ببخشید انقدر دیر شد در گیر تولد دوستم بودم ولی سعی میکنم زیاد بنویسم
تصمیم گرفتم که یه چرت نیم ساعته بزنم چون پام که برسه نیویرک اصلا وقت استراحت ندارم. از یه طرف درسا و دانشگاه میاد از یه طرف باید شرکت رو تو چند ماه سرو سامون بدم . کم کم خوابم برد... صدای هم همه شنیدم ؛ چرا انقدر بدنم خسته بود ؛ چشامو که باز کردم ، دیدم انگار بین زمین و هوام . سوزش خاصی حس میکردم... انگار تصادف کرده بودیم. خیلی زود فهمیدم که شیشه تو دستم و همون باعث سوزش شده و هم همه برای مردمیه که دارن سعی میکنن منو بکشونن بیرون. یه هو نگاهم به موبایلم افتاد که یه ذره اونورتر افتاده بود. برش داشتم و سعی کردم که خودمو از ماشین پرت کنم بیرون
شیشه های خرد شده مانعم میشدن؛ در هم هیچ جوره باز نمیشد. وای خدایا.... پلگ کجا بود؟؟؟ اصلا حواسم نبود که اونم با من بود . دیدم یه گوشه بیهوش شده ث سریع برش داشتم. بالاخره با کمک مردم تونستم خودمو از ماشین پرت کنم بیرون. باید چی کار میکردم؟ گیج بودم ، از یه طرفی باید تا ۲ ساعت از این صحنه دور میشدم تا خبرنگارا نیومده بودن . اگه به تورمون میخوردن دیگه باید دور نیویرکو خط میکشیدم😐🤟 خوبی این موقعیت این بود که هم من و هم محافظم سالم از ماشین بیرون اومده بودیم . از یه طرفه دیگه باید جایی میرفتم تا ببینم پلگ خوبه یا نه . با چند ثانیه فکر کردن به نتیجه رسیدم. موندن اینجا هیچ فایده ای نداشت...
احساس کردم فشارم داره میافته. هر لحظه احتمال غش کردنم ، بود . هیچ چیزی هم تو این شرایط پیدا نمیشد فشارم رو باهاش بالا ببرم. هر ثانیه مهم بود . محافظمو کشیدم کناو و بهش گفتم که باید سریع بریم. اون به یکی تلفن کرد و گفت که برام ماشین و راننده بفرستن . شاخام در اومده بود🤦♂️🤦♂️ مگه نیروی پشتیبانی هم داشتیم؟؟؟ در عرض ۵ دیقه یه ماشین اومد و سوارش شدم. سوزش دستم هر لحظه بیشتر میشد ، نکنه داره عفونت میکنه ؟؟؟😱😱😱 حتی فکرشم دیوونم میکرد... نه نباید عفونت کنههههههه و گرنه چند روز اسیر بیمارستانم 🙂💔 تازه از بیمارستان اومده بودم بیرون و اصلا زمانه خوبی برای رفتن دوباره به بیمارستان نبود🙂💔
خیلی زود به فرودگاه رسیدیم و رفتم تو هواپیما و رو یه صندلی نشستم یه نگا به لباسم انداختم، قرمز شده بود🙂💔 کلا انگار از اول کلا قرمز بوده . یه ذره وحشت برانگیز بود که لباس کلا سفید الان کلا قرمز شده بود🙂💔🤦♂️ یه هو یه خانوم با یه جعبه ی کمک های اولیه اومد تو هواپیما .. همین که میخواست پاسمان بکنه دستمو راه افتادیم اونم همزمان کارشو شروع کرد و یه نیم ساعتی طول کشید. یه هفت ساعت و نیمه دیگه راه مونده بود. ازش تشکر کردم و اونم رفت ، نمیدونم کجا ولی دیدم رفت و من تنها شده بودم. بلافاصله کع رفت پلگ رو اوردم بیرون، هنوز بی هوش بود🙂💔 رفتم و یه ذره آب اوردمو ریختم تو صورتش ....
پلگ بیدار شد.. ۷ ساعت بعد بالاخره رسیدیم . از هواپیما پیاده شدم و سوار ماشین شدم و راننده منو تا خونه برد. در خونه رو با اثر انگشتم باز کردم و رفتم تو . خسته بودم و دستم درد میکرد. یه قهوه برا خودم درست کردم و سعی کردم که استراحت کنم تا زخمم خوب شه
۱ روز تا شروع دانشگاه نگاهی به خودم توی اینه انداختم، خوب شده بودم😎 دستمم بهتر بود ، خبر تصادفم تو اخبار پخش نشده بود و این خیلی عالی بود. حالا فهمیدم که چه تصمیمه خوبی گرفته بودم . رفتم و از تو کمد لپ تاپ و برداشتم . خیلی نمیدونستم باید از کجا شروع کنم... ولی به نتیجه رسیدم . باید سراغ بعضی ها میرفتم تا ببینم با کدومشون باید قرار داد ببندم . شاید انتخابم درست نبود ،به هر جهت قدم اول خیلی مهم بود . باید یه ماهی به خودم زمان میدادم تا درست انتخاب کنم
روزا خیلی زود میگذشت و کم کم درسا سنگین میشد؛ یه چند باری مجبور شدم برم پاریس تا به لیدی کمک کنم. خیلی سخت کار میکردم و امیدوارم بود که نتیجه اش رو ببینم خیلی وقتا تا صبح کار میکردم و بازم تموم نمیشد. خوشبختانه درسمون درباره ی همین راه اندازی شرکت مد بود و خیلی کمکم کرد استاد هزاران بار از اعتبارم و اسمم تو درسش استفاده میکرد و دو دیقه یه بار میگفت که چون از اعتتبار خوبی برخوردارم کار برام خیلی آسون میشه. یه سری از بچه ها میخواستن بهشون کمک بکنم ولی واقعا نمیتونستم . تو همین گیر و دارا با پسری به اسم جیمز اشنا شدم . چشمامو که بعم زدم دیدم دوستیمون شکل گرفته و بیشتر وقتمون رو با هم میگذرونیم...
اون طراح لباس بود و دنبال کار میگشت. منم تصمیم گرفتم که قضیه ی شرکت رو بهش بگم و ازش بخوام که تو کار شرکت کمکم کنه و وقتی شرکت سرو سامون گرفت اونجا به عنوان طراح شرکت کار کنه، ولی قبل از اون باید به مرینت پیام میدادم ؛ بالاخره الویتم اون بود . ولی اگه جفتشون اوکی میشدن خیلی خوب میشد. همون شب به مرینت تکست دادم و اون قبول کرد ولی از یه طرف تو رفت و امد براش مشکل پیش میومد ، که اونم با یه ذره هماهنگی حل شد. قرار شد که با دانشگاهش صحبت کنه که چهارشنبه ها زودتر بره خونه و شنبه دیر تر از قبل بیاد. منم گفتم که با بادیگاردم هماهنگ میکنم که کلا در اختیارش باشه
چهارشنبه شب میرسید نیویرک و جمعه دیر وقت برمیگشت... اون که اوکی داد سراغ جیمز رفتم و بهش قضیه رو گفتم . حالا باید یه فکری به حال جای خواب مرینت میکردم🤦♂️ بالاخره که نمیتونست که این دو شبو وسط خیابون بخوابه😐🤟 اناقم که زیاد داشتیم، یکیشو بهش میدادم. باید اتاقو میچیدم ، به طرز فجیعی به این کار علاقه داشتم. حالا قدم اولو برداشته بودم ، وقتی برای استراحت داشتم.... به جیمز هم گفتم که بیاد و پیشم بمونه.مرینت که بود، اونم هم میومد. تازه هم سریع تر کار میکردیم هم بیشتر خوش میگذشت. رفتم تا اتاقاشون رو دیزاین کنم😎...
تماممممممممم . تمام سعیمو کردم که زیاد بنویس ، نظر هم فراموش نشهههههه😉😉😉
خب دختر، چه خبر؟ تست ات منتشر شد؟
مال من همین الان منتشر شد😃 ، یه سَر به تستم بزن ، خوشحال میشم😚
راستی خیلی وقته میخوام یه چیزی بگم ، میای ابجی بشیم؟ 🤗
خب خب خب ، من دوباره اومدم😁🤗
چه خبر خانم نویسنده؟ چه کردی ؟! 🙃
سلامم
نوشتمششش الان فقط منتظر تاییدشم.
ممنون ک منتظرییی😘😘😘
اخ جون ، حالا اخ جون یاخجون💃💃💃💃💃🕺🕺🕺🕺🕺
آفرین آفرین. پس خبرم کنی ها😂😂😂
منکه بی صبرانه منتطرم 🤤☺🤗
(طرفدار از من پُر رو تر و مشتاق تر دیده بودی؟😂😂😂)
نه به خدا ک ندیده بودم😂😂😂
اره حتما خبرت میکنم😂😂
دو هفته شد 😁 وقتشه پارت بعدی رو بزاری ☺🤤
گذاشتی خبر کن😂😉😘
سلام عزیز . دیگه اخراشع دارم تمومش میکنم، هر موقع تموم شد میگم😂🤟
حداقل نمیشه بگی که چه زمانی پارت بعد رو میذاری؟😢خیلی وقته منتظریم 😖🤧
سلام عزیزم.
یه دو هفته دیگه بیا سر بزن به تست چی
چون تا من تکمیلش کنم و تست چی هم تایید کنه طول میکشه
ببخشید بابت تاخیر😘😘😘
پارت بعدی را نمیزاری
🥺🥺🥺پارت بعدی رو نمی زاری؟🥺🥺🥺
پارت بعد رو نوشتی؟
خیلی عالیه💖
پارت بعد رو زود تر بزار💜
عالیییییییی عالیییییییی بود خیلی جالب بود