سلام این اولین تست منه امیدوارم خوشتون بیاد 🌹
توضیحات : الان مرینت به عنوان نگهبان انتخاب شده خیلی وقتا استاد فو هم رفته الان سن کارکترای داستان 21 هستش و همه دانشگاهشونو تموم کردن و مشغول کار هستن و هاک ماث خیلی زود شکست میخورع برین داستان چی میشه :
از زبان مری : چند سال گذشته اما نتونستیم هاک ماثو شکست بدیم و من الان بزرگترین طراح پاریس هستم راستشو بخوای حتی با اینکه دانشگاه تموم شده هنوز ادرینو میبینم راستشو بخوای ادرین دیگه برای من مثل یه دوست عادی شده هنوزم نمیتونم باهاش درست حرف بزنم اما تو این فکرم که برم طرف کت هر چی نباشه اون منو یه دوست نمیبینه و اره هنوز عاشقمه البته زیاد باهام قهر اما برای نجات پاریس مجبور شده باهام اشتی کنه یه هفته دیگه عروسیه الیا نینو هستش وای باید لباس جدید بدوزم همینجوری داشتم فکر میکردم که تیکی گفت : مرینت نگاه دیدم باز اقا ی رامیر شرور شده گفتم: وقت تغییر شکله تغییر شکل دادمو رفتم
از زبان ادرین : تو خونم بودم رو مبل دراز کشیده بودم ( Nazi : ببینین گفته بودم همشون دارن کار میکنن بعد خونه هم خریده ان هر کی یه خونه ی جدا داره به غیر از الیا نینو که باهم زندگی میکنند ) داشتم فکر میکردم پلگ هم داشت اونور پنیرشو میخورد یعنی هاک ماث کیه ما این همه سال نتونستیم شکستش بدیم ( Nazi : داره تو ذهنش اینارو میگه ) راستی یاد مای لیدیم افتادم یعنی الان چیکار میکنه راستی خیلی وقته به بابام سر نزدم میخوام برم ببینمش چند دقیقه ی دیگه مستحدم برای تمیز کاری میتد اون موقع میرم زینگ زینگ فکرکنم خودش رفتم پای ایفون خودش بود حلال زادست اومد تو منم رفتم اماده شدم برم خونه ی بابام یه پنیر برای پلگ برداشتم خودشم برداشتم داشتم میرفتم اما اصلا حال رانندگی نداشتم گفتم تغییر شکل بدم برم بهتره شاید تو راه بانوم رو دیدم تغییر شکل دادم رفتم خونه ی پدرم پنجره ی اتاق پدرم باز دیدم پدرم خونه بود مثل همیشه داشتم میرفتم که یهو دیدم پدرم یهو رفت جلوی عکس مادرم بعد دستاشو گذاشت رو چند تا شکلک بعد فشارشون داد یهو رفت داخل زمین اینگار یه راه مخفی بود خواستم بینم کجا میره اما ناتالی اونجا بود نمیشد چند دقیقه ی بعد اقا ی رامیر شرور با خودم گفتم باید بعدا ببینم پس رفتم سراغ اقای رامیر
از زبان لیدی باگ : داشتم میرفتم سراغ اقا ی رامیر که پیشیو دیدم پیشی اومد رو پشت بومی که من میرفتم گفت : به به باگبو چه خبرا از این ورا گفتم : اولن سلام دومن الان وقت شوخیه یه نفر اکومایی شده سومن مگه نگفتم نگو به من باگبو گفت : اولن شرمنده یادم رفت سلام دومن حرفتو پس بگیر همیشه وقت شوخیه سومن این اسم خیلی بهت میاد بعد در حالی که اینو گفت پرید رفت دم در موزه ( Nazi : اقای رامیر سوار پرنده هاش بالا ی موزه بود ) منم پریدمو رفتم اقای رامیر گفت : لیدی باگ کتنوار همیشه وقت همو میگیریم بیاید اینو زود تموم کنیم معجزه گراتونو بدید وگرنه کفترام موزه رو نابود میکنن و همه ی توریستا و گردشگرا اون تو میمیرن هاهاها منم گفتم میدونی چیه یچیو راست گفتی این که همیشه وقت همو میگیریم و همیشه شکست میخوری میدونی چیه بیخیالش بیا زود تمومش کنیم
از زبون کت : دیدم بانو ی من گفت لاکی چارم براش یه بسته پفیلا اومد منم فهمیدم چیکار باید بکنیم باهاش بعد یهع نگاهی بهم کردو منم گفتم : کتکلزم خوب بانوی من بیا اینو تموم کنیم بانوی من بسته رو باز کرد و همه ی پرنده مخصوصا اونایی که زیر پای اقای رامیر بودن به سمت پفیلا ها رفتن ما هم به سمت اقای رامیر رفتیم بعد کلی زور زدن دعوا بلاخره اکومارو گرفتیم
از زبان لیدی : بعد اینکه اقاقی رامیر رو شکست دادیم از پیشی خداحلفظی کردم و رفتم خونه و ادامه ی لباسی که قبل شرور شدن میدوختمو دوختم و لباس تموم شد بعد به تیکی گفتم: تیکی به نظرت بهتر نیست که دیگه عاشق ادرین نباشم و با کت باشم تیکی گفت : چرا مرینت مگه تو ادرینو دوست نداری گفتم : چرا دوسش دارم اما اون منو دوست نداره برای اون من چیزی جز یه دوست ساده نیستم تیکی گفت : هر جور مایلی
از زبان کت : بعد اینکه از بانوم خداحافظی کردم رفتم رو برج ایفل تا کوامیم دوباره شارژ بشه و برم ببینم اون راه مخفی چی بود که تو اتاق پدرم بود بعد شارژ شدن تغییر شکل دادم و رفتم رو ساختمون روبه روی اتاق پدرم منتظر موندم تا پدرم از اتاق بره وقتی شب شد پدرم رفت خوابید منم یواش وارد خونه از شانس بد من یادم رفته بود کدوما بودن اون سه تا دکمه بعد یه فکری زد به سرم از اشپز خونه کمی ارد اوردم امیدوارم کار کنه و اثر انگشت پدرمو نشون بده اردو رو عکس مادرم فوت کردم ایول اثر انگشت معلوم شد حالا باید پاکش میکردم تا پدرم اگه بیدار شد نبینه همه چیو تمیز کردم سه تا دکمه رو زدم و وارد اونجا شدم بعد وارد یه جایی شدم ته راهرو یه چیزی دیدم رفتم دیدم یه چیز مستطیلی مانند بود بعد درش باز شد مادرم بود مادرم اینجا چیکار مکنه سریع از اونجا خارج شدم و رفتم خونه نمیدونستم چیکار کنم چرا مادرم اونجا بود و چرا همین که پدرم وارد اونجا شد یه نفر شرور شد نه پدرم نمیتونه ارباب شرارت باشه پلگ گفت: باید به لیدی باگ بگی بعدم بشتذ تحقیق کنیم گفتم : نه پلگ به هیچکی نباید بگم اگه پدرم ارباب شرارت باشه من نمیتونم باهاش مبارزه کنم و نمیتونم لوشم بدم پلگ گفت : اونجورب که تو هم همدستش میشی اگه تو نگی من به لیدی باگ میگم تصمیمتو بگیر گفتم باشه فعلا بیا بخوابیم فردا بیشتر تحقیق میکنیم
از بان لیدی: میخواستم به کت زنگ بزنم و بگم بیاد رو برج ایفل و درمورد اینکه میخوان با اون باشم بهش میگم وقتی تبدیل شدم دیدم یه پیام دارم از طرف کت پیغام صوتی بود گوش دادم کت بود میگفت امروز ساعت 8 به برج ایفل برم دیگه لازم نبود به کت بگم بیاد اما یه حس عجیب داشتم حسم میگفت قرار چیزی عوض بشه
شرمنده دوستان دیگه تمـوم شد داستان
ممنونم که منو تا اینجا همراهی کردین دوستون دارم و از تستچی جونم ممنونم که داستان منو قبول کرده نظراتتون رو تو کامنت برام بزارین دوستون دارم خدا نگه دار♥
سلام دوستان خوب هستین نویسنده ی داستان هستم خیلی خیلی ممنونم برای نظر ها پارت بعد تو راهه تو صف برسی هستش و اینکه برای غلط املایی ها به خاطر اینه که بعضی از پارت هارو با گوشیم مینوشتم و کیبوردمم تازه است هنوز بهش عادت نکردم پارت بعدیو با گوشیم ننوشتم غلط املایی نداره فکر کنم بازم بخاطر نظر هاتون ممنونم دوستون دارم همتونو خدانگهدار 🌹♥
همش غلط املایی...
عالییییییییییییییییییی⭐⭐⭐⭐⭐⭐
هاکماث نه هاوکماث. نوشته میشه خیلی ها اشتباه مینویسن
چرت بود همش غلط املایی و یک متن رو چهار بار گفتی
از من به تو نصیحت اصلا نه فقط تو همه
این چرت و پرتارو بزارید کنار
که چی مثلا چشم خودتونو کور میکنید که یک داستان الکی بنویسید؟
چی بهتون میرسه؟
3 ساعت باید چشت بنداری رو گوشی تا یه چیزی بنویسی
از نظر من سلامتی چشم خیلی بهتر از اینه که چند نفر بهت بگن داستانت خوب بود.
😠خیلی هم خوب بود.اصلا تو چرتی،نازی جان عالی مینویسی به حرف آدمایی مثل این گوش نکن اینا حسودن
عالی بود داستان منو هم بخونید
خیلی عالیه
عالی بود ادامه بده👍
عااالی سعی کن پارت بعدی رو هر چه زودتر بزاری داری عاااالی می نویسی 😙😙
عالییییییی