیم:خب باشه مرلین:زمان موندنت تموم شد جیم فقط به اخطارم گوش بده به زودی دوکسی میاد پیشت و بعد جیم از دنیای ذهن رفت
جیم :چشمام رو باز کردم و دیدم رو تختم و کلر و باربارا و توبی و استریکلر پیشم نشستن باربارا:حالت خوبه پسرم زیادی برات اتفاقایی میوفته استریکلر:خب فکر کنم یه سر باید برم پیش وندل و بیلینکی توبی:چرا کلر:منم میام استریکلر: خب راه بیوفت کلر باید بفهمیم جیم چه بلایی سرش اومده توبی: من هم با باربارا مواظب جیم هستیم باربارا:فقط زود بیاید کلر:باشه و بعد استریکلر و کلر رفتن
جیم : مامان من حالم خوبه چرا نمیفهمی توبی:جیم مامانت راست میگه جیم:مامان یه سوال دارم باربارا:بپرس جیم:تو زمانی که من به دنیا نیومده بودم اتفاقی افتاده؟ باربارا:نه چرا؟ جیم:همین جوری توبی:جیم شاید به خاطر نشانه که حالت بده جیم:نه به خاطر نشان نیست
باربارا:خب من میرم برای شام یه چیز درست کنم توبی مواظب جیم باش و بعد باربارا از اتاق رفت جیم:هی توبی توبی:اره جیم:میدونی برای چی حالم بده؟ توبی:نه جیم:به خاطر اینا که یه چند ساعته صدا های عجیب میشنوم و میگه باید حقیقت رو بفهمی
توبی:حالا این حقیقت چی هست؟ جیم:خودمم نمیدونم توبی:پس باید بفهمیم جیم:فعلا به کسی چیزی نگو حتی کلر توبی:باشه بعد باربارا اومد تو اتاق باربارا:خب اینم از اب هویج جیم:ممنون مامان و باربارا از اتاق رفت
کلر:مبگم جیم این یه روز رو مشکوک نمیزنه؟ استریکلر:اگه دوباره یه موریت براش پیش نیاد نه کلر:احساس میکنم یه چیزی رو مخفی میکنه استریکلر:میشه یه پورتال باز کنی خسته شدم از بس راه رفتم کلر:باشه بعد کلر یه پورتال باز کرد و اونها رفتن تو بازار غول ها
باربارا:داشتم پیاز خورد میکردم که یهو یکی اومد تو خونه دیدم دوکسی بود دوکسی:سلام خانم لیک باربارا:سلام دوکسی دوکسی:ام جیم کجاس کارش دارم میخوام درباره یه موضوعی باهاش صحبت کنم
باربارا:،تو اتاق با توبی هست راستش امروز زیاد حالش خوب نبود دوکسی:ممنون و بعد دوکسی رفت بالا جیم:خب وقتی مامانم گذاشت برم بیرون میریم توی بازار غول ها و بعد از یه نفر میپرسیم توبی:باشه یهو........... خب تا پارت بعد خدانگهدار
سلام.
چیشد؟
پارت بعد رو نمی زاری؟
به خدا نوشتم یه هفته هست تو برسیه
تست منم از داخل پروفایلم ببنید.😍
بقیه تست هایم داخل صف بررسی😒
چشم
سلام، میگم پارت۴ رو نوشتی؟ من منتظرم...
سلام نوشتم در حال برسیه
عالی بود باز هم بزار پارت 4 منتظرم
ممنون ام پارت 4 رو هنوز ننوشتم
سلام، داستانت خیلی عالی هست فقط میشه بیشتر بنویسی اگه هم پارت ااش کم بود عیب نداره من الان دارم دق می کنم که چی میشه لطفا بیشتر بنویس ممنون میشم❤😘
باشه سعی میکنم
عالییییییییییی بود آبجی خانم بعد مثلا کلر میخواد ببنه چه چیزی جیم داره پنهان میکنه کلر میاد اتاق جیم تا حقیقت رو بفهمه بعد میاد تو اتاق جیم پاش میخوره یه جایی صدای خیلی بلندی میاد بعدشم جیم بیدار میشه تا بفهمه چه چیزی بوده است دفعه صدا تو کله ی کلر میاد که میگه:با حقیقت آشکار شو بعد کلر خودش رو معلوم میکنه بعد کلر میفهمه که این عذاب به سراغ اش اومده که دوباره اون صدا میگه:با حقیقت روبرو شو کلر میگه:چه حقیقتی؟؟بعد اون صدا میگه:در انتهای سفرت(منظورش این بود که قلب سنگی دوباره پیدا کنن )یکی از دوستانت بهت خیانت میکنه و به جیم و بقیه میگه و........بقیه اش رو خودت بنویس بعد یکی از دوست های کلر رو انتخاب کن برای خیانت از نظر من بهترین فرد:جیم هستش
اره پیشنهاد خوبیه ولی پارت بعد دیر میاد
اولین نفر ،، عالی
میگم من درباره ی غول کش ها بنویسم ( امتحانی )
آخه میخوام ببینم چی میشه
ممنون
اره تو که کلا نویسنده ی معرکه ای هستی😊