آنچه گذشت :کت نوار گفت چه جالب لیدی باگ هم امروز حالش بد بود مرینت :چه.. چ.. چه جالب خبر نداشتم کت نوار :امید وارم هردوتون زود خوب شین 😊مرینت :ممنون کت نوار رفتم اتاقم کت نوار هم رفت بازم رو پشت بوم نشت که یهو...... خب بریم سراغ بقیه اش 👇
که یهو پدر و مادرم با چای نبات و کلی دارو اومدن اتاقم گفتم :مامان، بابا لازم نبود زحمت.... بازم عطسه کردم🤧 مادر مرینت :خب عزیزم نگران نباش بیا این دارو و بخور تازود خوب شی😊 مرینت :تو دلم گفتم چقدر منو لوس میکنن😁چشم مامان❤️ دارو وکه خورم شب بخیر گفتم و خوابیدم 😴فردا که بیدار شدم بازم مدرسه تعطیل بود و خدا رو شکر کسی شرور نشده بود 😁
رو تختم دراز کشیده بودم و صبحانم هم همونجا خوردم بعد از صبحانه یکی شرور شد گفتم :وای خدای من دوباره 😣ولی تیکی من باید استراحت کنم اگر نکنم حالم بد و بدتر میشه ودوباره عطسه کردم 🤧تیکی :ولی مرینت چاره ای نداری تبدیل شو ولی زیاد به خودت فشار نیار گفتم :با.... با.. بازم عطسه کردم🤧بعد گفتم باشه
مرینت :تیکی خا.. خا.. عطسههههه🤧(بهتر از این نمیتونستم عطسشو بگم 😅) خال ها روشن 🤕تبدیل شدمو رفتم تو میدون شانزه لیزه که دیدم کت نوار داره میجنگه با اون شروره اون شروره اسمش نابود کننده بود که به حرمی دست بزنه اون شخص خیلی ضعیف میشه و حتی نمیتونه از جاش بلند شه 😬کت نوار :سلام بانوی من دیرکردی لیدی باگ :سلام.. ب.. ب. سرفه کردمو گفتم ببخشید🤧گفتم :لاکیییی چاااارم (گردونه خوش شانسی)
یه آینه!؟ 🤨باید باهاش چیکار کنم به دور و بر نگاه کردم حالم خیلی بد تر شده بود که دیدم کت نوار حواسش نبود و نابود کننده داشت بهش دست میزد گفتم:کت نوااار مراقب باااااش 😨😱
دست نابود کننده بهش خورد وت نوار افتاد زمین😱😱رفتم پیشش وگفتم :کت نوااار حالت خوبه😨 کت نوار:آ... آ. آر... ره ب. ا. نوی.. م. م. ن لیدی باگ :کت نوار خیلی ضعیف شده بود گفتم نگران نباش من.. من... عطسههههه 🤧من تنها میتونم شکستش بدم کت نوار: مطمئنی؟ لیدی باگ :آ.. آره 🤧
لیدی باگ : همون موقع یک فکری به زهنم رسید به سختی گفتم :نابود کننده اگه میتونی منو بگید نابود کننده داشت می اومد سمتم که من با قدرت آینه رو پرت کردم طرفش آینه شکست و خورده هایش خورد به نابود کننده وقتی نابود کننده داشت شیشه خورده هارو از خودش جدا میکرد من گردنبند دور گردنش رو برداشتم و شکستم همون موقعه دوباره عطسه کردم 🤧اکوما اومد بیرون و من آکوما رو گرفتم🦋 همه چیز به حالت اول برگشت
همه چیز به حالت اول برگشت ولی من افتادم زمین کت نوار اومد گفت :باااانوی من حالت خوبه؟ 😱😱😭گفتم :آ.. آ... آره.. ن.. گ. ران نباش گفتم میتونی منو تا برج ایفل ببری بعد خودم میرم خونم.... و سرفه کرد🤧کت نوار گفت :حتما 😨
کت نوار منو برد تا برج ایفل فقط یک خال مونده بود تا به حالت عادی برگردم گفتم :خداحاغکفظ کت نوار و ممنون🤧کت نوار گفت :خواهش میکنم میتونی بری؟ لیدی باگ:آره
رفتم خونه و گفتم :تیکی خال ها خاموش به حالت عادی برگشتم، به تیکی غذا دادم و رو تختم دراز کشیدم گفتم :تیکی حالم خیلی بده 😣عطسهههههه🤧🤧تیکی:نگران نباش زود خوب میشی الان استراحت کن گفتم باشه و خوابیدم. یک ساعت بعد...... از زبان تیکی :مرینت خوابید منم کم کم داشتم میخوابیدم که یک صدایی پشت بوم اومد رفتم ببینم کیه که دیدم اون...
ممنون که خوندین و پارت بعدی هم در راهه لطفا کامنت هم بزارید و نظرتون رو بگید ❤️😘😘
تا اینجای داستان که خیلی خوب بود فکر کنم بتونم بقیشو حدس بزنم لایکم کردم
عزیزم من میخوام اسم داستان هایی که خوندم و خوب بوده رو بنویسم مال تو هم مینویسم هرچی داستان تو عاشقانه تر باشه بیشتر طرفتار پیدا میکنه
ممنون 😍
ممنون رینا جان
چشم حتما سر میزنم❤️
سلام عالی بود❤
عالی به تست من هم سر بزنید
🤣🤣🤣🤣