خب اینم از پارت هشتم❤ امیدوارم خوشتون بیاد
وقتی به هوش اومدم تو خونه و اتاقم بودم ، بلند شدم و رو تخت نشستم ، پتو رو کنار زدم و از تخت پایین اومدم. از اتاق که بیرون رفتم دیدم یونگی و سویون دارن صبحونه میخورن رفتم سمت سرویس بهداشتی ، مسواکم زدم و صورتم رو شستم بعد رفتم بیرون رفت مثل همیشه مبل رو به روشون نشستم و سلام کردم یونگی:سلام ، صبح بخیر سویون:سلام یونگی:صبحونه بخور با یه حالت ترس گفتم سولهی:دیشب چه اتفاقی داشت میوفتاد ، اون روحه کی بود ، تو چجوری پیدام کردی ، اصلا اونجا کجا بود یونگی برعکس من با یه حالت آرامش تکیه داد به مبل و گفت یونگی:چی داری میگی ، دیشب هیچ اتفاقی نیوفتاد فقط دادشت اومد اینجا و رفت سولهی:داداشم سویون:آره ، همونکه دیشبم اینجا بود سولهی:یعنی دیشب هیچ اتفاقی نیوفتاد یونگی:هیچ اتفاقی سولهی:پس اون چیزایی که دیدم چی بود سویون:احتمالا خواب دیدی سولهی:آخه خواب به اون واضحی ، انگار واقعی بود یونگی:همه ی خواب ها واضح هستن چون تو کله ی خودتن راست میگی از جام بلند شدم و رفتم طرف آشپزخونه یونگی:کجا میری سولهی:آشپزخونه ، الآن میام وقتی وارد آشپزخونه شدم یونگی شروع کرد صحبت کردن یونگی:مگه نگفتی صبح که بیدار یشه هیچی یادش نمیمونه سویون:به من چه ، تو نزاشتی اون دارو رو بهش بدم یونگی:فکر کن اگه دارو رو میدادی و حافظه اش کاملا پاک میشد سویون:به نظرم هیچی یادش نمونه بهتر از اینه که یه چیز بد یادش بمونه یونگی:اصلا مهم نیست فقط دیگه درباره ی این موضوع حرف نزن سویون:من که اصلا حرف نزدم ، تو شروع کردی من برگشتم یونگی:اون چیه سولهی:نودل سویون:نودل سولهی:مگه تا حالا نخوردین یونگی:نه سولهی:واقعا تا حالا نخوردین سویون:مگه تعجب داره سولهی:نداره ، غذای اصلی این کشور نودله یونگی:واقعا سولهی:الآن بخورین یونگی:باشه (۱۰ دقیقه بعد) همه چی رو جمع کردیم و میخواستیم فیلم ببینیم که
صدای زنگ خونه اومد یونگی:چرا هروقت میخوایم یه کاری بکنیم یکی مزاحم میشه سولهی:من یه نظر دارم یونگی:بگو سولهی:در رو باز نکنیم یونگی:موافق نیستم شاید یکی پشت در باشه که لازم باشه درو باز کنیم سویون یکدفعه برگشت و به یونگی نگاه کرد و با پوزخند گفت سویون:نمردیم و دیدیم جناب به فکر دیگران هم هست یونگی:دیگه بسه سولهی پاشو درو باز کن در و زنگ و با هم ترکوند سولهی:من برم یونگی:نه پس من برم سویون:میخواین من برم یونگی:نه سولهی:یعنی حتما من باید برم یه نگاه به یونگی کردم و یه نگاه به سویون بعدش پاشدم رفتم در و باز کردم درو باز کردم ولی یه چیز عجیب دیدم سولهی:تو کی هستی یونگی:کیه برگشتم به طرفش گفتم سولهی:نمیدونم یونگی و سویون پاشدن اومدن جلو در ولی تا یونگی اون خانم رو دید رفت طرفش و بغلش کرد.
رو به سویون کردم و گفتم سولهی:ایشون کین سویون:تنها کسی که میتونه درکش کنه و واقعنی بخندونش ، خواهر کوچیکترش سولهی:خواهرش ، واقعا منم به اندازه ی اون شاید حتی بیشتر خوشحال بودم رفتم طرف اتاقم و درو بستم چند دقیقه بعد یکی درو باز کرد یونگی بود یونگی:چیکار میکنی سولهی:نمیبینی وسایلم رو جمع میکنم یونگی با یه حالت خوشحال اومده بود ولی یکدفعه با یه حالت تعجب گفت یونگی:چرا سولهی:الآن که خواهر و دوستت اومدن میتونی خیلی راحت چیزی که دنبالشی رو پیدا کنی اینجوری هم تو راحتتری ، هم من یونگی:من اینجوری که الآن هست راحتترم سولهی:ولی من نیستم یونگی:چرا سولهی:من بدون اینکه بشناسمت بهت اعتماد کردم به خاطر اینکه فکر کردم تنهایی و کسی رو نداری ولی الآن که خواهر و دوستت اومدن میتونم برم یونگی:کجا میخوای بری سولهی:برادرم میخواد برگرده منم میخوام باهاش برم یونگی:کجا سولهی:آمریکا
یونگی:اونجا که میری خیلی دوره سولهی:یعنی واقعا نمیدونی اونجا دوره یا نزدیک یونگی:فکر کن نمیدونم سولهی:خب بستگی داره دور باشه یا نزدیک یونگی:به کی و چی بستگی داره سولهی:به خودت ، هر کجا هر چقدر دور باشه اگه کسی که دوسش داری پیشت باشه اونجا قابل تحمل میشه حتی اگه هزاران کیلومتر دورتر از جایی که زندگی میکنی باشه و اگه هر کجا هر چقدر نزدیک باشه اگه کسی که دوسش داری پیشت نباشه اونجا برات غیرقابل تحمل میشه حتی اگه همین خونه بغلی باشه یونگی:برای تو چجوری سولهی:قابل تحمل ، چون داداشم پیشمه یونگی:داداشت کسیه که دوسش داری سولهی:من خانوادمو دوست دارم یونگی:خب به سلامت بری اگه امشب میری نمیتونم باهات موقع رفتن خداحافظی کنم سولهی:چرا یونگی:با خواهرم و سویون میریم بیرون اومدم به تو هم بگم بیای که داری میری سولهی:نه ، فردا میریم ، میتونم باهاتون بیام؟ یونگی:به خودت بستگی داره بعد رفت بیرون و منم لباسام رو عوض کردم یونگی:میخواد بره سویون:کجا یونگی:آمریکا جیسو(خواهر یونگی):آمریکا کجاست؟ یونگی:چمیدونم جیسو:اممممممممم یونگی:اهوم جیسو:حالا جای دوریه یا نزدیک یونگی:بستگی داره جیسو:به چی یونگی:به خودت جیسو:یعنی چی بعدش یونگی حرفای سولهی رو برای جیسو گفت جیسو:اها یونگی:اهوم اومدم بیرون و گفتم سولهی:من حاضرم رفتم طرف مبل و رو به خواهر یونگی گفتم من سولهی هستم از دیدنت خوشبختم خواهر یونگی از جاش بلند شد و گفت منم جیسو هستم منم از دیدنت خوشبختم رو به یونگی گفتم سولهی:کی قراره بریم یونگی:یکم دیگه سولهی:یعنی وقت میشه من یه تماس بگیرم یونگی:با کی سولهی:یوسونگ
یونگی:نه وقت نمیشه ، همین الآن میخوایم بریم سولهی:ولی نه تو حاضری ، نه جیسو ، نه سویون یونگی:حاضر شدن ما با هم ۲ دقیقه طول میکشه سولهی:باشه رفتم و رو مبل کنار سویون نشستم یونگی و سویون پا شدن رفتن لباس عوض کنن یونگی رفت تو اتاقه خودش ، سویون هم رفت تو اتاق مشترکیه من و خودش وقتی اونها رفتن رو به جیسو گفتم سولهی:تو نمیری لباس عوض کنی جیسو:من تازه اومدم ، لباس ندارم سولهی:راست میگی جیسو:راستی آمریکا کجاست؟ سولهی:آمریکا!! جیسو:یونگی گفت میخوای بری آمریکا سولهی:اممم ، آره ، با داداشم میرم جیسو:تو هم داداش داری سولهی:آره جیسو:چند تا بچه این ؟ سولعی:۴ تا ، دو تا دختر و دو تا برادر ، یکی از خواهر و برادرام از من کوچیکترن و یکیشون از من بزرگتره. شما چند تا بچه این؟ جیسو:ما ، در اصل ۶ تا ولی یکیمون نیست ، الآن ۴ تا خواهریم و یک برادر سولهی:یعنی چی،یکیتون نیست جیسو:مرده سولهی:چجوری انگار بغضش گرفته بود با همون بغض تو گلوش گفت جیسو:بابام کشتش با تعجب گفتم سولهی:بابات جیسو:آره ، بابام هر کی که از قوانین سر پیچی کنه میکشه ، مهم نیست کی باشه ، بابام حتی میخواست یونگی رو هم بکشه ولی به اصرار من و جنی و رزی نکشتش سولهی:جنی و رزی کین؟ جیسو:خواهرام ، جنی دومین بچه و دومین خواهرمه ، رزی هم چهارمین بچه و سومین خواهرمه ، یونگی هم سومین بچه و دومین برادرمه ، تهیونگم اولین برادر و اولین بچه بود که مرده سولهی:پس اون یکی خواهرت چی جیسو:اون اولین خواهر و دومین بچه است اسمش لیسائه با ترس و تعجب گفتم سولهی:لیسا
جیسو:آره ، ولی بعضی وقتها آدم بدی میشه سولهی:چرا جیسو:نمیدونم ، از وقتی تهیونگ مرد اینجوری شد سولهی:یه سوال جیسو:بپرس سولهی:خانوادت همون موقع که کلمه اول رو گفتم یونگی در اتاق رو باز کرد و اومد بیرون و بعدش سویون هم اومد. جیسو:الآن بریم یونگی:اگه همه حاضرین آره رفتیم طرف در که
گوشیم زنگ خورد، گوشیم رو گرفتم و شماره رو نگاه کردم بردارم بود ، جواب دادم جونکوک:الو سولهی سولهی:چیشده جونکوک جونکوک:میگم برای رفتن ساعت پرواز عوض شد ، ساعت 6:00 صبح حرکته سولهی:باشه ، ساعت شیش میام فرودگاه جونکوک:نه من میام دنبالت وسایل مهمت رو جمع کن سولهی:باشه ، فعلا ، مواظب خودت باش جونکوک:خداحافظ گوشی رو قطع کردم و گذاشتم تو کیفم یونگی:چیشده سولهی:هیچی ، ساعت پروازمون ۴ ساعت افتاد جلو یونگی:یعنی چه ساعتی بوده و چه ساعتی شده سولهی:ساعت ۱۰ بوده و ساعت ۶ شده یونگی:یعنی ۸ ساعت دیگه سولهی:آره ، بیان الآن که وقت داریم بریم جیسو:آره بیاین تا دیر نشده بریم از خونه رفتیم بیرون سولهی:وای این ماشین مال کیه جیسو:برای منه یه نگاه به یونگی کردم و گفتم سولهی:مگه میشه ، خواهرت که ازت کوچیکتره ماشین داره ولی تو نداری یونگی:نکه خودت داری ، خواهر کوچیکه ی تو هم داره ولی تو نداری سولهی:برای من فرق میکنه اونا خانواده ی واقعیم نیستن برای همین بینمون فرق میزاشتن یونگی:باشه ، مهم اینه که خواهر گلم میده من رانندگی کنم جیسو:کی گفته میخوام بدم تو رانندگی کنی یونگی:منظورت اینه نمیخوای بدی جیسو:آره ، نمیخوام بدم یونگی:چرا جیسو:میخوام بدم به آبجی سولهی یونگی:چی آبجی ، یه ساعت هم از آشناییتون نمیگذره ، در ضمن آبجی جونت نمیتونه رانندگی کنه من و جیسو با هم گفتیم چرا یونگی:تو تازه امروز صبح گچ دستتو باز کردی سولهی:اها ،راست میگی(راستش تصادفش خیلی جدی نبود ، دستشم خیلی بد صدمه ندیده بود برای همین خیلی زود گچ دستش رو باز کردم) جیسو:مگه دستت چی شده سولهی:تصادف کردم جیسو:با کی سولهی:با ماشین جیسو:خب پس میخوام بدم سویون جون رانندگی کنه سویون:من نه جیسو:چرا سویون:راستش من رانندگی بلد نیستم ایندفعه جیسو و یونگی با هم گفتن چی یونگی:فکر نمیکردم کاری باشه که بلد نباشی انجام بدی جیسو:منم همین فکر رو میکردم یونگی:پس آبجی جون میدی من رانندگی کنم جیسو:نه ، خودم رانندگی میکنم یونگی:چرا جیسو:واقعا میخوای بدونی یونگی:آره جیسو با یه صدای نسبتا بلند گفت جیسو:آخرین باری که ماشین رو دادم دستت له و لورده بهم برگردوندیش تازه امروز از تعمیرگاه آوردمش.
من و سویون داشتیم از خنده پخش زمین میشدیم یونگی هم سعی داشت جیسو رو ساکت کنه یونگی:بسه دیگه بیاین بریم بعد سوئیچ رو از جیسو گرفت و گفت یونگی:اینبار هیچی نمیشه و سالم تحویلت میدم یونگی پشت فرمون نشست ، سویون عقب نشست ، منم داشتم عقب میشستم که جیسو:آبجی بیا جلو بشین سولهی:نه من عقب راحتترم جیسو:منم عقب راحتم سولهی:عقب سه تا جا هست ، سه نفری میشینیم جیسو:نمیخوام بعد هولم داد تو ماشین و درو بست بعد اینکه خودشم نشست گفت جیسو:بریم کمربندم رو بستم و به یونگی هم گفتم کمربندشو ببنده سولهی:یه سوال الآن کجا میریم یونگی:نمیدونم ، هرجا بگین میریم سولهی:یه سوال دیگه تو دقیقا چی میدونی هروقت ازت چیزی پرسیدم گفتی (نمیدونم) یونگی:خودمم نمیدونم چی میدونم جیسو:داداش برو شهربازی یونگی:سویون نظر تو چیه سویون:من موافقم یونگی:تو چی سولهی:با منی یونگی:ن پس با خالمم ، با توام دیگه سولهی:منم موافقم یونگی:پس میریم شهربازی وقتی رسیدیم شهربازی جیسو از همه زودتر پیاده شد و رفت سولهی:کجا رفت یونگی:نمیدونم سولهی:سویون یه سوال سویون:بپرس میشه اون گوشی رو بزاری کنار سویون:نه وقتی گفت نه خیلی سریع گوشی رو گرفتم و گذاشتم تو کیفم سولهی:وقتی امشب تموم شد بهت میدمش ، بیا تو این لحظه فقط شاد باشیم بعدش ما هم رفتیم
جیسو:بچه ها ۴ تا بلیط گرفتم سولهی:بلیط چی جیسو:کشتی فضایی یونگی:چیه فضایی سویون:کشتی فضایی یونگی:بریم رفتیم سوار وسیله بازی شدیم ، یونگی و جیسو کنار نشستن منو سویون وسط ، سویون کنار جیسو بود منم کنار یونگی یونگی:چرا آنقدر شلوغه سولهی:نمیدونم یونگی:توام مثل من هیچی نمیدونی یکدفعه یه صدای بلند اومد یونگی:این چی بود سولهی:الآن میخواد حرکت کنه کشتی فضایی شروع کرد حرکت کردن ، اول آروم بود ولی وقتی تند شد همه حتی یونگی هم داشت جیغ میکشید.(تصور کنین شش برابر سرعتی که شما تا حالا سوار شدین).(همه ی اینا تخیلین و واقعی نیستن) وقتی کشتی وایستاد جیسو دوید طرف یه مغازه و یه بطری آب خرید جیسو:بیا یونگی یونگی:ممنون در بطری و باز کرد و تا قطره آخرشو خورد سولهی:یعنی آنقدر ترسناک بود یونگی:نه برگشتیم دیدیم جیسو نیست یونگی:کجا رفت سولهی:احتمالا رفت یک بلیط بگیره یونگی:برای همین وسیله سویون:به احتمال خیلی زیاد نه دیدیم جیسو برگشت سولهی:چجوری انقدر زود بلیط گرفتی جیسو:خب دیگه سولهی:حالا برای چیه جیسو:ترن هوایی یونگی:ترن هوایی چیه؟ جیسو:بیاین بریم ، میفهمیم چیه ۴ تا صندلیه جلو نشستیم ، من و یونگی ۲ تای اول ، جیسو و سویون ۲ تای دوم بعد از اینکه مسئول اونجا از محکم بودن کمربند ها مطمئن شد برگشتم عقب و به جیسو گفتم سولهی:میشه تو بیای جلو ، من برم عقب جیسو:نه به سویون هم نگاه کردم ولی اونم سرشو به نشونه ی (نه)تکون داد.
یونگی:چیشده سولهی:هیچی یونگی:یه سوال سولهی:بپرس یونگی:تو چند سالته؟ سولهی:چرا یونگی:همینجوری میخوام بدونم ۱۹ سال تو چند سالته؟ یونگی:من ، ۲۳سال تقریبا چند هفته دیگه ۲۴ سالم میشه همونجوری که صحبت میکردیم یکدفعه ترن شروع کرد حرکت کردن اوایلش خوب بود ، ولی وقتی به اون قسمت های پیچ و سر پایینی میرسیدیم همه مخصوصا یونگی جیغ میزدن(البته نا گفته نمونه یونگی تمام مدت جیغ میزد) (۱:۳۰ بعد) یونگی:جیسو لطفا بس کن ، هر چی تو این شهربازی بود ، یکی یکی سوارمون کردی ، لطفا بس کن. جیسو:فقط یکی دیکه مونده بعد تموم میشه ، بلیط گرفتم بیاین بریم سولهی:چرخ و فلک جیسو:آره یونگی:آخ جون بالاخره یه چیز آرام همه سوار یه کابین شدیم ، دوتامون یه طرف ، دوتامون یه طرف دیگه باورم نمیشد دوباره کنار یونگی نشسته بودم. تو دلم با خودم گفتم (مثل اینکه این دو تای رو به رو نقشه داشتن تمام امروز منو بشونن کنار این پسرک که نقششون عملی شد ، از کشتی فضایی گرفته تا ترن هوایی ، فیریزبی گرفته تا ماشین برقی و چرخ و فلک و غیره) شروع کردیم به بالا رفتن ، آخرین کابینی که پر شد ، کابینی که ما سوار شدیم بود تقریبا ۳۰ دقیقه گذشته بود و ما تازه رسیدیم بودیم پایین جیسو:خب الآن کجا بریم؟ سولهی:من بگم
(از زبون یوسونگ) ۲ روز از ملاقاتم با سویون و دادن خبر دزدیده شدن سولهی به جونکوک میگذره امروز به یونا زنگ زدم و خواستم تو پارک هم رو ببینیم اونم قبول کرد یونا:چیشده یوسونگ که میخواستی ببینیم یوسونگ:نمیتونم همینجوری بخوام ببینمت یونا:یعنی هیچ دلیلی نداره یوسونگ:نه یونا:پس بیا بریم یه جای دیگه یوسونگ:کجا یونا:بریم شهربازی یوسونگ:چرا شهربازی یونا:خیلی وقته دلم میخواد برم و به خاطر مامانم نمیتونم یوسونگ:باشه ، بریم سوار ماشین شدیم و رفتیم یوسونگ:رسیدیم یونا:یه سوال یوسونگ یوسونگ:بپرس یونا:تو بابت اون اتفاق ارثیه و اینا من رو بخشیدی یوسونگ :مگه تو هم نقشی به جز زنگ زدن داشتی یونا:نه یوسونگ:پس بخشیدمت
سولهی:من بگم کجا بریم یونگی:بگو سولهی:بریم رستوران غذا بخوریم جیسو:آره ، منم گشنمه سویون:منم یونگی:ولی من یه نظر دیگه دارم بریم خرید سولهی:خرید یونگی:بعد اینکه خرید کردیم میریم غذا میخوریم سولهی:من موافقم جیسو:منم موافقم . سویون تو هم موافقی سویون:آره یونگی:پس بریم داشتیم به طرف خروجی شهربازی میرفتیم که سولهی:یوسونگ یوسونگ:سولهی تو اینجا چیکار میکنی سولهی:من یونگی:اومدیم بیرون یوسونگ یه نگاه به یونگی کرد و بعد به من نگاه کرد و گفت یوسونگ:باورم نمیشه بعد اون اتفاق هنوز پیششی . سولهی:کدوم اتفاق یوسونگ:هیچی یادت نمیاد ، از دیشب سولهی:دیشب اتفاقی نیوفتاد سویون:خوشحالم دوباره میبینمتون یوسونگ وقتی سویون رو دید تعجب کرد انگار که روح دیده یوسونگ:تو اینجا چیکار میکنی سویون:منم باهاشون اومدم بیرون یوسونگ:چجوری میتونی اینجا باشی سویون:همونطور که بقیه میتونن جیسو که داشت دنبال یه راه بدون ترافیک میگشت اصلا هواسش به این ماجرا نبود یکدفعه اومد و گفت جیسو:بچه ها بیاین بریم ، یه راه وقتی سرشو آورد بالا دیگه حرف نزد جیسو:اینا کین؟ یونگی:دوستای سولهی یه نگاه بهش انداختم انگار هم عصبی بود هم نگران ولی چرا عصبی و چرا ناراحت یونگی:اگه میخوایم بریم همین الآن بیاین بعد حرکت کرد و رفت به طرف خروجی شهربازی جیسو و سویون هم دنبالش رفتن منم داشتم میرفتم که یوسونگ:به نفعته نری سولهی:چرا یوسونگ:بودن با اونها بهت آسیب میزنه ، نمیدونم چیشده که از دیشب هیچی یادت نمیاد ولی اگه یادت اومد بهتره زودتر ارشون دور بشی وگرنه به بدترین شکل دنیا از بین میری بعد گفتن این حرف از کنارم رد شد و رفت منم سریع رفتم به سمت در خروجی
وقتی خارج شدم ، سریع رفتم سوار ماشین شدم(چون جیسو و سویون عقب بودن مجبور شدم جلو نشستم) وقتی نشستم یه نگاه به یونگی کردم و یه نگاه به جیسو و سویون سولهی:نمیخوای حرف بزنین یونگی:راجبه چی سولهی:سویون تو از کجا یوسونگ رو میشناسی سویون:فکر نکنم لازم باشه بدونی سولهی:درست میگی به من ربط نداره ، متاسفم شبتون رو خراب کردم داشتم پیاده میشدم که یونگی:انقدر زود بهت برخورد که سویون جوابتو نداد سولهی:نه ، بخاطر سویون نیست ، بخاطر خودمه ، که واقعا زود گول خوردم نمیدونم منظور یوسونگ از دیشب چی بود ولی من ترسیدم ، بخاطر همه چی یه نگاه به یونگی کردم و گفتم سولهی:تو گفتی هیچکس رو اینجا نداری ولی یکدفعه سروکله ی یکی از دوستات و بعدش خواهرت پیدا شد ، خیلی خوشحال شدم که حداقل کسی رو داری بهش تکیه و کنی و اون درکت کنه ولی بهت شک کردم با خودم میگفتم (اونروز اول که دیدمش بهم دروغ گفت ، اونروز که اومدم اینجا اشتباه کردم که بهش اعتماد کردم) و هزاران چیز دیگه ولی نخواستم بهت هیچ شکی کنم چون تو اولین نفر بودی که بعد مرگ مادر و پدرم واقعا درکم کرد. ولی اشتباه میکردم من نمیدونم اینجا چه اتفاقی میوفته ، افتاده و قراره بیوفته بنابراین دوست دارم خیلی سریع برم و همه چیز رو فراموش کنم. بعد گفتن این حرفا داشتم از ماشین پیاده میشدم که همین دستم رو گذاشتم رو دستگیره ی در ماشین ، یونگی پاشو گذاشت رو گاز و ماشین حرکت کرد.
سولهی:چیکار میکنی یونگی:حالا اگه تونستی پیاده شو. سولهی:خیلی آدم بدی هستی یونگی:میدونم با عصبانیت برگشتم و به بیرون نگاه کردم چند دقیقه بعد اینکه کل ماشین رو سکوت فرا گرفته بود یکدفعه جیسو شروع کرد صحبت کرد جیسو:راستی یه سوال داداش یونگی:بپرس جیسو:اممم ، راستش ، اصلا ولش کن سویون:خدایا ازت میخوام بهش یکم عقل بدی یونگی:بسه دیگه رسیدیم ماشین رو پارک کرد و گفت پیاده شید هممون پیاده شدیم رفتیم تو بازار یه بازار سرباز بود شبیه بازارهای قدیمی شبانه روزی و خیلی هم شلوغ بود
۲ ساعت بعد تقریبا نزدیک ۲ ساعت تو بازار بودیم و تقریبا از همه ی مغازه های بازار علاوه بر دیدن ، خرید هم کردیم جیسو از همه بیشتر و من از همه کمتر خرید کردیم (البته باید بگیم پول تمام خرید های جیسو رو یونگی داد) یونگی:خب الآن کجا بریم جیسو:من بگم یونگی:بگو سویون:سینما سولهی:من موافقم جیسو:قرار بود من بگم یونگی:بیا بریم سینما بعد میریم اونجا که تو میگی جیسو:باشه وسایل رو گذاشتیم تو صندوق عقب و رفتیم سوار ماشین بشیم سولهی:جیسو من عقب بشینم جیسو:نه سولهی:چرا جیسو:چون که سوار ماشین شدیم یونگی:کدوم سینما بریم سویون:مگه فرق داره سولهی:نه یونگی:جیسو یک فیلم انتخاب کن جیسو:انتخاب کردم ، بلیطم گرفتم سولهی:چی جیسو:یه فیلم ترسناک و یه فیلم خانوادگی یونگی:میشه ترسناک رو عوض کنی جیسو:نه یونگی:ممنون حرکت کردیم یونگی:میگم اول بریم مغازه یکم خوردنی بگیریم جیسو:نه ، از همونجا میگیریم یونگی:باشه تو راه سینما بودیم که یونگی یکدفعه ترمز کرد سولهی:چیشد یونگی:نمیدونم به جلو نگاه کردم همه ماشین ها یکجا بودن و کسی تو ماشین ها نبود پیاده شدیم و رفتیم اونور ماشین ها همه ی مردم دور یه چیزی جمع شده بودند به زور خودمون رو از جمعیت رد کردیم رفتیم جلو ولی یه آدم رو زمین بود و دور تا دورش خون بود سولهی:این ، این چیه یونگی:نمیدونم جیسو:داداش نکنه یونگی رو به سویون کرد و سویون با عجله رفت طرف ماشین سولهی:سویون کجا رفت برگشتم دیدم ، نه یونگی هست ، نه جیسو سولهی:بچه ها کجایین یه لحظه برگشتم و به طرفی که ماشین بود نگاه کردم ، رفتم طرف ماشین ولی ماشین اونجا نبود خواستم گوشیم رو بگیرم زنگ بزنم ، دیدم کیفم نیست سولهی:اه ، کیفم تو ماشینه چند دقیقه اینور و اونور میرفتم ولی کسی نبود یکدفعه یکی دستمو کشید خواستم جیغ بکشم ولی دیدم یونگیه
رفتیم جلوی سینما هم جیسو اونجا بود هم سویون وقتی رسیدیم پیش بچه ها دستم رو کشیدم بیرون و با ترس گفتم سولهی:کجا بودین یونگی:ببخشید سولهی:چیرو ببخشید ، نزدیک بود غش کنم 😨،راستی ماشین کجاست😅 جیسو:یکم بالاتر پارک کردیم سولهی:بریم داخل یونگی:نه سولهی:چرا یونگی:اول بریم یکم خوردنی بگیریم سولهی:از داخل میگیریم جیسو:داخل تموم کرده سولهی:مگه میشه سویون:حالا که شده یونگی:بیا بریم ، چند دقیقه دیگه فیلم شروع میشه سولهی:چرا من ، با جیسو یا سویون برو جیسو:من نمیتونم برم چون موقع تحویل بلیط باید باشم چون به اسم خودم بلیط گرفتم سویون:منم حوصله ندارم و اینکه گوشیم رو بده سولهی:اولا منم حوصله ندارم ، دوما هنوز امشب تموم نشده هروقت برگشتیم بهت میدم قیافه ی سویون موقع زدن این حرف ها اینجوری بود(😑😑🤨🤨) یونگی:بریم سوار ماشین بشیم سولهی:نه ، پیاده بریم یونگی:باشه وقتی رفتیم جیسو رو به سویون کرد و گفت جیسو:عجله کن یونگی:یه سوال بپرسم سولهی:بپرس یونگی:تا حالا کسی رو دوست داشتی سولهی:چرا میخوای بدونی یونگی:همینجوری سولهی:نه ، تو چی یونگی:آره ، حتی با هم نامزدم بودیم ولی پدرم نزاشت ازدواج کنیم سولهی:چرا یونگی:چون من دوسش داشتم و پدرم میگفت اون دوسم نداره سولهی:چرا پدرت همچین فکری میکرد یونگی:نمیدونم سولهی:دقیقا مثل همیشه ، پس چی میدونی یونگی:بازم نمیدونم بازم راه رفتیم ، هوا خیلی سرد بود سولهی:مغازه اونجاست یونگی:آره ، عجله نکن وقت هست سولهی:باشه رفتیم تو مغازه و خریدمون رو کردیم وقتی اومدیم بیرون داشت بارون میومد سولهی:داره بارون میاد یونگی:همینجا وایستا برم یه چتر بگیرم رفت داخل مغازه و یه چتر گرفت و اومد بیرون یونگی:پلاستیک ها رو بده من و چتر رو تو بگیر سولهی:نمیخوام هم پلاستیک ها ، هم چتر رو خودت بگیر ، من بارون رو دوست دارم یونگی:قرار نیست بری خونه ، میخوای بری سینما از همون راه هم بری بازم اینور و اونور ، بعدشم میخوای بری فرودگاه ، پس چتر رو بگیر ، هم رو سر خودت نگهدار ، هم روی سر من سولهی:آره راست میگی ، باشه همونکاری که یونگی گفت رو انجام دادم وقتی رسیدیم سینما جیسو جلوی در بود رفتیم رو پله ها و زیر سقف سینما سولهی:سویون کجاست جیسو:داخله ، همین الآن فیلم شروع شد یونگی:بیاین بریم تا زیاد از فیلم نگذشته سولهی:باشه ، بریم جیسو از همه جلوتر بود رفت داخل بعد یونگی رفت بعدش من وقتی من تا در رو باز کردم... (این اتفاقی قراره بیوفته بیشتر برای پرت کردن هواس سولهی از اتفاق تو خیابون بود.🙂)
خیلی قشنگه ممنون