اینم یک قسمت دیگه.... امیدوارم تا اینجایه داستان دوست داشته باشین☺️💞 کامنت یادتون نره😊
ادامه داستان: راشل و نامجون و کوکی وارد مغازه راهنمای سفر شدن. کوکی اول وارد شد و زامبی ای که به شیشه چسبیده بود با یک لگد و ضربهٔ چوب کشت. بعدش راشل و بعد نامجون وارد شدن. راشل به دورو بر نگاهی انداخت، کمی جلو رفت. نقشه کشور کره روی دیوار چسبیده بود. نگاهی انداخت و رو به کوکی کرد: کوکی ببین توی اون کِشوها نقشه یا کارت پستالی که نقشه داشته باشه پیدا نمیکنی!؟ کوکی شروع به گشتن کرد. راشل هم کِشوهای سمت خودشو گشت. نامجون جلو رفت و از توی یک کارتون چراغ قوه پیدا کرد، ابرویی بالا انداخت و برشون داشت. جیمین به شیشه چسبیده بود و نگاه میکرد، یک زامبی از دور دید که به بچه ها نزدیک میشه، چشماش گرد شد و چند بار روی شیشه زد و کوکی نگاهش کرد و جیمین به زامبی اشاره کرد و کوکی دیدش. خواست چیزی بگه که نامجون خودش زامبی رو دید و عقب رفت. راشل یک اسلحه ای که توی کشو پیدا کرده بود، سریع گلوله رو تنظیم کرد و به مغز زامبی شلیک کرد. نامجون و کوکی از ترس پایین رفتند و بعد به راشل نگاه کردن، راشل سر اسلحه رو فوت کرد و عادی گفت: این از من! جیمین خیلی تعجب کرده بود و لبخند میزد. کوکی به گشتن ادامه داد و یک نقشه پیدا کرد و رو به راشل کرد: راشل، نقشه سئول! راشل دست از گشتن برداشت و طرف کوکی رفت، کنارش ایستاد و یک سر نقشه رو گرفت..... کوکی بهش نگاهی کرد. راشل کاملا عادی: چ خوب که انگلیسیه!(خطاب به کوکی) ما الان کجاییم!؟ کوکی به نقشه نگاهی کرد و با دست نشون میداد: مااااااااااا...... الان...... اینجاییم خیابون(-) (چون اسم خیابون رو نمیدونم اینجوری مینویسم) نامجون نزدیکشون شد و نگاهی به نقشه کرد. راشل سری تکون داد و گفت: به همون راهی که داشتیم میرفتیم ادامه میدیم.
بیرون شده بودن، نامجون به بچه ها چراغ قوه میداد. راشل یک گوشه ایستاده بود، کنارش جیمین بود و به نقشه نگاه میکردن. راشل از جیمین پرسید: الان ما از این راه بریم میتونیم از شهر بیرون بشیم!؟ جیمین با دقت نگاه کرد و یک جایی رو نشون داد: دیروز این راهو بستن شاید نشه از این راه رفت..... چون لوله آب ترکیده بود. راشل ابرویی بالا انداخت و نامجون بهشون ملحق شد و چراغ قوه داد. هردو چراغ قوه هارو گرفتن و نامجون پرسید: خب.... چیشد!؟ راشل رو به نامجون کرد و با حالت جدی: باید ماشین گیر بیاریم...... یک ماشین که هممون توش جا بشیم. نامجون به دورو بر نگاه کرد و بعد به راشل: مثل یک وَن!؟ راشل سری به نشانه آره تکون داد. نامجون: منو ته ته...(کمی فکر کرد) نه تهیونگ نه..... (راشل اخمی کرد) منو کوکی میریم دنبالش. راشل سری تکون داد و نامجون رفت. راشل رو به جیمین کرد: ته ته همون وی هست!؟ جیمین: آره، ما بهش ته ته میگیم. راشل سری تکون داد: ته ته راحت تره! جیمین لبخندی زد و راشل هم لبخندی بهش زد.
راشل کنار یک سَکو نشسته بود و نقشه رو بررسی میکرد. هنوز کوکی و نامجون نیومده بودن. الینا پیش جی هوپ و جین بود و چند قدمی راشل نشسته بودن،به جک های بیمزه جین میخندیدند.(آدم باید توی هر موقعیتی شاد باشه😂) شوگا و جیمین یک جا ایستاده بودن و منتظر نامجون و کوکی بودن. تهیونگ داشت به راشل نگاه میکرد و خواست بیاد به سمتش که راجب نامجون چیزی بگه. راشل یکدفعه سرشو بالا کرد و دنبال جیمین میگشت ولی چون با تهیونگ چشم تو چشم شده بود اونو صدا کرد. تهیونگ اومد سمتش، نشست و گفت: جانم!؟ راشل یک قسمت از نقشه رو نشونش داد و گفت: اگه ما شب تا اینجا پیش بریم، جایی هست که پناه ببریم!؟ تهیونگ نگاهی به نقشه انداخت و دهنش باز بود، با خودش یک چیزایی تکرار کرد و گفت: خب...... اونجا یک سالن تائتر هست. راشل چشماش برق زد و گفت: اگه زامبی نباشه خیلی خوبه. تهیونگ سری تکون داد. راشل نقشه رو بست و رو به تهیونگ: خب مکانمون مشخص شد. شوگا کنار جیمین ایستاده بود و به دور دست نگاه میکرد و یک چیزایی دید که به سمتشون حرکت میکنن، چشماشو ریز کرد و به شونه جیمین زد و گفت: جیمین اونا زامبین که دارن به سمت ما میان!؟ جیمین هم چشماشو ریز کرد و نگاهی کرد...... زامبی بودن. چشماش گرد شد و چند بار زد به شونه شوگا و گفت: بدو یونگی، بدو.
شوگا و جیمین به سمت بچه ها اومدن و جیمین هول زده بود و گفت: یک عالمه زامبی دوان دوان به سمت ما دارن میان. همه هول کردن و بلند شدن، راشل با تعجب بلند شد و رفت نگاهی انداخت، یک عالم زامبی بودن. الینا ترسیده بود و به سمت راشل اومد. راشل آماده فرار بود و گفت: زود باشین فرار کنین. شوگا سریع گفت: توی مغازه ها نمیریم؟! راشل در حال فرار: نه، نامجون و کوکی مارو پیدا نمیکنن، زود باشین... سریع(درحال دویدن) فقط فرار کنین و پشتتون رو نگاه نکنین. همه با هم فرار کردن. هفت نفره میدویدن. از کنار یک کوچه بزرگ رد شدن و جیمین به کوچه نگاهی انداخت و دید زامبی های بیشتری اونطرف هستند و با شنیدن سروصدا به سمت آنها میومدن. چشماش گرد شد و همین جور به راشل گفت: سمت چپ توی کوچه هم زامبی بود. راشل درحال دویدن: امیدوارم اون دوتارو پیدا کنیم. الینا عقب تر از بقیه بود و خیلی خسته شده بود. تهیونگ دست الینا رو گرفت و الینا سعی کرد سریع تر بدوه.
کوکی و نامجون سوار وَن بودن و نامجون پشت فرمون بود. کوکی به شهر سئول نگاه میکرد و گفت: چرا، چی باعث شده که شهرمون این شکلی بشه!؟. نامجون نیم نگاهی به کوکی کرد و بعد رانندگیشو کرد و گفت: این فقط یک اتفاق بده! که میگذره! کوکی آهی کشید، نامجون ادامه داد: فقط باید زنده بمونیم. کوکی نگاهی بهش کرد و با خنده: مثل فیلما حرف زدی! نامجون خنده ای کرد و نیم نگاهی بهش کرد.بعد به جلو خیره شد. نامجون که حواسش به جلو بود..... چند نفر رو دید که درحال دویدن بودن. اخمی کرد و گفت: کوکی، اونا بچه ها نیستن!؟ کوکی حالت ایستاده نگاهی کرد و گفت: خودشونن. بعد چندین زامبی پشت سرشون ظاهر شد که دنبالشون بودن. هردو چشماشون گرد شد. شوگا از دور یک وَن دید و اشاره کرد بهش: نامجون و کوکی. راشل نگاهی کرد و لبخندی به لباش اومد و گفت: بدویین! (اینا همرو درحال دویدن تصور کنین) راشل دستش رو حالت چرخشی روی هوا تکون میداد، نامجون اخمی کرد و کوکی سریع و با داد گفت: ماشین رو بچرخون، آروم برو! نامجون وَن رو چرخوند و آهسته حرکت کرد. راشل دادی زد و گفت: الینا و جین و جی هوپ زود باشین. جی هوپ که سریع میدوید خودشو رسوند به وَن، کوکی دم در دستشو دراز کرده بود. جی هوپ دستشو گرفت و داخل رفت. جیمین رسیده بود ولی جین رو هل داد که دست کوکی بهش برسه. جین دست کوکی رو گرفت و داخل شد. جیمین داد زد:الیناااا! راشل به عقب نگاه کرد که الینا و تهیونگ عقب بودن و به جیمین گفت: شما داخل برین. جیمین به شوگا نگاهی کرد، دستشو گرفت و هولش داد جلو، شوگا دست کوکی رو گرفت و داخل شد.
الینا پاهاش پیچ خورد و افتاد. تهیونگ ایستاد و گفت: چی شد!؟ الینا آه و ناله کرد و به پاهاش اشاره کرد: پام پیچ خورد. تهیونگ به جمعیت زامبی ها که داشتند بهشون نزدیک میشد نگاهی کرد، الینا رو بلند و بغلش کرد. الینا تعجب کرد، تهیونگ دوید. راشل به جیمین رسید، جیمین به راشل: برو داخل! راشل نگاهی به جیمین کرد و جلو رفت، دست کوکی رو گرفت و داخل رفت. راشل کنار کوکی ایستاد و نگاه کرد و دید تهیونگ، الینا رو بغل کرده سرشو داخل برد و داد زد: سرعتو کمتر کن. نامجون سرعتو کمتر کرد و جیمین نزدیک تر شد و دست کوکی رو گرفت و داخل شد. راشل داد زد: بدو ته ته...... بدو! تهیونگ رسید و کوکی الینا رو گرفت و داخل برد، راشل دست تهیونگ رو گرفت و داخل آوردش. راشل با خستگی در رو بست و داد زد: گاز بده! نامجون دنده رو عوض کرد و گاز داد، جوری که همه به عقب افتادن. کوکی الینا رو روی صندلی نشوند و گفت: خوبی!؟ الینا به پاهاش اشاره کرد. تهیونگ در حال نفس نفس زدن: پاش پیچ خورده. کوکی به تهیونگ نگاهی کرد و بعد به پای الینا. نامجون دادی زد و گفت: کجا برم!؟ راشل به سمت نامجون رفت و روی صندلی نشست و داد زد: ته ته، سالن تائتر کدوم طرفه!؟ ته ته نگاهی کرد و گفت: نامجون، برو سالن تائتر(_). نامجون گاز داد. گله ای از زامبی ها دنبال ماشین اینا بودن. شوگا از پشت نگاه میکرد و گفت: ازشون دور شدیم ولی هنوز دارن میان. راشل به جلو نگاه میکرد و یک کامیون گازوئیل پیدا کرد که تقریبا کج گذاشته بود. راشل یک بار زد به داشبورد و گفت: از کامیون رد شدی نگه دار یک نقشه ای دارم. نامجون نیم نگاهی به راشل انداخت. از کامیون رد شدن و نامجون یک متری کامیون نگه داشت
راشل بلند شد و جین با ترس: چرا نگه داشتی!؟ راشل از توی کیف چند بطری شیشه ای آتش زا برداشت و گفت: جیمین زود بیا. جیمین تعجب کرد و دنبال راشل رفت. بیرون رفتند و راشل به جیمین گفت: برو توی کامیون، پشت فرمون بشین. جیمین سریع رفت و راشل هم سمت دیگه کامیون ایستاد و بطری هارو گذاشت. راشل پشت کامیون رفت و دید زامبی ها به سمتشون میومدن. بقیه از پشت وَن نگاه میکردن.جین خیلی ترسیده بود. نامجون از پنجره بیرون اومده بود و به زامبی ها که به سمت شون میومدن نگاه میکرد. جیمین راشل رو صدا کرد، راشل سمت در رفت و بازش کرد. جیمین گفت: روشن نمیشه.
راشل قسمت شاگرد سوار شد و سرشو گذاشت جای پای جیمین و به پایین فرمون نگاه کرد. جیمین تعجب کرد. راشل ضربه ای به بدنه کامیون زد، دری باز شد و دوتا سیم رو برداشت، پارشون کرد و دو سرشو به هم نزدیک میکرد و در همین حال گفت: نزدیکن!؟ جیمین به سمت زامبی ها نگاهی انداخت و گفت: تقریبا! راشل چندبار دیگه هم تلاش کرد و بالاخره کامیون روشن شد، بلند شد و درحال پایین رفتن گفت: کامیون رو جوری بزار که سر راهشونو بگیره! جیمین سری تکون داد و حرکت کرد. راشل بطری هارو برداشت و دور شد و یک جا ایستاد. جیمین کامیون رو صاف پارک کرد، جوری که سر راه زامبی هارو گرفت. زامبی ها به کامیون خوردند و جیمین از سمت شاگرد پیاده شد و به سمت راشل دوید. راشل یکی از بطری هارو روشن کرد و به جیمین داد و گفت: بزن. جیمین به کامیون نگاه کرد و پرت کرد. راشل هم یکی دیگه روشن کرد و پرت کرد..... همین جور دور میشدن، دوتا بطری دیگه هم روشن کردن و پرت کردند. نزدیک ماشین شدن که یکدفعه کامیون ترکید و زامبی ها باهاش ترکیدند. کسایی که داخل ماشین بودند نگاه میکردند و خندیدند، جی هوپ با ذوق دست زد. تهیونگ که دم در ون ایستاده بود و داد زد: فااااییییییییر(fire). جیمین که بیرون بود خندید و داخل رفت. یک زامبی به ون نزدیک میشد که راشل تفنگ را برداشت و شلیک کرد. سوار ماشین شد و گفت: حرکت کن. تهیونگ در رو کشید و ون راه افتاد.
خب برای الان بسه😐 این قسمتشو خیلی دوست داشتم، از نظر خودم خیلی جذاب شده.... یکی از بهترین پارتایی که نوشتم😂😂
خب، امیدوارم لذت برده باشین (: مرسی که هستین💞💞
عالییی
باید از روش فیلم بسازن
خیلی عالیه
خیلی هیجان داره من خیلی دوسش دارم...سومین باره میخونمش😂♥️
good💜💜💜💜💜💜
خیلی خوب بود💞⭐
لفطا به داستان منم سر بزن اجیم
ممنون💞
چشم حتما (:
خوب نبود عالی بود
😂😂❤️💞
عالی مثل همیشه👍 بیشتر سریال اتفاق(BTS)تا داستان😂👌
راستی به تست منم سر بزن💜
جان جان😂❤️
چرا که نه، سر میزنم
بابا خفن
تو که کارت درسته چرا میگی
باحال بود منتظر پارت بعد هستم
ممنون😂😂😂
عالی مثل همیشه
خیلی باحال میشه راشل رو عاشق تهیونگ یا جیمین کنی خواهش میکنم
😂😂😂
کاش
داستانت عالیه همینجوری ادامه بده لطفا به داستان منم سر بزن اسمش اخرین مبارز هست یه سوال تو میدونی من دارم یه بخش از پارت رو مینویسم بعد که ثبت میزنم انگار برگشت میخوره و ثبت نمیکنه باید چیکار کنم اگه کسی میدونه لطفا بگه ممنون میشم
ممنون لطف داری☺️
دارم داستانت رو میخونم، جالبه🙂
و اینکه نمیدونم چرا برگشت میخوره😐
به تستچی پیام بده که رسیدگی کنه...🛌