خب اول اینکه امیدوارم خوشتون بیاد دوم اینکه به نظرتون ادامه بدم چون خودم خیلی از داستانش خوشم نیومد 😅
همه جا تاریک بود ولی یکدفعه برق روشن شد و یک چیزی ترکید و همه با هم داد زدن (تولدت مبارک) سولهی:وای ممنون بچه ها یکم به اینور و اونور نگاه کردم مامان و یونا و جونکوک و چوهیونگ(داداش کوچیکه) هم بودن دویدم طرفشون و اول از همه مامانم رو بغل کردم سولهی:دلم برات تنگ شده بود از تو بغلش جدام کرد و گفت مامان:ولی من دلم برات تنگ نشده بود و فقط به اصرار جونکوک و اون پسره اینجام سولهی:به هر دلیلی خوشحالم میبینمت ولی کدوم پسره اشاره کرد بهش و گفت مامان:اون که اونجاست سولهی:بازم مهم نیست به هردلیلی اینجایی واقعا خوشحالم و همینطور تو یونا از دیدن تو هم خوشحالم و تو چوهیونگ مامان:بسه دیگه برو پیش بقیه سولهی:نمیخوام ، میخوام امشب پیش شما باشم جونکوک:برو پیش بقیه همه رو که دیدی بعد دوباره بیا پیش ما ، ما فرار نمیکنیم سولهی:باشه آدم زیادی اونجا نبودن ، خالم بود و یوسونگ و مامان و یونا و جونکوک و چوهیونگ و سویون و جیسو و یونگی رفتم پیش خاله و یوسونگ سولهی:سلام خاله جون ، سلام یوسونگ یوسونگ:سلام خاله:سلام سولهی:خاله چرا ناراحتی خاله:اینا کین سولهی:کیا اشاره کرد به جیسو و سویون و یونگی و گفت خاله:اونا که اونجان برگشتم طرفشون و گفتم سولهی:دوستام ، چرا خاله:همینجوری سولهی:چه خبر خاله:هیچی یه نگاه به یوسونگ کردم و گفتم سولهی:تو چه خبر یوسونگ:خبر مهمی نیست و تو چی سولهی:منم خبر مهمی ندارم یوسونگ:باشه سولهی:من برم خاله:کجا سولهی:از دوستام تشکر کنم و برم پیش مامانم خاله:باشه ، برو رفتم پیش بچه ها و چون دور هم بودن و حرف میزدن متوجه ی اومدنم نشدن یکم صبر کردم و بعد صداشون کردم ، همشون یکدفعه با هم برگشتن سولهی:درباره ی چی حرف میزنین یونگی:چیز مهمی نبود سولهی:باشه ، بچه ها ممنون بعد مرگ عمو تولدی نداشتم جیسو:ولی بیاین بریم فیلممون رو ببینیم ، چند دقیقه دیگه شروع میشه ، به زور اجازه ی یه اینکار رو گرفتیم سولهی:مرسی بچه ها ، میشه شما برین فیلم رو ببینین ، من میخوام پیش مامانم و بقیه باشم جیسو:واسه فیلم دوم میتونی بیای سولهی:نمیدونم جیسو:ولی یونگی:برو ، اگه نتونستی بیای عیب نداره سولهی:مرسی بچه ها رفتم پیش مامانم و خاله و بقیه سولهی:ما هم بریم فیلم ببینیم خاله:ما که داریم میریم ، عمو زنگ زد و گفت اومده خونه به مامانم نگاه کردم و گفتم* سولهی:شما چی مامان:ساعت ۱۲ شبه صبح کلی کار دارم ، ما هم میخوایم بریم سولهی:من امشب بیام پیشتون مامان:نه بعد چند دقیقه همه رفتن و من رفتم تو سالن سینما وقتی وارد شدم فیلم تازه شروع شده بود رفتم کنار بچه ها نشستم یونگی:چرا اومدی سولهی:اگه ناراحتی برم یونگی:نه ، بشین سولهی: همه کار داشتن رفتن برای همین رفتن ، منم اومدم
(۳ ساعت بعد) سولهی:فیلم خیلی خوبی بود ولی بچه ها من ۳ ساعت دیگه باید فرودگاه باشم ، بیاین برگردیم یونگی:یه جا دیگه مونده ، بعد اونجا میریم خونه سولهی:باشه (چند دقیقه بعد) سولهی:رستوران ، میخواستیم اینجا بیایم یونگی:یه سوال شام بخوریم یا صبحونه جیسو:به نظر من شام سویون:به نظر من صبحونه یونگی:من نظری ندارم سولهی:به نظر من بریم خونه یه چیز خوشمزه درست کنیم که نه شام باشه ، نه صبحونه جیسو و سویون موافقت کردن و یونگی هم مثل همیشه گفت نمیدونم ، رفتیم خونه یونگی:چی بخوریم سویون:من میگم سولهی بره وسایلش رو جمع کنه ما هم برای کادوی تولد بهش غذا بدیم سولهی:نه ، خودم میخوام غذا رو درست کنم یونگی:باشه ، خودت درست کن رفتیم لباس هامون رو عوض کردیم بعدش من رفتم تو آشپزخونه و بقیه نشستن جلوی تلویزیون (۴۰ دقیقه بعد) اومدم تو حال ولی کسی نبود سولهی:بچه ها کجایین یه صدایی از تو اتاق دخترا(اتاق من ، سویون ، جیسو) رفتم طرف اتاق و درو باز کردم سولهی:بچه ها چیکار میکنین جیسو: تو غذا درست کردی و ما وسایلت رو جمع کردیم سویون:ولی یه چیزی از تو لباسات پیدا کردیم سولهی:چی سویون:یه گردنبند گردنبند رو گرفتم و نگاش کردم ولی گریم گرفت جیسو:چرا گریه میکنی سولهی:مهم نیست بعد اشکام رو پاک کردم و گفتم سولهی:بیاین غذا بعد رفتیم تو آشپزخونه و نشستیم غذا خوردیم
(۱۵ دقیقه بعد) یونگی:غذای خوشمزه ای بود سولهی:مرسی بعد از جام بلند شدم و رفتم طرف اتاق و گفتم سولهی:بچه ها ، جمع و شستن ظرفا با شما من ۱ ساعت دیگه باید فرودگاه باشم جیسو:باشه رفتم تو اتاقم و نشستم رو تختم و گردنبند رو در آوردم و نگاش کردم و دوباره گریم گرفت اون گردنبند آخرین یادگاری مادر و پدرم بود بعد چند دقیقه که فقط گریه کردم و هنوز داشتم گریه میکردم یکدفعه در باز شد و یونگی امد داخل ، سعی کردم خودم رو معمولی نشون بدم ولی یونگی گفت یونگی:به گریه کردن ادامه بده ، گریه کردن که خجالت نداره سولهی:واقعا یونگی:آره سولهی:میشه یه چیزی ازت بخوام یونگی:چی سولهی:میشه چند دقیقه با جیسو تنها صحبت کنم یونگی:چرا نشه ، الآن صداش میکنم سولهی:ممنون رفت بیرون و بعد چند دقیقه جیسو اومد داخل جیسو:یونگی گفت کارم داری سولهی:جیسو یه چیزی درباره ی خانوادت میخوام بدونم جیسو:چی سولهی:میشه یه عکس از خانوادت بهم نشون بدی جیسو:آره ، یه دقیقه صبر کن کیفم رو بیارم بعد رفت بیرون و اومد داخل بعد اینکه اومد داخل کنارم نشست و یه عکس نشون داد و یکی معرفی کردشون سولهی:پس لیسا کدومشونه زد یه عکس دیگه و گفت جیسو:این لیسائه وقتی عکس رو دیدم نزدیک بود بیهوش بشم ، با ترس گفتم سواهی:این ، این ، خواهرته جیسو:چرا اینجوری شدی سولهی:این خواهرته جیسو:آره یکدفعه از جام بلند شدم و رفتم تو حال و رو به روی یونگی وایستادم و گفتم سولهی:تو کی هستی همون موقع جیسو از اتاق اومد بیرون و پشت من وایستاد یکبار دیگه با صدای بلند گفتم سولهی:تو کی هستی بعدش سویون هم از آشپزخونه اومد بیرون و پیش جیسو وایستاد یونگی با تعجب گفت یونگی:منظورت چیه با همون صدا گفتم سولهی:خودت بهتر میدونی یونگی: نه نمیدونم با یه صدای بغض دار گفتم سولهی:خیلی آدم عوضی هستی ، تو یه آدم دروغگویی ، یه آدم دورو ، یه آدم دیگه ای نه اینی که جلوم میبینم ، تو یه آدم بدی بعد رفتم تو اتاقم و سریع وسایل موندم رو جمع کردم و زنگ زدم جونکوک سولهی:الو جونکوک جونکوک:چرا گریه میکنی سولهی:میشه بیای دنبالم لطفا جونکوک:باشه ، دارم میام گوشی رو قطع کردم ، ساکم رو گذاشتم رو یکی از چمدون ها ، کیفم رو انداختم رو دوشم و چمدون ها رو گرفتم دستم و از اتاق رفتم بیرون جیسو:آبجی چیشده هنوز گریه میکردم ، سرجام وایستادم و گفتم سولهی:به من نگو آبجی ، حتی تو و سویون هم نمیشناسم ، هر دوتاتون ، نه هر سه تاتون یکدفعه ای پیدا شدین ، هیچی ازتون نمیدونم فقط میدونم آدم های خوبی نیستین ، از الآن برام مهم نیست کی هستین یا از کجا اومدین و کجا میرین . حرکت کردم به طرف در ، جلوی در دوباره وایستادم و گفتم سولهی:کمتر از ۳ روز دیگه چند نفر میان وسایل اتاق که مال منه رو میبرن ، نباید اینو بگم ولی برای اینکه گذاشتین اینجا بمونم ، خندوندیم ، کمکم کردین و پیشم بودید ممنونم. از خونه رفتم بیرون
یونگی:جیسو توی اتاق چی بهش گفتی که اینجوری شد جیسو:یه عکس از خانوادمون خواست بهش نشون دادم وقتی عکس لیسا رو دید اومد بیرون و اینجوری شد. یونگی:عکس خانوادمون بعد رو به سویون کرد و سریع دوید طرف در ، از خونه رفت بیرون جیسو:چیشد سویون سویون:نمیدونی اگه یه انسان به چشمای ما تو دنیای خودمون حالا چه عکس ، چه تصویر ، چه واقعی نگاه کنه بعد ۲ ساعت اون شخص میاد دنبال اون کسی که تو چشماش نگاه کرده. جیسو:یعنی الآن همه ی اعضای خانوادم میان دنبال اون دختر ، وای من چیکار کردم ، اصلا حواسم نبود. بعد من و سویون هم دویدیم بیرون که دیدیم یونگی داره برمیگرده جیسو:چیشد یونگی یونگی:همین رسیدم پایین ، ماشین داداشش حرکت کرد جیسو:عجله کن ، با ماشین من بریم یونگی:باش (از زبون جیسو) رفتیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم تو راه به ترافیک خوردیم ، وقتی رسیدیم فرودگاه جونکوک تازه داشت بلیط خودش و خواهرش رو میگرفت یونگی سریع دوید به سمت جونکوک ولی یکدفعه یونگی خورد به یه آدم پیر و وسایل و خود اون خانم و یونگی افتادن زمین یونگی بلند و کمک کرد اون خانم هم بلند بشه و برگشت و یه نگاه به جیسو کرد ، بعدش جیسو و سویون اومدن و کمک کردن وسایل اون خانم رو جمع کنن بعدش یونگی دوید اومد دقیقا کنار من وایستاد.
سرم و برگردوندم و تو صورتش نگاه کردم ، چشام هنوز خیس بودن یونگی:ببخشید سولهی:چیرو ببخشم ، دروغات ، حرفات یا کارات یونگی:من دروغی بهت نگفتم سولهی:واقعا ، پس بگو اون شب که یکی به جای تو منو برد اون شخص کی بود و چطوری خودش رو جای تو گذاشته بود ، چطوری پرواز کرد ، چطوری میخواست وارد بدن من بشه و چطوری جلوش رو گرفتی یونگی:همنطور که قبلا هم گفتم نمیدونم درباره ی کدوم شب حرف میزنی سولهی:دروغ میگی ، قشنگ یادمه اون شب تو وقتی سر رسیدی داد زدی(بسه لیسا)حتی اسمش هم گفتی ، اسم خواهر بزرگت لیسائه و عکسشم شبیه خود اون شخص بود ولی یه چیز رو درک نمیکنم ، اون کی بود ، تو کی هستی و چجوری اون اتفاقات افتاد. بعد اینکه این حرف رو بهش زدم ، جونکوک اومد پیشمون و رو به یونگی کرد و گفت جونکوک:به به همسایه ی عزیز خواهرم ، تا چند ساعت پیش آدم خوبی بودی چرا الآن خواهر من رو گریه انداختی. یونگی: نمیدونم خواهرت برای چی گریه میکنه ، فقط میدونم تقصیر منه جونکوک:اشکال نداره ، بخاطر تمام خوبی هایی که بهش کردی میبخشمت . بعد رو به من کرد و گفت جونکوک:آبجی ما دیگه باید بریم سرمو تکون دادم و ساکم رو برداشتم ، داشتیم به طرف در ورودی هواپیما میرفتیم که یکی دستم رو گرفت یونگی:اگه بری هم تو ، هم برادرت در خطرین پس نرو برگشتم به طرفش و دستم رو کشیدم بیرون سولهی:تو از کجا میدونی یونگی:اگه نری همه چیو بهت میگم سولهی:اول بگو یونگی: اول باید بیای برگردیم سولهی:نمیخوام برگشتم به سمت در ورودی و همونطور که پشتم به یونگی بود گفتم سولهی:اگه حرفت راست باشه برام مهم نیست اگه در خطر باشم یا صدمه ببینم ، برام مهم نیست تا الآن بهم دروغ گفتی من میبخشمت ، پس بیا دیگه همو نبینیم همون موقع گوشی جونکوک زنگ خورد جونکوک:الو جیسو:از خواهرت فاصله بگیر ، بعد شروع کن به حرف زدن جونکوک:تو کی هستی جیسو:اول برو اونطرف جونکوک یه نگاه به من کرد و اشاره کرد که زود برمیگرده و رفت جونکوک:دور شدم جیسو:خوبه جونکوک:حالا بگو کی هستی جیسو:خواهر کوچیکه یونگی جونکوک:خواهر کوچیکه ی کی یکدفعه یکی از پشت زد رو شونم برگشتم و دیدم دو تا خانم پشتم وایستادن جیسو:آقا میتونین گوشی رو قطع کنین جونکوک:شما جیسو:کسی که الآن با شما تماس گرفته بعد جونکوک و جیسو تلفن رو قطع کردند جونکوک:شما جیسو:خواهر همسایه ی صاحب خونه ی خواهرت(😅) جونکوک به یونگی اشاره کرد و گفت جونکوک:منظورت اون آقاست جیسو سرشو تکون داد یعنی آره جونکوک:چی میخواین جیسو:خواهرت رو راضی کن باهات نیاد وگرنه جون خودش و تمام افراد توی فرودگاه و حتی شاید تمام افراد توی این شهر رو به خطر میندازه جونکوک:چرا جیسو:نمیتونم بهتون بگم جونکوک:منم نمیتونم کاری کنم ، متاسفم جیسو:خودت میدونی به انواع یک دوست وظیفم بود بهتون بگم ولی تصمیم آخر با خودتونه ، و اینکه از من معذرت نخواین از مردم معذرت بخواین که جونش به خاطر شما در خطره. فعلا اون دو تا خانم برگشتن و رفتن منم برگشتم و رفتم پیش سولهی و یونگی اون دو تا هنوز بحث میکردن وقتی رسیدم پیششون ، سولهی برگشت طرفم و گفت سولهی:جونکوک بیا بریم ، هواپیما یکم دیگه میخواد حرکت کنه یونگی:بس کن ، با این لجبازیت فقط جونت به خطر میوفته سولهی:تو نیاز نیست نگران باشی یونگی:فکر نکن نگران تو هستم ، نگران اونایی هستم که اینجان و تو این شهر زندگی میکنن ، چون بخاطر لجبازی های تو قراره جونش به خطر بیوفته
سولهی:باشه ، ولی یه سوال ، من چه اینجا باشم چه اونجا اینجوری که تو میگی جونم در خطره پس چه فرقی میکنه کجا باشم یونگی:من میتونم احتمال اینکه به مردم دیگه خطری برسونه رو کم کنم سولهی:چطوری یونگی:نمیدونم بعد به ساعت فرودگاه نگاه کرد و گفت یونگی:از اینجا تا خونه ۱۰ دقیقه راهه با ترافیک خیابون ها میشه ۲۰ دقیقه ، اگه بخوایم بریم بیرون شهر ۴۰ دقیقه راهه با ترافیک ۱ ساعت ، و ما کلا ۱ ساعت و ۵ دقیقه وقت داریم ، دیگه باید تصمیم بگیری ، میخوای بری و جون خودت و برادرت و خانوادت و هم شهری هاتو و به خطر بندازی یا با من میای و فقط جون خودت و من و جیسو و سویون رو به خطر میندازی و کسه دیگه ای صدمه نمیبینه جونکوک:سولهی برو رو به جونکوک کردم و گفتم سولهی:تو دیگه چرا جونکوک جونکوک:من نمیدونم چه اتفاقی افتاده و میوفته ، فقط میدونم دروغ نمیگن ، من میرم ولی زود برمیگردم و دفعه ی بعدی حتما میبرمت ، پس الآن برو. بعد دستش رو گذاشت رو پشتم و گفت جونکوک:قول میدم یونگی رو به من کرد و گفت یونگی:عجله کن ، وقتمون همینجوری داره میره رو به یونگی کردم و گفتم سولهی:باهات میام ولی اگه ایندفعه دروغ گفته باشی یا دروغ بگی با دستای خودم میکشمت یونگی:باشه
(از زبون سولهی) وسایلم رو گذاشتیم صندوق عقب رفتم صندلی عقب بشینم که دوباره جیسو انداختم جلو یونگی:الآن نزدیک ۵۵ دقیقه وقت داریم ولی تا اونجا ۱ ساعت راهه به نظرتون چیکار کنیم سولهی:سرعتمون رو تندتر کنیم یونگی:به خاطر ترافیک نمیشه سولهی:از راه های فرعی بریم یونگی:موقع اومدن به فرودگاه از اون راه ها اومدیم ولی اونجا هم شلوغه سولهی:دیگه نمیدونم یونگی برگشت به جیسو و سویون نگاه کرد و اونها از ماشین پیاده شدن جیسو قبل رفتن اومد کنار پنجره ی یونگی و گفت جیسو:داداش به نظرت اینکار درسته یونگی:ببخشید جیسو اگه میتونستم خودم انجام میدادم جیسو:اشکال نداره ، میدونم حداقل جونشون نجات پیدا میکنه یونگی:باشه ، اونجا میبینمتون جیسو و سویون رفتن سولهی:کجا رفتن یونگی:رفتن یکم خیابون هارو خلوت کنن سولهی:چطوری یونگی:بهت بگم هم درک نمیکنی یه نگاه بهش کردم و از ماشین پیاده شدم و رفتم عقب نشستم برگشت و نگام کرد سولهی:نمیخوای حرکت کنی یونگی:چرا ، منتظرم سولهی:منتظر چی یونگی:ساعت سولهی:ساعت یونگی:وقتی ساعت ۶ بشه حرکت میکنیم سولهی:دیر نیست مگه نگفتی ۱ ساعت تا اونجا راهه ، اگه تا ساعت ۶ صبر کنیم فقط ۳۰ دقیقه وقت میمونه یونگی:خب اشکالش چیه سولهی:بگو چی تو کلتون میگذره یونگی:بهت گفتم ، اگه بهت بگم درک نمیکنی سولهی:میکنم ، تو بگو یونگی:وقتی سالم برگشتیم ، اگه الآن بهت بگم علاوه بر اون شُکی که قراره بهت وارد بشه این شُکم بهت اضافه میشه. باید همه ی توانت رو بزاری برای اتفاقی قراره بیوفته سولهی:حداقل بگو چه اتفاقی قراره برام بیوفته یونگی برگشت به طرف شیشه و گفت یونگی:نمیتونم بهت بگم سولهی:چرا یونگی:شاید اصلا این اتفاق نیوفته سولهی:یعنی باز بهم دروغ گفتی یونگی:نه ، ولی کاملا حقیقت رو هم نگفتم سولهی:پس امکان داره هیچ اتفاقی نیوفته یونگی:آره امکان داره اتفاقی نیوفته سولهی:امیدوارم اتفاق بیوفته دوباره برگشت و نگام کرد یونگی:چرا (😧)، میدونی اگه اتفاق بیوفته چی میشه سولهی:نمیدونم ولی امیدوارم بفهمم ، اگه اون اتفاق بیوفته چیزایی که بهم نمیگی و درک نمیکنم رو میفهمم. یونگی:تو یه آدم دیوونه ای دوباره برگشت به طرف شیشه سولهی: باشه تو خوب یونگی:معلومه ، من کلا آدم خوبیم وقتی این حرف رو زد من قیافه ام اینجوری بود(😳😳🤨🤨) بعدش هردو سکوت کردیم
(۴۰ دقیقه بعد) یونگی:رسیدیم سولهی:ولی یه چیز رو نفهمیدم ، چطوری تو خیابون ها هیچکس نبود یونگی:چرا از من میپرسی ، برو از مردم بپرس هردو پیاده شدیم جیسو و سویون زیر پل منتظر بودن تو دلم به خودم گفتم(چرا اینجا آنقدر آشناست🤔) رسیدیم زیر پل ، پیش جیسو و سویون یونگی:برات آشنا نیست سولهی:چرا آشناست خیلی هم آشناست سویون:یونگی داری چیکار میکنی یه نگاه به صورت پر از تعجب و ترس سویون و یه نگاه به صورت جیسو که هیچ حرکتی نشون نداده بود و در آخر یه نگاه به صورت خیلی آرام و بیخیال یونگی کردم یونگی:یادت نمیاد اینجا کجاست یکم فکر کردم ولی یکدفعه با تعجب و ترس گفتم سولهی:نکنه ، نکنه یونگی:درسته ، اونروز که دزدیدنت آوردنت اینجا سولهی:پس یه خواب نبود و واقعی بود یونگی:درسته اونروز همه چیز واقعی و راست بود ، تک تک چزایی که دیدی و شنیدی سرم داشت گیج میرفت ، خود به خود اتفاقات اونروز توی ذهنم تکرار شد ، دستم رو گذوشتم رو سرم یونگی:و امروز قراره اون اتفاق به صورت بدتر تکرار بشه سویون:چیکار میکنی یونگی:به صورت بدتر و دردناک تر و خطرناک تر و وحشتناک تر هر ثانیه با حرفای یونگی سرم بیشتر گیج میرفت ، با دو دستم محکم سرم و فشار دادم اون اتفاق هم هر لحظه با جزئیات بیشتر و دقیقتر تو ذهنم تکرار میشد جیسو اومد طرفم و دستاش رو گذاشت رو شونهام و رو به یونگی و سویون گفت جیسو:بچه ها اینجا چه خبره یونگی رو به من کرد و گفت یونگی:بهت گفتم اگه بهت بگم درکش نمیکنی و یه شُک شدید و دردناک بهت وارد میشه ولی خودت خواستی همه چیز رو بدونی ، تازه این همه ی حقیقت نیست ، این تازه کمتر از نصف حقیقت بود سویون:بس کن یونگی ، اون یه انسانه اگه بیشتر از این چیزی بفهمه هم برای خودش هم برای ما بد میشه همونجوری که من به خودم میپیچیدم ، یونگی و سویون صحبت میکردند و جیسو پیش من بود یکدفعه یه صدایی از پشت سر اومد یونگی و سویون برگشتند و جیسو به رو به رو نگاه کرد منم به سختی سرم رو بلند کردم
ولی ۵ تا موجود عجیب شبیه همونی که اون شب دزدیدم توی هوا بودن بعد چند ثانیه اومدن روی زمین ، همینکه نشستن ، جیسو دوید طرفشون و یکی از اون سه تا دختر رو بغل کرد یونگی هم رفت طرف اون خانمه و سویون هم رفت طرف آقاهه منم که هنوز دستم رو سرم بود ولی به دقت نگاه کردم باز تو دلم به خودم گفتم (اونا ، اونا همونایی هستن که جیسو عکساشون رو نشونم داد ، اونا خانواده ی یونگین ، پس اونروز اول منظورش از نبودن خانوادش این بود یا امشب منظورش از چیزایی که درک نمیکنم این بود.) بعد چند دقیقه اون ۵ نفر اومدن طرفم ، اون آقاهه(پدر یونگی)روبه روم وایستاد و گفت پدر یونگی:تو سولهی هستی ، درسته زبونم حرکت نمیکرد دوباره ازم پرسید پدر یونگی:تو سولهی هستی ، درسته یونگی:بله پدر ، ایشون پدر یونگی:مگه تو زبونشی یونگی:ببخشید پدر آقاهه دوباره رو به من کرد و گفت پدر یونگی:برای آخرین باره میپرسم ، تو سولهی هستی ترسیده بودم حتی پلک هم نمیزدم با تمام ترسی که داشتم تونستم دهنمو باز کنم و حرف بزنم سولهی:بله من سولهی هستم بعدش خانمه(مادر یونگی) رو به من کرد و گفت مادر یونگی:تو هم خونه ی یونگی هستی سولهی:بله من هم خونه ی پسرتونم مادر یونگی:پس میدونی اون کیه سرم رو برگردوندم و به یونگی نگاه کردم بعدش دوباره برگشتم به سمت اون خانمه و گفتم سولهی:نه خانم من هیچی درباره ی شما و پسرتون نمیدونم لیسا:دروغ میگه ، اون همه چیز رو میدونه سرم رو برگردوندم طرف صدا خودش بود همون دختری که اون شب منو دزدید ، دوباره سرم درد گرفت ولی هیچی نگفتم و رو به اون دختر کردم و گفتم سولهی:من مثل خانواده ی شما نیستم که بخوام دروغ بگم ، من واقعا هیچی دربارتون نمیدونم لیسا:پس نمیدونی ما اینجا چی میخوایم نه ، نمیدونم جیسو:لیسا بس کن بعد رفت طرف اون آقاهه و گفت جیسو:پدر میدونم میتونین این دفعه رو ببخشین ، تقصیر من بود ، من عکساتون رو بهش نشون دادم آقاهه از کنار جیسو رد شد و اومد رو به روی من وایستاد پدر یونگی:چون هم دخترم و هم پسرم دوستت دارن یه راه برای زنده موندن بهت میدم سولهی:برای زنده موندن پدر یونگی:آره برای زنده موندن سولهی:😳😨 پدر یونگی:بیا به دنیای ما جیسو ، سویون و یونگی بعد شنیدن این حرف با هم گفتن چی یونگی:ولی پدر این از مرگ هم بدتره رو به من کرد و گفت یونگی:به نظر من بهتره بمیری تا بری اونجا پدر یونگی:تو فقط دو راه داری یا بمیری یا با ما بیای بعد پشت کرد بهم و گفت پدر یونگی:بهت دو روز وقت میدم تا فکر کنی و تصمیمت رو بگیری. داشتن میرفتن که آقاهه برگشت و رو به یونگی گفت پدر یونگی:اون جعبه که بهت دادم رو باز کردی یونگی:هنوز نه پدر پدر یونگی:بهتره تا قبل تصمیم اون دختر بازش کنی یونگی:بله پدر بعد آقاهه دوباره رفت پیش بقیه و بعد چند دقیقه خود به خود ناپدید شدن یونگی:بیاین بریم اینجا خیلی سرده بعد رفتن اون آدما و حرفای وحشتناکی که بهم زدن سر دردم بیشتر شد برگشتم برم طرف ماشین که خود به خود از حال رفتم و افتادم زمین و آخرین چیزی که شنیدم صدای جیسو بود که گفت (سولهی زودتر بیا)
(۱۲ ساعت بعد) وقتی چشمام رو باز کردم تو اتاق خونه ی یونگی بودم (یعنی اتاقی که با سویون و جیسو شریک شدم) بلند شدم و نشستم دو تخت هیچکس تو اتاق نبود و اتاق تاریک بود. پتو رو کنار زدم و از رو تخت بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون وقتی از اتاق رفتم بیرون بچه ها روی مبل نشسته بودند و صحبت میکردند. رفتم طرف مبل و صداشون کردم سویون و یونگی برگشتند و جیسو سرشو بالا آورد و از جاشون بلند شدن جیسو:حالت خوبه سولهی:آره ، حالم خوبه یونگی:غذا میخوری سولهی:آره ، خیلی گشنمه سویون رفت آشپزخونه و یه ظرف سوپ آورد نشستم کنار جیسو و بشقاب رو از سویون گرفتم سولهی:مرسی یونگی و سویون نشستن یونگی:میشه یه سوال ازت بپرسم سرم و بلند کردم و گفتم سولهی:بپرس یونگی:همه چیز رو از دیشب یادته سولهی:آره یونگی:تصمیمت رو گرفتی سولهی:من تازه بعد چند ساعت بیدار شدم تو خواب که نمیتونم تصمیم بگیرم یونگی:یه چیزی بهت میگم دقیق گوش کن ، اگه راه دوم رو انتخاب کنی با اینکه نمیمیری ولی اتفاق بدی برات میفته و دیگه هیچوقت نمیتونی خانوادت رو ببینی. ولی اگه راه اول رو انتخاب کنی با اینکه به روش دردناکی میمیری ولی بعدش دیگه رنج نمیکشی. سولهی:ببین در هر صورت دیگه خانوادم رو نمیبینم ، در آخرش میمیرم ، مرگ هر دوش دردناکه و هر کدوم رنج های مختلفشون رو دارن پس هر کدوم رو انتخاب کنم فرق نمیکنه. بعد چند دقیقه سوپم رو تمام کردم سولهی:مرسی سویون خیلی خوشمزه بود سویون:خواهش رفتم طرف اتاقم و بعد چند دقیقه اومدم بیرون سولهی:من میرم بیرون یکم قدم بزنم ، زود برمیگردم یونگی:منم میتونم بیام سولهی:نمیدونم اگه دوست داری ، آره بعد رفت تو اتاقش و لباساشو عوض کرد ، اومد بیرون و گفت یونگی:بریم رو به جیسو و سویون کردم و گفتم سولهی:شما نمیاین جیسو:نه ، ما چندتا کار داریم سولهی:باشه ، خداحافظ رفتیم بیرون یونگی:حالا چرا میخواستی بیای قدم بزنی سولهی:مگه قدم زدن دلیل میخواد یونگی:نمیخواد سولهی:فکر نکنم بخواد ، ولی میخواستم به اتفاقات دیشب فکر کنم با توجه به حرفای تو و مغز خودم تصمیم بگیرم یونگی:پس من حرف نمیزنم تا تصمیم بگیری سولهی:نه ، اینجوری حوصلم سر میره یونگی:بیا اول بریم یه جایی سولهی:کجا یونگی:من گشنمه ، بیا بریم یه رستوران سولهی:تو همش گشنته یونگی:خب نمیخوای نیا ، من میرم اینوری و تو برو اونوری بعد اینکه غذامو خوردم منم میام اونوری سولهی:نمیخوام ، منم میام رستوران همینجوری که تو خیابون قدم میزدیم یه رستوران سرباز دیدیم و رفتیم داخل نشستیم رو یکی از میزهای دو نفره و غذایی که میخواستیم رو سفارش دادیم یونگی:میدونی چیه سولهی:چیه
یونگی:من واقعا آدم بدیم سولهی:منظورت چیه یونگی:من بهت دروغ گفتم ، اذیتت کردم ، تا لبه ی مرگم کشوندمت با این حال تو همشو بخشیدی سولهی:تقریبا بخشیدمت ، دارم سعی میکن به خودم بقبولونم(😅)که همشو بخاطر خودم ازم مخفی کردی یونگی:و اگه نتونستی به خودت بقبولونی چی میشه سولهی:اونموقع مجبورم نبخشمت ، چون نتیجه میگیرم به خاطر خودت بهم نگفتی یونگی:پس به خودت بقبولون سولهی:سعی میکنم غذامون رو آوردن ، بعد خوردن بازم قدم زدیم سولهی:هوا خیلی سردتر شده یونگی:آره ، اینجا خیلی سرده سولهی:یه سوال ، الآن تو دنیای شما هوا چطوریه یونگی:نمیدونم سولهی:یعنی چی یونگی:یعنی نمیدونم ، شاید برف بیاد ، شایدم بارون سولهی:فصل های شما چجوری عوض میشه یونگی:به امپراطور بستگی داره سولهی:یعنی چی یونگی:هر فصل شما ۳ماه داره و مثلا توی تابستون امکان نداره برف بیاد ، ولی توی دنیای ما امکان داره توی یه لحظه هوا از گرم به سرد یا برعکس عوض بشه سولهی:چه عجیب رسیدیم دم در خونه ولی گوشیه من زنگ خورد ، شماره رو دیدم یوسونگ بود جواب دادم سولهی:الو یوسونگ:الو سولهی سولهی:چیشده یوسونگ:میخوام باهات صحبت کنم سولهی:درباره ی چی یوسونگ:پشت تلفن نمیشه گفت ، بگو کجایی بیام اونجا سولهی:بیا پارک سر کوچه ی خونمون یوسونگ:کدوم خونه سولهی:خونه قبلیه یوسونگ:باشه سولهی:مواظب باش ، خداحافظ به یونگی نگاه کردم و گفتم سولهی:من باید برم بعد میبینمتون یونگی:کی بود سولهی:یوسونگ یونگی:میشه منم بیام سولهی:آره ، بیا با هم رفتیم طرف پارک خونه وقتی رسیدیم یوسونگ اونجا منتظر بود رفتیم پیشش و وقتی یونگی رو دید تقریبا عصبانی شد سولهی:سلام یوسونگ:گفتم میخوام تنها باهات صحبت کنم سولهی:معذرت میخوام رفتم بیرون یکم هوا بخورم ایشون هم دنبالم اومد از همون راه اومدیم یوسونگ:راه های مختلفی بود ، ایشون میتونست برگرده ، تو هم میتونستی بیای بعد اینکه این حرف رو زد من اینجوری بودم(😶) یونگی:اولا سلام ، دوما جاهای مختلفی توی پارک هست ، من میرم اینور و شما هم برید اونور. بعد من و یوسونگ رفتیم طرف نیمکت و یونگی رفت توی کوچه. سولهی:خب چیکار داشتی یوسونگ:جونکوک بهم زنگ زد و گفت بهت یه چیزی بدم سولهی:چی بعد یه پاکت در آورد و گفت یوسونگ:برام یه فایل فرستاد و گفت بدون اینکه بخونمش از روش فتو بگیرم و بدم بهت تا بخونی پاکت رو از یوسونگ گرفتم سولهی:مرسی یوسونگ:و اینکه به نظرم زیاد به این پسر نزدیک نشو سولهی:چرا یوسونگ:نمیتونم بهت بگم ، ولی آدم خوبی نیست سولهی:ولی من بهش اعتماد دارم ، نمیدونم چرا ولی باهاش احساس راحتی میکنم ، با اینکه بهم دروغ گفت ولی هنوزم بهش اعتماد دارم و فکر میکنم آدم خوبیه یوسونگ از روی نیمکت بلند و شد گفت یوسونگ:من فقط بهت گفتم زیاد بهش نزدیک نشو و زیاد هم بهش اعتماد نکن بعد گفتن این حرف خداحافظی کردیم و یوسونگ رفت چند دقیقه وایستادم تا یونگی بیاد ولی نیومد داشتم میرفتم طرف کوچه که یونگی اومد بیرون سولهی:وای پسر کجا بودی ، یخ کردم یونگی بدون توجه به حرفم از کنارم رد شد و رفت برگشتم و رفتم رو به روش و گفتم سولهی:چیزی شده یونگی:نه ، بیا زودتر برگردیم دوباره از کنارم رد شد و رفت تو دلم گفتم (ولی یه چیزی شده)
(چند دقیقه بعد) یونگی:تصمیم گرفتی سولهی:درباره ی چی یونگی:حرف پدرم سولهی:نه یونگی:میخوام یه بار دیگه ازت بخوام ، قبول نکن که بیای سولهی:این حرفت خیلی دردناکه ، گفتن اینکه بمیری خیلی راحته ولی وقتی موقع انجامش میرسه تمام ترس دنیا وجودت رو میگیره تمام خاطراتت چه خوب و چه بد از جلوی چشمات میگذره ، تمام لحظات زندگیت تو ذهنت تکرار میشه و تمام درد دنیا تو قلبت جمع میشه یونگی:میدونم دردناک و ترسناکه ولی اینکه بیای به دنیای من ترسناکتر و دردناکتره سولهی:چرا یونگی:نمیتونم بهت بگم یعنی اجازه ندارم بهت بگم سولهی:من هنوز تصمیم نگرفتم ، شاید به حرفت گوش کنم و بمیرم شایدم به حرف گوش نکنم و بیام رسیدیم دم در خونه وقتی رفتیم داخل بچه ها خواب بودن سولهی:مگه ساعت چنده یونگی:۱۰ شب سولهی:چه زود خوابیدن یونگی:سویون و جیسو بعد از اتفاقات دیشب تا الآن نخوابیدن سولهی:تو چی یونگی:من خوابیدم(😅) ، ولی الآنم خسته ام ، برای همین میرم بخوابم ، شب بخیر سولهی:شب بخیر یونگی رفت تو اتاقش ، منم نشستم رو مبل حتی حوصله ی عوض کردن لباس هام رو هم نداشتم ، رو مبل دراز کشیدم و همونجا خوابم برد
خب این پارت تموم شد ببخشید اگه کم بود آخه ساعت ۶ و ۱۰ دقیقه ی صبح دارم این پارت رو مینویسم چشام دیگه باز نمیشه ولی تو پارت های بعدی جبران میکنم❤
اگه شب دارین این رو میخونین شبتون بخیر اگه ظهر میخونین ظهرتون بخیر اگه هم صبح میخونین صبحتون بخیر به هرحال همه ی روزها و هفته و ماه ها و سالهاتون بخیر ❤😅
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤
تا پارت بعدی 🙂👋🏻❤
نظرات بازدیدکنندگان (3)